فهرست
عنوان صفحه
سؤال ...................................................... 1
فرضیه .................................................. 4
زمینه ................................................... 5
تئوری ................................................... 28
استراتژی ................................................ 46
کتابنامه ................................................ 50
سوال پژوهش
در مقوله ی سیاست در سطح جهان، کشور ایران و مسائل آن از جمله موضوعاتی است که حائذ اهمیت بوده و تقریبا برای عموم ایرانیان نسبت به موضوعات دیگر از درجه حساسیت بیشتری برخوردار است و شخصیت های سیاسی به خصوص آنهایی که در مقاطعی از تاریخ کشور تعیین کننده و سرنوشت ساز بوده اند همیشه حس کنجکاوی را در خصوص ویژگی ها و صلاحیت هایشان برمی انگیزند. در میان این شخصیت ها امیرکبیر ازجمله دانه درشت هایی است که در بحث های تاریخی در خصوص اصلاحات ایران در کانون توجه قرار می گیرد. اما همانطور که می دانیم اصلاحات این شخص که در دوران کوتاه زمامداری اش (51-1848م/8-1264ق) به قول آدمیت: (( بنیان همه گونه اصلاحات تجددخواهانه را گذاشت)) هر چند شرایط را تا حد بالایی به سمت مطلوب تغییر داد ولی نتوانست آنچنان که باید در مسیر خود ادامه یابد و تثبیت شود و با مرگ امیر در سال 1852م، اصلاحات او نیز تقریبا از بین رفت.
هرگز فراموش نمی کنم زمانی را که در یکی از کلاس هایم، استادی عزیز در تحلیل مقوله ی لزوم انعطاف پذیری انسان، ناگهان گذری به امیرکبیر زدند و گفتند: ((امیرکبیر چرا شکست خورد؟ چون انعطاف پذیر نبود.)) و این جمله به ناگاه ذهن مرا در یک کشاکش و بهت عظیم فرو برد و از آنجایی که در تحلیل علل سقوط امیرکبیر در کتب تاریخی که تاکنون خوانده بودم مطلبی را نیافتم که دال بر عدم انعطاف پذیری وی بوده باشد، ذهن من با چالشی بزرگ در این خصوص که : (( آیا می توان یکی از دلایل شکست اصلاحات امیرکبیر در سال های 51-1848م را عدم انعطاف پذیری وی دانست؟ )) رو به رو شد. اما این سؤال خود، در بر گیرنده ی سوال دیگری است و آن اینکه: (( آیا امیرکبیر در اصلاحاتش شکست خورد؟)) و از آنجایی که تعبیر شکست در خصوص امیرکبیر خود جای بحث و پژوهش دارد و ما در این پژوهش بر آن نیستیم که به این پرسش پاسخ دهیم ، این سؤال را با تعدیل واژه شکست به این صورت عنوان می کنیم که :
(( آیا می توان یکی از دلایل سقوط امیرکبیر را عدم انعطاف پذیری وی دانست؟))
البته اعتقاد من بر این است که از نشانه های اصلاحات موفق تثبیت آنهاست و اصلاحاتی که پس از مرگ بانی شان، بمیرند و از بین بروند نمی توانند چندان موفق بوده باشند، اما این برداشت هرگز از مقام امیر که در دوره ای از تاریخ اصلاحات این سرزمین به عنوان نقطه ی عطفی قابل مطالعه و تحسین است نمی کاهد.
فرضیه پژوهش
فرضیه پژوهش در این سؤال که:
(( آیا می توان یکی از دلایل سقوط امیرکبیر را عدم انعطاف پذیری وی دانست؟ ))
به گونه ای وجود دارد و طبق این سؤال فرضیه این است که عدم انعطاف پذیری امیرکبیر یکی از دلایل سقوط اوست و ما در این پژوهش برآنیم که این فرضیه مشهود در خود سؤال را تایید یا رد کنیم.ضمن اینکه متغیر مستقل در این فرضیه سقوط امیر کبیر و متغیر وابسته انعطاف پذیری اوست.
زمینه پژوهش
در بررسی موضوع عدم انعطاف پذیری امیرکبیر به عنوان یکی از دلایل سقوط وی باید توضیح داد که این فرضیه در مقوله ی روان شناسی سیاسی قابل بررسی بوده و بیشترین توجه معطوف به این حوزه ی مطالعاتی است که در آن می بایست با کندوکاو خصوصیات امیر و چندوچون اخلاقیات وی که به نوعی در زندگینامه و یا تصمیمات سیاسی-اجتماعی اش در حوزه ی اصلاحات نهفته است به تایید یا رد این فرضیه مبادرت کرد.
در تحلیل علل سقوط امیر در کتب مختلف به دلایل متعددی اشاره شده است که هر کدام تقریبا در یک وادی حرکت می کنند و معمولا در بررسی این موضوع عوامل را به دو دسته ی داخلی و خارجی تقسیم می نمایند و هر کدام را به چند علت دیگر دسته بندی نموده و در ذیل یکی از دو دسته داخلی یا خارجی می گنجانند. برای نمونه:
استاد عزیزمان دکتر احمد موثقی در کتاب ارزشمند (( نوسازی و اصلاحات در ایران )) ( از اندیشه تا عمل) پس از بررسی دوره ی عباس میرزا و قائم مقام ها ، در بحث از امیرکبیر و برشمردن کارها و اقدامات او، علت سقوط امیرکبیر را اینگونه بیان می کند که سیاست های اصلاح طلبانه ی امیر با منافع گروههای حاکم در تضاد بود و ائتلاف نیرومندی بلافاصله پس از روی کار آمدن وی شکل گرفته و مشخصا سفارت انگلستان، مهدعلیا مادرشاه، میرزا ابوالقاسم امام جمعه ی تهران و آقاخان نوری مدعی صدارت (همانند حاج میرزا آقاسی در برابر قائم مقام ) در این راستا فعال شده بودند و اتهامی هم که به امیر بسته بودند این بود که وی دست نشانده ی روسیه است و در واقع این ائتلاف نیرومند نخبگان و نیز بیگانگانی که از اصلاحات وی متضرر می شدند که شامل زمینداران بزرگ، مقامات دولتی، روحانیون و نیز درباریانی که دستشان از سوءاستفاده ها کوتاه شده بود می شد و آنها حول محور ملکه ی مادر متحد و جمع شده و توطئه علیه او را سامان دادند و پس از عزل و تبعیدش به دستور شاه در 1852م/1230ق او را کشتند، و این عوامل سبب فراهم آوری موجبات سقوط امیرکبیر گردید.
ایشان همچنین معتقدند که اصلاحات به افراد انگشت شمار و مشخصا امیرکبیر محدود می شد و این تحصیل کردگان جدید هم به تدریج شکل گرفتند و علی رغم خدمتشان فاقد یک انسجام فکری و پایگاه اجتماعی و سازمانی بودند و در مقابل، استبداد و استعمار و اکثریت گروههای حاکم را موضع قدرت قرار داشتند. دارالفنون و شاگردان آن مورد پسند شاه و درباریان نبودند و به آنها در دستگاه دولتی کار داده نمی شد.
آدمیت نیز در کتاب (( امیرکبیر و ایران)) می گوید : (( برای پیش بردن نقشه ی اصلاحات خود نیازمند طبقه ی جوان فکر فعال بود که نه تنها چنین طبقه ای هنوز تشکیل نیافته ، بلکه چنان افرادی انگشت شمار بودند )).
همانطور که مشاهده می کنیم در این تحلیل ها که همگی هم درست هستند، اشاره ای به انعطاف پذیر نبودن امیرکبیر نشده است اما گوشه های دیگری را می توان یافت که تا حدودی شخصیت و حالات روحی امیر در آنها به نمایش گذاشته شود مثلا اینکه :
(( از جمله اقدامات امیرکبیر در زمینه ی مذهبی تلاش او برای کاستن از نفوذ روحانیون و تنظیم نوع رابطه ی آنها با دولت بود و حتی به کنسول انگلیس در تبریز می گوید : (( دولت عثمانی وقتی توانست به احیاء اهمیت خود بپردازد که تسلط ملاها را در هم شکست)). هنگامی که میرزا ابوالقاسم امام جمعه ی تهران با توجه به منفعت طلبی و رابطه اش با سفارتخانه های خارجی مورد عتاب امیر قرار گرفت با وساطت وزیر مختار انگلیس مواجه شد و در پاسخ به او گفت : ((یا باید در مقابل بهانه جویی ها و دخالت ها ایستادگی کنم یا از حکومت دست بردارم. این مختص امام جمعه نیست. اساسا همه ی آخوندها می خواهند در امور مملکتی و دنیوی دخالت کنند )). حامد الگار بر این باور است که سیاستهای امیرکبیر بی شباهت به سیاستهای حاجی میرزاآقاسی نبود و با اینکه مثل وزیر سلف خود تمایلات صوفیانه نداشت، از نظر فداکاری نسبت به دولت از وی پیشی جست و هم وغمش این بود که دولت را تقویت کند و در این راه خصومت حاجی میرزا اقاسی نسبت به علما و تمایلات اصلاح طلبانه ی معلمش میرزا ابوالقاسم قائم مقام را یکجا دارا بود. تنها هدف او پیشبرد دولت بود به پایه ای که بتواند زندگی ملت را به نحو مؤثری زیر نظارت بگیرد. کار سازمان های موجود را بهتر کند نه اینکه وظایف آنها را تغییر دهد یا سازمان های جدیدی را پدید آورد.
الگار همچنین می افزاید که او در جهت تقویت و تثبیت قدرت دولت کوشید تا جنبه های معینی از قدرت علما،مانند حق اعطای پناهندگی را از بین ببرد و با گسترش قلمرو محاکم عرف از قدرت محاکم شرع بکاهد و ضمنا می خواست بر محاکم شرع نظارت گونه ای هم اعمال کند.حتی اگر در انجام هدف های مزبور از علمای برجسته تقاضای تایید یا همکاری کرد، جای چندان شکی باقی نیست که غرض او شکستن قدرت روحانیون بوده است.یا دست کم کاستن از قدرت آنها به حدی که دیگر نتوانند با دولت مبارزه کنند. کشمکش های او با علما از زمانی آغاز شد که با اعتبار برخی از وظایف آنها و با طرز ادای برخی دیگر به مخالفت برخاست. مبارزه ی برخی علما همچون امام جمعه ی تهران با او، حتی به تماس و ارتباط آنان با قدرت های خارجی ومشخصا سفارت و دولت انگلستان انجامیده بود و امیرکبیر آن را تحمل نمی کرد چون منظم کردن امور خارجی را وظیفه قطعی دولت می شمرد. وی اداره ی سیاست خارجی را شخصا بر عهده گرفته و وزیر امور خارجه بود. در امور داخلی هم دخالت روحانیون در کارهای سیاسی را به شدت تضعیف می کرد که نمونه اش در تبریز بود و عملکرد حاجی میرزاباقرمجتهد، میرزا علی اصغرشیخ الاسلام و پسرش میرزا ابوالقاسم برای حمزه میرزا حشمت الدوله از حکومت جز اسمی باقی نگذاشته بودند. امیر با این وضع مقابله کرد و شیخ الاسلام و پسرش را،که خانه اش محل بست افرادی شده بود، تبعید و به تهران جلب نمود و توانست بساط اقتدار و مداخلات نا مشروع ایشان را بدین وسیله در تبریز برچیند. او از دخالت امام جمعه ی تهران در امور،که احکامی می داد و مانع اجرای حکم عدالت می شد و گناهکاران را در خانه اش پناه می داد، نیز جلوگیری می نمود و کارش را به همان پیش نمازی مسجد شاه منحصر ساخت. جلوگیری از بست نشینی در اماکن مقدس و یا محدود کردن آن و نیز منع تعزیه خوانی و روضه خوانی به دلیل آنکه ابزار نیرومندی در بر انگیختن احساسات مذهبی به شمار می رفت که حتی با همراهی تعدادی از علما به زعم الگار مواجه شد اما مخالفت شدید علمای اصفهان و تبریز مانع از توفیق امیر در این راه گردید.
امیرکبیر در کتاب (( نوسازی و اصلاحات در ایران )) دکتر موثقی اقدامات اصلاحی بسیار دیگری را نیز انجام می دهد ولی آنچه در این کتاب می تواند اشاره ای بر روحیه ی انعطاف پذیر نبودن امیرکبیر باشد،همین موضوع اصلاحات مذهبی وی و نحوه ی برخورد او با روحانیون است که به نوعی به مطلق گرایی امیر و رد تمام عیار روحانیت اشاره دارد و به گونه ای از عدم سازش دلالت می کند. اما باید از یک جانبه نگری و قضاوت سطحی و زودهنگام پرهیز و شرایط زمانی را که امیرکبیر در آن دوره به صدارت رسید را نیز بررسی نمود و سپس داوری کرد چرا که شرایط زمانی نیز می تواند موجبات اطلاق در تصمیم گیری شخصیتهای اجتماعی و سیاسی را فراهم آورد و عملکردی به مقتضای اوضاع و احوال را سبب شود.
امیرکبیر هنگامی زمام امور کشور را بدست گرفت که چون بسیاری از ادوار تاریخی، دوران آشفتگی و ناتوانی مملکت به اوج رسیده بود، همه چیز و همه جا را فساد و تباهی فراگرفته،ابزار و ماشین اداره ی مملکت زنگ زده، شیرازه ی مملکت در دوران صدارت سیزده ساله حاجی میرزا آقاسی از هم گسسته و سرنوشت ایران در معرض زد و بند ها و سازش دو دولت قوی روس و انگلیس قرار داشت. در تمام این مدت دو کشور روس و انگلیس هدفی جز پیش بردن نیات استعمارگرانه خود نداشته و برای رسیدن به آن استقلال و حاکمیت ایران را در معرض نابودی قرار داده بودند، برای دست یابی به استقلال لازم بود در کلیه ی امور تجدید نظر شود،از جمله سیاست خارجی و این مهم در توان همه کس نبود، بلکه نوادری از رجال سیاسی ایران می توانستند ایفاگران رسالت اجتماعی باشند که امیرکبیر یکی از آنها بود که می بایست سعی در ایجاد یک سیاست خارجی مستقل می کرد.
میرزاتقی خان امیرکبیر زمانی زمام امور کشور را در دست گرفت که اوضاع سیاسی-اجتماعی ایران نابسامان و بی نظمی، شورش و طغیان تمامی کشور را فرا گرفته بود. هرج ومرج وملوک الطوایفی در سراسر کشور حکمفرمایی داشت و خلاصه اینکه امنیت داخلی ابدا وجود نداشت. امور لشگری به کلی خراب و سازمان داخلی کشورکاملا از هم گسیخته و قسمت حساس آن یعنی خزانه ی دولت خالی شده بود. بطوریکه هزینه و درآمد با هم برابری نمی کرد. علاوه بر این در اثر عدم اجرای صحیح سیاست خارجی، شمال و جنوب مملکت مثل موم در دست روس و انگلیس قرار داشت و دربار که مرکز و مرجع تمام قدرت ها بود به صورت آلت و ابزار بی اراده ای در دست بیگانگان قرار داشت.
آقای علیرضا کاوه جبلی در کتاب (( سیاست خارجی امیرکبیر)) اوضاع سیاسی ایران قبل از صدارت امیر را در چهار مورد: 1-ناامنی و هرج ومرج 2-اوضاع خراب لشگری 3-اوضاع پریشان مالی و 4- میزان نفوذ بیگانگان به طور کامل تشریح می کند که در اینجا مجال و امکان پرداخت مفصل به آنها نیست اما در همین حد هم این نکته به ذهن متبادر می شود که آیا واقعا در آن شرایط هرج ومرج و بی ثباتی که کیان مملکت را به شدت تهدید می کرد می توان رفتاری خلاف این را از امیرکبیر انتظار داشت و آیا در صورتیکه امیر در برخورد با این معضلات بسیار اساسی و ریشه ای از خود انعطاف و سازش نشان می داد ، می توانست موجب و موجد چنین اصلاحاتی گردد. در اینجا نکته ی دیگری نیز به ذهن می آید و آن اینکه شاید اگر امیرکبیر ازخود انعطافی نشان می داد، دوران صدراعظمی اش هم به سه سال تقلیل نمی یافت و در مدت زمان بیشتری می توانست این معضلات را به صورتی ملایم تر و آرام تر و به گونه ای پایدارتر و ریشه ای تر دنبال و برطرف نماید و باز هم جای سؤال دیگری وجود خواهد داشت وآن اینکه اصلا انعطاف چیست و امیرکبیر چگونه باید انعطاف پذیر می بود. انعطاف پذیر بودن امیر به این معناست که او می بایست تا حدی اجازه ی تملق و چاپلوسی می داد؟ تا حدی با بیگانگان مدارا می کرد و یا اینکه کم و بیش روحانیون را در دستگاه دولت که به آنها ربطی نداشت مداخله می داد تا چندان اسباب رنجش و موضع گیری آنها را در مقابل خود فراهم نکند؟؟؟؟!
اما همانطور که می بینیم و می دانیم شرایط و اوضاع و احوال اجتماعی و مملکتی چنان آشفته بود که در بدو حضور، بدون یک اقتدار عالی و قلع و قمع مناسب و درخور به راحتی آرامش به کشور باز نمی گشت و به راستی با ملایمت و تسامح چه مقدار دیگری وقت لازم بود تا کشور به حالت ثبات و امنیت برگردد.
آقای علیرضا کاوه جبلی در کتاب سیاست خارجی امیرکبیر پس از ارائه ی مطالبی در خصوص اصلاحات وی در زمینه ی مالی، اقتصادی، تقویت بنیه ی دفاعی کشور، استقرار ثبات و تامین امنیت،
تمرکز قدرت، توسعه نظام اداری و فرهنگی و تشریح اصول سیاست خارجی امیرکبیر و روابط خارجی ایران در دوران صدارت وی در تبیین علل سقوط امیرکبیر معتقد است که وی زمانیکه زمام امور مملکت را به دست گرفت اقدامات مصلحانه ای که سراسر متضمن خیر و نفع عام بود را در پیش گرفت که اگر اصلاحات او ادامه می یافت مسلما به یک انقلاب اجتماعی تبدیل می شد. از این روست که عده ای علت اصلی سقوط او را اصلاحاتش می دانند و معتقدند ماهیت جامعه اقتضای اصلاحات او را نمی کرد و زمینه ی پذیرش آن را نداشت، لذا بخشی از جامعه در مقابل او قرار گرفت.
جبلی بر این عقیده است که : (( اصلاحات امیرکبیر نقش بسزایی در سقوط او داشته است، لیکن جامعه زمینه ی پذیرش اصلاحات او را داشته، و تنها درباریان و نوع حکومت زمینه ی پذیرش آن را نداشت. بنابراین می توان گفت که علل و عوامل داخلی و خارجی دست بدست هم داده و منجر به سقوط و مرگ میرزا تقی خان گردیده است.))
وی در ادامه علل سقوط امیرکبیر را ذیل 2حوزه ی داخلی و خارجی قرار می دهد و در حوزه ی داخلی به نکته ی جالبی اشاره می کند که دال بر مدارای امیرکبیر با مادر شاه است و انعطاف او را در برخورد با مهدعلیا نشان می دهد. جبلی می نویسد: از دشمنان و مخالفان عمده ی داخلی امیرکبیر، درباریانی نظیر سلیمان خان قاجار برادر مهدعلیا، شیرخان عین الملک، که ایلخانیگری طایفه ی قاجار را داشت و میرزا آقاخان نوری را می توان نام برد که سردسته ی همگی آنها را مهدعلیا، مادر شاه به عهده داشت. بنابراین هنگامی که امیرکبیر قدم اول اصلاحات خود را برداشت و جلو درآمدهای نامشروع درباریان و شاه زادگان را گرفت و اجازه ی دخل و تصرف بیجا در سیاست را به آنها نداد. موجب خشم و غضب درونی آنها شد. از طرف دیگر بسیاری از اشخاص از جمله میرزا آقاخان نوری و صدرالممالک که از هر جهت خود را از امیرکبیر مستحق تر برای مقام صدارت می دانستند، چون از صدارت محروم شدند بنای مخالفت با امیر را گذاشتند و منتظر فرصت بودند تا در موقع مقتضی به پاره ای تحریکات دست زده، او را مرعوب و از کار برکنار کنند.
بدین صورت مخالفان و دشمنان امیر به سرکردگی مهدعلیا از همان آغاز صدارت به توطئه چینی پرداختند، لیکن امیرکبیرنه تنها با مادر شاه به مدارا رفتار می کرد، بلکه تقاضاهای او را نیز برآورده می نمود، تا دشمنی او را برنیانگیزد. با وجود این سرای مهدعلیا محفل مخالفان و دشمنان امیر و کانون فتنه انگیزی شده بود. اما اینکه علت مخالفت مادر شاه با امیر چه بوده است واتسون در کتاب (( تاریخ قاجاریه)) چنین می گوید:
((......ممکن است وی از نتیجه اقدامات اصلاحی که وزیر اراده داشت آنها را انجام دهد و از تاثیر اقدامات در سران خودخواه ایرانی نگران شده باشد. شاید هم او را اقناع کرده بودند که امکان نداشت نجبای دیرینه ی کشور زیر بار قوانینی بروند که به وسیله ی فردی فاقد نسب خانوادگی وضع گردیده بود. در نتیجه تخت و تاج فرزندش در مخاطره بود و شاید هم رویه ی علیاحضرت مبتنی بر علتی کوچک تر یعنی حسادت از نفوذی بوده که امیر در فکر پادشاه داشته است......))
به هر حال مهدعلیا قوای مادی و معنوی خود را در کف ترازوی مخالفین انداخت و با دشمنان و مخالفین میرزاتقی خان همراه شد و به تحریک و دسیسه علیه او پرداخت و هنوز چند ماهی از صدارت امیر نگذشته بود که مخالفت درباریان علنی شد.
امیرکبیر به خوبی آگاه بود که میرزاآقاخان نوری و مهدعلیا گروه متنفذی را علیه او تشکیل داده اند و همچنان می خواهند که در راس امور باقی بمانند، لیکن مصلحت در این دید که در خصوص کار میرزاآقاخان خویش را درگیر نکند. چرا که حمایت سفارت انگلیس و مهدعلیا از آقاخان ممکن بود به پایه ی قدرت نو خاسته ی او لطمه وارد سازد لذا با او طریق مؤافقت و مرافقت در پیش گرفت و شرط وداد و پیمان اتحاد محکم کرد و در جزوی و کلی امور مشورت او را مقدم داشت. اما غفلت امیر اینجا بود که پس از آنکه قدرت را بدست آورد، میرزاآقاخان نوری را از بین نبرد چرا که در سیاست هرگاه قدرت صالح به جا و درست اعمال نگردد ریشه خود را می سوزاند و این در مورد امیرکبیر نیز اجرا شد زیرا میرزاآقاخان نوری که نان را به نرخ روز می خورد، در ظاهر روش همکاری و اتحاد را در پیش گرفت، لیکن کینه توزی و جاه طلبی او بیش از آن بود که با اتخاذ روش همکاری و اتحاد ساکت و آرام نشیند، بلکه در خفا مترصد فرصت بود و لحظه ای از تحریک و توطئه و اغوا فروگذاری نمی کرد.
همانطور که برمی آید امیر در خصوص ارتباط با میرزا آقاخان نوری نیز که در جهت حفظ صدارت وی مستحق کشته شدن بود مدارا کرد و در برخورد با او از در مصالحه و دوستی وارد شد و این حاکی از انعطاف امیر است اما با اتهاماتی که خلاف این روحیه را در وی نشان می داد مخالفان داخلی، ذهن شاه را نسبت به امیر دگرگون کردند که از جمله این اتهامات :
نافرمانی و عزل و نصب خودسرانه ماموران و حکام، دخالت در سیاست خارجی و امور شهر تهران، عدم رضایت از منصب امیر نظامی و رسیدن به حساب، نرساندن عرایض بی واسطه در حضور شاه و وادار کردن مردم به کرنش، بی اعتنایی به دستخط شاه و فحش دادن و نالایق خواندن مردم و..... است.
جبلی در زمینه ی علل و عوامل خارجی سقوط امیرکبیر معتقد است که نیرومندترین دشمنان و مخالفان امیر را جبهه ی مخالفان خارجی او تشکیل می دادند، زیرا که اصلاحات و اقدامات امیر در درجه ی اول ضربه ی سنگینی بر پیکر دول خارجی به خصوص روس و انگلیس بود و از چیرگی اسارت بار آنها در ایران جلوگیری می کرد. به همین دلیل بود که از آغاز با کشمکش روس و انگلیس مواجه شد.
آقای مجتبی برزآبادی فراهانی در کتاب (( سه مرد تاریخ ساز ایران)) در بررسی امیرکبیر و در بیان علل زوال دولت امیر ابتدا نظریات بعضی منتقدین را ارائه می دهد و می نویسد:
امیر اختیارات شاه را محدود کرده وعملا دست شاه را از امور مملکتی داخلی و خارجی کوتاه کرده بود. هر چند که مضمون این گلایه در نامه های شاه به امیر نیز کم و بیش دیده می شود، اما بدون تردید این سخن یکسره یاوه است. امیر خواستار آن بود که شاه جوان و بی تجربه سلطنت کند و در همان حد، وظایف و مسئولیتهای خود را بشناسد. او می خواست شاه، راه استقلال و بزرگی ایران را بیاموزد و آن را حتی بدون حضور امیر به کار ببندد.
نظریه تغییر سلطنت و نظام نیز به دست امیر، از سخنانی است که هیچ سندیت تاریخی نداشته و از اندیشه امیر هم نمی گذشته است. برخی از عناصر درباری نگاشته اند که علت سقوط امیر دشمنی او با مادر شاه و حتی پیشنهاد کشتن مهدعلیا به دست شاه بوده است که این سخن بیهوده و برای کاستن از بار گناه شاه است. امیر هرچند که مهدعلیا را مخل حکومت خود می دانست و معتقد بود که وی نباید در امور سیاسی کشور مداخله نماید اما همیشه احترام ظاهری مادر شاه و مادر زن خود را حفظ می کرد.
برزآبادی نیز از دیدگاه خود عوامل سقوط امیرکبیر را از دو جنبه ی داخلی و خارجی بررسی می کند و می نویسد: نقش دولتهای خارجی به ویژه دو دولت بزرگ روس و انگلیس در تباهی دولت امیر آشکار است و نامه ها و اسناد گوناگونی تا کنون در این زمینه چاپ و منتشر شده و در واقع بدیهی است که به همان اندازه که استبداد دشمن آزادی است، استعمار نیز ضد استقلال است. امیر به استقلال ایران جانی تازه بخشیده و اقتدار دولت مرکزی را به رخ جهانیان کشیده بود. او کاری کرده بود که وقتی سفرای روس و انگلیس به حضور شاه می رفتند، تا به زانو خم می شدند و جرات تحمیل سیاست های خود را نمی کردند. سفرای روس و انگلیس بارها از شاه خواستار عزل امیرکبیر شده و حتی به شاه پیشنهاد کرده بودند که امیر را به عتبات عالیات تبعید کند.
در زمینه داخلی مهمترین عامل سرنگونی امیر را می باید در ماهیت استبدادی حکومت در کشورهای شرقی جستجو کرد. بدون تردید یکی از ویژگی های مهم حکومت های استبدادی و فردی، تحمل نکردن اقتدار و ارزش اجتماعی فرد دیگری غیر از مستبد حاکم است. شاه نتوانست اقتدار و شکوه امیر را تحمل کند، همانطور که هیچ مستبدی برتری و اقتدار شخص دیگری را در حوزه ی حکومت خود، بر نمی تابد. امیر از هر نظر نسبت به شاه برتر بود. تقریبا دو برابر سن شاه را داشت، کسی بود که به اعتراف خود شاه، وی را به تخت سلطنت رسانده بود. از نظر سواد و معلومات برتر از شاه بود. در مسائل سیاسی نیز پیشرفته تر و کار کشته تر از شاه بود، او قبل از مسئولیت دولت، سه ماموریت خارجی رفته که یکی از آنها منجر به عهدنامه سیاسی ارزنة الروم شده بود. امیر درستکار و پاک سرشت بود و از این نظر نیز نسبت به شاه برتری داشت. او دستپرورده ی خاندان قائم مقام بود و بدین لحاظ از عناصر ترقیخواه و اصلاح طلب دستگاه سیاست ایران به شمار می رفت، در حالیکه ناصرالدین شاه فرزند محمدشاه، کشنده ی قائم مقام و مخالف اصلاحات سیاسی در ایران بود. شخصیت محکم و استوار امیر و توانایی او در مدیریت کشور چشم ها را خیره می کرد، در حالیکه ضعف و عجز شاه در دوران اوایل سلطنتش او را به موجودی زبون و حقیر تبدیل کرده بود. در حقیقت او شاه اندرونی تشکیلات خود بود و زنان حرم به جای او سلطنت می کردند. و وجود این تفاوت ها بود که با روح استبداد مغایر افتاد و مستبد حقیر، علاج درد را در سرنگونی اقتدار و شکوه شخص اول مملکت دید.
همانطور که دیدیم برزآبادی نیز در بررسی علل سقوط وی مسائل داخلی و خارجی کشور و نه شخص امیر را مورد بررسی قرار داد. اما در قسمتهایی خارج از علل سقوط که به اقدامات امیرکبیر می پردازد مواردی یافت می شود که نشان از روح سازشگر امیر دارد. مثلا اینکه:
در زمانی که میرزاتقی خان وزیر نظام بود و همراه ناصرالدین میرزا ولیعهد به دیدار امپراطور روس رفت، دو سال از مرگ قائم مقام می گذشت، کسی نبود که برای او دستورالعمل بنویسد، او به شعور خود و بر مبنای آنچه از قائم مقام آموخته بود عمل می کرد. سه سال بعد وقتی ماجرای مسافرت او به ارزنةالروم پیش آمد او دیگر در سی و هفت سالگی عاقله مردی بود و بهترین انتخاب ایران برای مذاکراتی دشوار با دولت عثمانی. وقتی ماموریت به او ابلاغ شد بر اساس سنت قائم مقام، نخست سابقه ی امر و نامه های قائم مقام را جمع آورد و خواند و دانست که ایران و عثمانی دو کشور بزرگ مسلمان سیصد سال است گهگاه با هم می جنگند. از پانزده سالگی خود زمانی که در خدمت قائم مقام، نامه ها و فرامین را می نوشت ماجرایی به یاد داشت. در آن زمان به فتنه ای که عثمانی برانگیخته بود سپاه عباس میرزا حمله برد. ایران نیاز داشت که پس از شکست از روس ها یک پیروزی به دست آورد. این کار با شهامت عباس میرزا و با درایت قائم مقام ممکن گردیده و همه ی شرایط ایران پذیرفته شد و به تقاضای عثمانی سپاه ایران از فتح بغداد گذشت و سفیر بریتانیا در دبار عثمانی واسطه ی صلح شد. ایران آماده ی گذشت هایی بود و مذاکرات صلح با حضور نماینده ی ایران پیش می رفت. بین دو کشور رقیب صلح افتاد اما وضعیت مبهم مرزی طولانی، از آرارات تا شط العرب چنان بود که همواره امکان اختلاف و جنگ را باقی می گذاشت.
کار امیرنظام چنان بود که پالمر ستون نخست وزیر بریتانیا ناگزیر به اعتراف شد که دولت انگلستان نسبت به شکیبایی و روح سازش و آشتی پذیری که دولت ایران در سرتاسر کنفرانس ابراز داشت، حق شناسی دارد و رویه ی این دولت را شرافتمندانه می داند و ملکه ویکتوریا نیز در پارلمان در اشاره به این موضوع، میانجیگری نماینده ی بریتانیا را از افتخارات آن کشور دانست. همه می دانستند که کنفرانس فقط و فقط با درایت امیر نظام، قوی ترین مرد حاضر که بر ضعیف ترین صندلی ها نشسته بود پیش می رفت.
پیروزی چنان بود که حاج میرزاآقاسی هم خود را شریک کرد و همراه فرمان شاه که شمشیر و حکم تقدیر فرستاده بود، خود هم قلمی شد(( مرحبا، هزارآفرین،روی آن فرزند سفید )) و لطف را به آنجا رساند که در مقابل تقاضای چند روز مرخصی و استراحت امیرنظام به او یک ماه استراحت در تبریز بخشید.
امیرنظامی که از ارزنةالروم پس از سه سال برگشت، درست است که پیر و شکسته و بیمار می نمود و آن پهلوان جوان درشت استخوان نبود، اما در مرتبه و شان چنان بود که ولیعهد و تبریزیان به وجودش افتخار می کردند ولیعهد پانزده ساله آنقدر می فهمید که بداند گوهری از امیر تابناک تر در همه ی ایران نیست.
برزآبادی در تحلیل روان شناسی امیر به نکته ی قابل توجهی اشاره می کند و می نویسد: در تحلیل روان شناسی او باید گفت کمتر در درون خود آسوده و آرام بود انفعالات نفسانی اش نوسان هایی داشت و گاه حالت غمزدگی و افسردگی روانی بر او استیلا می یافت. این گونه زیر و بم های تند روانی را در احوال بسیاری از مردان بزرگ روزگار می خوانیم. می نویسد: (( فدوی را کسالت مزاجی و خیالی هست، اما سببی ندارد زیرا مقدر حال این غلام با کسالت انسی دارد. )) جای دیگر می گوید: (( عمر است، می گذرد. تازه ای نیست... دنیا هر دقیقه ای تازه است... از بس که افسرده هستم زیاد جسارت به عرض نشد)) یا اینکه : (( حالم مزاجاً چندان ناخوشی ندارد ولکن خیالا خیلی پریشان است )). باز دارد:(( مقرر فرموده بودند که چرا امروز در خانه نیامده ؟ عایقی جز افسردگی نداشت )). باز می آورد : (( افسرده و خسته خیال هستم ... امروز همه را به خیال گذراندم و هیچ حالت بشاشت روی نداد)) حتی بنا بر نوشته ی کنسول انگلیس در تبریز که به احوال میرزاتقی خان آشنایی داشته، گاه تحت تاثیر شور و هیجان سخت می گریست.
فریدون آدمیت در کتاب مفصل)) امیر کبیر و ایران(( فصل سوم را به بررسی خوی و منش امیر اختصاص می دهد و پس از تشریح شکل ظاهری و تعریف از هوش، نبوغ ، پشتکاری، درستی ، راست کرداری ، لطافت ، سنگینی و متانت وی و نقل جملاتی از اشخاصی که با امیر ارتباط داشتند در جهت تایید ویزگیهای فوق به مواردی از خصوصیات امیر نیز اشاره می کند که قابل توجه بوده و با مقوله ی انعطاف پذیری وی مرتبط می نماید مثلا اینکه :
((امیر در عزمش پایدار بود .)) نویسنده ی صدرالتواریخ که زیر نظر اعتمادالسلطنه این کتاب را پرداخته می گوید : ((این وزیر هم در وزارت مثل نادرشاه بود...هم مانند نادر عزم ثابت و اصالت رای داشته است . در موردی که نماینده انگلیس خواست رای امیر را عوض کند خود اعتراف دارد که :... سعی و کوشش نماینده ی روسیه و تلاش مشترک ما همه باطل است . کسی نمی تواند میرزا تقی خان را از تصمیمش باز دارد . ))
در برهان استقلال فکر او همین بس که در کنفرانس ارزنه الروم بارها دستور حاج میرزا آقاسی را که مصلحت دولت نمی دانست زیر پا نهاد . شگفت اینکه امر محمد شاه را نیز نادیده می گرفت و آنچه را که خیر مملکت در آن می دانست همان می کرد . بی اثر بودن پافشاری های روس و انگلیس و عثمانی در رای او جای خود را دارد اما یکدندگی بی خردانه نمی کرد . حدشناسی از خصوصیات سیاسی اوست و چون می دید سیاستی پیشرفت ندارد روش خود را تغییر می داد .
به شخصیت خویش مغرور بود و نسبت به کاردانی و صفات برجسته اش آگاه . نکته ی دیگر اینکه در عین غرور خودپسندی نداشت و این نیز از موارد استثنایی است .
او را به مناعت طبع می شناختند که از مظاهر غرور نفسانی اش بود و به خواری تن در نمی داد . نماینده ی انگلیس ضمن اینکه به حیثیت خواهی و حساسیت میرزا تقی خان در روابط با بیگانگان اشاره می کند می گوید : ((هیچگاه حاضر نیست رفتار متکبرانه ی کسی را تحمل کند .))
در تحلیل روان شناسی او باید گفت کمتر در درون خود آرام بود . انفعالات نفسانی اش نوسان هایی داشت و گاه حالت غمزدگی و افسردگی روانی بر او استیلا می یافت .
ناصر انقطاع در کتاب ((امیرکبیر فرزند خلف ایران)) می نویسد : ((امیرکبیر حساسیت عجیبی نسبت به فرقه ی بابیه داشت و علاوه بر اینکه از نظر دینی نمی توانست وجود چنین فرقه ای را تحمل کند از جنبه ی سیاسی نیز وجود چنین حزبی در داخل قلمرو ایران برایش غیر قابل تحمل بود و با وجود اینکه گروه آنها بسیار قلیل بود اما امیرکبیر که خطرهای آتی را به وضوح به چشم می دید و حمایت استعمار را از این حزب جدید مذهبی به خوبی درک کرده بود تا سرحد حساسیت نسبت به این گمراهی عداوت نشان می داد .))
نوشته ی انقطاع در این بند حالتی را القا می کند که به نظر می رسد حساسیت زیاد امیرکبیر نسبت به این فرقه تا بدانجایی بوده که واکنش های تندی را به دنبال داشته است و شاید همین مسئله ی بابیه که بنا بر گفته ی انقطاع نوزاد نامشروع روس و انگلیس بوده و واکنش های سخت امیرکبیر این دو دولت را نسبت به امیر حساس تر کرده و موجبات بیشتری را برای تلاش آنها در راستای عزل امیر فراهم آورده باشد .
با این تفاسیر و نمونه های بسیاری که ارائه شد به نظر می رسد اگر همچنان این روند را ادامه بدهیم شواهد بسیار زیادی را می توانیم بیابیم که دال بر انعطاف و یا عدم انعطاف پذیری امیرکبیر بوده باشد . مثلا در کتاب مفصل(( امیرکبیر قهرمان مبارزه با استعمار)) نوشته ی آقای هاشمی رفسنجانی نمونه های بسیاری را می توان ارائه داد و بعد از بررسی جوانب آن که شاید هم فراگیر و کامل نباشد به قضاوتی تقریبا سطحی در خصوص این بعد شخصیتی امیر دست زد . با این وجود به نظر می رسد که تا همین اندازه ودر طی این چند صفحه بررسی این موضوع با چنین روش کفایت کند و بهتر باشد که در ادامه با ورود به تئوری های موجود در این زمینه بحث را دنبال کنیم .
تئوری
همانطور که در قسمت سوال پژوهش هم گفته شد بحث در خصوص اینکه آیا انعطاف پذیر نبودن امیر کبیر یکی از دلایل سقوط وی بود بحثی است نو و همانگونه که در طی زمینه ی پژوهش نمونه هایی از چندین نوشته در خصوص علل زوال امیر بررسی کردیم در خلال هیچ کدام بحثی از انعطاف پذیر بودن یا نبودن امیر مشاهده نشد و تنها شواهدی را می توانستیم بیابیم و سپس با در نظر گرفتن این شواهد و شرایط حاکم بر آنها در این رابطه که آیا این اتفاق یا این اقدام می تواند دال بر عدم انعطاف یا انعطاف امیر باشد به داوری های ضعیفی پرداختیم و اینگونه که به نظر می رسد در قسمت تئوری نیز با چنین مشکلی مواجه هستیم و نمی توانیم تئوری شفاف و صریحی را که کاملا با مقوله ی انعطاف پذیری در حوزه ی علوم سیاسی و سیاستمداران در ارتباط باشد بیابیم . اما این بدان معنا نیست که بحث را در قسمت تئوری مسکوت بگذاریم و به قولی بگوییم حالا که نیست پس نمی شود .
در میان تئوری های مختلفی که در خصوص روان شناسی سیاسی و یا علل زوال نخبگان وجود دارد تئوری ((جامعه شناسی نخبه کشی)) جالب توجه به نظر می رسد . البته آقای علی رضاقلی در مقدمه ی کتابشان که دقیقا با همین عنوان جامعه شناسی نخبه کشی مساوی است هرگز بر آن نبوده اند که این نوشته ها را در سطح یک تئوری مطرح کنند . اما به هر حال در این کتاب نظر و نگاهی نو در خصوص زوال نخبگان مطرح است که به گونه ای زیبا و حساب شده ارائه گردیده واگر این نگاه تازه به عنوان یک تئوری جدید با عنوان مساوی کتاب جامعه شناسی نخبه کشی مطرح گردد پر بیراه به نظر نمی رسد .
در یک نگاه کلی آقای علی رضاقلی در این کتاب بر خلاف نظریه های حاکم در علل زوال نخبگان در ایران تقریبا از بعد شخصی و شخصیتی نخبه فاصله می گیرد و علت را در بافت جامعه و مردم مورد بررسی قرار می دهد و پی گیری می کند و در پایان به این نتیجه می رسد که علت زوال نخبگان در ایران جامعه و بافت آن است نه خود آنها .
ایشان مطابق با این تئوری سه شخصیت بزرگ سیاسی در تاریخ ایران را می سنجد و به طور جداگانه مورد بررسی قرار می دهد که امیرکبیر یکی از آنهاست.
و در این کتاب پس از بررسی و مقایسه اوضاع و احوال ایران و غرب و نشان دادن میزان عقب ماندگی جامعه ی ایران در قیاس غرب می نویسد:
(( با این وضع بود که امیرکبیر صدارت چند روستا و قبیله و ایل را عهده دار شد، که دارای مردمی با فرهنگ انسانهای غارنشین بودند. زمانی که امیرکبیر وارد کاخ گلستان شد، میرزا یوسف مستوفی الممالک و دیگر رجال با دستورات کافی از سفارت انگلیس و تمام گله داران ایل قاجار در اندرونی در حال تقسیم شکنبه به جا مانده از ایران گرگ دریده بودند. شاه هفده ساله با تربیتی ایلاتی در پی عیش کردن پشت کوه قاف بود. اهل علم و صنعت وجود خارجی نداشت، همانطور که کارگر و کارمزدوری به معنی صنعتی آن مفهوم نبود. زارع از ظلم خان به ستوه آمده و خان از ظلم خان خانان جرأت فعالیت اقتصادی نداشت. بر اثر فشارهای یک قرن اخیر، اکثر تجار تحت الحمایه سفارتخانه های دولت روس شده بودند. تعداد مردان معترض انگشت شمار و تعداد وابستگان سفارت بی شمار بود. اهل علم آن روز هر یک تیولی که در دست داشتند هر صبح و شب لشکری از دعا به آسمان گسیل می کردند. از مردم نه پوست مانده بود و نه گوشت. شعرا و ادبا در فقر و مسکنت و دریوزگی و گدایی بودند. علوم روز عبارت بود از جن گیری، دعا نویسی، آداب طهارت، مارنویسی و...، این ایران بود. این ایران با آن دشمن حریص چه باید بکند؟ این همه فقر و عقب ماندگی و نا امنی و جهل چگونه می تواند با آن همه فولاد و آهن و تیرو تفنگ و علم و دانش و پیشرفت درآمیزد؟ بدبختی چنان در اوج بود و دشمن چنان قوی که قویترین مبارزان به یأس می نشستند ولی امیرکبیر با خیالاتی که در(( کتابچه خیالات اتابکی)) داشت، آرام، آرام شروع کرد. امیر یکی از سه نخست وزیر ( قائم مقام، مصدق، امیرکبیر) ماست که برای اداره ی کشور ونجات آن از وابستگی و عقب افتادگی نظریه داشت. امیر از عمق فرمول رشد غرب با اطلاع بود و اوضاع ویران ایران را به خوبی می شناخت. امیر به دست قائم مقام تربیت شده بود و با ویژگی های شخصیتی که داشت، در تاریخ دولتیان ایران خوب درخشید... .
در مورد امیر نوشته بسیار است لیکن هنوز این فرهنگ فقیر سفله پرور نتوانسته از عهده ی خدمت وی درآید و به جبران کشتنش، فدیه ای که درخور وی باشد، هدیه کند.
نکته ی مهم آن است که رجال سیاسی همگی و نخست وزیران به ویژه دست پرورده ی فرهنگ ملی اند و ویژگی های امیر را نداشتند و نیز بین آنهایی که در پی فرهنگ جدید راه افتادند و می خواستند و می خواهند که هویت ملی و استقلال کشور را از راه نشر فرهنگ جدید و سنتی حفظ کنند و پیشرفت هایی در اخلاق مدنی و مذهبی به وجود آورند یک اشکال عمده و بنیادی وجود دارد.
رجال ایران و کلا فرهنگ ایران، پیشرفت صنعت غرب و اتخاذ آن را فقط در ابزار و ماشین و کاربرد آن خلاصه می دانند و هیچ وقت این نکته را فهم نکرده اند که پیشرفت و توسعه ی صنعتی در غرب با قالبهای اجتماعی خاصی همراه بوده و مقولات فرهنگ سیاسی- اقتصادی- اجتماعی نیز همراه با بافت و شرایط خاص آن رشد کرده اند. این نوع نگرش، یعنی خلاصه کردن پیشرفت صنعتی غرب در ابزار، و اقدام به خرید ابزار از طریق فروش نفت و غیره و نیز تلقی از صنعت غرب به عنوان عامل تحولات را به نام (( باژگونه خوانی توسعه)) می نامیم. امیر این نکته را می دانست که تغییرات بسیار زیاد دیگری برای پیشرفت صنعت و جبران عقب افتادگی لازم است. شناخت قالب های اجتماعی صنعت و تامین شرایط آن از اهم ضروریات است و در پی این بود که به نحوی دست آوردهای جدید را با فرهنگ سنتی تلفیق کند.
وی از معدود نخست وزیران ایران است که وطن پرستی، دلیری، گستاخی و شعور سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، صلابت رأی و اندیشه، ملت دوستی و... را به انضمام سواد " آکادمیکی" مورد نیاز کارش به تناسب روز آموخته بود.
از گفته و کرده و نوشته های امیرکبیر به نیکی بر می آید که معرفت به دنیای صنعت آن روز را به کمال داشته است و می دانستند که آن را چگونه باید به دست آورد و این همان ویژگی است که در نزد رجال ایران مجهول است و فقط یک بار دیگر درخشید و آن هم درست صد سال بعد از امیرکبیر و بقیه هم " تکرار زهرخند تاریخ" است.
در ایران دوران درازی است که ارزش های قبیلگی حاکم است و مسئولیت های کاری بر اساس روابط قبیلگی توزیع می شود . در اینگونه نظام مهم نیست که شخص کارایی و رای خردمندانه برای کار داشته باشد بلکه مهم این است که در رابطه با ارزش های مورد نظر قرار بگیرد .
در نظام های ایدئولوژیک هم شرط احراز سمت سرسپردگی ایدئولوژیک ظاهری شعارها و تکرار آنهاست . در هیچ یک از این دو نظام صلاحیت ثابت کاری و موفقیت در آن منظور نیست . این شرط که داشتن تخصص و ممارست در آن یعنی تعهد به صورت صلاحیت ثابت نیاز دارد مورد نظر نظام های تکنو- بوروکراتیک عقلانی است که هنوز در ایران ناشناخته است .
امیر می خواست با این نظام درآویزد و این کاری به غایت مشکل بود ولی برای تامین عدالت و حقوق ثابته و رفاهیت مردم چاره ی دیگری نبود . می بایست در همه جا دست به کار شد و از آن جمله کسان قابل و عاقل بر سر کارها گماشت و مناصب بدون کار را حذف کرد. التهاب بی جهت را دور ریخت . امیر در همه ی زمینه ها دست به اقدام زد .
دولت خودش تابع قاعده ای مافوق خود است که در ایجادش دخالتی ندارد . بهترین نمونه اینکه شما هرگز قادر نخواهید بود دولتی شبیه دولت قاجاریه و مشابه آن را به جوامعی مثل انگلیس و آمریکا یا فرانسه تحمیل کنید . به بنگلادش و ساحل عاج هم چنین نظامی را نمی توان تحمیل کرد . در حالیکه در ایران چنین نظامی به شکل های مختلف تراویده است و این نیست جز اینکه قالب های اجتماعی ایران متناسب خود و هم بافت با فرهنگ خود تولید مثل می کند . بی جهت نبوده که در زمان قاجار و در بحبوحه ی استعمار حدود هفتاد امام زمان در کشورهای اسلامی پیدا شده و رشد نموده است .
مصلحین ایران همیشه در مقابل فساد به زانو در آمده اند. چون فساد به معنی واقعی کلمه در رگ و ریشه های فرهنگ اجتماعی ریشه دوانده است . این بدان معنی است که فساد به صورت نهادی درآمده و از بافت روابط اجتماعی سرچشمه می گیرد و چیزی گذرا و سطحی نیست .
دست به اصلاح این بیماری زدن همچون انگشت در سوراخ زنبور کردن است . امیر مافوق همه در تاریخ ایران عمل می کرد . فساد ناپذیری امیر و قائم مقام و مصدق از خصوصیاتی است که دوست و دشمن بر آن متفق اند و امیر گذشته از اینکه خود فاسد نبود بلکه اقدامات را جهت رفع فساد انجام می داد .
مردم ایران امیر را بر سر کار نیاورده بودند به همین جهت از او حمایتی نیز نمی کردند و اصلا اینگونه مسائل که حاکمیت را از آن خود دانستن و در کار مستمر آن نظارت دائم داشتن در این سرزمین ناشناخته بود . چون این مقوله از اجزای جامعه ی صنعتی و رشد یافته ی اقتصادی است . امیر در شرایط خاص به صدارت رسید . تحرک و فعالیت همه جانبه ی حیات اجتماعی ایران به سوی رشد و توسعه نبود که نیازی به ضرورت وجود امیر را احساس کند . منازعات سیاسی جهت انتخاب رئیس برای حکومت و اجرای سیاست حفظ منافع ملی نبود که امیر را به سر کار آورده باشد .
جامعه ی ایران در حالت عادی امثال سالارها، آصف الدوله ها و میرزا آقاخان ها را تولید می کرد و اگر استثنائا و اشتباها اشخاصی مثل قائم مقام یا امیر کبیر پا به عرصه ی فعالیت می گذاشتند این فرهنگ به سرعت رفع اشتباه می کرد و در فاصله ی یکی دو سال این بزرگان را می کشت که به راستی این ملت درخور این بزرگان نبود .
این نوع هم سنخی در تمام فرهنگ ها وجود دارد . اگر شما به جامعه ی آمریکایی نگاه کنید فرق چندانی بین آیزنهاور، ترومن، نیکسون، فورد و ریگان نمی بینید و اگر هم استثنائا شخصی مثل کارتر در شرایط خاص روی کار بیاید و جامعه دچار اشتباه شود به سرعت رفع اشتباه می کند و خود را تصحیح می نماید و او را به سرعت با شخص مناسب فرهنگ خود عوض می کند .))
همانطور که دیدیم و با بررسی جسته گریخته ای که از عقاید آقای رضاقلی و تئوری تازه شان کردیم ایشان با بررسی وضعیت
جامعه ی ایران و نوع بافت و فرهنگ آن مرگ و سقوط امیر را پیش بینی شده تلقی می کنند و مسئله با در نظر گرفتن این تئوری بدین صورت تبیین می شود که:
(ما نمی توانیم بگوییم امیر انعطاف پذیر نبود بلکه باید بگوییم جامعه ی ایران انعطاف پذیر نبود و وجود چنین اشخاص با چنین صفات ممیز از بافت خود را برنمی تافت . ضمن اینکه با بررسی تقریبا کامل ایشان از وضعیت جامعه ی ایران اندیشه ی اصلاح و تغییر باید ملازم با انعطاف ناپذیری باشد تا بتواند تغییراتی رادیکال و در جهت سازنده را به وجود آورد .)
در ادامه ودر تناقض و تضاد با اندیشه ی آقای رضاقلی کتابی با عنوان(( نگاهی به تحولات اجتماعی درایران و نقدی بر کتاب جامعه شناسی نخبه کشی)) تالیف محمدرضا باقری فشخامی وجود دارد که جامعه شناسی نخبه کشی را نقد کرده و با برشمردن گونه ها و مسائل مختلف سعی در ابطال این نظریه و دفاع از فرهنگ و ملت ایران داشته است و البته نظریه ی جایگزینی را ارائه نمی دهدبلکه همواره تلاش در جهت نقد نظریه ی نخستین است که در اینجا به نمونه هایی از آن اشاره می کنیم .
ایشان نیز در کتابشان به بررسی تحولات ایران از ابتدای چگونکی ساختن ابزار کار توسط انسان تا مسائل دوره ی رضاشاه و بعد از آن می پردازد و در هر دوره با ارائه ی نمونه هایی از فرهنگ و بافت این مرز و بوم و مردم آن دفاع می کند .
آقای باقری فشخامی در مقدمه ی کتابشان می نویسند :
((برگشتن به گذشته و تاریخ جهت بررسی دوران پیشین باید با توجه به مستندات تاریخی و جامعه شناسی علمی و با دیدی علمی صورت بگیرد نه با بینش عامیانه و غیر علمی که خود مسئولیتی عظیم دارد و ضرر و زیانش برای جامعه زیانبارتر از حکومت های خودکامه است و یاور آنهاست که مردم را اجتماع را و فرهنگ که خود منبعث از دگرگونی ابزار تولید است را...لایق پیشرفت نداند . آن وقت است که مستبدان و خواهان منافع شخصی و گروهی اندک از آن وسیله ای درست کنندبرای پدرخواندگی جامعه و برای اغراض و امیال شخصی و گروهی که :
"بله! چون جامعه و فرهنگ جامعه هنوز به آنجا نرسیده که بتواند رشد بکند و منافعش را تامین نموده و خود را به پیشرفت تحولات علمی و فنی جهانی برساند این ما هستیم که باید زعامت و هدایت آنها را به عهده بگیریم تا آنها بتوانند به سرمنزل مقصود برسند ..."
آن وقت است که خودشان را تحمیل می کنند و راه پیشرفت و تکامل جامعه را از راه مردم سالاری بازمی دارند و اجتماع را بالغ نمی دانند ؟ و دیگر اینکه در کتاب ((جامعه شناسی نخبه کشی)) نیامده که بگوید ابزار کار چیست زندگی انسان از دوران های بسیار دور چگونه تکامل پیدا کرده عامل پیشرفت و غلبه ی انسان بر طبیعت چه بوده وچطور انسان توانسته بر طبیعت که مقهورش بود مسلط شود ...
روشن نکرده که :
فرهنگ چیست ؟ چگونه تکامل پیدا می کند و تاثیرش بر تکامل ابزار تولید چیست ؟
تحلیل گر اوضاع سیاسی و زندگی اجتماعی نمی تواند فارغ از بررسی عمیق تاریخ علمی و چگونگی پیشرفت و تکامل انسان باشد و سرسری به مسائل روز دوران ها اشاره بکند و نتیجه بگیرد و حکم صادر کند .
به طور عام تمام انسان ها خواستار زندگی بهتر هستند . تمام تلاش آنها این است که بتوانند از مزایای بهتری در زندگی برخوردار باشند . تمام کوشش انسان بر این است که بتواند برای خود و خانواده اش، محله اش، شهرش ،استانش و کشورش زندگی بهتر تهیه و روبراه کند . هر اندازه اگر تنگ نظر هم باشد اول خانواده اش را بر خانواده های دیگر ترجیح می دهد بعدا محله اش را بر محله های دیگر در روستا یا شهر بالاتر می خواهد بعدا شهرش را بر شهرهای دیگر، استانش را بر استان های دیگرو کشورش را بر کشورهای دیگر پیشرفته تر و مترقی تر می خواهد .
هنوز که هنوز است دنیا ایران را در گذشته یکی از قدیمی ترین متمدن ترین بزرگترین و پیشرفته ترین کشورهای جهان می داند . چی شد که بعدا ایران که یکی از پیشرفته ترین و بزرگترین کشورهای دنیای قدیم بود ... بعدا از قافله ی پیشرفت و تمدن عقب افتاد . چرا؟
این بحث یکی از شورانگیزترین و پر گفتگوترین بحث دوران اخیر می تواند باشد . چرا کشوری با آن همه آثار و ابنیه ی تاریخی از پیشرفت تمدن عقب نگه داشته شد . این همه آثار با ارزش تمدن مگر در اثر تلاش و فکر مردم این سرزمین به وجود نیامده !!))
ایشان همچنین در فصل ششم و در قسمت قاجاریه با بررسی جنبش و قیام ها در باب امیرکبیر می نویسد :
((تمام این قیام ها و سرکوب ها در زمان صدارت امیرکبیر بود . آیا امیرکبیر صدای این ها را نمی شنید ! یا می خواست تحت شرایط حکومت فئودالی پدرسالاری اصلاحات خود را انجام بدهد .
در آن نظام قبیله ای پوسیده و با تفکر قبیله ای و ایلیاتی که فساد و باندبازی و دسیسه چینی تمام ارکان حکومت را گرفته بود نمی دانست که اصلاحات اجتماعی انجام پذیر نیست .
امیرکبیر می خواست نظام پوسیده ی فئودالی پدرشاهی قاجار را که در مقابل تحولات طوفانی سرمایه داری که در مسیرش قرار گرفته بود سر و سامان بدهد . یک چنین چیزی ممکن نبود . قائم مقام در واقع جز یک اصلاح گر اشرافی در چارچوب جامعه ی سنتی چیز دیگری نبود و اصلاحات امیرکبیر نیز با آنکه در شرایط تاریخی دیگر و عمق به مراتب جدی تر از اصلاحات قائم مقام انجام گرفت در واقع فاقد استحکام و قدرت لازم بود . اما با وجود علاقه به ترقی ،به مبانی جامعه سنتی موجود و استبداد جامعه ی سنتی اعتقاد مطلق داشت و همین امر مانع از تحقق یک تحول بنیادی عمیق در جامعه چه از جهت سیاسی و چه از جهت اقتصادی می گردید ...
امیر کبیر یک وطن دوست ، کاردان، لایق، مخالف رشوه خواری، فساد ناپذیر...بود اما شرایط زمان را متوجه نشد. واکنش اجتماعی بزرگ زمان صدارتش را درک نکرد. این واکنش عظیم اجتماعی در مقابل تشکیلات حکومت و نحوه ی اداره ی مملکت در دربار قاجار بود. این جنبش اجتماعی از زمان محمد شاه قاجار شکل گرفته و در ابتدای حاکمیت ناصرالدین شاه قاجار به ناچار به تعارض علیه نظام حکومتی برخاسته بود. امیر کبیر علاوه بر اینکه به این واکنش اجتماعی توجه نکرد در صدد سرکوب آن نیز برآمد.
نویسنده ی کتاب "جامعه شناسی ؟ نخبه کشی !" چطور در تاریخ قاجار به این موضوع توجه نکرده. فقط به تحلیل های کج اندیشانه و غیر علمی که اصلا با مفاهیم جامعه شناسی ارتباطی ندارد به نام جامعه شناسی به خورد مردم داده.
... نویسنده ی کتاب! او را از پیشرفت بازداشتند. دولت در اداره ی مملکت چه رسالتی دارد. به کجای تاریخ نگاه میکنید؟ با چه دیدی به تاریخ نگاه میکنید. از دید کدام طبقه ، کدام جریان اجتماعی به قول خودتان ، تاریخ را تحلیل می کنید؟ آیا میخواهید زر داران و زور داران و تمام کثافت های تاریخ را از جنایات و خیانت هایشان تبرئه کنید و تمام گناه را بر گردن زحمتکشان و سرافرازان تاریخ که فقط رنج و زحمت و شکنجه و مبارزه را برای بهروزی جامعه تحمل کردند، بیندازید...بهتر است به تاریخ بپردازیم!
دولت و کارگزارانش علاوه بر اینکه باید کوشش کنند صنایع داخلی پیشرفت کند با واردکردن کالا های خارجی و باز گذاشتن دست بازرگانان "به قول حاج سیاح : تجارت هم شد دلالی خارجه نه ترویج متاع وطن." همین حالا. حالا ر ا می گویم. می توانید بروید یقه ی این دلالان خارجی را بگیرید که کارشان وارد کردن کالاهای خارجی است!...دولتی که صدراعظم می کشد صاحب جان و مال و ناموس ابناء مملکت است. چون با زور، با قلدری، با توپ، با تفنگ، حریف مردمش هست ... وقتی این مردم را از دور و اطراف پراکنده می کند، ناراضی می کند،در به در می کند اما نمیتواند با دولت های متجاوز خارجی از سرزمین خودش که بر آن ها حکومت می کند دفاع کند. تن به پستی می دهد آن همه قرارداد اسارتبار می بندد و تمام مملکت را از هر نظر به باد تاراج می دهد. قاتل امیر کبیر را همه می دانند. جاسوسان، سرسپردگان،وطن فروشان وابسته به انگلستان و کاسه لیسان آنها، تمام آنها که سرشان به آخور انگلستان بود، از مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه و مادرزن امیرکبیر و دار و دسته ی میرزا آقا خان نوری... می دانند. آن وقت در کتاب خودت جامعه را قاتل امیرکبیر می دانید چرا؟!!!!
جامعه چیست . اعضای جامعه چه کسانی هستند. اکثریت بالاتفاق مردم کشاورزان و صنعتگران و پیشه وران و بینوایان شهری که از بام تا شام زحمت میکشند و بار مملکت بر دوش آنهاست کارشان تلاش و زحمت است تا بتوانند حداقل زندگی را برای خانواده شان تامین کنند. اینها اکثریت اعضای جامعه هستند و بودند.
نویسنده ی کتاب ! (جامعه شناسی؟ نخبه کشی!) مردم تلاشگر را مسئول قتل امیرکبیر دانستن چه معنی دارد شما چه کسانی را می خواهید تبرئه کنید؟ حکومتگران قاجار را، و مردم جامعه را گناهکار!؟ نه چنین حقی ندارید! حرمت قلم!"
آقای محمدرضا باقری فشخامی در این کتاب، همچنان این روند را حفظ نموده وبا بررسی مسائل تاریخی از نگاهی دیگر سعی در ابطال آقای علی رضا قلی را دارند و طبق گفته های آقای باقری فشخامی در خصوص امیرکبیر ما وضعیت امیرکبیر را در مورد مقوله ی انعطاف پذیری وی اینگونه تبیین می کنیم که :
(یکی از دلایل سقوط امیر کبیر در اصلاحاتش عدم انعطاف پذیری او با توجه به اوضاع و شرایط آن زمان و در برخورد با مسائل موجود بود.)
با وجود اینکه دیدگاهها و نظریات موجود در کتاب آقای فشخامی قابل توجه است به نظر میرسید اگر ایشان در نقد کتاب جامعه شناسی نخبه کشی از ادبیات ملایم تر و منعطف تری استفاده می کردند و قضاوت در این خصوص که آیا آقای رضا قلی با دیدی علمی ویاغیر علمی به مسائل تاریخی نگریسته اند را به عهده ی خواننده می گذاشتند این کتاب می توانست بیش از اینها مورد توجه قرار گیرد. زیرا به نظر میرسد این کتاب تنها یک مخاطب دارد و آن آقای رضا قلی است نه همه ی مردم وبه گونه ای با استفاده از این نوع ادبیات، اینطور به ذهن متبادر می شود که هدف، دفاع از مردم نیست بلکه هدف، تحقیر آقای رضا قلی است و بنا نیست که به مردم واقعیت ها نشان داده شود بلکه بناست نگاهی تازه و پنجره ای نو به تاریخ مسدود گردد .
البته ما در این تحقیق هرگز بر آن نیستیم که از آقای رضاقلی به دفاع برخیزیم و آقای فشخامی و کارشان را پاسخی غرض ورزانه بدانیم اما آنچه که به نظر می رسد در خصوص مقوله ی انعطاف و عدم انعطاف پذیری امیرکبیر قابل قبول باشد، ترکیبی است از هر دو دیدگاه که با توجه به جامعه شناسی نخبه کشی و دیدگاه آقای رضاقلی نمیتوان امیر را به عدم انعطاف محکوم کرد چراکه بستر آن زمان لازمه ی چنین اقداماتی برای اصلاح بود و با توجه به نگاه آقای باقری اگر شرایط آن زمان اینقدرسخت بود که البته بود، امیر میبایست اندیشه اش را تعدیل می کرد و بستر زمان و شرایط آن روزها را درک می نمود و البته نمیتوان چنین سریع و صریح با توجه به عدم امکان وجود نگرشی جامع و کاملا بی نقص اقدام به داوری نمود .
استراتژی
همانطور که در طرح سؤال تحقیق هم بدان اشاره کردیم، این پژوهش با دیدگاهی که تقریبا در حوزه ی روانشناسی سیاسی می گنجد درصدد پاسخ به پرسشی است تحت عنوان اینکه : ((آیا می توان یکی از دلایل سقوط امیرکبیر را عدم انعطاف پذیری وی دانست؟))
لازم به ذکر است که سیر این پژوهش بیشتر با رویکردی روش شناسانه جهت آشنایی با چگونگی انجام یک تحقیق استاندارد صورت گرفت و آنچنان به طور کاملا حرفه ای و تخصصی روی پاسخ قطعی این سؤال تمرکزی وجود نداشت و لذا یافته ها در پایان نمی توانند حاکی از قطعیت محقق ( از نوع بدل کلمه) در پاسخ به این سؤال باشند. در این جا بیان زیبای یکی از نظریه پردازان بزرگ غرب خالی از فایده به نظر نمی رسد که در تبیین علت پیشرفت غربیان و عقب ماندگی جهان سوم معتقد بود که آنها ( غربیان) به شفاف ترین سؤالات، احتمالی ترین پاسخها و اینها ( جهان سومی ها) به مبهم ترین سؤالات قطعی ترین پاسخها را می دهند.
آنچنان که گذشت در قسمت زمینه پژوهش جهت شروع، اعمال مقدماتی برای پاسخ گویی به این سؤال با استمداد از نوشته هایی از چندین نویسنده و بررسی اقدامات امیر صورت گرفت و تطابق هر یک از آنها با مقوله ی خصیصه ی انعطاف پذیری یا عدم انعطاف پذیری وی بررسی شد و در بخش تئوری ها از تئوری جامعه شناسی نخبه کشی ( در مورد انتخاب نام این تئوری در صفحات قبل توضیح داده شده است) در کتابی تحت همین عنوان نوشته ی آقای رضاقلی استمداد و در موضع مخالف به اندیشه های آقای باقری فشخامی در نقد این تئوری اشاره شد که در هر کدام با تطابق مقوله ی انعطاف پذیری در آنها به این دو نتیجه مخالف رسیدیم که از دیدگاه جامعه شناسی نخبه کشی مسئله، انعطاف پذیری امیر نبود بلکه جامعه ی ایران انعطاف پذیری نداشت و وجود چنین اشخاص با چنین صفاتی جدا از بافت خود را بر نمی تافت چرا که این تئوری از شخص فاصله گرفته و بستر را مورد بررسی قرار می دهد که البته نگاه این تئوری بیشتر به جامعه ی ایران محدود می شود و این نکته را می آموزد که جامعه و مردم چگونه سبب کشتن نخبگان می شوند.
در تضاد با این تئوری و در دیدگاه آقای باقری فشخامی مسئله ی انعطاف پذیری امیر این گونه قابل تبیین است که یکی از دلایل سقوط امیرکبیر عدم انعطاف پذیری وی با توجه به اوضاع و شرایط آن زمان و در برخورد با مسائل موجود بود. البته این دیدگاه آقای فشخامی است و در سطح یک تئوری مطرح نگردیده بلکه تنها در دفاع از جامعه و مردم در مقابل تئوری نخست موضع می گیرد. آن را نقد می کند و با ارائه ی شواهدی تاریخی تئوری اول را باطل و غیر علمی می خواند و علت سقوط نخبه را در خود شخص و محدوده ی اطرافیان می داند نه جامعه و مردم و آنچه که در پایان صحیح می نمود، البته نه به صورت کاملا قطعی و یقینی، ترکیبی از هر دو دیدگاه جهت تبیین علت سقوط امیر در رابطه با موضوع انعطاف پذیری بود که در شرایط مختلف و بررسی های همه جانبه هر دوی آنها قابل استفاده است اما تئوری جامعه شناسی نخبه کشی طبق آنچه که تا کنون بررسی شد کاربرد بیشتری داشته و منصفانه تر به نظر می رسد.
لازم به ذکر است که اگر در قسمت استراتژی تحقیق بنا باشد به بررسی رابطه تئوری ها و آنچه که در زمینه ی پژوهشمان وجود داشت بپردازیم باید این نکته از قلم نیفتد که بررسی انعطاف پذیری در بیان علل سقوط امیر موضوع جدیدی است که نمی توان تئوری صریحی در ارتباط با آن یافت بلکه در قالب چند تئوری محدود قابل تبیین و بررسی است و ما جامعه شناسی نخبه کشی و موضع مخالف آن را شفاف ترین و ساده ترین تئوری که بتوان در قالب آن مقوله ی انعطاف را گنجانید و از آن استفاده کرد یافتیم و به کار بستیم.
کتابنامه
1-آدمیت، فریدون،(( امیرکبیر و ایران یا ورقی از تاریخ سیاسی ایران))
2- آقاخان محلاتی، سیدمحمدحسن، ((عبرت افزا))
3- استویک، ادوارد، (( سه سال گردش در ایران ))
4-اصفهانی،حاج میرزا طاهر، (( گنج شایگان ))
5-اعتضادالسلطنه،علیقلی میرزا ، ((اکسیرالتواریخ ))
6-اعتمادالسلطنه،محمد حسن خان ، (( المآثرالآثار ))
7-اعتمادالسلطنه،محمد حسن خان ، ((تاریخ منتظم ناصری ))
8-اعتمادالسلطنه،محمد حسن خان ، ((خلسه یا خوابنامه ))
9-اعتمادالسلطنه،محمد حسن خان ، ((صدرالتواریخ ))
10-اعتمادالسلطنه،محمد حسن خان ، ((مرآت البلدان ناصری ))
11-افراسیابی،بهرام،((غروب در پگاه : امیرکبیر قربانی استبداد و استعمار))
12-افشار،ایرج،((روزنامه ی خاطرات اعتمادالسلطنه))
13-اقبال آشتیانی ،عباس،((میرزا تقی خان امیرکبیر))
14-امیرفجر،میثاق،((امیرکبیر))
15-امیرکبیر،تقی امیرنظام،((اسناد و نامه های امیرکبیر (و داستانهای تاریخی درباره ی او) ))
16-امین الدوله، میرزاعلی خان ،((خاطرات سیاسی))
17- امینی،علی،(( بیست سال بعد از امیرکبیر متضمن شرح اوضاع ایران و حوادث نیمه اول سلطنت ناصرالدین شاه قاجار در رابطه با مجدالملک و رساله ی او
18- انصاری شیخ جابری، محمدحسن،(( آگهی شهان از کار جهان))
19- انقطاع، ناصر، (( امیرکبیر فرزند خلف ایران))
20- باقری فشخامی، مخمدرضا، (( نگاهی به تحولات اجتماعی در ایران و نقدی بر کتاب جامعه شناسی نخبه کشی))
21- برزآبادی، مجتبی، (( سه مرد تاریخ ساز ایران))
22- پلاک، (( خاطرات سفر ایران))
23- تقی امیرنظام، (( نامه های امیرکبیر به انضمام رساله ی نوا در الامیر))
24- ثقفی، دکترخلیل خان اعلم الدوله، (( مقالات گوناگون))
25- جان اسکانلون، (( همین است حقیقت سیاست))
26- جهانگیرمیرزا،(( تاریخ نو))
27- حقایق نگارخور موجی، میرزا جعفرخان، (( حقایق الاخبار ناصری))
28- حقیقت، عبدالرفیع، (( وزیران ایرانی از بزرگمهر تا امیرکبیر))
29- حکیمی، محمود، (( داستانهایی از زندگانی امیرکبیر))
30- خان ملک ساسانی، احمد، (( سیاستگران دوره ی قاجار))
31- دریاگشت، محمدرسول،(( قائم مقام نامه))
32- دنبلی، عبدالرزاق، (( مآثرسلطانی))
33- دهگان، ابراهیم، (( تاریخ اراک))
34- رضاقلی، علی، (( جامعه شناسی نخبه کشی))
35- رضوی نژاد صومعه سرایی، میرابوطالب، (( چهار سیاستمدار ملی و متقی نام آور ایران))
36- روزنامه ی وقایع اتفاقیه
37- روشنی زعفرانلو، قدرت ال...، (( امیرکبیر و دارالفنون مجموعه خطابه های ایراد شده در کتابخانه ی مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران))
38- سالنامه فرهنگ اراک
39- سیاح، حمید، (( خاطرات حاج سیاح))
40- شمیم، علی اصغر، (( ایران در دوره ی سلطنت قاجار))
41- شیخ المشایخ معزی، حاج شیخ اسماعیل، (( نوا در الامیر))
42- شیخ نوری، محمدامیر، (( فراز و فرود اصلاحات در عصر امیرکبیر ))
43- شیل، (( یاداشت های سفر ایران))
44- صبحی، (( خاطرات صبحی))
45- صفایی، ابراهیم، (( اسناد سیاسی دوره ی قاجاریه))
46- ضیغمی، محمدجواد، (( هزاوه: زادگاه امیرکبیر))
47- طبری، احسان، (( جستارهایی از تاریخ))
48- عظامی، مسعود، (( امیرکبیر در آیینه ی انقلاب))
49- فراهانی، میرزامحمد حسین و ژان داوود، (( جهان نمای جدید))
50- دکتر فوریه فرانسوی طبیب ناصرالدین شاه، (( سه سال در دربار ایران))
51- قائم مقام، میرزا ابوالقاسم، (( منشآت))
52- قائم مقامی، باقر، (( قائم مقام در جهان ادب و سیاست))
53- قزوینی، محمدشفیع، (( کتابچه ی قانون))
54- کاوه جبلی، علیرضا، (( سیاست خارجی امیرکبیر))
55- کرمانی، ناظم الاسلام، (( تاریخ بیداری ایرانیان))
56- کنت دوگوبینو، (( خاطرات مأموریت در ایران))
57- گلبن، میرزا محمد حسین، (( حالت))
58- لاچینی، ابوالقاسم، (( عباس میرزا نایب السلطنه))
59- لسان الملک سپهر، میرزا تقی، (( ناسخ التواریخ))
60- محمود، محمود، (( تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس))
61- محمودمیرزا، (( تاریخ قاجاریه))
62- مخبرالسلطنه ی هدایت، مهدیقلی،(( گزارش قسمت سوم))
63- مظفرالدین شاه، (( سفرنامه ی انگلستان))
64- معیرالممالک، دوستعلی خان، (( یادداشت هایی از زندگانی خصوصی ناصرالدین شاه))
65- مکی، حسین، (( زندگانی میرزاتقی خان امیرکبیر))
66- منشی، فرج ال...، (( وقایع اصفهان))
67- موثقی، احمد،(( نوسازی و اصلاحات در ایران))
68- مورگان شوستر، (( اختناق ایران))، موسوی شوستری
69- میرزا کاشانی، حاجی، (( نقطة الکاف))
70- میرزا یعقوب خان، (( طرح عریضه ی محرمانه به ناصرالدین شاه در اصلاحات مملکتی))
71- ناصرالدین شاه، (( روزنامه ی سفر از تهران الی کربلا))
72- ناصرالدین شاه، (( سفرنامه ی عراق))
73- ناصرالدین شاه، (( سفرنامه ی مازندران))
74- نجمی، ناصر، (( امیرکبیر، ابرمرد جاودانه))
75- نجمی، ناصر، (( چهره ی امیر، کاوشی در تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در دوره ی امیرکبیر))
76- نفیسی، سعید،(( تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران))
77- نوایی، عبدالحسین، (( شرح حال عباس میرزا ملک آرا))
78- نوری وزیرنظام، فضل ال..، (( تذکره ی تاریخی))
79- واتسون، گرنت، (( تاریخ ایران در دوره ی قاجاریه))
80- وقایع نگار شیرازی، میرزااحمد، (( تاریخ قاجاریه))
81- هاشمی رفسنجانی، اکبر، (( امیر کبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار))
82- هدایت، رضاقلی خان، (( تاریخ روضة الصفای ناصری))
83- هدایت، محمود، (( مسافرت به ارمنستان و ایران))
84- هروی، محمدیوسف، (( عین الوقایع((
85. Aitichison, C.U.A, collection of treaties…and sanads, Vol-13, Calluta, 1933
86. Berezin, I , Puteshestuiye Po severnoy Persu, kazan, 1852.
87. Binning, R.B.M, A Journal of two years Travel Persia…, 2 vols londen, 1857.
88. Black, ch., The Marquess of Dufferin and Ava, London,1903.
89. Curzon, R., Armenia: A year at Erzeroum, and on the frontiers of Russia, Turkey and Persia , London 1854.
90. Dutemple, E., les Kadjars: vie de Naser-ed-Din shah, Paris ,1879
91. Eastwick, E, B.,Journal of a Diplomats three years Residence in Persia , 2 Vols.London. 1864
92. Ferrier, J.P., Caravan Journeys and Wanderings in Persia, Afganistan, and Baloochistan, Trans, bycapt.W.
93. Kotzebue,M, Narrative of a Journey into Persia…, London, 1819
94. Markham.C.R.,A General shetch of the History of Persia, London,1874
95. Morier,J.,A Journey Through Persia…, London 1812
96. Neligan.A.R.,The Opium Question with special Reference to Persia, London,1927
97. Porter. R., Travels in Georgia, Persia…, 2Vols.London 1821-1822
98. Soheil,Lady Glimpses of Life and Manners in Persia, London 1856
99. Stuart,W., Journal of a Residence in Northern Persia…, London 1835
100. Watson, R.G., A History of Persia from the Beginning of Nineteenth Century to the Year 1858, London 1866.