روش تحقیق88

دانشجویان استاد اشتریان_دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران.اسفند 1388

منابع و منآخذ

 

منابع و مآخذ

 

1- اسدالله خليلي،روابط ايران و آمريكا:بررسي ديدگاه نخبگان آمريكائي،تهران،انتشارات موسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقيات بين المللي ابرار معاصر،1382.صص 12

2- گروه مترجمان،استراتژي امنيت ملي آمريكا،انتشارات موسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقيات بين المللي ابرار معاصر،تهران،1381.صص 25-10

3-مصاحبه با فرانسيس فوكوياما،نويسنده كتاب پايان تاريخ،روزنامه همشهري،16 خرداد 1381

4- سايت بي عنوان ، http://www.bionvan.com ،بررسي كتاب موج سوم،1/4/1382

5- ساموئل هانتينگتون، آمريكا در جهان معاصر،مترجم سايت بي عنوان،http://www.bionvan.com ،29 تير ماه 1382


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 11:35  توسط قادر علیپور   | 

پرسش پژوهش

تزلزل و فروپاشي ثبات سياسي در نهضت‌ مشروطه در سايه‌ي رخداد كدام زمينه‌ها و عوامل صورت گرفت؟


 

فرضيه:

1- بي‌اطلاعي يا كافي نبودن اگاهي مردم و حتي رهبران آنان ا زمعنا و مفهوم درست مشروطه

2- توطئه‌هاي عوامل و عناصر وابسته به بيگانگان و قدرت‌هاي استعماري


چرا مشروطه موفق نشد؟

به اين پرسش،‌ كه چرا نهضت يا انقلاب مشروطه نتوانست در بلندمدت پيروز و به نهادينه شدن دموكراسي در ايران منجر شود، پاسخهاي متفاوتي داده شده است.

چرا كه راز و رمز به قدرت رسيدن حاكميت رضا شاه، نه تنها در طرحها و توطئه‌هاي استعمار انگلستان نهفته نيست، بلكه ريشه به روي كار آمدن رضا شاه باز مي‌گردد به آنچه بعد از انقلاب مشروطه در ايران به وقوع پيوست. مجموعه اين پاسخها را مي‌توان به چهار دسته اصلي تقسيم نمود. دسته اول شامل مورخان و نويسندگاني است كه اين امر را ناشي از بي‌اطلاعاي يا كافي نبودن آگاهي مردم و حتي رهبران انان از معنا و مفهوم درست مشروطه مي‌دانند. از جمله كساني كه اعتقاد دارند عدم اطلاع كافي مردم ايران از معنا و مفهوم دقيق مشروطه و اينكه نظام مشروطه به چه شكلي بايد باشد نويسنده نامدار نهضت مشروطه، احمد كسروي است. او معتقد است بسياري از ايرانيان بدرستي نمي‌دانستند با مشروطه چه بايد كرد و مشروطه يعني چه؟و ناصرالملك،‌ از درباريان فهيم و تحصيل كرده قاجار، كه بعدها در زمان احمد شاه،‌نايب‌السلطنه پادشاه خردسال شده بود نيز معتقد بود نظام مشروطه و اساساً كل جريان مشروطه‌خواهي حرمتي زودرس و احساسي و خارج از ظرفيت و توان جامعه ايران آن روز بود و بنابراين، احتمال موفقيت آن اندك بود. از نظر وي و كسان ديگري كه با او هم عقيده بودند نظام مذكور نه تنها باعث پيشرفت و ترقي ايرانيان نمي‌شد بلكه به هرج و مرج،‌ ناامني و «هزار مفسده» ديگر مي‌انجاميد.

گروه دوم افرادي هستند كه شكست مشروطه را ناشي از توطئه‌هاي عوامل و عناصر وابسته به بيگانگان و قدرتهاي استعماري مي‌دانند. از نظر آنان انگلستان، روسيه و ديگر قدرتهاي استعماري پس از پيروزي مشروطه توانستند عوامل خود را در لباس مشروطه‌خواهي به صحنه سياست ايران وارد كنند و از پشت به مشروطه خنجر بزنند. آنان بتدريج مشروطه‌خواهان اصيل و انقلابي را از ميان برداشتند يا كنار زدند و سرانجام با در دست گرفتن قدرت سياسي، استبداد را مجدداً‌ به صحنه بازگرداندند.

ديدگاه سوم كه از لحاظ قالب به ديدگاه دوم شباهت دارد پس از انقلاب اسلامي مطرح شد. براساس اين نظريه،‌ علت اصلي شكست مشروطه آن بود كه جريانات «نفوذي»، «ليبرال»، «غربزده»، «فراماسونري» و «وابسته» پس از پيروزي آن را از مسير اصلي خارج ساخته به انحراف كشاندند. اين جريانات و شخصيتها از يك سو به جدايي دين از سياست پرداختند و از سوي ديگر كوشيدند تا روحانيان را از دخالت در امور سياسي و حكومتي بازدارند. مشروطه كه ابتدا يك نهضت ديني و متكي بر اسلام بود به سرعت به جريان ضد ديني سكولار تبديل شد و قوانين شرع كه پشتوانه آن بود به قانون اساسي بلژيك و فرانسه با تمام تبعات منفي آن براي نهضت نوپاي مشروطه‌خواهي مبدل گشت. مرحوم شيخ فضل‌الله نوري تلاش كرد تا در برابر اين توطئه بايستد، اما عوامل نفوذي و روشنفكران وابسته به استعمار انگلستان و فراماسونري،‌اين مانع را با اعدام او از سر راه برداشتند. روحانيان و علما كه وضع را چنين ديدند دست از حمايت مشروطه كشيدند و از اين مردم نيز از مشروطه پشتيباني نكردند و در نهايت شد آنچه نبايد مي‌شد؛ يعني افتادن مشروطه به دست كساني كه آن را به انحراف كشاندند و از اهداف اوليه‌اش دور ساختند.

نگرش چهارم تا حدي مشابه نظريه اول است. در اين ديدگاه علت ناكامي مشروطه فراهم نبودن شرايط تاريخي لازم براي آغاز اين حركت در ايران بود. زيرا مشروطه و ايجاد نظام پارلمان تاريزم در غرب تحولي نبود كه يك شبه به وجود آمده باشد، بلكه مولود تحولات سياسي،‌ اجتماعي و اقتصادي‌اي بود كه در طي قرنها صورت گرفته بود. در حالي كه در ايران چنين تحولاتي به وقوع نپيوسته بود و عده‌اي اصصلاح‌طلب و روشنفكر بدون در نظر گرفتن پيش‌زمينه‌هاي تاريخي حكومت دموكراسي و مشروطه، آن الگو را به گونه‌اي قالبي و تقليدي به ايران وارد كردند. در نتيجه مشروطه موفقيت نيافت و نتوانست به نظامي نهادينه در ايران تبديل شود؛ چرا كه پيش نيازها يا پيش‌زمينه و بستر تاريخي آن در ايران فراهم نشده بود.

ديدگاههايي كه علت ناكامي مشروطه را به واسطه وجود جريانات نفوذي مي‌دانند، بيش از آنكه ارزيابيهاي تاريخي جدي باشند «توهمات توطئه هستند»؛ چرا كه اين ديدگاهها به جاي تلاش براي درك واقعي جريانات سياسي و تاريخي با طرح آنها در قالب «تئوريهاي توطئه» به تجزيه و تحليل آنها مي‌پردازند. آنان در پيچ و خمهاي سياسي، اجتماعي و تحولات تاريخي در گذشته و حال در پي يافتن دستهاي پيدا و پنهان انگلستان، روسيه، امريكا، صهيونيزم، امپرياليزم، استعمار و فراماسونها هستند. اين صاحبنظران ميان تحولات سياسي و اساساً كل تاريخ يك جامعه از يك سو و كنشها و واكنشهاي سياسي و اجتماعي، منافع و تضادهاي اقتصادي، گرايشهاي اعتقادي و باورهاي ديني و فرهنگي مردم آن جوامع از سويي ديگر، اساساً ارتباطي قائل نيستند. به سخن ديگر، طرفداران اين نوع ديدگاهها چندان به واقعيات تحولات سياسي و اجتماعي جوامع و ريشه‌يابي چگونگي تكوين آنها كاري ندارند، بلكه معتقدند براي فهم تحولات و ريشه‌يابي رخدادها بايد به سراغ «تئوريهاي توطئه»، «فراماسونري»، «دشمنان مرئي و نامرئي»، «استعمار و نقشه‌هاي استعمارگران» و «صهيونيزم بين‌الملل» رفت. ديدگاه اول نيز كه براساس آن شكست مشروطه به دليل فقدان درك درست و اصولي طرفداران آن از مفهوم مشروطه است استدلال محكمي به نظر نمي‌رسد. درست است كه مشروطه مفهومي غربي بود، اما صرف «وارداتي» يا «تقليدي» بودن هر پديده لزوماً‌باعث شكست آن نمي‌شود. زيرا تاكنون مفاهيم و ايده‌هاي مختلفي مورد تقليد ايرانيان قرار گرفته است كه نه تنها با شكست روبه‌رو نشده، بلكه نهادينه شده و جزء باورهاي سياسي گرديده است. علاوه بر اينها مسأله قابل مناقشه اين است كه آيا مفاهيمي همچون دموكراسي، آزادي، حق تعيين سرنوشت و مخالفت با ظلم را مي‌توان صرفا‌ً‌ محدود و منحصر به فرهنگ و تمدن خاصي دانست يا خير. آيا براستي مي‌توان استدلال كرد كه چنين مقولاتي،‌ براي مثال، محدوديت قدرت حكومت،‌حاكميت قانون يا اصل تفكيك قوا، مفاهيمي غربي است كه غربيها در مقطع زماني مشخصي آنها را ابداع كرده‌اند؟ البته مي‌توان گفت آزادي و دموكراسي به مفهوم امروزي آن و در قالب حكومت، نخستين بار در بخش غربي اروپا به صورت نظامي اجتماعي نهادينه شد. اما آيا مي‌توان از اين هم جلوتر رفت و مدعي شد كه اساساً‌ دموركاسي اختراع جوامع اروپايي بوده است؟ دموكراسي، آزادي و حاكميت قانون از مفاهيمي است كه همواره مورد توجه انسانها بوده است، مستقل از اينكه كجا زندگي مي‌كرده‌اند. بهترين دليل اين مدعا ظهور دموكراسي در يونان باستان قرنها پيش از پيدايش دموكراسي در اروپاست. به علاوه امروزه حضور دموكراسي در جوامعي مانند هنمد و ژاپن كه جوامع شرقي هستند مبين اين واقعيت است كه نمي‌توان دموكراسي را محدود و منحصر به فرهنگ و تمدن خاصي دانست. از بحض نظري كه بگذريم، در عمل و برخلاف آنچه بسياري استدلال كرده‌اند، دست‌كم رهبران جنبش مشروطه اعم از روحانيون مشروطه‌خواه و روشنفكران،‌ اتفاقاً‌ درك درست و اصولي از مشروطه و ظنام سياسي مبتني بر مشروطه و دموكراسي داشته‌اند. اين امر به بهترين وجه در قانون اساسي،‌متمم قانون اساسي،‌مصوبات نخستين مجلس شوراي ملي و علاوه بر اينها ترتيبي كه براي نظام حكومتي پس از انقلاب مشروطه ايجاد كرده بودند مشاهده مي‌شود.

از ديدگاه‌هاي توهم توطئه و دايي جان ناپلئوني كه بگذريم دو دليل ديگر پيرامون علل عدم موفقيت مشروطه سزاوار نگاهي جدي‌تر است. اين استدلال كه مشروطه و نظام پارلمانتاريزم كه در غرب استوار يافت، بر پيشينه‌اي تاريخي بنا شده است، در اساس استدلالي صحيح است. حكومت مشروطه در اروپا مولود تحولات سياسي، اجتماعي و اقتصادي چند قرن بود و پديده‌اي نبود كه غربيها يك شبه به آن رسيده باشند. طرفداران اين نظريه از اينجا به بعد وارد قياس مغرب زمين با ايران مي‌شوند. به زعم آنان، تحولاتي كه در اروپا طي چند صد سال، از رنسانس در قرن پانزدهم گرفته تا عصر روشننگري، رفرماسيون، انقلاب علمي، انقلاب صنعتي و نهايتاً‌انقلاب كبير فرانسه و تولد حكومت دموكراسي يا مبتني بر قانون در قرن نوزدهم، به تدريج اتفاق افتاد،‌هيچكدام در ايران به وقوع نپيوست. آنچه در ايران اتفاق افتاد آن بود كه عده‌اي اصلاح‌طلب و منورالفكر، آن الگو و مدل را از غرب اقتباس كردند بدون آنكه به الزامات و پيش شرطهاي تاريخي آن توجه داشته باشند. طبيعي بود كه چون شرايط سياسي و اجتماعي لازم براي تشكيل حكومت مشروطه در ايران به وجود نيامده بود، نهالي كه نشاندند به بار ننشست و اندكي بعد خشك شد.

اين ديدگاه در راستاي نظرات كسروي و ناصرالملك است. كساني كه معتقد بودند جامعه ايران پديده‌اي مشروطه نبود، يا درست‌تر گفته باشيم،‌ شرايط سياسي و اجتماعي ايران هنوز آنقدر توسعه و تكامل اجتماعي پيدا نكرده بود كه متناسب با حكومت مشروطه باشد. مزيت اصلي اين ديدگاه در آنست كه بر عكس ديدگاههاي ديگر، بالاخص شماري از مورخان و تحليل‌گران بعد از انقلاب اسلامي كه تاريخ،‌ جامعه و تحولات سياسي و اجتماعي را از منظر «توطئه»، «دسيسه» و «نقشه‌هاي دشمنان اسلاو و روحانيت» مي‌نگرند،‌ اين ديدگاه حداقل در بسترهاي «توهم توطئه» و «فرضيه‌هاي دايي جان ناپلئوني» فرو نرفته است. در خصوص اين ديدگاه مي‌توان گفت استدلال آن درست است و روند تحقيق دموكراسي و نظام مشروطه در اروپا در طي فرايند تاريخي چند صد ساله اتفاق افتاد، اما نتيجه‌گيري و داوري آن درباره ايران درست نيست؛ بدين معنا كه روند شكل‌گيري مشروطه در ايران اين گونه نبود كه بسترهاي لازم آن به وجود نيامده باشد و مشروطه صرفاً تقليد و الگوبرداري صرف از غرب بود. نهضت مشروطه يا حركت مشروطه‌خواهي در سالهاي نخستين قرن بيستم در ايران تبلور يافت؛ اما زمينه‌هاي تغيير و ضرورت اصلاحات از مدتها قبل در ايران به وجود آمده بود. از زمان نخستين دور جنگهاي ايران و روس در اولين دهه قرن نوزدهم يعني يك قرن قبل از انقلاب مشروطه‌ ايرانيان به تدريج با تمدن و پيشرفتهاي اروپا آشنا شده بودند.

مي‌رسيم به اين نكته كه اگر زمينه‌ها و بسترهاي انقلاب مشروطه در ايران به وجود آمده بود، پس چرا آن نهضت عظيم شكست خورد و از دل آن به جاي آنكه نظامي مردم سالار و دموكرات به وجود آيد،‌ ديكتاتوري و استبدادي به وجود آمد كه بمراتب از استبداد قاجارها و ناصرالدين شاه خفقان‌آورتر بود. خود اينكه مشروطه شكست خورد و به هيچ يك از اهداف و آرمانهايش نرسيد، آيا مصداق «آفتاب آمد، دليل آفتاب» مبين اين واقعيت نيست كه مشروطه براي اين زود بود كه بسترهاي تاريخي، سياسي و اجتماعي آن هنوز به طور كامل در جامعه ايران شكل نگرفته بود،‌ مردم عادي كه جاي خود دارند، بسياري از رهبران مشروطه هم بدرستي نمي‌دانستند مشروطه چيست و با آن چكار بايستي كرد؟ از سوي ديگر، اگر بپذيريم كه الزامات و پيش نيازهاي نظام پارلماني و مشروطه در ايران به وجود آمده بود،‌ آيا در آن صورت نبايد نتيجه‌گيري كرد كه اگر مشروطه نتوانست موفق شود و شكست خورد، به واسطه آن بود كه عناصر روشنفكر وابسته يا حتي غيروابسته و مستقل‌، اما در عين حال سكولار و مخالف اسلام و روحانيت، مسير اصلي و اوليه آن را به انحراف كشاندند و در نتيجه علي‌رغم مهيا بودن شرايط آن شكست خورد.

در پاسخ به اين سوال دكتر زيباكلام معتقد است كه اشكال اساسي كه در تمامي اين تحليلها يا برداشتها از مشروطه وجود دارد آن است كه شكست مشروطه را قطعي فرض كرده‌اند. اگر ما فرض كنيم كه مشروطه شكست خورد، ‌در آن صورت بالطبع بايد رگه‌هايي از واقعيت در تحليلهاي بالا وجود داشته باشد. اما پرسش اساسي آن است كه چگونه مي‌توان يا بايد جنبش مشروطه را شكست خورده فرض كرد يا به سخن ديگر، اين قطعيت كه مشروطه شكست خورد يا به انحراف كشانده شد چقدر به حقيقت نزديك است؟ آيا اساساً مي‌توان نتيجه‌گيري كرد كه مشروطه شكست خورده است؟

اگر هدف مشروطه را صرفاً ايجاد نظام سياسي جديد مبتني بر حاكميت قانون و محدوديت قدرت حكومت تعريف كنيم، نظريه شكست مشروطه درست است و مسلماً انقلاب مشروطه نتوانست آن ارمغان را به دست آورد. در حكومت رضا شاه تنها عنصري كه نبود محدوديت قدرت حكومت و تبعين رضا شاه از چيزي به نام قانون بود. اما اين،‌ همه روايت مشروطه نبود. درست است كه مشروطه نتوانست موجد نظام دموكراتيك يا مردم سالار شود، اما افكار و آراء، انتظارات، جهانبينيهاي نو، آگاهيها، افقهاي جديد، فلسفه سياسي نوين،‌نگاهي كاملاً متفاوت به حكومت و معنا و مفهوم،‌و در يك كلام موج نوگرايي و روشنگري كه اين نهضت بويژه در نگرش به حكومت و فلسفه سياسي در ايران به وجود آورد، نه به هيچ روي شكست خورد، نه از ميان رفت، نه فراموش شد و نه نسلهاي بعدي ايرانيان از دنبال كردن آن آرزوها و اميدها دست كشيدند. بنابراين، درست است كه مشروطه نتوانست نظام سياسي مدرني در ايران خلق كند، ديگر دستاوردهاي فكري و معرفتي سياسي و اجتماعي آن را نه مي‌توان و نه مي‌شود فراموش كرد. در نتيجه مشروطه، بسياري از باورهاي كهن سياسي «ايرانشاهي»، «خداشاهي»، «فره ايزدي (در قالب پادشاه و رئيس حكومت»، قبل و بعد از اسلام ترك برداشت. آن فلسفه سياسي چندين هزار ساله ايراني كه به پادشاه يا رئيس حكومت و جايگاهش به منزله نهادي «آسماني»، «آن دنيايي»، «اهورايي»«مقدس»، «مشروع» و «واجب‌الاطاعه» مي‌نگريست و مخالفت با حكومت و سلطان را «كافر»، «ياغي» و «طاغي» مي‌پنداشتند، در سايه امواج مشروطه همچون قلعه‌هاي شني كه كودكان بر روي ساحل براي خود مي‌سازند، شسته شد و فرو ريخت.

مشروطه نتوانست به نظام سياسي مردم‌سالاري ختم شود، اما حكومت و جايگاه آن را كه تا قبل از مشروطه در آسمان بود پايين آورد و زميني ساخت.

مشروطه نتوانست حكومت را قانونمند و قانون‌پذير سازد، اما آن انديشه سياسي سنتي را كه رئيس و شخص اول مملكت را جانشين و سايه خدا مي‌دانست و حاكميتش را موهبتي الهي مي‌پنداشت، با انديشه‌هاي نويني جايگزين كرد كه براساس آن حكومت و شخص اول مملكت تابع قانون، برگزيده ملت و مطيع نمايندگان مردم يا به قولي «مبعوثين ملت» بود. مردم يا دست كم بخشي از اقشار جامعه از آن پس نه تنها ديگر خود را «فرمانبردار»، «مطيع» يا به قول «موريس دوورژه»، «امربر» يا به روايت خواجه نظام‌الملك و فرهنگ ايراني، پارسي و اسلامي حاكم بر ايران،‌ «رعيت» حكومت نمي‌دانستند، بلكه «انتخاب حكومت» يا به گفته جان لاك حكومت منتخب يا حكومت بر «مبناي وكالت» و در نتيجه عزل و نصب آن را حق خود تلقي مي‌كردند.

بزرگترين دستاورد مشروطه آن بود كه آن قالب چند هزار ساله را كه بر اساس آن مردم خود را «رعيت» و «گله» مي‌پنداشتند و حكومت را «چوپان» و «عقل كل» زير سؤال برد. درست است كه مشروطه نتوانست به جاي آن بنيان كهني كه زير سوال برده بود نظم و ساختار جديدي تأسيسي كند، نيمي از راه را كه زير سؤال بردن و در نهايت رد فلسفه سياسي چند هزار ساله بود توانست بپيمايد. نه تنها اين بخش از مشروطه،‌يعني پديدآوردن يك معرفت و جهان‌بيني جديد سياسي از ميان نرفت، بلكه مبناي بسياري از بنيانهاي سياسي امروزي جامعه ما در حقيت همان آراء و انديشه‌هاي مشروطه است.انتخاب نمايندگان مجلس توسط مردم، حق رسيدگي به عملكرد حكومت توسط مجلس، انتخاب رئيس جمهور و حتي ولي فقيه (به صورت غيرمستقيم) به وسيلة مردم، اصل تفكيك قوا (سه قوه مستقل مقننه، قضاييه و اجرايي)، برابري در پيشگاه قانون، حق استيضاح دولت و وزرا توسط نمايندگان مجلس، حق استيضاح رئيس جمهور، وضع قوانين جديد توسط مجلس، محدوديت قدرت، ‌اختيارات و مسئوليتهاي حكومت به انچه در قانون اساسي آمده، تمكين حكومت از قانون و ضرورت حكومت براساس قانونو نه براساس ميل و اراده حاكم و مسئولان حكومتي، موظف بودن حكومت به پاسخگويي به نمايندگان ملت (مجلس) درباره تمامي سياستها، تصميمات و اقداماتش، آزادي بيان، آزادي انديشه، آزادي مطبوعات و ... كه امروزه شالوده و اساس باورهاي سياسي ما را تشكيل مي‌دهند، در حقيقت جملگي از دستاوردهيا مشروطه هستند.

به اين اعتبار، مشروطه نه تنها شكست نخورد، بلكه همان‌طور كه مي‌بينيم بخش عمده‌اي از گفتمان سياسي امروز ما در اصل در مشروطه ريشه دارد. بالطبع وقتي اصل نظريه «شكست مشروطه» نادرست باشد،‌ادله‌اي كه در جهت «چرايي» آن شكست مطرح مي‌شود نيز به طريق اولي نادرست است؛‌ به سخن ديگر، نظريه‌هاي مختلفي كه درباره علت شكست مشروطه بررسي كرديم، نظير اينكه «افراد و عناصر وابسته مشروطه را از مسير اصلي آن خارج ساخته و آن را به انحراف كشاندند»؛ «مردم و رهبران مشروطه درك درستي از معني و مفهوم مشروطه نداشتند»؛ «مشروطه براي ايران زود بود»؛ «مشروطه تقليد سطحي و شتابزده‌اي از الگوي حكومت ليبرال دموكراسي غرب بود بدون انكه بسترهاي لازم سياسي،‌ اجتماعي و اقتصادي آن در ايران به وجود آمده باشد»؛ اين نظرات از اساس نمي‌تواند درست باشد، چرا كه پيش‌فرض تمامي آنها مبني بر اينكه مشروطه شكست خورده،‌ درست نيست.

مي‌رسيم به مجموعه استدلالهايي كه تحت عنوان «به انحراف كشانده شدن مشروطه» ارائه مي‌شود. براساس اين ديدگاه، مشروطه ابتدا در مسيري صحيح به راه افتاد. رهبري آن را روحانيت به دست داشت و مشروطه و پندارهاي آن برگرفته از شرع مقدس اسلام بود. اما پس از پيروزي مشروطه، ليبرالها، فراماسونها، سكولارها، لائيكها و ساير عناصر وابسته يا غربزده، مشروطه را از مسير اوليه اسلامي‌اش خارج كرده،‌قانون اساسي سكولار و لائيك بلژيك و فرانسه را جايگزين آن كردند. از آنجا كه روحانيت مانع اين حركت و توطئه بود، سكولارها كوشيدند تا آنان را از عرصه رهبري مشروطه و جريانات سياسي كنار بزنند و لاجرم تز «جدايي دين از سياست» را پيش كشيدند و اصرار ورزيدند تا روحانيت به حوزه‌هاي علميه و درس و بخششان باز گردند تا سكولارها بتوانند به راحتي نيات شومشان را عملي سازند. مرحوم شيخ فضل‌الله نوري كه متوجه اين توطئه شده بود ساكت ننشسته و با تمام توان در مقابل سكولارها و جايگزين ساختن «مشروطه مشروعه» با «مشروطه سكولار» و «مشروطه فرانسه و بلژيك» ايستاد. سكولارها و وابستگان به استعمار انگلستان كه مرحوم شيخ فضل‌الله را مانع تحقق اهدافشان مي‌ديدند،‌ با اعدام آن بزرگوار كوشيدند اين مانع را از سر راه خود بردارند و بعلاوه به روحانيت نشان دهند كه اگر مانع تحقق برنامه‌هاي آنان شوند، به سرنوشت شيخ فضل‌الله گرفتار خواهند شد. در نتيجه اين حركت روحانيت از رهبري مشروطه، مجلس و اساساً سياست كنار گذاشته شد. مردم نيز كه به تبع روحانيت وارد مبارزه عليه قاجار و حركت مشروطه‌خواهي شده بودند، خود را كنار كشيدند. با كنار رفتن روحانيت و مردم از سياست و حكومت، مشروطه به انحراف كشانده شد و رهبري آن به دست عناصر وابسته و غربزده افتاد و نهايتاً شد آنچه شد. يعني از دل آن نهضت ملي – اسلامي اوليه با «مشروطه مشروعه» يعني مشروطه‌اي كه ملهم و متكي بر اسلام و فقه بود، نظامي به وجود آمد كه در رأس آن رضا شاه قرار گرفت. اين قول معروف و بسيار ابراز شده بعد از پيروزي انقلاب اسلامي از سوي شماري از رهبران روحاني كه «نخواهيم گذاشت داستان مشروطه مجدداً تكرار شود» در حقيقت به اين نظريه اشاره دارد.

در اينجا صرفاً اشاره مي‌كنيم كه اين ديدگاه بيش از آنكه ملهم و برگرفته از واقعيتهاي تاريخي باشد،‌معلول و منبعث از رويكرد توهم توطئه است. مشروطه نه هيچ وقت «مشروعه» بود و نه هرگز «ضد شرع» شد؛ مشروطه همواره مشروطه بود و برگرفته از اسلام و فقه شيعه بود و نه خاستگاه آن و جهان‌بيني‌اش. اصل تفكيك قوا نه از فقه شيعه كه برگرفته از افكار و آراء انقلابيهاي فرانسوي و ژان ژاك روسو بود. همچنين ساير ايده‌ها و مفاهيمي كه مشروطه با خود آورد؛‌همچون «محدوديت قدرت حكومت»، «حكومت در قبال سياستها، تصميمات و عملكردش»، «حقوق شهروندي» و ... مفاهيمي بودند كه مشروطه با خود آورد و اساساً مشروطه و مشروطه‌خواهي يعني همين ممفاهيم. هيچ يك از اين مفاهيم نه اسلامي بودند و نه برگفته از اسلام. اما سوال اساسي آن است كه آيا هيچ يك از آن مفاهيم خلاف شرع و خلاف قوانين،‌ مقررات و اصول شريعت بودند. در واقع اگر هر يك از مفاهيم مشروطه را خلاف شرع بدانيم، بر همين قياس يكي از بنيانهاي نظام اسلامي فعلي ما زير سوال مي‌رود. چرا كه اگر پوسته و لعاب ساختار جمهوري اسلامي را خراش بدهيم، آنچه آشكار مي‌شود و همان مفاهيم و آراء مشروطه است؛ از اصل جمهوريت نظام گرفته، تا انتخابات مجلس و ساير اراكان حكومت به وسيله مردم، اصل تفكيك قوا و ... .

دليل دومي كه مي‌توان در بطلان نظريه «به انحراف كشيده شدن مشروطه» آورد آن است كه كدام يك از اصول قانوني مشروطه و متمم آن خلاف شرع بود؟ تا به امروز هيچ يك از طرفداران آن نظريه «انحراف مشروطه» نتوانسته‌اند يك بند از قانون اساسي يا يك بند از متمم آن را نشان دهند كه خلاف شرع اسلام باشد. به سخن ديگر،‌ اگر اين استدلال يا نظريه را بپذيريم كه «وابسته‌ها» و «منحرفين» قانون اساسي بلژيك را جايگزين «مشروطه مشروعه» كرده‌اند، سوال اساسي آن است كه كدام يك از اصول و بندهاي «قانون اساسي برگرفته از بلژيك»، خلاف قوانين و مقررات شرع و فقه شيعه بود؟ كدام يك از دهها لوايحي كه مجلس اول مشروطه به تصويب رسانيد مغاير با شرع بود؟

دليل سوم بر بطلان نظريه «انحراف مشروطه» پايداري، تأييد و جانبداري علما و روحانيون مشروطه‌خواه تا به آخر از مشروطه است. درست است كه مرحوم شيخ‌فضل‌الله نوري و شماري ديگر از روحانيون (كه به استثناي مرحوم نوري، مابقي به بالاي هرم روحانيت تعلق نداشتند)، با مشروطه و مجلس به مخالفت پرداختند، اما – به استثناي مرحوم سيد كاظم يزدي (كه از شيخ فضل‌الله نوري دفاع نمود) – علماي تراز اول نجف همچون مرحوم مازندراني، آخوند خراساني، حاج ميرزا حسين طهراني و علامه نائيني تا به آخر مشروطه را تأييد كردند. دو مجتهد اعلم تهران، مرحوم سيدمحمد طباطبايي و سيدعبدالله بهبهاني نيز تا به آخر از مشروطه دفاع كردندو هرگز آن را خلاف شرع يا تحريف شده اعلام نكردند.

البته رقابتهاي سياسي، جاه‌طلبيها، اختلافات عقيدتي، حسادت، مسائل شخصي و مصالح فردي و در يك كلام همه جريانات «طبيعي سياسي و اجتماعي» كه همواره در عرصه تحولات و كشمكشهاي سياسي ظاهر مي‌شود در مشروطه هم وجود داشت. مشروطه‌خواهان نه قديس بودند، نه «فرشته»، نه معصوم يا تارك دنيا. بعلاوه، شماري از مشروطه‌خواهان سكولار و غير مذهبي خواهان جدايي دين از سياست، عدم دخالت روحانيت در امور سياسي و مملكتي و اعمال سياستها و مصوباتي در مجلس بودند كه مغاير با باورهاي ديني روحانيون و احياناً مخالف شرع بود. اما اينها با مصوبات مجلس و سياستها و تصميمات رسمي دولت ارتباطي نداشت. به هر حال،‌ در شرايطي آزاد يا بالنسبه آزاد، آنان مي‌توانستند عقايدشان را اعلام كنند؛ براي مثال، «زنان با مردان برابرند»، «روحانيون نبايد در امور مملكت دخالت كنند»، «شرب خمر بايد آزاد اعلام شود» و ...؛ اما همان‌طور كه اشاره شد، طرح اين شعارها يا خواستهاي سياسي از ناحيه برخي از مشروطه‌خواهان درون مجلس يا روزنامه‌نگاران و نويسندگان در بيرون از مجلس و در مطبوعات به هيچ روي به معناي سياستها، تصميمات يا مصوبات رسمي مجلس مشروطه نبود.


موانع تحقق مشروطه

در پاسخ به اين سؤال كه اگر عدم موفقيتع مشروطه به واسطة «ناآگاهي مشروطه‌خواهان» يا «خيانت و انحراف رهبران» آن نبود،‌ پس مشكل در كجا بود و چرا آن جنبش عظيم سياسي و اجتماعي نه تنها نتوانست به هيچ يك از خواسته‌هاي خود برسد، بلكه نهايتاً از دل آن نيز ديكتاتوري و استبداد رضا شاه سر برآورد،‌ بايد گفت كه علل و عوامل متعدد و مشخصي مانع تحقق يا نهاديه شدن مشروطه شد كه مي‌توان آنها را به دو دسته تقسيم كرد: عوامل داخلي و خارجي.

نخستين دسته از عوامل داخلي باز مي‌گردد به نحوه پيروزي انقلاب مشروطه در ادبيات سياسي و تاريخي معاصر ايران،‌ همواره از انقلاب مشروطه سخن رفته است. اما اگر انقلاب را به معناي انهدام رژيم سياسي و جايگزين شدن آن با يك نظام سياسي جديد،‌ تعريف نماييم، «انقلاب مشروطه» يعني پيروزي مشروطه‌خواهان صدور فرمان مشروطيت و تشكيل مجلس را نمي‌توان بدرستي انقلاب دانست همان‌طور كه پيشتر گفتيم زمينه‌‌هاي عميقتر پيدايش نهضت مشروطه به سالهاي نخست قرن نوزدهم باز مي‌گردد؛ به عبارت ديگر،‌ زمينه‌هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي براي تغييراتي كه در جريان مشروطه‌خواهي تبلور يافت به سالهاي قبل از مشروطه باز مي‌گرديد؛ اما خود «انقلاب مشروطه»،‌ يا درست‌تر گفته باشيم،‌ شيروزي مشروطه‌خواهان خيلي سريه و در فاصله زماني بسيار كوتاهي اتفاق افتاد. اگر زماني كه كشتار در بازار تهران اتفاق افتاد و در نتيجه علما به قم مهاجرت كردند تا عقب‌نشيتي حكومت در برابر خواسته‌هاي محصنين و در نتيجه صدور «فرمان مشروطيت»،‌ يك ماه بيشتر فاصله نبود، اين فاصله به هيچ روي بريا صلابت رهبري، انسجام و برنامه‌ريزي نهضت مشروطه كافي نبود. مشروطه‌خواهان مفاهيم بنياني مشروطه و حاكميت قانون را دريافته بودند،‌اما مسأله اساي آن بود كه شالوده نظام جديد را چگونه بايد ريخت؛ چرا كه نظام حاكميت قاجار همچنان پس از انقلاب مشروطه به طور كامل و دست نخورده برقرار مانده بود نمي‌توان «انقلاب مشروطه» را بدرستي يك «انقلاب» دانست. دربار قاجار،‌ نهاد سلطنت و ساختار كامل آن، ديوان‌سالاري قاجار،‌ اشراف، خوانين، ملاكان،‌ رؤساي قبايل، عشاير و طوايفي و در يك كلام اليگارشي حاكم دست نخورده و به طور كامل باقي مانده بود. به عبارت ديگر،‌ «انقلاب» اتفاق افتاده بود،‌ اما حتي يك خشت هم از مجموعه حاكميت و ساختار سياسي و اقتصادي ايران جابه‌جا نشده بود. طبيعي بود كه دير يا زود اليگارشي حاكم و مجموعه جريانات سياسي،‌ اجتماعي و اقتصادي حاكم كه منافعشان رد نتيجه مشروطه به خطر افتاده بود،‌ نفس تازه كرده و در مقابل آن به مقابله جدي مي‌پرداختند. امري كه به فردا نيز نكشيد و از همان روز نخست مشروطه ظاهر شد.

مهمترين عامل داخلي كه از همان ابتدا بزرگترين مانع را بر سر راه تحقق مشروطه فراهم آورد،‌به سلطنت رسيدن محمدعلي شاه بود. به همان ميزان كه شخصيت معتدل، ‌آرام و سليم‌النفس مظفرالدين شاه به سود پيشبرد سهل و آسان مشروطه بود يكدندگي، خشونت،‌اصرار بر اعمال مطلق قدرت و برخورداري از حداكثر اختيارات، بي‌پروايي از به كار بستن خشونت عليه مشروطه‌خواهان و قلع و قمع بي‌محاباي آنان، به همراه تهور، بيباكي و شهامت محمدعلي شاه بزرگترين سد راه به ثمر رسيدن نهال مشروطه شد. پادشاه مستبد و مقتدر جديد در نشان دادن مخالفت جدي و اساسي خود با مشروطه درنگ نكرد. در مرحله بعدي با به كارگيري خشونت و سرانجام به توپ بستن مجلس و حبس و تبعيد و اعدام سران مشروطه در «باغشاه»، عملاً‌ طومار مشروطه را برچيد. او هنوز گرد و غبار مسافرت از تبريز به پايتخت بر سر و رويش بود كه «با شمشير بسته از روي» در مقابل مشروطه به تخت سلطنت جلوس كرد. در مراسم تاجگذاري‌اش به طور كامل مجلس و مجلسيان را كنار گذاشت و احدي از آنان را دعوت ننمود. به وزرايش دستور داد كه هيچ تماسي با مجلس و نمايندگان مجلس نداشته باشند و به آنان خاطرنشان ساخت كه مسئوليت آنان قبل از هر كس و هر چيز در قبال وي به عنوان پادشاه و شخص اول مملكت است،‌ نه يك مشت علاف و بيكار به نام مبعوثين ملت (وكلاي مجلس).

مشكل محمدعلي شاه با مجلس در جزئيات يا برداشتهاي متفاوت از مشروطه نبود. او در واقع با بندبند وجودش از مشروطه و مجلس متنفر بود. وقتي متمم قانون اساسي را براي امضا يا «توشيح ملوكانه» به نزد وي بردند، با نگاهي به اختيارات وسيع مجلس و سلب اختيارات و قدرت شخص اول مملكت، معترضانه به هيأت رئيسه مجلس، نمايندگان و وزرا كه به دربار آمده بودند،‌ گفت: «... چطور من مسئوليتي ندارم، من مي‌بايستي رعاياي خود را مثل شباني كه گوسفندان را هدايت نگهداري مي‌كند سرپرستي نمايم». در جايي ديگر وقتي دريافت كه در قبال قوانيني كه در مجلس به تصويب مي‌رسد،‌ وظيفة او فقط «امضا كردن» است و هيچ مسئوليت ديگري ندارد،‌ متغيرانه گفت: «شخص ما رعيت را بزرگترين ودايع مي‌دانيم. واضح است كه راعي محتاج رعيت است ... نياكان ما سلطنت را به ضرب شمشير به دست آورده‌اند و [ما] سلطنت را ارث محقق و حق مسلم نفس نفيس خود مي‌دانيم ... و رشته انتظام امور و آسايش ملت را در كف (با) كفايت شخص خود مي‌شناسيم».

وقتي جريان مشروطه مشروعه به راه افتاد،‌ محمدعلي شاه با تمام توان به طرفداري از «مشروطه مشروعه» برخاست و رسماً اعلام داشت كه فقط «مشروطه مشروعه» را كه مطابق با شرع انور است قبول دارد،‌ نه «مشروطه خارجيها» را. سرانجام نيز در آستانه دومين سالگرد پيروزي مشروطه،‌ مجلس را به توپ بست و مشروطه‌خواهان را قلع و قمع نمود.

مانع بعدي بر سر راه تحقق مشروطه منازعات فكري، سياسي و عقيدتي بود. قبلاً ديديم كه جريان مشروطه‌خواهي از سه جريان فكري تشكيل شده بود. تا قبل از پيروزي انقلاب مشروطه، ميان اين سه جريان تضاد و تقابل علني وجود نداشت؛ اما پيروزي انقلاب و به قدرت رسيدن مشروطه‌خواهان، وضع تغيير كرد. برخي از عناصر ليبرال و سوسيال دموكرات احساس مي‌كردند با به خاك رسيدن پشت استبداد قاجار بايد مبارزه را به سطح ديگري ارتقا داد. اقليت راديكال غيرمذهبي درون مجلس و شماري از روزنامه‌هاي وابسته به دو جريان ديگر،‌ با انتقاد از افكار و آراء روحانيون، خواهان كناره‌گيري و عدم دخالت آنان در امور مملكت و سياست شدند. به زعم آنان،‌ همانطور كه غرب در جريان تحول تاريخي‌اش مذهب را از سياست جدا كرده بود،‌ ايرانيان نيز بايد براي ترقي و پيشرفت در چنين راهي گام برمي‌داشتند. روزنامه‌هاي راديكال و تندرو همچون صوراسرافيل، روح‌القدس، مساوات و حبل‌المتين مقالات تندي عليه مخالفان خود از جمله روحانيت مي‌نوشتند.

آنان تا آنجا پيش رفتند كه خواهان تشكيل جمهوري و ايجاد «دولت‌ ملي» در ايران شدند. جدايي دين از سياست،‌ مساوات و برابري همه در مقابل قانون (صرفنظر از نوع مذهب)،‌ اعطاي حقوق اجتماعي به افراد و فرستادن دختران به مدارس از تقاضاهاي ديگر جريانات غيرمذهبي بود. برخي از مطالب روزنامه‌ها آنچنان تند و گزنده عليه اسلام بود كه مرحوم طباطبايي رهبر انقلاب نيز از آنها اظهار ناخرسندي مي‌كرد. در برخي از مقامات اسلام ريشه غقب‌ماندگي مشرق زمين، از جمله ايران، اعلام مي‌شد. روزنامه نداي وطن اخذ ماليات از روسپي‌خانه‌ها و شراب‌فروشيها را براي تأمين مخارج دولت و آباداني مملكت لازم مي‌شمرد. اينگونه «تندروي»‌ها و «چپ‌روي»ها نه تنها باعث آزردگي شيخ فضل‌الله نوري و سيد محمد طباطبايي شدذه بود،‌ بلكه شخصيتهاي ميانه‌رو مشروطه‌خواه نيز از عاقبت كار بيمناك شده بودند. مخبرالسلطنه هدايت در خاطراتش از روزهاي اوليه مشروطه مي‌نويسد: «چند جوان بي‌تجربه هر كدام رساله‌اي از انقلاب فرانسه در بغل دارند و مي‌خواهند رل ربسپير و دانتن را بازي كنند و آخر كار آنها را ندانسته‌اند. گرم كلمات آتشينند، از برودت آخر كار اطلاع ندارند».

جريان مشروعه‌خواهي كه قبلاً بدان اشاره كرديم عامل سوم ناكامي مشروطه شد. جداي از دلايل نظري و ديگر عوامل، حملات و مقالات تند برخي از جريانات غيرمذهبي نسبت به اسلام و روحانيت دليل عمده پيدايش مشروعه‌خواهي بود. حتي اگر فرض نگيريم كه جريان مشروعه‌خواهي به دنبال بهانه‌اي براي دستاويز قرار دادن آن براي حمله به مشروطه بود، نوشته‌هاي برخي از مطبوعات آن بهانه را براي مشروعه‌خواهان به وجود آورد.

چهارمين و به تعبيري مهمترين دليل ناكامي مشروطه،‌ فروپاشي اقتصادي،‌ بي‌ثباتي و هرج و مرج سياسي پس از مشروطه بود. شايد اغراق نباشد اگ بگوييم مهمترين ويژگي ايران پس از مشروطه،‌ يعني ايران در فاصله 1285-1300 (انقلاب مشروطه تا به قدرت رسيدن رضاخان)، بي‌ثباتي سياسي و فروپاشي يا سقوط كامل اقتصادي بود. پيشتر گفتيم كه اقتصاد قاجار در سالهاي مقارن با مشروطه با ركود و مشكلات فزاينده‌اي روبه‌رو شده بود. انقلاب مشروطه نه تنها به بهبود وضع اقتصادي ايران كمكي نكرد، بلكه ابعاد نابسامانيهاي اقتصادي مملكت را به مراتب عميقتر و گسترده‌تر نمود. هنوز نخستين سال تولد مشروطه به پايان نرسيده بود كه مشكلات اقتصادي ايران را به طور كامل در خود فرو برد. خزانه مملكت تهي، حكومت مقروض و تجار ورشكسته شده و اقتصاد ركود يافته بود و بدهيهاي داخلي و خارجي دولت رو به افزايش بود.

مشكلات اقتصادي، اختلافات داخلي، نارضايتي از وضعيت اقتصادي، به راه افتادن جريان مشروعه‌خواهي و بالاخره بي‌ثباتي و ضعف قدرت مركزي جملگي دست به دست يكديگر داده، محمدعلي شاه را مصمم نمود كه زمان حركت قاطع عليه مشروطه فرا رسيده است. به كمك روسها مجلس به توپ بسته شد و مشروطه و مشروطه‌خواهان در تهران تار و مار شدند (تير 1278). آنچه محمدعلي شاه نمي‌دانست آن بود كه براي ساقط كردن كامل مشروطه او بايد تبريز را نيز بگيرد، چرا كه بعد از تهران كانون اصلي مشروطه‌خواهي در تبريز بود. اما مشروطه‌خواهان تبريز مقاومتي تاريخي و حماسي در مقابل قشون محمدعلي شاه از خود نشان داغدند. به منظور درهم شكستن مقاومت تبريزيها محمدعلي شاه بخش عمده‌اي از نيروهاي تحت اختيار خود را به آذربايجان اعزام كرد. اين امر سبب شد تا مشروطه‌خواهان از مناطق ديگر از جمله گيلان و اصفهان بتوانند وارد تهران شوند. محمدعلي شاه به سفارت روسيه پناهنده شد و مشروطه‌خواهان زمان امور مملكت را به دست گرفتند.

اگر چه مشروطه‌خواهان پيروز شده بودند،‌اما بيش از سيزده ماه جنگ داخلي مشكلات و مصايب مملكتي را به مراتب حادتر كرده بود. بعلاوه از اين نقطع به بعد،‌ عوامل خارجي ه تدريج وارد صحنه و در نهايت باعث مرگ تدريجي مشروطه نوپاي ايران شدند.

مي‌دانيم كه مهمترين عنصر خارجي كه بر تمامي عصر قاجار سايه افكنده بود نفوذ و استيلاي دو قدرت روسيه و انگلستان در ايران و رقابت ميان آنان بود. به طور كلي مي‌توان گفت حوزه اعمال قدرت و نفوذ آنان با يكديگر متفاوت بود. اهرم اعمال قدرت روسها دربار قاجار بود؛ در حالي كه انگليسها بيشتر از طريق اعمال نفود بر برخي از رجال قاجار، سران قبايل و عضاير و فرمانروايان مناطق جنوب و مركزي ايران سياستهاي خود را پيش مي‌بردند. در آغاز نهضت مشروطه انگليسيها با آن همسو بودند، اما روسها برعكس از عمان ابتدا با آن به مخالفت برخاستند و هر روز كه مي‌گذشت بر مخالفت آنان افزوده مي‌شد تا جايي كه توپخانه روسها عملاً مجلس را به توپ بست. در واقع روسها از اين هم جلوتر رفته و پس از پيروزي مجدد مشروطه‌خواهان و خلع محمدعلي شاه،‌بصراحت عليه مشروطه‌خواهان موضع گرفتند. اعدام قريب به بيست تن از سران مشروطه در تبريز (به اتهام مبارزه مسلحانه و ضديت با روسها)، دادن اولتيماتوم به مشروطه‌خواهان، تقاضاي اخراج مورگان شوستر امريكايي كه از سوي مشروطه‌خواهان براي سامان دادن به مسائل مالي و اتخاذ يك نظام مالي مدرن به استخدام دولت ايران درآمده بود،‌ اصرار بر تعطيلي مجلس و سرانجام اشغال رسمي خاك ايران (تمامي آذربايجان شرقي و اردبيل)، نمونه‌هايي از مخالفت روسها با مشروطه  بود. از سال 1285 ش كه انقلاب مشروطه به پيروزي رسيد، تا سال 1296 ش كه انقلاب اكتبر در روسيه اتفاق افتاد و در نتيجه روسها از ايران خارج شدند، روسها از هيچ دشمني و تعرضي بر ضد مشروطه خودداري نكردند.

وقوع جنگ جهاني اول وضع وخيم و متزلزل مشروطه را وخيمتر و ناپايدار نمود. اگرچه حكومت ايران اعلام بي‌طرفي كرد، هيچ يك از طرفين جنگ اين بي‌طرفي را به رسميت نشناختند. با شروع جنگ،‌ روسها كه قبلاً در مناطق شمالي كشور حضور داشتند، موقعيت نظامي خود را تقويت و تثبيت نمودند. امپراتوري عثماني مناطق غرب كشور تا كرمانشاه و انگلستان مناطق جنوب و مركزي كشور را به طور كال به اشغال درآوردند. آلمانيها نيز در اين ميان بيكار نبودند. صدها عامل و جاسوس آلماني در مناطق عشايري جنوب كشور پراكنده شده بودند و تلاش مي‌كردند تا نيروهاي مسلح قبايل را بر ضد انگليس بويژه صنايع نفتي جنوب و خط لوله‌هاي نفت به كار گيرند. جنگلهاي گسترده ميان ارتشهاي متخاصم در شمال و غرب ايارن شيرازه امور كشور را از هم پاشيد. قحطي و كمبود مواد غذايي، ويراني كشتزارها و زمينهاي كشاورزي، ناامني، شيوع بيماريهاي عفوني (حصبه، وبا، تيفوييد)، هرج و مرج، كشتار نيروي انساني و در يك كلام ويراني ايران، ‌حاصل چهار سال جنگ جهاني اول در ايران بود. تخمين زده مي‌شود در طي جنگ و قحطي سالهاي بعد در حدود دو ميليون نفر از جمعيت ده ميليون نفري ايران از بين رفتند. حكومت مركزي كه با پيدايش مشروطه ترك برداشته بود،‌با تجاوزات مكرر روسيه،‌ انگلستان و قواي امپراطوري عثماني چندين تكه شد. اقتصاد ايران كه ضعيف بود و در نتيجه مشروطه ضعيفتر نيز شده بود، بر اثر پيامدهاي زيانبار اشغال خاك ايران به وسيله ارتشهاي دول متخاصم و از ميان رفتن ثبات و امنيت و توليد،‌ عملاً‌ از كار افتاد. حكومت مركزي ايران به يك دستگاه متزلزل، درمانده، ورشكسته و ضعيف تقليل يافته بود كه به زحمت در تهران و برخي مناطق،‌ ابراز وجود مي‌كرد. در واقع، دولت مركزي در تهران و ان هم بيشتر روي كاغذ وجود داشت. كابينه‌هايي كه با زحمت و رايزنيهاي زيادي در ميان رجال و نخبگان سياسي تشكيل مي‌شدند،‌ عمرشان هنوز به چند هفته يا حداكثر چند ماه نرسيده بود كه درمانده و مستأصل استعفا داده، جاي خود را به كابينه بعدي مي‌دادند. در سه سال نخستين جنگ جهاني (1293 -1296 ش)، دولت بيش از ده بار در ايران تغيير يافت. ميانگين عمر حكومتها در خلال سالهاي جنگ جهاني اول و سالهاي بعد از آن تا زمان به قدرت رسيدن رضا‌خان (1300 ش) به سه ماه نيز نمي‌رسيد. آنچه وضع را بغرنجتر كرده بود،‌ ورود آلمان به صحنه سياست ايران بود. هر يك از قدرتهاي خارجي (روسيه، انگلستان و آلمان) سعي مي‌كردند با پشتيباني از رجال ايراني،‌ سياستهاي دولتهاي ايران را در جهت منافع خود سوق دهند. بالطبع هر يك از آنان زماني كه احساس مي‌كردند دولت جديد بيشتر تمايل به رقيب دارد يا به هر دليلي در جهت آنان حركت نمي‌كند زمينه استعفا آن را فراهم مي‌كردند.

با كمرنگ شدن و در پاره‌اي از مناطق، محو كامل سلطه حكومت مركزي، مقدرات و سرنوشت مملكت به دست مجموعه‌اي از جنبشهاي قومي، ملي، قبايل و عشاير، خوانين و ملاكان، رؤساي طوايف، قدرتهاي محلي، حكام و فرمانرواياني كه عملاً‌ مستقل از تهران عمل كرده و تفنگچيهاي خود را بر منطقه‌اي حاكم كرده بودند،‌ افتاده بود. كمتر منطقه‌اي از ايران را مي‌شد سراغ گرفت كه در آن يك قدرت محلي سر برنداشته باشد. در سيستان و بلوچستانبلوچها قدرت را قبضه كرده بودند. در خراسان كلنل محمد تقي‌خان پسيان، در شهرها و بيرون از آنها دسته‌هاي مسلح تركمن حكم مي‌راندند. در گيلان جنگليها به رهبري مرحوم ميرزا كوچك خان اعلان جمهوري سوسياليستي گيلان كرده بودند. در تبريز مرحوم شيخ محمد خياباني و در بيرون شهرهاي آذربايجان،‌ دسته‌هاي مختلف شاهسونها و ذوالفقاري‌، در غرب كشور و كردستان، كردها به رهبري اسماعيل خان سميتقو، در خوزستان شسخ خزعل و اتحاديه قبايل عرب بني كعب، در جنوب كشور بختياريها، خمسه‌ها چهارلنگه‌ها،‌ دره‌شوريها،‌ كاكاوندها،‌ قشقاييها،‌ بويراحمديها، و ... هر كدام داعيه قدرت و خودمختاري داشتند. تنها نيرويي كه وجود نداشت دولت مركزي بود و تنها موضوعي كه مطرح نبود مشروطه و مشروطه‌خواهي بود. اوضاع مملكت آنچنان آشفته و درهم ريخته بود كه احمد شاه به گونه‌اي جدي به فكر كناره‌گيري از سلطنت افتاده بود تا بتواند جان خويش را برداشته،‌ از ايران خارج شود. او ديهيم پادشاهي را با اصرار رجال قاجار با اكراه و اجبار بر سر نگه داشته بود؛‌ زيرا آنان مي‌دانستند كه در صورت كناره‌گيري پادشاه،‌اوضاع كشور از آنچه بود نيز بي‌ثبات‌تر و پريشان‌تر مي‌شد. در نهايت او صرفاً با اين شرط كه پايتخت از تهران به اصفهان (كه به دليل حضور انگليسيها از امنيت بيشتري برخوردار بود) منتقل شود ادامه سلطنت را پذيرفت. دربار شاهنشاهي ايران آنچنان مفلس و ورشكسته شده بود كه احمدشاه مجبور بود برا يتأمين مخارج روزانه دربار مقرري به مبلغ هجده هزار تومان در ماه از سفارت انگلستان در تهران دريافت نمايد.

شالوده و بنيان مجموعه‌اي كه به آن امروزه ايران مي‌گوييم به سرعت در حال فروپاشي بود. در آن شرايط تنها مسأله مهم نجات كشور از فروپاشي بود. ايجاد دولت مركزي مقتدر و نيرومند تنها راه حلي بود كه همه بر آن توافق داشتند. از تحصيلكرده گرفته تا بيسواد، روشنفكر تا عامي، مذهبي تا لامذهب، ليبرال تا راديكال، مشروعه‌خواه تا مشروطه‌خواه، روحاني تا سكولار،‌ ملاكان تا رعيت، تجار بزرگ تا كسبه و اصناف خرده‌پا،‌ طرفداران انگليس تا مخالفان آن،‌ طرفداران استبداد و اليگارشي حاكم تا نوگرايان و متجددان،‌ اغنيا تا فقرا، شهرنشينان تا روستاييان ... همه بالاتفاق خواهان پايان يافتن هرج و مرج، حكومت خان خاني و ملوك‌الطوايفي،‌ بي‌ثباتي و ناامني،‌ جمع شدن حكومتهاي محلي، به راه افتادن چرخه اقتصادي مملكت و در يك كلام بازگشت مجدد وحدت و يكپارچگي ايران بودند. آنان كه روشنفكرتر، تحصيلكرده‌تر و اروپا رفته بودند و علم و اطلاعي از دنياي مدرن داشتند به دنبال «موسوليني» «بيسمارك»، يا «ناپلئون» بودند. و آنان كه نه موسوليني را مي‌شناختند و نه از سرگذشت امپراتور مقتدر آلمان يا ناپلئون علم و اطلاعي داشتند،‌ در به در به دنبال «نادر شاه» مي‌گشتند. حتي به آقا محمد خان نيز رضايت مي‌دادند.  همه صحبت از يك «ميهن‌پرست» يك «ميهن‌پرست واقعي»، يك «فرد مقتدر»، يك «سردار ملي»، يك «ديكتاتور صالح» مي‌كردند كه «دل شير»، جربزه و لياقت نادر و ضرب شمشير لطفعلي خان زند را داشته باشد. همه به دنبا ليك ناجي بودند.

در چنان شرايطي بود كه «ناجي» در قالب يك افسر گمنام لشكر قزاق كه همانند ساير مردم ايران از ناكاميهاي رجال قاجار و سياستمداران كشور به تنگ آمده بود، ظاهر شد. رضاخان ميرپنج، يكي از فرماندهان درجه دوم لشكر قزاق به همراه يك روزنامه‌نگار جوان به نام سيدضياء‌الدين طباطبايي كه مقالات و يادداشتهاي بسياري عليه بي‌لياقتي، خودخواهي و بي‌كفايتي رجال قاجار و اليگارشي حاكم به رشته تحرير درآورده بود و آنان را مسبب پريشاني مملكت معرفي كرده و به سبب آن مقالات وجهه‌اي ملي، مردمي و انقلابي پيدا كرده بود، با پشتيباني ژنرال آيرونسايد،‌ فرمانده نيروهاي نظامي انگلستان، و به دنبال كودتايي در روزهاي پاياني سال 1299 ش وارد پايتخت گرديد. كودتايي كه به سرعت به نقطه عطفي در تاريخ معاصر ايران بدل شد.

رضاخان ميرپنج از اوايل سال 1300 ش تا آبان 1304 كه به رضا شاه پهلوي تبديل شد،‌ با اراده‌اي محكم و عزمي خلل‌ناپذير به سامان دادن اوضاع كشور و بازگرداندن ثبات و امنيت به كشور مشغول بود. او چكمه از پاي در نياورد تا مجدداً توانست تمام قدرتهايي را كه به گونه‌اي خودمختار و مستقل از تهران ظرف پانزده سال لعد از مشروطه در كشور ظهور كرده بودند سر جايشان نشاند. نتيجه آن شد كه تمام جريانات سياسي، رجال محلي و نمايندگان مجلس سالهاي نخست ظهور رضاخان به حمايت از وي برخاستند. او متاعي با خود آورده بود كه تقريباً‌ از زمان انقلاب مشروطه، يعني ظرف پانزده سال گذشته، از ايران رخت بربسته بود؛ ثبات،‌ امنيت و يكپارچگي. اما ثبات و امنيت به همراه قلع و قمع قدرتهاي ريز و درشتي كه ظرف آن پانزده سال در اطراف و اكناف مملكت سر برداشته بودند، تنها دستاورد رضاخان نبود.

هر كس،‌ هر انديشه‌ و هر جريان سياسي،‌ اجتماعي و ديني كه مغاير يا حتي هم جهت با آنچه رضاخان فكر مي‌كرد درست است و براي مملكت لازم، در سر مي‌داشت، بايد همچون قبايل، عشاير،‌خوانين، طوايف و ساير قدرتهاي محلي و گريز از مركز محو مي‌شد. اين حكم كلي حتي شامل رجال و شخصيتهاي سياسي و اجتماعي كه بالاترين خدمات را هم به ناجي كرده بودند مي‌شد. بسياري از رجال و شخصيتهاي كه در سالهاي نخستين به قدرت رسيدن رضاخان صادقانه و صميمانه بيشترين حمايتها را از وي به عمل آورده بودند و بيشترين كمكها را چه قبل از به قدرت رسيدن و چه بعد از آن به وي كردند،‌ در نهايت زير چرخهاي خشن و بي‌رحم ديكتاتوري «ناجي» له شدند. سرنوشت آنان غالباً‌ يا اعدام بود،‌ يا تزريق آمپول هوا به دست مأموران دستگاه مخوف «نظميه»، يا پوسيدن و نابود شدن در زندان، يا در به در و فراري شدن،‌ يا آوارگي و تبعيد از وطن، يا از ترس روبه‌رو شدن با وي انتحار مي‌كردند. اگر خيلي شانس مي‌آوردند خانه‌نشين مي‌شدند. «رضاخان سردار سپه» بدون ترديد امنيت آورد؛ ثبات، وحدت و يكپارچگي را مجدداً در ايران برقرار نمود و به تعبيري ايران را از لبه پرتگاه نجات داد. چرخهاي اقتصاد زنگ زده ايران را پس از يك توقف و ركود پانزده ساله مجدداً به جريان انداخت و در يك كلام ايران «جديدي به وجود آورد. اما نجات به بهاي گزافي به دست آمد؛ يعني محو كامل آنچه مشروطه پس از نيم قرن مبارزه سياسي و تلاش اجتماعي به ارمغان آورده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 1:27  توسط آسیه پورقربان  | 

تئوری های ثبات سیاسی

هانتينگتون نظريه پرداز متاخر در کتاب«سامان سياسي در جوامع در حال دگرگونی» چگونگی وقوع انقلاب ها را بررسي مي کند. وي انقلاب را به خصوص در کشورهاي « جهان سوم» و به شيوه اي دورکيمي بررسي مي کند.

 وي در تعريف انقلاب آن را « تحولي سريع، بنيادين و خشونت آميز در ارزش ها و اسطوره هاي حاکم يک جامعه و در نهادهاي سياسي، ساخت اجتماعی، رهبري و فعاليت و سياستهاي حکومتي» مي داند.

انقلاب از نظر هانتينگتون در جوامعي رخ مي دهد که نوعي تحول اجتماعي و اقتصادي را تجربه کرده اند و فراگردهاي نوسازي و تحول سياسي آنها از فراگردهاي دگرگون اجتماعي و اقتصادي آنها واپس مانده است؛ وقوع انقلاب يک ويژگي بارز جوامعي است که دستخوش نوسازي هستند و در ضمن يکي از شيوه هاي نوسازي در آن جوامع است. وي انقلاب را تجلي ديدگاه نوگرايانه مي داند. در واقع اساس يک انقلاب بر اين نگرش استوار است که انسان قدرت نظارت بر محيط و قدرت دگرگون نمودن آن را دارد و اين در حالي است که انسان مسلماً حق اين نظارت و اعمال دگرگوني را دارد. بنابراين از نظر وي در يک انقلاب رشد سياسي جامعه به کمال خود مي رسد. وي معتقد است:

«جوهر سياسي انقلاب، توسعة سريع آگاهي سياسي و بسيج اجتماعي گروه هاي نوپديد  به درون حوزه سياسي است با چنان شتابي که نهادهاي سياسي موجود نمي توانند آن را جذب کنند.»(بشريه، 1372: 55(

اصولاً انقلاب ها از نظر هانتينگتون در جوامعي رخ مي دهد که جامعه شاهد افزايش مشارکت و بسيج سياسي گروه هايي هستند که پيشتر از صحنه سياست خارج بوده اند و از سوي ديگر فاقد نهادهاي سياسي لازم براي جذب اين مشارکت هستند. اصولاً در اين جوامع «نوسازي سياسي» رخ داده است، اما «توسعه سياسي» هنوز واقع نشده است.(همان(

چنانکه مشيرزاده مي نويسد، هانتينگتون ثبات سياسي را نتيجه وجود يک اجتماع سياسي يعني وفاق اخلاقي و منافع مشترک براي حفظ نظام موجود مي داند. وي دو نوع پوليتي يا جامعه سياسي در نظر مي گيرد: سنتي و مدرن.

در يک جامعه سياسي سنتي، نهادهاي سياسي فاقد ضرورت کارکردي در تامين ثبات سياسي جامعه هستند و به همين علت از اهميت قابل اعتباري برخوردار نيستند. در اين جوامع تقاضاي مشارکت سياسي افزايش نمي يابد. در نقطه مقابل اين جوامع،  جامعه سياسي مدرن وجود دارد که در نقطه مقابل يک جامعه سياسي سنتي، به دليل اقتضائات زندگي اجتماعي و بالا بودن ميزان تقاضاي مشارکت سياسي، سازوکارهاي سنتي از عهده پاسخگويي به درخواست مشارکت سياسي گروه هاي خواهان مشارکت و تامين مشروعيت و اقتدار نظام سياسي بر نمي آيند و به جاي آنها نهادهاي سياسي، عهده دار نگه داشت اقتدار و ثبات سياسي حکومت هستند. اگر نوسازي سياسي انجام نشود و گروه هاي نو ظهور جذب نظام نشوند، اين گروه ها دچار سرخوردگي شده و ضمن نا اميد گشتن از امکان فعاليت سياسي در قالب مجاري قانوني و رسمي خارج از نهادهاي موجود، کنش هاي خود را سامان مي دهند و لذا توسعه سياسي بيروني شکل مي گيرد که به بي ثباتي به انواع طرق کودتا، شورش، طغيان، جنگ استقلال طلبانه و انقلاب منجر مي گردد.( مشيرزاده، 1375(

يک جامعه سنتي دچار عدم تعادل نمي گردد چرا که نياز به مشارکت افزايش نمي يابد تا نهادمندي سيستم سياسي به چالش کشيده شود. از سويي در جوامع سياسي مدرن نيز آشفتگي ايجاد نمي گردد چرا که در اين جوامع، نهاد هاي سياسي به حد لازم رشد و پرورش يافته اند و مشارکت فزاينده جامعه را سامان مي دهند. بي ثباتي در جامعه اي رخ مي دهد که تقاضاي مشارکت سياسي افزايش يافته است، اما نهادهاي سياسي جامعه توان پاسخ دهی به اين نياز را ندارند و اين شرايط تنها در جوامع در حال گذار به وقوع مي پيوندد و بنابراين از نظر هانتينگتون انقلاب را بايد در زمينه نوسازي اجتماعي و عدم نهادمندي سياسي تعريف نمود.


در جريان توسعه ابعاد گوناگون بايد با هم رشد نمايند. هنگامي که در جريان توسعه، توسعه سياسي عقب بماند و توسعه در همه ابعاد به يکسان به وقوع نپيوندد، ناهماهنگي نوسازي و نهادمندي سياسي منجر به ايجاد شکافي بين اين دو مي گردد که بحران زاست و حاصل آن بحران سياسي است که مي تواند منجر به انقلاب شود و حال هانتينگتون به دنبال آن است که مانع رخداد انقلاب ها شود و بي نظمي رخ ندهد.
براي هانتينگتون متغير بين المللي و خارجي اصلي ترين متغير است. کما اينکه اگر اين متغير فراهم نباشد، به صرف متغير داخلي انقلاب رخ نمي دهد. اين منبع خارجي مي تواند از واقعيت هاي بيروني حاکم بر دنيا باشد. در واقع مدرن شدن جهان و فشار و تهديد کشورهاي مدرن بر کشورهاي جهان سوم اصلي ترين عامل مورد نظر هانتينگتون است.

کشورهاي مدرن به اعمال فشار اقتصادي، نظامي، اجتماعي و سياسي بر کشورهاي دیگر مي پردازند. در اين حال نخبگان و حاکمان کشورهاي جهان سوم هم تحت تاثير اين فشار و تهديد مجبور به اعمال تغييرات مي شوند. علاوه بر انکه دولتمردان و نخبگان اين کشورها به علت آشنايي و ارتباط با پيشرفت هاي کشورهاي مدرن احساس نياز براي تغيير دارند. برايند اين حس نياز و نيز اجبار تلاش دستپاچه نخبگان و دولتمردان کشورهاي جهان سوم براي حرکت در بستر نوسازي و توسعه را فراهم مي آورد. اين حرکت مسلماً نه حرکتي از پائين و ناشي از نياز توده مردم است و نه حرکتي از بالا و بر اساس خير خواهي و تامین نياز جامعه. بلکه حرکتي است از بالا توسط دولت و نخبگان حاکم و در جهت حفظ قدرت و حکومت. چرا که در غير اينصورت قدرت و حکومت تحت فشار بين المللي و مقتضيات زماني از دست خواهد رفت. کما اينکه بسياري از کشورهاي جهان سوم در زير اين فشار تحت سلطه کشورهاي قوي قرار گرفتند و يا حتي پس از جنگ هاي نظامي و شکست تحت سلطه کشورهاي قوي قرار گرفتند.
در اين فرايند دولتمردان و روشنفکران جريان نوسازي را از بدنه دولت و مهمتر از آن از قواي نظامي شروع مي نمايند. چرا که اين قواي نظامي هستنند که بايد در برابر دشمن ايستادگي نمايند. اصلاحات دولتي شروع مي شود و تقريباً از سوي غرب هدايت مي گردد. چنانکه در نسخه ايراني آن ديده مي شود حتی وزرا غربي هستند. 

يا وزرا غربي هستند يا تحت سرپرستي آنها قرار دارند. در ايران حتی ارتش را قزاق ها ساختند و خود اداره نمودند. چرا که در داخل سيستم اداري و فرماندهي ايران چنين قدرتي وجود نداشت.

در اين فرايند نوسازي که از دولت آغاز مي گردد چه بسا که حتي مردم مخالف باشند و مقاومت ورزند و مانع تغيير شوند، اما در معرض تهديد کشورهاي خارجي بودن و نيز تغيير ارزشي و فکري نخبگان در اثر مشاهده پيشرفت و ترقي غرب عملاً امکان انتخاب راه هاي ديگر را از دولت سلب مي نمايد.

چرخ تغيير به حرکت در مي آيد و به دنبال خود اقتصاد و توليد را متحول مي نمايد. تحولي که نه بر اساس توان متخصصان داخلي بلکه بر اساس تخصص مستشاران و تکنيسين هاي غربي است که وارد کشور شده اند و کشور را به سمت نوسازي حرکت ميدهند. اما اين روزنه نمي تواند يک فرايند دائمي باشد. لذا بايد دست به نوسازي آموزشي بزنند. آنچه مسلم است اينکه نهادهاي سنتي آموزشي چون مکتب و حوزه و ... نمي توانند از پس نيازهاي مدرن نوسازي برآيند. لذا دولت مجبور به نوسازي آموزشي مي شود، به گونه اي که نهاد هاي آموزشي غربي را وارد کشور نمايد يا اينکه نخبگان خود را براي دريافت آموزش به خارج بفرستد.

نوسازي در زمينه هاي گوناگون خود باعث شکل گيري ساختارهاي جديدي مي شود که از سلسله مراتب و جايگاه هاي جديد اجتماعي تشکيل شده اند که قبلاً وجود نداشته اند. اقشار، گروه ها و طبقات اجتماعي جديدي شکل مي گيرند و حاصل آن تحرک اجتماعي قوي بين طبقات اجتماعي مي گردد.

از سويي نوسازي در نظام باعث شکل گيري سلسله مراتب افسران مي گردد و ايجاد تحرک اجتماعي بين آنان، و از سوي ديگر نوسازي آموزشي باعث شکل گيري سلسله مراتب دبيران و دانش آموزان و دانشجويان و اساتيد مي شود. اين اقشار جديد تفاوت بسياري با اقشار قديمي دارند، آنها با ارزش ها و ديده ها و تفکرات اجتماعي جديد رشد مي نمايند و به دنبال ايجاد تغيير هستند. اين فرايندي عادي و بي دردسر نيست بلکه فرايندي تنش زا و توام با مقاومت و خشونت رخ مي دهد. ساختارهاي جديد اجتماعي به راحتي پذيرفته نمي شوند بلکه حتي ممکن است با تنش، تعارض و مقاومت و خشونت بين نيروهاي رقيب مواجه شويم.

اين نوسازي آثار و پيامدهاي بسياري براي يک جامعه سنتي دارد. در اين جامعه رشته گروه بندي هاي اجتماعي و سياسي سنتي جامعه سست مي گردد و کارکرد خود را از دست مي دهند. وفاداري اقشار گوناگون جامعه سنتي به مراجع اقتدار سنتي تضعيف مي گردد، حال آنکه جايگزين مناسب براي اين اقتدار سنتي وجود ندارد تا مانع از بروز بحران هاي اجتماعي در جامعه گردد. از سوي ديگر تغيير کارکرد خانواده و حرکت از يک خانواده گسترده به يک خانواده هسته اي را شاهد هستيم. اين تغييرات، تاثيرات بسياري را در پي خود ايجاد مي نمايند. از ديگر پيامدهاي نوسازي مي توان به ايجاد آگاهي، انسجام و فعاليت فزاينده اشاره نمود. نوسازي در صنعت، ارتباطات و رشد شهرنشيني باعث شد که گروه هاي گوناگون اجتماعي از جمله گروه هاي قبيله اي، منطقه اي، مذهبي، شغلي و ... به مصالح خود در برابر ديگران آگاه شوند. اين آگاهي خود ميل به خواستن و ايجاد تغيير فراهم نمود. از ديگر پيامدهاي اين نوسازي تبديل شهر به کانون نااستواري سياسي است. شهر کانون فعاليت اقتصادي اقشار گوناگون مردم است. طبقات، قوميت ها، مشاغل و ... مختلف از اقصا نقاط کشور به شهرهاي بزرگ رو مي آورند و گروه ها و اقشار و طبقات اجتماعي جديدي شکل مي گيرد. اين عناصر جديد عموماً داراي اختلافات آشکار و بارز بين يکديگر هستند که باعث مي شوند شهر به يک کانون نااستواري سياسي تبديل گردد. از سوي ديگر با رشد فزاينده شهر نشيني، شکافي عميق بين شهر و روستا ايجاد مي گردد. در خواست هاي جديدي از سوي روستائيان مطرح مي شود و علاوه بر آنکه شهر تبديل به يک کانون آشوب و نااستواري شده، بين شهر و روستا نيز بحران و آشوب عميقي ايجاد مي گردد. يکي از عمده تفاوت ها نيز به رهبري شهر و روستا باز مي گردد. رهبري روستا رهبري سنتي است حال آنکه رهبري شهر با نخبگان شهري است، اما ساخت روستايي است. لذا اين درگيري تشديد مي گردد.
در برايند نهايي پيامدهاي نوسازي منجر به دگرگوني ارزش ها در بين توده و افزايش تقاضاي مشارکت سياسي آنان مي گردد.

هانتينگتون 3 سطح از تقاضاي مشارکت سياسي را نام مي برد:

سطح اول، محدود به گروه کوچکي از نخبگان اشرافي سنتي يا نخبگان ديوان سالار است، در سطح مياني، طبقات وارد ميدان سياست مي شوند و در سطح بالا، نخبگان طبقه متوسط و اکثريت مردم هستند که تقاضاي مشارکت اجتماعي دارند.
هانتينگتون ابزار هاي نهادينه کردن مشارکت سياسي توده ها را احزاب سياسي، انتخابات و مجالس قانون گذاري مي داند. وي در تعريف کارکرد احزاب سياسي، از سازماندهي مشارکت سياسي، ادغام منافع و ايجاد پيوند ميان نيروهاي اجتماعي و حکومتي نام مي برد.

تقاضاي مشارکت سياسي ايجاد شده نيازمند کاناليزه شدن درون نهادهاي سياسي است، يعني آنچه هانتينگتون نهادمندي سياسي مي نامد و آن را فراگردي مي داند که سازمان ها و شيوه هاي عملي با آن ارزش و ثبات مي يابند. نهادمندي سياسي داراي شاخص هاي تعريف شده اي است، هانتينگتون بر 4 شاخص اساسي تاکيد مي کند:
1. پيچيدگي نهادهاي سياسي، اين پيچيدگي باعث افزايش کارايي نهادهاي سياسي مي گردد.
2. استقلال نهادهاي سياسي، که به معناي پذيرش همه گروه هاي اجتماعي در کنار هم است که باعث ايجاد مشروعيت در جامعه مي گردد.

3. انعطاف پذيري نهادهاي سياسي، که به معناي انطباق نهادها با مقتضيات تغييرات روزمره و حفظ کارکردهاست.

4. انسجام نهادهاي سياسي، که به معناي چگونگي انسجام و هماهنگي دروني نهادهاي سياسي است.

هانتينگتون اين عناصر را به عنوان شاخص هاي اساسي نهادمندي سياسي معرفي مي نمايد. هانتينگتون معتقد است هنگامي که نهادمندي سياسي به وقوع پيوسته باشد و فرصت تحرکت اجتماعي در جامعه موجود باشد، به ايجاد استواري سياسي در جامعه منجر می شود. اين استواري به معناي هماهنگي دگرگوني هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي درون جامعه است و هنگامي است که تعادل بين ساختارها برقرار است و جامعه در فرايند نوسازي خود دچار عدم هماهنگي نمي گردد و هيچگونه بي نظمي به وقوع نمي پیوندد. اين شرايط ايده ال هانتينگتون است. اما آيا نهادمندي سياسي به راحتي به وقوع مي پيوندد و نظام سياسي به راحتي با طي شرايط به نقطه ثبات و تعادل بعدي مي رسد؟ در واقع خير. چرا که به دليل شرايطي که اين کشور ها با آن درگيرند عملاً امکان وقوع نهادمندي سياسي بسيار محال است.

 مي توان به برخي از اصلي ترين دلايل هانتينگتون براي عدم وقوع نهادمندي سياسي اشاره نمود.

نخست آنکه نوسازي فرايندي سريع است، بخصوص اگر منابع نوسازي فراهم باشد. شتاب نوسازي در تناقض با فرايند طولاني مدت نهادمندي سياسي است. نهادهاي سياسي سريع شکل نمي گيرند بلکه در طول زمان و بر اساس مقتضيات روزمره جامعه شکل مي گيرد. حاصل آنکه نهادمندي سياسي از فرايند نوسازي عقب ماند و شکاف بين اين دو زياد مي گردد و باعث ايجاد نا استواري سياسي مي شود.
-
نکته ديگر که باعث عدم وجود نهادمندي سياسي مي گردد تناقض فرايند نهادمندي و نوسازي است، نوسازي از آنجا که فرايندي است که از سوي دولت و به اجبار آغاز        مي گردد نيازمند حکومتي مقتدر است تا مقاومت ها عليه نوسازي را در هم شکند و چه بسا که حکومت دموکراتيک نتواند که جريان نوسازي را به سرانجام برساند. اين اقتدار نيازمند آن است که نهادهاي سياسي شکل گيرند و جامعه دموکراتيک نباشد، تا فرايند نوسازي به جايي برسد تا بتوان فرايند نهادمندسازي سياسي را شکل داد. تناقضی هست: نيروهايي خواهان مشارکت هستند و براي ادامه نوسازي نمي توان نهادمندي سياسي داشت. در نتيجه هر چه شدت نوسازي بيشتر باشد تناقض بيشتر است. اين فرايند به گونه اي است که حتي اگر نخبگان بخواهند ساختار اقتدارگرا را اصلاح نمايند، ناتوان هستند.

-عامل سوم قدرت طلبي و اقتدار طلبي نخبگان سياسي حاکم است که مانع نهادمندي سياسي مي شوند. نخبگان سياسي مايل به حفظ قدرت خود هستند و اجازه مشارکت و قدرت خود را به ديگران نمي دهند، حال آنکه نهادمندي سياسي با کاناليزه کردن مشارکت مردم در نهادهاي سياسي، ميزاني از قدرت را از دست نخبگان خارج مي نمايد و اين امر مورد قبول نخبگان نيست.

عوامل مذکور منجر به عدم وجود نهادمندي سياسي مي گردد، که حاصل آن سرخوردگي اجتماعي است. هانتينگتون سرخوردگي اجتماعي را حاصل شکاف ميان آرزوها، چشم داشت ها و شکل گيري نياز افراد و بر آوردن آنها از جانب جامعه مي داند. اين سرخوردگي خود را به شکل نااستواري سياسي نشان مي دهد. نااستواري سياسي به شکل سياست هاي آشفته و خون بار و يا جنبش هاي توده اي بي فايده و يا افتادن به شخصيت گرايي خود را نشان خواهند داد.

این سوال مطرح می گردد که نسبت نا استواري سياسي و انقلاب چيست؟ آيا وقوع نااستواري سياسي به هر يک از اشکال مذکور منجر به وقوع انقلاب مي گردد؟
هانتينگتون معتقد است آنچه يک گروه اجتماعي را انقلابي مي کند بر آورده نشدن در خواست مشارکت و سرکوبي آن توسط نظام سياسي حاکم است. وقوع انقلاب مستلزم گروه هاي بي شماري است که از سامان موجود بيگانه شده اند. وقوع انقلاب نيازمند همزماني دوره هاي ناخرسندي شهر در روستا، طبقات گوناگون اجتماعي و صاحبان حرف و روشنفکران و ... است. در اينصورت ائتلافی تشکيل مي گردد و امکان بروز انقلاب جدي تر مي شود.

در واقع از آنجا که در اين مرحله امکان مشارکت سياسي قانونمند نيست، توده مردم به مشارکت سياسي غير مستقيم و غير قانوني روي مي آورند. راه حل دولت براي پيشگيري و مبارزه با اين شرايط افزايش قدرت نظامي، زور و سرکوب است که باعث رشد اختناق در جامعه مي گردد. دولت سرکوب را افزايش مي بخشد و باعث مي شود مشروعيت خود را از دست بدهد. در اين حال حتي ممکن است دولت موفق شود جلوي ابزار نارضايتي را بگيرد اما در واقع تنها باعث مخفي شدن حرکات مي گردد. در اين حال جامعه به مرحله افزايش تقاضاي مشارکت سياسي باز مي گردد اما اين بار مطالبه کل قدرت را هدف مي گيرد و دوباره فرايند پيش گفته را طي مي نمايد. از آنجا که دولت مشروعيت سياسي خود را از دست داده است احتمال گسترش خشونت ها و تضادها افزايش مي يابد. اگر دولت حتي در صورت افزايش سرکوب موفق به کنترل نيروهاي اجتماعي نگردد، خشونت گسترش مي يابد و وقوع انقلاب حتمي مي گردد. هانتينگتون معتقد است خشونت ابزاري است در خدمت انقلاب.

مشيرزاده نظر هانتينگتون را اينگونه مي نويسد که انقلاب نشانه انفجار شديد مشارکت سياسي و نابودي رژيم سرکوب کننده تقاضاي مشارکت گروه هاي نو ظهور خواهان مشارکت است، پس از پيروز شدن، زماني مي توان آن را کامل پنداشت که مرحله دوم خود يعني آفريدن و نهادينه سازي يک سامان سياسي نوين با قدرت جذب گروه هاي مختلف با منافع متفاوت را پشت سر گذارد. يک انقلاب پيروز، تحرک سياسي سريع را با تحرک شتابان نهادمندي ترکيب مي کند. معيار درجة انقلابي بودن يک انقلاب، شتاب پهنه گسترش اشتراک سياسي است و معيار موفقيت يک انقلاب و استقرار نهادهايي است که خود انقلاب پديدشان مي آورد. (مشيرزاده، 1375)

در نهايت مي توان يک انقلاب تمام عيار را از ديد هانتينگتون، حرکتي در بر گيرنده نابودي نهادهاي سياسي و الگوهاي مشروعيت پيشين، کشيده شدن گروه هاي جديد به صحنه سياست، تعريف جديدي از مشارکت سياسي، پذيرش ارزش هاي سياسي نوين و مفاهيم تازه اي از مشروعيت سياسي، قبضه قدرت به دست نخبگان سياسي نوپديد و آفرينش نهادهاي سياسي جديد و نيرومند دانست.

انتقادات بسياري به تئوري هانتينگتون وارد شده است، از جمله توجه بيش از حد او به متغير خارجي و کم توجهي به متغيرهاي داخلي، تلاش و توجه بيش از حد براي حفظ نظم و پيشگيري از وقوع تغييرات اجتماعي عمده، عدم در نظر گرفتن عوامل شتابزايي چون رهبري و بسيج، عدم توجه به نقش نخبگان سياسي و اجتماعي در مراحل آخر فرايند براي پيشگيري از انقلاب و ... اما به هر حال نظريه وي نظريه اي تاثير گذار در مورد مبحث انقلابات سياسي بوده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 1:26  توسط آسیه پورقربان  | 

 

کتاب نامه :

1- حائري، عبدالهادي؛ تشيع و مشروطيت در ايران،‌ تهران: اميركبير،‌ 1364.

2- لمبتون، آن اس؛ ايران عصر قاجار، ترجمه‌ي سيسمين فصيحي، مشهد: جاودان خرد، 1375.

3- زيبا كلام، صادق؛ تحولات سياسي و اجتماعي ايران، 1320-1322، تهران: انتشارات سمت، 1383.

4- شيخ‌الاسلامي،‌ محمدجواد؛ علل افزايش نفوذ سياسي روس و انگليس در ايران عصر قاجار، تهران: كيهان، 1369.

5- آراآوي، نيكي؛ ريشه‌هاي انقلاب ايران، ترجمه‌ي عبدالرحيم گواهي، تهران: دفتر نشر و فرهنگ اسلامي، 1375.

6- بشيريه، حسين؛ انقلاب و بسيج سياسي، تهران: دانشگاه تهران، 1383.

7- كاتوزيان، محمدعلي (همايون)؛ تضاد دولت و ملت، ترجمه‌ علي‌رضا طيب، تهران: نشر ني، 1384.

8- آدميت، فريدون؛ انديشه‌هاي ميرزا فتحعلي آخوندزاده، تهران: خوارزمي، 1349.

9- رائين، اسماعيل؛ ميرزا صالح شيرازي: سفرنامه‌ي ميرزا صالح، تهران، 1347.

10- آباديان، حسين؛ مباني نظري حكومت مشروطه و مشروعه (به انضمام رسائل علماي موافق و مخالف مشروطه)، تهران: نشر ني، 1374.

11- آبراهاميان، يرواند؛ ايران بين دو انقلاب؛ ترجمه‌ي احمد گل‌محمدي و محمد ابراهيم فتاحي؛ چاپ سوم، تهران: نشر ني، 1378.

12- استورات، اس؛ در آخرين روزهاي رضا شاه؛ ترجمه‌ي عبدالرضا هوشنگ مهدوي و كاوه بيات؛ تهران: معين، 1370.

13- انصاري، مهدي، شيخ فضل‌الله نوري و مشروطيت (رويارويي دو انديشه)؛ تهران: اميركبير، 1369.

14- براون، ادوارد؛‌ نامه‌هايي از تبريز؛ ترجمه‌ي حسن جوادي؛‌ چاپ دوم، تهران: خوارزمي، 1361.

15- ذوقي، ايرج؛ ايران و قدرتهاي بزرگ در جنگج جهاني دوم؛‌ تهران: پاژنگ، 1364.

16- زيباكلام، صادق؛ سنت و مدرنيته؛ تهران: روزنه، 1377، چاپ دوازدهم، 1382.

17- سفري، محمدعلي؛ قلم و سياست (از شهريور 1320 تا مرداد 1332)؛ تهران: نامك، 1371.

18- صفايي، ابراهيم؛ رهبران مشروطه؛ چاپ سوم، تهران: جاويدان، 1363.

19- عاقلي، باقر؛ ذكاء‌الملك فروغي و شهريور 1320؛ تهران: انتشارات محمدعلي علمي، 1367.

20- عظيمي،‌ فخرالدين؛‌ بحران دموكراسي در ايران 1320-1332؛ ترجمه‌ي عبدالرضا هوشنگ مهدوي و بيژن نوذري؛‌ تهران: البرز، 1374.

21- كاتوزيان، محمدعلي (همايون)؛ اقتصاد سياسي ايران: از مشروطيت تا پايان سلسه پهلوي؛ ترجمه‌ي محمدرضا نفيسي و كامبيز عزيزي؛ چاپ چهارم، تهران: نشر مركز، 1373.

22- كسروي، احمد؛ تاريخ مشروطه ايران؛ چاپ چهاردهم، تهران: اميركبير، 1357.

23- ماندگاريان، احمد؛ ميرزا احمد خان قوام‌السلطنه: تهران: قومس، 1373.

24- ملك‌زاده، مهدي؛ تاريخ انقلاب مشروطيت ايران؛ چاپ چهارم، ج 4-5، تهران: علمي،‌1373.

25- مهدي نيا، جعفر؛ زندگي سياسي قوام‌السلطنه؛ چاپ چهارم، تهران: پانويس، 1375.

26- ميراحمدي، مريم؛ پژوهشي در تاريخ معاصر ايران (برخورد شرق و غرب در ايران (1900-1950)؛ چاپ دوم، مشهد: آستان قدس رضوي، 1368.

27- ناظم‌الاسلام كرماني،‌ محمد؛‌ تاريخ بيداري ايرانيان؛‌ چاپ چهارم، تهران: آگاه، 1362، چاپ پنجم، تهران: نشر پيكان، 1376.

28- هدايت، حاج مهدي قلي (مخبرالسلطنه)؛ خاطرات و خطرات (توشه‌اي از تايخ شش پادشاه و گوشه‌اي از دوره‌ي زندگي من)؛ چاپ چهارم، تهران: زوار، 1375.

29- اتحاديه (نظام مافي)، منصوره؛ پيدايش و تحول احزاب سياسي مشروطيه (دوره اول و دوم مجلس شوراي ملي)؛ تهران: نشر گستر، 1361.

30- اتحاديه، منصوره؛‌ احزاب سياسي در مجلس سوم؛ (1294-1295/1333-1334)؛ تهران: نشر تاريخ ايران، 1371.

31- شميم، ع؛ ايران در دوره‌ي سلطنت قاجار؛‌ تهران: ابن‌سينا،‌1343.

32- فرمانفرمائيان، ح؛ خاطرات امين‌الدوله؛ تهران: اميركبير، 1341.

33- قدسي،‌ ح؛‌ كتاب خاطرات من يا تاريخ صد ساله؛ تهران: ابوريحان،‌ 1342، دو جلد.

34- نفيسي، سعيد؛ تاريخ اجتماعي و سياسي ايران در دوره‌ي معاصر، تهران: فروغي، 1335، دو جلد.

35- آدميت، فريدون؛ فكر آزادي و مقدمه‌ي نهضت مشروطيت ايران، تهران: سخن، 1340.

36- ؛ فكر دموكراسي اجتماعي در نهضت مشروطيت ايران. تهران: پيام، 1354.

37- ؛ ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران، تهران: پيام، 1355.

38- اميرخيزي؛ قيام آذربايجان و ستارخان، تبريز: شفق، 1339، دو جلد.

39- جاويد، س؛ مذاكاران فراموش شده، تهران: شرق، 1345.

40- ؛ نهضت مشروطيت ايران، تهران: شرق: 1347.

41- جودت، ح؛ تاريخ فرقه‌ي دموكرات، تهران، درخسان، 1348.

42- دولت‌آبادي، يحيي؛ حيات يحيي، تهران؛ ابن‌سينا، 1328، چهار جلد.

43- صفايي، ا؛ اسناد نويافته، تهران: سخن، 1349.

44- ؛ رهبران مشروطيت، تهران: شرق، 1344.

45- طاهرزاده، بهزاد، ك؛ قيام آذربايجان در انقلاب مشروطيت ايران، تهران: اقبال، 1332.

46- فتحي، ن؛ زندگي‌نامه‌ي شهيد شيخ‌‌الاسلام تبريزي،‌ تهران: اميركبير، 1353.

47- فخرايي، گيلان در جنبش مشروطيت، تهران: سپهر، 1356.

48- كرماني،‌ ا، مجدالاسلام؛‌ تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، اصفهان: دانشگاه اصفهان، 1351.

49- كرماني،‌ ا، ناظم‌الاسلام، تاريخ بيداري ايرانيان،‌ تهران: فرهنگ، 1346، دوجلد.

50- مجتهدي، م؛ رجال آذربايجان در عصر مشروطيت، تهران: علمي، 1327.

51- ؛ تاريخ زندگي تقي‌زاده،‌ تهران: علمي، 1321.

52- ملك‌زاده، مهدي؛ زندگي ملك‌المتكلمين، تهران: علمي، 1325.

53- هروي خراساني، م؛ تاريخ پيدايش مشروطيت ايران،‌ تهران: بي‌نا. 1332.

54- نقوي، علي‌محمد؛ جامعه‌شناسي غربگرايي،‌ تهران: اميركبير، 1361.

55- دانشور علوي،‌ نورالله؛ تاريخ مشروطه ايران و جنبش وطن‌پرستان اصفهان و بختياري، تهران: كتابخانه‌ي دانش، 1335.

56- كسروي،‌ احمد؛ تاريخ هيجده ساله آذربايجان: بازمانده‌ي تاريخ مشروطه ايران،‌ تهران: اميركبير، 1319.

57- بشيريه، حسين؛ جامعه‌شناسي تجدد غيرت‌ها و محدوديت‌ها،‌ مجله‌ي نقد و نظر، سال سوم، ش 2 و 3،‌بهار و تابستان 1376.

58- ملكوم، جان؛‌ ايران در آستانه‌ي انقلاب مشروطه،‌ تهران: انتشارات شبگير، چاپ هشتم 1352.

59- ملكوم، جان؛ تاريخ ايران، ترجمه‌ي اسماعيل حيرت، تهران، 1362.

60- فلور،‌ ويلم؛ جستارهايي از تاريخ اجتماعي در عصر قاجار، ترجمه‌ي دكتر ابوالقاسم سري،‌ تهران: انتشارات توس، 1366.

61- الگار، حامد؛ دين و دولت در ايران: نقش علما در دوره‌ي قاجار، ترجمه‌ي دكتر ابوالقاسم تسري، تهران: انتشارات توس، چاپ دوم 1369.

62- زيباكلام، صادق؛ ما چگونه، ما شديم: ريشه‌يابي علل عقب‌ماندگي در ايران، تهران: روزنه، چاپ چهارم، 1376.

 

- كسروي، احمد؛ تاريخ مشروطه ايران؛ ج 1،‌ص 239.

- همان؛ ص 90-95.

- براي ملاحظه نمونة اين آثار رجوه كنيد به: زاوش، ح.م؛ رابطه فراماسونري با صهيونيسم و امپرياليسم و جلد دوم اين اثر تحت عنوان نقش فراماسونها در رويدادهاي تاريخي و اجتماعي ايران؛ تهران: نشر آدينه، 1361.

- براي آگاهي بيشتر در اين زمينه رجوع كنيد به: زيبا كلام، صادق؛ سنت مدرنيته؛ ص 440-453.

- براي ملاحظه نمونه اين گونه نگرش پيرامون انقلاب مشروطه كه پس از انقلاب اسلامي بسيار رواج يافته به كارهاي حجت‌الاسلام رسول جعفريان و آقاي موسي نجفي رجوع كنيد.

- براي آگاهي بيشتر از اين رويكرد كه مع‌الاسف در ايران بسيار هم متداول است رجوع كنيد به: زيباكلام، صادق؛‌ «ما چگونه، ما شديم»، ريشه‌يابي علل عقب‌ماندگي در ايران؛ چاپ هفدهم، تهران، روزنه، 1382.

- براي بررسي اينكه رهبران روحاني و غيرروحاني مشروطه، از مشروطه و التزامات آن درك درستي داشتند رجوع كنيد به: سنت و مدرنيته؛ ص 450-453.

                                                                                                                                                                              - M aurice D uverger

- John Locke

- representative government

- براي كسب اطلاع بيشتر درباره اين ديدگاه و اسباب و علل و دلايل مخالفت شيخ فضل‌الله نوري با مشروطه و مجلس رجوع كنيد به: سنت و مدرنيته.

- پادگان حر فعلي در تهران.

- ملك‌زاده، ‌مهدي؛ تاريخ انقلاب مشروطيت ايران؛‌ج 4-5؛ ص 779-780.

- سنت و مدرنيته؛ ص 455.

- همان؛‌ ص 456.

- همانجا.

- انصاري، مهدي؛ شيخ فضل‌الله نوري و مشروطيت (رويارويي دور انديشه)؛ ص 198.

- همانجا.

- هدايت،‌ حاج مهدي قلي (مخبرالسلطنه)؛ خاطرات و خطرات (توشه‌اي از تاريخ شش پادشاه و گوشه‌اي از دوره زندگي من)؛‌ ص 150.

- به اتهام اعمال سياستها و تصميم‌گيريهاي ضد روسيه.

- سنت و مدرنيته؛ ص 511.

- ميراحمدي، مريم؛ پژوهشي در تاريخ معاصر ايران (برخورد شرق و غرب در ايران (1900-1950)؛ ص 16.

- اتحاديه (نظام مافي)، منصوره؛ احزاب سياسي در مجلس سوم (1294-1295/1333-1334)؛‌ ص 98-100.

- سنت و مدرنيته؛‌ ص 513.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 1:17  توسط آسیه پورقربان  | 

ادامه ی تئوری نو محافظه کاری و سودای جهانشمولی

 مبانی فکری نو محافظه کاران

براي شناخت ديدگاههاي محافظه كاران جديد آمريكاو پيش بيني عملكرد آينده ايشان ، شناخت مباني اعتقادي ورهبران فكري آنان ضرورت دارد(1). بسياري از محققين اعتقاد دارند كه انديشه هاي لئواشتراوس(2)، فرانسيس فوكوياما(3) و ساموئل هانتينگتون(4) تاثير فراواني بر شكل گيري تفكرات سياسي محافظه كاران جديد داشته است از اين رو به بررسي اجمالي ديدگاههاي انديشمندان يادشده مي پردازيم:

 

الف- لئواشتراوس

محققان بسياري توافق دارند كه اشتراوس فيلسوف آلماني مقيم آمريكا از پشتوانه هاي فكري عمده ايدئولوژي نو محافظه كاران آمريكاست. لئواشتراوس در بيستم سپتامبر 1899 در كيرشاين(5) آلمان متولد شد ودر هجده اكتبر 1973 در آناپوليس(6) درگذشت. او درطول جنگ جهاني اول مدتي درارتش آلمان خدمت كرد وپس از آن در دانشگاههاي معتبر اين كشور در رشته هاي مختلف علوم انساني بخصوص فلسفه به تحصيل پرداخت.وي با تاثيرپذيري از مظلوم نمائي يهوديان در دوران آلمان هيتلري مخالف تفكر نازيسم بود وبه همين دليل با به قدرت رسيدن هيتلر، آلمان را ترك كرد وبه آمريكا مهاجرت نمود. بعدها انديشه هاي اشتراوس منشاء تفكرات سياسي محافظه كاران جديد آمريكا گرديد. اعتقاد به سه اصل«حكومت غيراخلاقي نخبگان» « مخالفت با سكولاريسم» و«ملي گرائي ستيزه جويانه» اساس تفكرات اشتراوس بود. وي عليرغم تمايل به دموكراسي ، به جامعة سلسله مراتبي اعتقاد داشت. جامعه اي كه به يك گروه نخبه كه همان رهبران هستند وتوده هائي كه از آنها پيروي مي كنند تقسيم شده است. او با رفتارهاي اخلاقي نخبگان مخالف بود وجايگاهي براي اخلاق درعرصه حاكميت نخبگان توصيه نمي كرد. خانم شاديا دراري استاد علوم سياسي دانشگاه كاليگاري دراين باره ميگويد(7) « اشتراوس عقيده دارد آنهائي كه شايسته رهبري هستند همان هائي هستند كه به اخلاق اعتقاد ندارند وفكر مي كنند تنها يك حق طبيعي وجود دارد حق بالا دست براي سلطه برپائين دست»اشتراوس اگرچه دريك خانواده يهودي متولد شده بود اما از اعتقادات مذهبي خود به تدريج فاصله گرفت گرچه مذهب را براي تحميل قواعد اجتماعي به توده ها كاملاً ضروري مي دانست. اشتراوس معتقد بود كه « مذهب تنها براي توده هاست. احتياجي نيست كه حاكمان خود را با آن محدود كنند چون حقايقي كه توسط مذهب بيان مي شود كلاه هاي شرعي است»

جيم لوب بـه نقل از منتقـدان اشتراوس درباره فلسفه وي مي گويد ؛ اشتراوس نفرت شديدي از دموكراسي سكولار داشت. او وجود مذهب را براي پايبندي توده ها ضروري مي دانست. از نظر اشتراوس چون جامعة سكولار منجر به فردگرايي وليبراليسم ونسبيت گرايي مي شود ، به تعارضـات دامـن مـي زنـد وتوانايي جامعه را درمواجهه با تهديدات كاهش مي دهد.

خانم دراري مي گويد(8): اشتراوس نه ليبرال بود ونه دموكرات . وي معتقد بود كه تمايل مردم را بايد درك كرد. آنها به زمامداران قدرتمند نياز دارند تا بگويند چه چيز برايشان خوب است. به گفته دراري، اشتراوس مانند افلاطون معتقد بود كه برخي از اعضاي جامعه بايد فرمانده وديگر افراد جامعه بايد فرمانبردار باشند.(9)

اشتراوس براين اعتقاد بود كه نظم سياسي هنگامي مي تواند با ثبات باشد كه تهديدات خارجي آن رامتحد كرده بـاشـد وي اظهار مي دارد كه اگر هيچ تهديد خارجي وجود نداشته باشد بايد تهديدي را ساخته وپرداخته كرد . وبراي بقا هميشه بايد جنگيد. صلح به انحطاط مي انجامد. جنگ دائمي ونه صلح دائمي چيزي است كه پيروان اشتراوس باور دارند.

اشتراوس معتقد به ناسيوناليسم تهاجمي يا ملي گرائي ستيزه جويانه بود. خانم دراري دراين باره مي نويسد: به عقيده اشتراوس يك نظام سياسي تنها زماني به ثبات مي رسد كه درمقابل يك تهديد خارجي متحد ويكدست باشد. اوبه پيروي از ماكياولي عقيده دارد كه اگر تهديد خارجي دركار نبود يك تهديد بايد توليد وجعل شود.»

اشتراوس با اعتقاد به ضرورت بازگشت به انديشه هاي يونان باستان مخالف نسبيت گرائي است(10) وارزشها را تنها به خير وشر تقسيم كرده ومعتقد است شق سومي براي تقسيم بندي ارزشها وجود ندارد وبا استناد به اين تفكر است كه محافظه كاران جديد آمريكا، واشنگتن را نمونه والگوي خير مطلق وغير از آن را نمونه شر مطلق دانسته وقائل به نسبيت دراين ميانه نيستند.

ويليام كريستول از پيشروان نومحافظه كاري وشاگرد اشتراوس، معتقد است كه شاخصه هاي عمده اي وجود دارد كه نشان مي دهد، انسان هنـوز هـم جنـگ را دوست دارد بنابراين به راحتي مي توان فرد را از خوشي هاي حيواني مدنظر جامعه ليبرال رهانيد وبه سوي جنگ هدايت كرد. اصل مطلب اين است كه كساني كه داراي نگرشهاي ديني هستند وبا لذت طلبي مخالف بوده واعتقاد برمجاهدت وتلاش دارند، به اين فكر گرايش پيدا مي كنند.(11)

اشتراوس سعي مي كرد آمريكا از اشتباهات وآسيبهاي اروپا مصون باشد وبراين نظر بود كه تاكيد بر ليبرال دموكراسي منجر به پديدآمدن نازيسم در آلمان گرديد. بنابراين جمهوريت وتوده گرايي پديده اي جالب نيست. وي همواره مخالف وضعيت موجود وخواهان تغيير آن بود. به زعم او در جامعه اي كه عقلا برآن حكومت كنند، فيلسوفان منزوي نمي شوند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 20:24  توسط قادر علیپور   | 

امیرکبیر

فهرست

 

 

عنوان                                                 صفحه

 

سؤال ......................................................   1    

 

فرضیه  ..................................................    4

 

زمینه   ...................................................    5

 

تئوری  ...................................................    28

 

استراتژی ................................................    46

 

کتابنامه   ................................................     50

 

 

سوال پژوهش

 

در مقوله ی سیاست در سطح جهان، کشور ایران و مسائل آن از جمله موضوعاتی است که حائذ اهمیت بوده و تقریبا برای عموم ایرانیان نسبت به موضوعات دیگر از درجه حساسیت بیشتری برخوردار است و شخصیت های سیاسی به خصوص آنهایی که در مقاطعی از تاریخ کشور تعیین کننده و سرنوشت ساز بوده اند همیشه حس کنجکاوی را در خصوص ویژگی ها و صلاحیت هایشان برمی انگیزند. در میان این شخصیت ها امیرکبیر ازجمله دانه درشت هایی است که در بحث های تاریخی در خصوص اصلاحات ایران  در کانون توجه قرار می گیرد. اما همانطور که می دانیم اصلاحات این شخص که در دوران کوتاه زمامداری اش (51-1848م/8-1264ق) به قول آدمیت: (( بنیان همه گونه اصلاحات تجددخواهانه را گذاشت)) هر چند شرایط را تا حد بالایی به سمت مطلوب تغییر داد ولی نتوانست آنچنان که باید در مسیر خود ادامه یابد و تثبیت شود و با مرگ امیر در سال 1852م، اصلاحات او نیز تقریبا از بین رفت.

هرگز فراموش نمی کنم زمانی را که در یکی از کلاس هایم، استادی عزیز در تحلیل مقوله ی لزوم انعطاف پذیری انسان، ناگهان گذری به امیرکبیر زدند و گفتند: ((امیرکبیر چرا شکست خورد؟ چون انعطاف پذیر نبود.)) و این جمله به ناگاه ذهن مرا در یک کشاکش و بهت عظیم فرو برد و از آنجایی که در تحلیل علل سقوط امیرکبیر در کتب تاریخی که تاکنون خوانده بودم مطلبی را نیافتم که دال بر عدم انعطاف پذیری وی بوده باشد، ذهن من با چالشی بزرگ در این خصوص که : (( آیا می توان یکی از دلایل شکست اصلاحات امیرکبیر در سال های 51-1848م را عدم انعطاف پذیری وی دانست؟ )) رو به رو شد. اما این سؤال خود، در بر گیرنده ی سوال دیگری است و آن اینکه: (( آیا امیرکبیر در اصلاحاتش شکست خورد؟)) و از آنجایی که تعبیر شکست در خصوص امیرکبیر خود جای بحث و پژوهش دارد و ما در این پژوهش بر آن نیستیم که به این پرسش پاسخ دهیم ، این سؤال را با تعدیل واژه شکست به این صورت عنوان می کنیم که :

(( آیا می توان یکی از دلایل سقوط امیرکبیر را عدم انعطاف پذیری وی دانست؟))

البته اعتقاد من بر این است که از نشانه های اصلاحات موفق تثبیت آنهاست و اصلاحاتی که پس از مرگ بانی شان، بمیرند و از بین بروند نمی توانند چندان موفق بوده باشند، اما این برداشت هرگز از مقام امیر که در دوره ای از تاریخ اصلاحات این سرزمین به عنوان نقطه ی عطفی قابل مطالعه و تحسین است نمی کاهد.                

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرضیه پژوهش

 

فرضیه پژوهش در این سؤال که:

(( آیا می توان یکی از دلایل سقوط امیرکبیر را عدم انعطاف پذیری وی دانست؟ ))

به گونه ای وجود دارد و طبق این سؤال فرضیه این است که عدم انعطاف پذیری امیرکبیر یکی از دلایل سقوط اوست و ما در این پژوهش برآنیم که این فرضیه مشهود در خود سؤال را تایید یا رد کنیم.ضمن اینکه متغیر مستقل در این فرضیه سقوط امیر کبیر و متغیر وابسته انعطاف پذیری اوست.

 

 

 

 

 

 

 

 

زمینه پژوهش

 

 

در بررسی موضوع عدم انعطاف پذیری امیرکبیر به عنوان یکی از دلایل سقوط وی باید توضیح داد که این فرضیه در مقوله ی روان شناسی سیاسی قابل بررسی بوده و بیشترین توجه معطوف به این حوزه ی مطالعاتی است که در آن می بایست با کندوکاو خصوصیات امیر و چندوچون اخلاقیات وی که به نوعی در زندگینامه و یا تصمیمات سیاسی-اجتماعی اش در حوزه ی اصلاحات نهفته است به تایید یا رد این فرضیه مبادرت کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

در تحلیل علل سقوط امیر در کتب مختلف به دلایل متعددی اشاره شده است که هر کدام تقریبا در یک وادی حرکت می کنند و معمولا در بررسی این موضوع عوامل را به دو دسته ی داخلی و خارجی تقسیم می نمایند و هر کدام را به چند علت دیگر دسته بندی نموده و در ذیل یکی از دو دسته داخلی یا خارجی می گنجانند. برای نمونه:

استاد عزیزمان دکتر احمد موثقی در کتاب ارزشمند (( نوسازی و اصلاحات در ایران )) ( از اندیشه تا عمل) پس از بررسی دوره ی عباس میرزا و قائم مقام ها ، در بحث از امیرکبیر و برشمردن کارها و اقدامات او، علت سقوط امیرکبیر را اینگونه بیان می کند که سیاست های اصلاح طلبانه ی امیر با منافع گروههای حاکم در تضاد بود و ائتلاف نیرومندی بلافاصله پس از روی کار آمدن وی شکل گرفته و مشخصا سفارت انگلستان، مهدعلیا مادرشاه، میرزا ابوالقاسم امام جمعه ی تهران و آقاخان نوری مدعی صدارت (همانند حاج میرزا آقاسی در برابر قائم مقام ) در این راستا فعال شده بودند و اتهامی هم که به امیر بسته بودند این بود که وی دست نشانده ی روسیه است و در واقع این ائتلاف نیرومند نخبگان و نیز بیگانگانی که از اصلاحات وی متضرر می شدند که شامل زمینداران بزرگ، مقامات دولتی، روحانیون و نیز درباریانی که دستشان از سوءاستفاده ها کوتاه شده بود می شد و آنها حول محور ملکه ی مادر متحد و جمع شده و توطئه علیه او را سامان دادند و پس از عزل و تبعیدش به دستور شاه در 1852م/1230ق او را کشتند، و این عوامل سبب فراهم آوری موجبات سقوط امیرکبیر گردید.

ایشان همچنین معتقدند که اصلاحات به افراد انگشت شمار و مشخصا امیرکبیر محدود می شد و این تحصیل کردگان جدید هم به تدریج شکل گرفتند و علی رغم خدمتشان فاقد یک انسجام فکری و پایگاه اجتماعی و سازمانی بودند و در مقابل، استبداد و استعمار و اکثریت گروههای حاکم را موضع قدرت قرار داشتند. دارالفنون و شاگردان آن مورد پسند شاه و درباریان نبودند و به آنها در دستگاه دولتی کار داده نمی شد.

آدمیت نیز در کتاب (( امیرکبیر و ایران)) می گوید : (( برای پیش بردن نقشه ی اصلاحات خود نیازمند طبقه ی جوان فکر فعال بود که نه تنها چنین طبقه ای هنوز تشکیل نیافته ، بلکه چنان افرادی انگشت شمار بودند )).

همانطور که مشاهده می کنیم در این تحلیل ها که همگی هم درست هستند، اشاره ای به انعطاف پذیر نبودن امیرکبیر نشده است اما گوشه های دیگری را می توان یافت که تا حدودی شخصیت و حالات روحی امیر در آنها به نمایش گذاشته شود مثلا اینکه :

(( از جمله اقدامات امیرکبیر در زمینه ی مذهبی تلاش او برای کاستن از نفوذ روحانیون و تنظیم نوع رابطه ی آنها با دولت بود و حتی به کنسول انگلیس در تبریز می گوید : (( دولت عثمانی وقتی توانست به احیاء اهمیت خود بپردازد که تسلط ملاها را در هم شکست)). هنگامی که میرزا ابوالقاسم امام جمعه ی تهران با توجه به منفعت طلبی و رابطه اش با سفارتخانه های خارجی مورد عتاب امیر قرار گرفت با وساطت وزیر مختار انگلیس مواجه شد و در پاسخ به او گفت : ((یا باید در مقابل بهانه جویی ها و دخالت ها ایستادگی کنم یا از حکومت دست بردارم. این مختص امام جمعه نیست. اساسا همه ی آخوندها می خواهند در امور مملکتی و دنیوی دخالت کنند )). حامد الگار بر این باور است که سیاستهای امیرکبیر بی شباهت به سیاستهای حاجی میرزاآقاسی نبود و با اینکه مثل وزیر سلف خود تمایلات صوفیانه نداشت، از نظر فداکاری نسبت به دولت از وی پیشی جست و هم وغمش این بود که دولت را تقویت کند و در این راه خصومت حاجی میرزا اقاسی نسبت به علما و تمایلات اصلاح طلبانه ی معلمش میرزا ابوالقاسم قائم مقام را یکجا دارا بود. تنها هدف او پیشبرد دولت بود به پایه ای که بتواند زندگی ملت را به نحو مؤثری زیر نظارت بگیرد. کار سازمان های موجود را بهتر کند نه اینکه وظایف آنها را تغییر دهد یا سازمان های جدیدی را پدید آورد.

الگار همچنین می افزاید که او در جهت تقویت و تثبیت قدرت دولت کوشید تا جنبه های معینی از قدرت علما،مانند حق اعطای پناهندگی را از بین ببرد و با گسترش قلمرو محاکم عرف از قدرت محاکم شرع بکاهد و ضمنا می خواست بر محاکم شرع نظارت گونه ای هم اعمال کند.حتی اگر در انجام هدف های مزبور از علمای برجسته تقاضای تایید یا همکاری کرد، جای چندان شکی باقی نیست که غرض او شکستن قدرت روحانیون بوده است.یا دست کم کاستن از قدرت آنها به حدی که دیگر نتوانند با دولت مبارزه کنند. کشمکش های او با علما از زمانی آغاز شد که با اعتبار برخی از وظایف آنها و با طرز ادای برخی دیگر به مخالفت برخاست. مبارزه ی برخی علما همچون امام جمعه ی تهران با او، حتی به تماس و ارتباط آنان با قدرت های خارجی ومشخصا سفارت و دولت انگلستان انجامیده بود و امیرکبیر آن را تحمل نمی کرد چون منظم کردن امور خارجی را وظیفه قطعی دولت می شمرد. وی اداره ی سیاست خارجی را شخصا بر عهده گرفته و وزیر امور خارجه بود. در امور داخلی هم دخالت روحانیون در کارهای سیاسی را به شدت تضعیف می کرد که نمونه اش در تبریز بود و عملکرد حاجی میرزاباقرمجتهد، میرزا علی اصغرشیخ الاسلام و پسرش میرزا ابوالقاسم برای حمزه میرزا حشمت الدوله از حکومت جز اسمی باقی نگذاشته بودند. امیر با این وضع مقابله کرد و شیخ الاسلام و پسرش را،که خانه اش محل بست افرادی شده بود، تبعید و به تهران جلب نمود و توانست بساط اقتدار و مداخلات نا مشروع ایشان را بدین وسیله در تبریز برچیند. او از دخالت امام جمعه ی تهران در امور،که احکامی می داد و مانع اجرای حکم عدالت می شد و گناهکاران را در خانه اش پناه می داد، نیز جلوگیری می نمود و کارش را به همان پیش نمازی مسجد شاه منحصر ساخت. جلوگیری از بست نشینی در اماکن مقدس و یا محدود کردن آن و نیز منع تعزیه خوانی و روضه خوانی به دلیل آنکه ابزار نیرومندی در بر انگیختن احساسات مذهبی به شمار می رفت که حتی با همراهی تعدادی از علما به زعم الگار مواجه شد اما مخالفت شدید علمای اصفهان و تبریز مانع از توفیق امیر در این راه گردید.

امیرکبیر در کتاب (( نوسازی و اصلاحات در ایران )) دکتر موثقی اقدامات اصلاحی بسیار دیگری را نیز انجام می دهد ولی آنچه در این کتاب می تواند اشاره ای بر روحیه ی انعطاف پذیر نبودن امیرکبیر باشد،همین موضوع اصلاحات مذهبی وی و نحوه ی برخورد او با روحانیون است که به نوعی به مطلق گرایی امیر و رد تمام عیار روحانیت اشاره دارد و به گونه ای از عدم سازش دلالت می کند. اما باید از یک جانبه نگری و قضاوت سطحی و زودهنگام پرهیز و شرایط زمانی را که امیرکبیر در آن دوره به صدارت رسید را نیز بررسی نمود و سپس داوری کرد چرا که شرایط زمانی نیز می تواند موجبات اطلاق در تصمیم گیری شخصیتهای اجتماعی و سیاسی را فراهم آورد و عملکردی به مقتضای اوضاع و احوال را سبب شود.

امیرکبیر هنگامی زمام امور کشور را بدست گرفت که چون بسیاری از ادوار تاریخی، دوران آشفتگی و ناتوانی مملکت به اوج رسیده بود، همه چیز و همه جا را فساد و تباهی فراگرفته،ابزار و ماشین اداره ی مملکت زنگ زده، شیرازه ی مملکت در دوران صدارت سیزده ساله حاجی میرزا آقاسی از هم گسسته و سرنوشت ایران در معرض زد و بند ها و سازش دو دولت قوی روس و انگلیس قرار داشت. در تمام این مدت دو کشور روس و انگلیس هدفی جز پیش بردن نیات استعمارگرانه خود نداشته و برای رسیدن به آن استقلال و حاکمیت ایران را در معرض نابودی قرار داده بودند، برای دست یابی به استقلال لازم بود در کلیه ی امور تجدید نظر شود،از جمله سیاست خارجی و این مهم در توان همه کس نبود، بلکه نوادری از رجال سیاسی ایران می توانستند ایفاگران رسالت اجتماعی باشند که امیرکبیر یکی از آنها بود که می بایست سعی در ایجاد یک سیاست خارجی مستقل می کرد.

میرزاتقی خان امیرکبیر زمانی زمام امور کشور را در دست گرفت که اوضاع سیاسی-اجتماعی ایران نابسامان و بی نظمی، شورش و طغیان تمامی کشور را فرا گرفته بود. هرج ومرج وملوک الطوایفی در سراسر کشور حکمفرمایی داشت و خلاصه اینکه امنیت داخلی ابدا وجود نداشت. امور لشگری به کلی خراب و سازمان داخلی کشورکاملا از هم گسیخته و قسمت حساس آن یعنی خزانه ی دولت خالی شده بود. بطوریکه هزینه و درآمد با هم برابری نمی کرد. علاوه بر این در اثر عدم اجرای صحیح سیاست خارجی، شمال و جنوب مملکت مثل موم در دست روس و انگلیس قرار داشت و دربار که مرکز و مرجع تمام قدرت ها بود به صورت آلت و ابزار بی اراده ای در دست بیگانگان قرار داشت.

آقای علیرضا کاوه جبلی در کتاب (( سیاست خارجی امیرکبیر)) اوضاع سیاسی ایران قبل از صدارت امیر را در چهار مورد: 1-ناامنی و هرج ومرج  2-اوضاع خراب لشگری  3-اوضاع پریشان مالی و 4- میزان نفوذ بیگانگان به طور کامل تشریح می کند که در اینجا مجال و امکان پرداخت مفصل به آنها نیست اما در همین حد هم این نکته به ذهن متبادر می شود که آیا واقعا در آن شرایط هرج ومرج و بی ثباتی که کیان مملکت را به شدت تهدید می کرد می توان رفتاری خلاف این را از امیرکبیر انتظار داشت و آیا در صورتیکه امیر در برخورد با این معضلات بسیار اساسی و ریشه ای از خود انعطاف و سازش نشان می داد ، می توانست موجب و موجد چنین اصلاحاتی گردد. در اینجا نکته ی دیگری نیز به ذهن می آید و آن اینکه شاید اگر امیرکبیر ازخود انعطافی نشان می داد، دوران صدراعظمی اش هم به سه سال تقلیل نمی یافت و در مدت زمان بیشتری می توانست این معضلات را به صورتی ملایم تر و آرام تر و به گونه ای پایدارتر و ریشه ای تر دنبال و برطرف نماید و باز هم جای سؤال دیگری وجود خواهد داشت وآن اینکه اصلا انعطاف چیست و امیرکبیر چگونه باید انعطاف پذیر می بود. انعطاف پذیر بودن امیر به این معناست که او می بایست تا حدی اجازه ی تملق و چاپلوسی می داد؟ تا حدی با بیگانگان مدارا می کرد و یا اینکه کم و بیش روحانیون را در دستگاه دولت که به آنها ربطی نداشت مداخله می داد تا چندان اسباب رنجش و موضع گیری آنها را در مقابل خود فراهم نکند؟؟؟؟!

اما همانطور که می بینیم و می دانیم شرایط و اوضاع و احوال اجتماعی و مملکتی چنان آشفته بود که در بدو حضور، بدون یک اقتدار عالی و قلع و قمع مناسب و درخور به راحتی آرامش به کشور باز نمی گشت و به راستی با ملایمت و تسامح چه مقدار دیگری وقت لازم بود تا کشور به حالت ثبات و امنیت برگردد.

آقای علیرضا کاوه جبلی در کتاب سیاست خارجی امیرکبیر پس از ارائه ی مطالبی در خصوص اصلاحات وی در زمینه ی مالی، اقتصادی، تقویت بنیه ی دفاعی کشور، استقرار ثبات و تامین امنیت،

تمرکز قدرت، توسعه نظام اداری و فرهنگی و تشریح اصول سیاست خارجی امیرکبیر و روابط خارجی ایران در دوران صدارت وی در تبیین علل سقوط امیرکبیر معتقد است که وی زمانیکه زمام امور مملکت را به دست گرفت اقدامات مصلحانه ای که سراسر متضمن خیر و نفع عام بود را در پیش گرفت که اگر اصلاحات او ادامه می یافت مسلما به یک انقلاب اجتماعی تبدیل می شد. از این روست که عده ای علت اصلی سقوط او را اصلاحاتش می دانند و معتقدند ماهیت جامعه اقتضای اصلاحات او را نمی کرد و زمینه ی پذیرش آن را نداشت، لذا بخشی از جامعه در مقابل او قرار گرفت.

جبلی بر این عقیده است که : (( اصلاحات امیرکبیر نقش بسزایی در سقوط او داشته است، لیکن جامعه زمینه ی پذیرش اصلاحات او را داشته، و تنها درباریان و نوع حکومت زمینه ی پذیرش آن را نداشت. بنابراین می توان گفت که علل و عوامل داخلی و خارجی دست بدست هم داده و منجر به سقوط و مرگ میرزا تقی خان گردیده است.))

وی در ادامه علل سقوط امیرکبیر را ذیل 2حوزه ی داخلی و خارجی قرار می دهد و در حوزه ی داخلی به نکته ی جالبی اشاره می کند که دال بر مدارای امیرکبیر با مادر شاه است و انعطاف او را در برخورد با مهدعلیا نشان می دهد. جبلی می نویسد: از دشمنان و مخالفان عمده ی داخلی امیرکبیر، درباریانی نظیر سلیمان خان قاجار برادر مهدعلیا، شیرخان عین الملک، که ایلخانیگری طایفه ی قاجار را داشت و میرزا آقاخان نوری را می توان نام برد که سردسته ی همگی آنها را مهدعلیا، مادر شاه به عهده داشت. بنابراین هنگامی که امیرکبیر قدم اول اصلاحات خود را برداشت و جلو درآمدهای نامشروع درباریان و شاه زادگان را گرفت و اجازه ی دخل و تصرف بیجا در سیاست را به آنها نداد. موجب خشم و غضب درونی آنها شد. از طرف دیگر بسیاری از اشخاص از جمله میرزا آقاخان نوری و صدرالممالک که از هر جهت خود را از امیرکبیر مستحق تر برای مقام صدارت می دانستند، چون از صدارت محروم شدند بنای مخالفت با امیر را گذاشتند و منتظر فرصت بودند تا در موقع مقتضی به پاره ای تحریکات دست زده، او را مرعوب و از کار برکنار کنند.

بدین صورت مخالفان و دشمنان امیر به سرکردگی مهدعلیا از همان آغاز صدارت به توطئه چینی پرداختند، لیکن امیرکبیرنه تنها با مادر شاه به مدارا رفتار می کرد، بلکه تقاضاهای او را نیز برآورده می نمود، تا دشمنی او را برنیانگیزد. با وجود این سرای مهدعلیا محفل مخالفان و دشمنان امیر و کانون فتنه انگیزی شده بود. اما اینکه علت مخالفت مادر شاه با امیر چه بوده است واتسون در کتاب (( تاریخ قاجاریه)) چنین می گوید:

((......ممکن است وی از نتیجه اقدامات اصلاحی که وزیر اراده داشت آنها را انجام دهد و از تاثیر اقدامات در سران خودخواه ایرانی نگران شده باشد. شاید هم او را اقناع کرده بودند که امکان نداشت نجبای دیرینه ی کشور زیر بار قوانینی بروند که به وسیله ی فردی فاقد نسب خانوادگی وضع گردیده بود. در نتیجه تخت و تاج فرزندش در مخاطره بود و شاید هم رویه ی علیاحضرت مبتنی بر علتی کوچک تر یعنی حسادت از نفوذی بوده که امیر در فکر پادشاه داشته است......))

به هر حال مهدعلیا قوای مادی و معنوی خود را در کف ترازوی مخالفین انداخت و با دشمنان و مخالفین میرزاتقی خان همراه شد و به تحریک و دسیسه علیه او پرداخت و هنوز چند ماهی از صدارت امیر نگذشته بود که مخالفت درباریان علنی شد.

امیرکبیر به خوبی آگاه بود که میرزاآقاخان نوری و مهدعلیا گروه متنفذی را علیه او تشکیل داده اند و همچنان می خواهند که در راس امور باقی بمانند، لیکن مصلحت در این دید که در خصوص کار میرزاآقاخان خویش را درگیر نکند. چرا که حمایت سفارت انگلیس و مهدعلیا از آقاخان ممکن بود به پایه ی قدرت نو خاسته ی او لطمه وارد سازد لذا با او طریق مؤافقت و مرافقت در پیش گرفت و شرط وداد و پیمان اتحاد محکم کرد و در جزوی و کلی امور مشورت او را مقدم داشت. اما غفلت امیر اینجا بود که پس از آنکه قدرت را بدست آورد، میرزاآقاخان نوری را از بین نبرد چرا که در سیاست هرگاه قدرت صالح به جا و درست اعمال نگردد ریشه خود را می سوزاند و این در مورد امیرکبیر نیز اجرا شد زیرا میرزاآقاخان نوری که نان را به نرخ روز می خورد، در ظاهر روش همکاری و اتحاد را در پیش گرفت، لیکن کینه توزی و جاه طلبی او بیش از آن بود که با اتخاذ روش همکاری و اتحاد ساکت و آرام نشیند، بلکه در خفا مترصد فرصت بود و لحظه ای از تحریک و توطئه و اغوا فروگذاری نمی کرد.

همانطور که برمی آید امیر در خصوص ارتباط با میرزا آقاخان نوری نیز که در جهت حفظ صدارت وی مستحق کشته شدن بود مدارا کرد و در برخورد با او از در مصالحه و دوستی وارد شد و این حاکی از انعطاف امیر است اما با اتهاماتی که خلاف این روحیه را در وی نشان می داد مخالفان داخلی، ذهن شاه را نسبت به امیر دگرگون کردند که از جمله این اتهامات :

نافرمانی و عزل و نصب خودسرانه ماموران و حکام، دخالت در سیاست خارجی و امور شهر تهران، عدم رضایت از منصب امیر نظامی و رسیدن به حساب، نرساندن عرایض بی واسطه در حضور شاه و وادار کردن مردم به کرنش، بی اعتنایی به دستخط شاه و فحش دادن و نالایق خواندن مردم و..... است.

جبلی در زمینه ی علل و عوامل خارجی سقوط امیرکبیر معتقد است که نیرومندترین دشمنان و مخالفان امیر را جبهه ی مخالفان خارجی او تشکیل می دادند، زیرا که اصلاحات و اقدامات امیر در درجه ی اول ضربه ی سنگینی بر پیکر دول خارجی به خصوص روس و انگلیس بود و از چیرگی اسارت بار آنها در ایران جلوگیری می کرد. به همین دلیل بود که از آغاز با کشمکش روس و انگلیس مواجه شد.

آقای مجتبی برزآبادی فراهانی در کتاب (( سه مرد تاریخ ساز ایران)) در بررسی امیرکبیر و در بیان علل زوال دولت امیر ابتدا نظریات بعضی منتقدین را ارائه می دهد و می نویسد:

امیر اختیارات شاه را محدود کرده وعملا دست شاه را از امور مملکتی داخلی و خارجی کوتاه کرده بود. هر چند که مضمون این گلایه در نامه های شاه به امیر نیز کم و بیش دیده می شود، اما بدون تردید این سخن یکسره یاوه است. امیر خواستار آن بود که شاه جوان و بی تجربه سلطنت کند و در همان حد، وظایف و مسئولیتهای خود را بشناسد. او می خواست شاه، راه استقلال و بزرگی ایران را بیاموزد و آن را حتی بدون حضور امیر به کار ببندد.

نظریه تغییر سلطنت و نظام نیز به دست امیر، از سخنانی است که هیچ سندیت تاریخی نداشته و از اندیشه امیر هم نمی گذشته است. برخی از عناصر درباری نگاشته اند که علت سقوط امیر دشمنی او با مادر شاه و حتی پیشنهاد کشتن مهدعلیا به دست شاه بوده است که این سخن بیهوده و برای کاستن از بار گناه شاه است. امیر هرچند که مهدعلیا را مخل حکومت خود می دانست و معتقد بود که وی نباید در امور سیاسی کشور مداخله نماید اما همیشه احترام ظاهری مادر شاه و مادر زن خود را حفظ می کرد.

برزآبادی نیز از دیدگاه خود عوامل سقوط امیرکبیر را از دو جنبه ی داخلی و خارجی بررسی می کند و می نویسد: نقش دولتهای خارجی به ویژه دو دولت بزرگ روس و انگلیس در تباهی دولت امیر آشکار است و نامه ها و اسناد گوناگونی تا کنون در این زمینه چاپ و منتشر شده و در واقع بدیهی است که به همان اندازه که استبداد دشمن آزادی است، استعمار نیز ضد استقلال است. امیر به استقلال ایران جانی تازه بخشیده و اقتدار دولت مرکزی را به رخ جهانیان کشیده بود. او کاری کرده بود که وقتی سفرای روس و انگلیس به حضور شاه می رفتند، تا به زانو خم می شدند و جرات تحمیل سیاست های خود را نمی کردند. سفرای روس و انگلیس بارها از شاه خواستار عزل امیرکبیر شده و حتی به شاه پیشنهاد کرده بودند که امیر را به عتبات عالیات تبعید کند.

در زمینه داخلی مهمترین عامل سرنگونی امیر را می باید در ماهیت استبدادی حکومت در کشورهای شرقی جستجو کرد. بدون تردید یکی از ویژگی های مهم حکومت های استبدادی و فردی، تحمل نکردن اقتدار و ارزش اجتماعی فرد دیگری غیر از مستبد حاکم است. شاه نتوانست اقتدار و شکوه امیر را تحمل کند، همانطور که هیچ مستبدی برتری و اقتدار شخص دیگری را در حوزه ی حکومت خود، بر نمی تابد. امیر از هر نظر نسبت به شاه برتر بود. تقریبا دو برابر سن شاه را داشت، کسی بود که به اعتراف خود شاه، وی را به تخت سلطنت رسانده بود. از نظر سواد و معلومات برتر از شاه بود. در مسائل سیاسی نیز پیشرفته تر و کار کشته تر از شاه بود، او قبل از مسئولیت دولت، سه ماموریت خارجی رفته که یکی از آنها منجر به عهدنامه سیاسی ارزنة الروم شده بود. امیر درستکار و پاک سرشت بود و از این نظر نیز نسبت به شاه برتری داشت. او دستپرورده ی خاندان قائم مقام بود و بدین لحاظ از عناصر ترقیخواه و اصلاح طلب دستگاه سیاست ایران به شمار می رفت، در حالیکه ناصرالدین شاه فرزند محمدشاه، کشنده ی قائم مقام و مخالف اصلاحات سیاسی در ایران بود. شخصیت محکم و استوار امیر و توانایی او در مدیریت کشور چشم ها را خیره می کرد، در حالیکه ضعف و عجز شاه در دوران اوایل سلطنتش او را به موجودی زبون و حقیر تبدیل کرده بود. در حقیقت او شاه اندرونی تشکیلات خود بود و زنان حرم به جای او سلطنت می کردند. و وجود این تفاوت ها بود که با روح استبداد مغایر افتاد و مستبد حقیر، علاج درد را در سرنگونی اقتدار و شکوه شخص اول مملکت دید.

همانطور که دیدیم برزآبادی نیز در بررسی علل سقوط وی مسائل داخلی و خارجی کشور و نه شخص امیر را مورد بررسی قرار داد. اما در قسمتهایی خارج از علل سقوط که به اقدامات امیرکبیر می پردازد مواردی یافت می شود که نشان از روح سازشگر امیر دارد. مثلا اینکه:

در زمانی که میرزاتقی خان وزیر نظام بود و همراه ناصرالدین میرزا ولیعهد به دیدار امپراطور روس رفت، دو سال از مرگ قائم مقام می گذشت، کسی نبود که برای او دستورالعمل بنویسد، او به شعور خود و بر مبنای آنچه از قائم مقام آموخته بود عمل می کرد. سه سال بعد وقتی ماجرای مسافرت او به ارزنةالروم پیش آمد او دیگر در سی و هفت سالگی عاقله مردی بود و بهترین انتخاب ایران برای مذاکراتی دشوار با دولت عثمانی. وقتی ماموریت به او ابلاغ شد بر اساس سنت قائم مقام، نخست سابقه ی امر و نامه های قائم مقام را جمع آورد و خواند و دانست که ایران و عثمانی دو کشور بزرگ مسلمان سیصد سال است گهگاه با هم می جنگند. از پانزده سالگی خود زمانی که در خدمت قائم مقام، نامه ها و فرامین را می نوشت ماجرایی به یاد داشت. در آن زمان به فتنه ای که عثمانی برانگیخته بود سپاه عباس میرزا حمله برد. ایران نیاز داشت که پس از شکست از روس ها یک پیروزی به دست آورد. این کار با شهامت عباس میرزا و با درایت قائم مقام ممکن گردیده و همه ی شرایط ایران پذیرفته شد و به تقاضای عثمانی سپاه ایران از فتح بغداد گذشت و سفیر بریتانیا در دبار عثمانی واسطه ی صلح شد. ایران آماده ی گذشت هایی بود و مذاکرات صلح با حضور نماینده ی ایران پیش می رفت. بین دو کشور رقیب صلح افتاد اما وضعیت مبهم مرزی طولانی، از آرارات تا شط العرب چنان بود که همواره امکان اختلاف و جنگ را باقی می گذاشت.

کار امیرنظام چنان بود که پالمر ستون نخست وزیر بریتانیا ناگزیر به اعتراف شد که دولت انگلستان نسبت به شکیبایی و روح سازش و آشتی پذیری که دولت ایران در سرتاسر کنفرانس ابراز داشت، حق شناسی دارد و رویه ی این دولت را شرافتمندانه می داند و ملکه ویکتوریا نیز در پارلمان در اشاره به این موضوع، میانجیگری نماینده ی بریتانیا را از افتخارات آن کشور دانست. همه می دانستند که کنفرانس فقط و فقط با درایت امیر نظام، قوی ترین مرد حاضر که بر ضعیف ترین صندلی ها نشسته بود پیش می رفت.

پیروزی چنان بود که حاج میرزاآقاسی هم خود را شریک کرد و همراه فرمان شاه که شمشیر و حکم تقدیر فرستاده بود، خود هم قلمی شد(( مرحبا، هزارآفرین،روی آن فرزند سفید )) و لطف را به آنجا رساند که در مقابل تقاضای چند روز مرخصی و استراحت امیرنظام به او یک ماه استراحت در تبریز بخشید.

امیرنظامی که از ارزنةالروم پس از سه سال برگشت، درست است که پیر و شکسته و بیمار می نمود و آن پهلوان جوان درشت استخوان نبود، اما در مرتبه و شان چنان بود که ولیعهد و تبریزیان به وجودش افتخار می کردند ولیعهد پانزده ساله آنقدر می فهمید که بداند گوهری از امیر تابناک تر در همه ی ایران نیست.

برزآبادی در تحلیل روان شناسی امیر به نکته ی قابل توجهی اشاره می کند و می نویسد: در تحلیل روان شناسی او باید گفت کمتر در درون خود آسوده و آرام بود انفعالات نفسانی اش نوسان هایی داشت و گاه حالت غمزدگی و افسردگی روانی بر او استیلا می یافت. این گونه زیر و بم های تند روانی را در احوال بسیاری از مردان بزرگ روزگار می خوانیم. می نویسد: (( فدوی را کسالت مزاجی و خیالی هست، اما سببی ندارد زیرا مقدر حال این غلام با کسالت انسی دارد. )) جای دیگر می گوید: (( عمر است، می گذرد. تازه ای نیست... دنیا هر دقیقه ای تازه است... از بس که افسرده هستم زیاد جسارت به عرض نشد)) یا اینکه : (( حالم مزاجاً چندان ناخوشی ندارد ولکن خیالا خیلی پریشان است )). باز دارد:(( مقرر فرموده بودند که چرا امروز در خانه نیامده ؟ عایقی جز افسردگی نداشت )). باز می آورد : (( افسرده و خسته خیال هستم ... امروز همه را به خیال گذراندم و هیچ حالت بشاشت روی نداد)) حتی بنا بر نوشته ی کنسول انگلیس در تبریز که به احوال میرزاتقی خان آشنایی داشته، گاه تحت تاثیر شور و هیجان سخت می گریست.

فریدون آدمیت در کتاب مفصل)) امیر کبیر و ایران(( فصل سوم را به بررسی خوی و منش امیر اختصاص می دهد و پس از تشریح شکل ظاهری و تعریف از هوش، نبوغ ، پشتکاری، درستی ، راست کرداری ، لطافت ، سنگینی و متانت وی و نقل جملاتی از اشخاصی که با امیر ارتباط داشتند در جهت تایید ویزگیهای فوق به مواردی از خصوصیات امیر نیز اشاره می کند که قابل توجه بوده و با مقوله ی انعطاف پذیری وی مرتبط می نماید مثلا اینکه :

((امیر در عزمش پایدار بود .)) نویسنده ی صدرالتواریخ که زیر نظر اعتمادالسلطنه این کتاب را پرداخته می گوید : ((این وزیر هم در وزارت مثل نادرشاه بود...هم مانند نادر عزم ثابت و اصالت رای داشته است . در موردی که نماینده انگلیس خواست رای امیر را عوض کند خود اعتراف دارد که :... سعی و کوشش نماینده ی روسیه و تلاش مشترک ما همه باطل است . کسی نمی تواند میرزا تقی خان را از تصمیمش باز دارد . ))

در برهان استقلال فکر او همین بس که در کنفرانس ارزنه الروم بارها دستور حاج میرزا آقاسی را که مصلحت دولت نمی دانست زیر پا نهاد . شگفت اینکه امر محمد شاه را نیز نادیده می گرفت و آنچه را که خیر مملکت در آن می دانست همان می کرد . بی اثر بودن پافشاری های روس و انگلیس و عثمانی در رای او جای خود را دارد اما یکدندگی بی خردانه نمی کرد . حدشناسی از خصوصیات سیاسی اوست و چون می دید سیاستی پیشرفت ندارد روش خود را تغییر می داد .

به شخصیت خویش مغرور بود و نسبت به کاردانی و صفات برجسته اش آگاه . نکته ی دیگر اینکه در عین غرور خودپسندی نداشت و این نیز از موارد استثنایی است .

او را به مناعت طبع می شناختند که از مظاهر غرور نفسانی اش بود و به خواری تن در نمی داد . نماینده ی انگلیس ضمن اینکه به حیثیت خواهی و حساسیت میرزا تقی خان در روابط با بیگانگان اشاره می کند می گوید : ((هیچگاه حاضر نیست رفتار متکبرانه ی کسی را تحمل کند .))

در تحلیل روان شناسی او باید گفت کمتر در درون خود آرام بود . انفعالات نفسانی اش نوسان هایی داشت و گاه حالت غمزدگی و افسردگی روانی بر او استیلا می یافت .

ناصر انقطاع در کتاب ((امیرکبیر فرزند خلف ایران)) می نویسد : ((امیرکبیر حساسیت عجیبی نسبت به فرقه ی بابیه داشت و علاوه بر اینکه از نظر دینی نمی توانست وجود چنین فرقه ای را تحمل کند از جنبه ی سیاسی نیز وجود چنین حزبی در داخل قلمرو ایران برایش غیر قابل تحمل بود و با وجود اینکه گروه آنها بسیار قلیل بود اما امیرکبیر که خطرهای آتی را به وضوح به چشم می دید و حمایت استعمار را از این حزب جدید مذهبی به خوبی درک کرده بود تا سرحد حساسیت نسبت به این گمراهی عداوت نشان می داد .))

نوشته ی انقطاع در این بند حالتی را القا می کند که به نظر می رسد حساسیت زیاد امیرکبیر نسبت به این فرقه تا بدانجایی بوده که واکنش های تندی را به دنبال داشته است و شاید همین مسئله ی بابیه که بنا بر گفته ی انقطاع نوزاد نامشروع روس و انگلیس بوده و واکنش های سخت امیرکبیر این دو دولت را نسبت به امیر حساس تر کرده و موجبات بیشتری را برای تلاش آنها در راستای عزل امیر فراهم آورده باشد .

با این تفاسیر و نمونه های بسیاری که ارائه شد به نظر می رسد اگر همچنان این روند را ادامه بدهیم شواهد بسیار زیادی را می توانیم بیابیم که دال بر انعطاف و یا عدم انعطاف پذیری امیرکبیر بوده باشد . مثلا در کتاب مفصل(( امیرکبیر قهرمان مبارزه با استعمار)) نوشته ی آقای هاشمی رفسنجانی نمونه های بسیاری را می توان ارائه داد و بعد از بررسی جوانب آن که شاید هم فراگیر و کامل نباشد به قضاوتی تقریبا سطحی در خصوص این بعد شخصیتی امیر دست زد .  با این وجود به نظر می رسد که تا همین اندازه ودر طی این چند صفحه بررسی این موضوع با چنین روش کفایت کند و بهتر باشد که در ادامه با ورود به تئوری های موجود در این زمینه بحث را دنبال کنیم .

 

تئوری  

 

همانطور که در قسمت سوال پژوهش هم گفته شد بحث در خصوص اینکه آیا انعطاف پذیر نبودن امیر کبیر یکی از دلایل سقوط وی بود بحثی است نو و همانگونه که در طی زمینه ی پژوهش نمونه هایی از چندین نوشته در خصوص علل زوال امیر بررسی کردیم در خلال هیچ کدام بحثی از انعطاف پذیر بودن یا نبودن امیر مشاهده نشد و تنها شواهدی را می توانستیم بیابیم و سپس با در نظر گرفتن این شواهد و شرایط حاکم بر آنها در این رابطه که آیا این اتفاق یا این اقدام می تواند دال بر عدم انعطاف یا انعطاف امیر باشد به داوری های ضعیفی پرداختیم و اینگونه که به نظر می رسد در قسمت تئوری نیز با چنین مشکلی مواجه هستیم و نمی توانیم تئوری شفاف و صریحی را که کاملا با مقوله ی انعطاف پذیری در حوزه ی علوم سیاسی و سیاستمداران در ارتباط باشد بیابیم . اما این بدان معنا نیست که بحث را در قسمت تئوری مسکوت بگذاریم و به قولی بگوییم حالا که نیست پس نمی شود .

در میان تئوری های مختلفی که در خصوص روان شناسی سیاسی و یا علل زوال نخبگان وجود دارد تئوری ((جامعه شناسی نخبه کشی)) جالب توجه به نظر می رسد . البته آقای علی رضاقلی در مقدمه ی کتابشان که دقیقا با همین عنوان جامعه شناسی نخبه کشی مساوی است هرگز بر آن نبوده اند که این نوشته ها را در سطح یک تئوری مطرح کنند . اما به هر حال در این کتاب نظر و نگاهی نو در خصوص زوال نخبگان مطرح است که به گونه ای زیبا و حساب شده ارائه گردیده واگر این نگاه تازه به عنوان یک تئوری جدید با عنوان مساوی کتاب جامعه شناسی نخبه کشی مطرح گردد پر بیراه به نظر نمی رسد .

در یک نگاه کلی آقای علی رضاقلی در این کتاب بر خلاف نظریه های حاکم در علل زوال نخبگان در ایران تقریبا از بعد شخصی و شخصیتی نخبه فاصله می گیرد و علت را در بافت جامعه و مردم مورد بررسی قرار می دهد و پی گیری می کند و در پایان به این نتیجه می رسد که علت زوال نخبگان در ایران جامعه و بافت آن است نه خود آنها .

ایشان مطابق با این تئوری سه شخصیت بزرگ سیاسی در تاریخ ایران را می سنجد و به طور جداگانه مورد بررسی قرار می دهد که امیرکبیر یکی از آنهاست.

و در این کتاب پس از بررسی و مقایسه اوضاع و احوال ایران و غرب و نشان دادن میزان عقب ماندگی جامعه ی ایران در قیاس غرب می نویسد:

(( با این وضع بود که امیرکبیر صدارت چند روستا و قبیله و ایل را عهده دار شد، که دارای مردمی با فرهنگ انسانهای غارنشین بودند. زمانی که امیرکبیر وارد کاخ گلستان شد، میرزا یوسف مستوفی الممالک و دیگر رجال با دستورات کافی از سفارت انگلیس و تمام گله داران ایل قاجار در اندرونی در حال تقسیم شکنبه به جا مانده از ایران گرگ دریده بودند. شاه هفده ساله با تربیتی ایلاتی در پی عیش کردن پشت کوه قاف بود. اهل علم و صنعت وجود خارجی نداشت، همانطور که کارگر و کارمزدوری به معنی صنعتی آن مفهوم نبود. زارع از ظلم خان به ستوه آمده و خان از ظلم خان خانان جرأت فعالیت اقتصادی نداشت. بر اثر فشارهای یک قرن اخیر، اکثر تجار تحت الحمایه سفارتخانه های دولت روس شده بودند. تعداد مردان معترض انگشت شمار و تعداد وابستگان سفارت بی شمار بود. اهل علم آن روز هر یک تیولی که در دست داشتند هر صبح و شب لشکری از دعا به آسمان گسیل می کردند. از مردم نه پوست مانده بود و نه گوشت. شعرا و ادبا در فقر و مسکنت و دریوزگی و گدایی بودند. علوم روز عبارت بود از جن گیری، دعا نویسی، آداب طهارت، مارنویسی و...، این ایران بود. این ایران با آن دشمن حریص چه باید بکند؟ این همه فقر و عقب ماندگی و نا امنی و جهل چگونه می تواند با آن همه فولاد و آهن و تیرو تفنگ و علم و دانش و پیشرفت درآمیزد؟ بدبختی چنان در اوج بود و دشمن چنان قوی که قویترین مبارزان به یأس می نشستند ولی امیرکبیر با خیالاتی که در(( کتابچه خیالات اتابکی)) داشت، آرام، آرام شروع کرد. امیر یکی از سه نخست وزیر ( قائم مقام، مصدق، امیرکبیر) ماست که برای اداره ی کشور ونجات آن از وابستگی و عقب افتادگی نظریه داشت. امیر از عمق فرمول رشد غرب با اطلاع بود و اوضاع ویران ایران را به خوبی می شناخت. امیر به دست قائم مقام تربیت شده بود و با ویژگی های شخصیتی که داشت، در تاریخ دولتیان ایران خوب درخشید... .

در مورد امیر نوشته بسیار است لیکن هنوز این فرهنگ فقیر سفله پرور نتوانسته از عهده ی خدمت وی درآید و به جبران کشتنش، فدیه ای که درخور وی باشد، هدیه کند.

نکته ی مهم آن است که رجال سیاسی همگی و نخست وزیران به ویژه دست پرورده ی فرهنگ ملی اند و ویژگی های امیر را نداشتند و نیز بین آنهایی که در پی فرهنگ جدید راه افتادند و می خواستند و می خواهند که هویت ملی و استقلال کشور را از راه نشر فرهنگ جدید و سنتی حفظ کنند و پیشرفت هایی در اخلاق مدنی و مذهبی به وجود آورند یک اشکال عمده و بنیادی وجود دارد.

رجال ایران و کلا فرهنگ ایران، پیشرفت صنعت غرب و اتخاذ آن را فقط در ابزار و ماشین و کاربرد آن خلاصه می دانند و هیچ وقت این نکته را فهم نکرده اند که پیشرفت و توسعه ی صنعتی در غرب با قالبهای اجتماعی خاصی همراه بوده و مقولات فرهنگ سیاسی- اقتصادی- اجتماعی نیز همراه با بافت و شرایط خاص آن رشد کرده اند. این نوع نگرش، یعنی خلاصه کردن پیشرفت صنعتی غرب در ابزار، و اقدام به خرید ابزار از طریق فروش نفت و غیره و نیز تلقی از صنعت غرب به عنوان عامل تحولات را به نام (( باژگونه  خوانی توسعه)) می نامیم. امیر این نکته را می دانست که تغییرات بسیار زیاد دیگری برای پیشرفت صنعت و جبران عقب افتادگی لازم است. شناخت قالب های اجتماعی صنعت و تامین شرایط آن از اهم ضروریات است و در پی این بود که به نحوی دست آوردهای جدید را با فرهنگ سنتی تلفیق کند.

وی از معدود نخست وزیران ایران است که وطن پرستی، دلیری، گستاخی و شعور سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، صلابت رأی و اندیشه، ملت دوستی و... را به انضمام سواد " آکادمیکی" مورد نیاز کارش به تناسب روز آموخته بود.

از گفته و کرده و نوشته های امیرکبیر به نیکی بر می آید که معرفت به دنیای صنعت آن روز را به کمال داشته است و می دانستند که آن را چگونه باید به دست آورد و این همان ویژگی است که در نزد رجال ایران مجهول است و فقط یک بار دیگر درخشید و آن هم درست صد سال بعد از امیرکبیر و بقیه هم " تکرار زهرخند تاریخ" است.

در ایران دوران درازی است که ارزش های قبیلگی حاکم است و مسئولیت های کاری بر اساس روابط قبیلگی توزیع می شود . در اینگونه نظام مهم نیست که شخص کارایی و رای خردمندانه برای کار داشته باشد بلکه مهم این است که در رابطه با ارزش های مورد نظر قرار بگیرد .

در نظام های ایدئولوژیک هم شرط احراز سمت سرسپردگی ایدئولوژیک ظاهری شعارها و تکرار آنهاست . در هیچ یک از این دو نظام صلاحیت ثابت کاری و موفقیت در آن منظور نیست . این شرط که داشتن تخصص و ممارست در آن یعنی تعهد به صورت صلاحیت ثابت نیاز دارد مورد نظر نظام های تکنو- بوروکراتیک عقلانی است که هنوز در ایران ناشناخته است .

امیر می خواست با این نظام درآویزد و این کاری به غایت مشکل بود ولی برای تامین عدالت و حقوق ثابته و رفاهیت مردم چاره ی دیگری نبود . می بایست در همه جا دست به کار شد و از آن جمله کسان قابل و عاقل بر سر کارها گماشت و مناصب بدون کار را حذف کرد. التهاب بی جهت را دور ریخت . امیر در همه ی زمینه ها دست به اقدام زد .

دولت خودش تابع قاعده ای مافوق خود است که در ایجادش دخالتی ندارد . بهترین نمونه اینکه شما هرگز قادر نخواهید بود دولتی شبیه دولت قاجاریه و مشابه آن را به جوامعی مثل انگلیس و آمریکا یا فرانسه تحمیل کنید . به بنگلادش و ساحل عاج هم چنین نظامی را نمی توان تحمیل کرد . در حالیکه در ایران چنین نظامی به شکل های مختلف تراویده است و این نیست جز اینکه قالب های اجتماعی ایران متناسب خود و هم بافت با فرهنگ خود تولید مثل می کند . بی جهت نبوده که در زمان قاجار و در بحبوحه ی استعمار حدود هفتاد امام زمان در کشورهای اسلامی پیدا شده و رشد نموده است .

مصلحین ایران همیشه در مقابل فساد به زانو در آمده اند. چون فساد به معنی واقعی کلمه در رگ و ریشه های فرهنگ اجتماعی ریشه دوانده است . این بدان معنی است که فساد به صورت نهادی درآمده و از بافت روابط اجتماعی سرچشمه می گیرد و چیزی گذرا و سطحی نیست .

دست به اصلاح این بیماری زدن همچون انگشت در سوراخ زنبور کردن است . امیر مافوق همه در تاریخ ایران عمل می کرد . فساد ناپذیری امیر و قائم مقام و مصدق از خصوصیاتی است که دوست و دشمن بر آن متفق اند و امیر گذشته از اینکه خود فاسد نبود بلکه اقدامات را جهت رفع فساد انجام می داد .

مردم ایران امیر را بر سر کار نیاورده بودند به همین جهت از او حمایتی نیز نمی کردند و اصلا اینگونه مسائل که حاکمیت را از آن خود دانستن و در کار مستمر آن نظارت دائم داشتن در این سرزمین ناشناخته بود . چون این مقوله از اجزای جامعه ی صنعتی و رشد یافته ی اقتصادی است . امیر در شرایط خاص به صدارت رسید . تحرک و فعالیت همه جانبه ی حیات اجتماعی ایران به سوی رشد و توسعه نبود که نیازی به ضرورت وجود امیر را احساس کند . منازعات سیاسی جهت انتخاب رئیس برای حکومت و اجرای سیاست حفظ منافع ملی نبود که امیر را به سر کار آورده باشد .

جامعه ی ایران در حالت عادی امثال سالارها، آصف الدوله ها و میرزا آقاخان ها را تولید می کرد و اگر استثنائا و اشتباها اشخاصی مثل قائم مقام یا امیر کبیر پا به عرصه ی فعالیت می گذاشتند این فرهنگ به سرعت رفع اشتباه می کرد و در فاصله ی یکی دو سال این بزرگان را می کشت که به راستی این ملت درخور این بزرگان نبود .

این نوع هم سنخی در تمام فرهنگ ها وجود دارد . اگر شما به جامعه ی آمریکایی نگاه کنید فرق چندانی بین آیزنهاور، ترومن، نیکسون، فورد و ریگان نمی بینید و اگر هم استثنائا شخصی مثل کارتر در شرایط خاص روی کار بیاید و جامعه دچار اشتباه شود به سرعت رفع اشتباه می کند و خود را تصحیح می نماید و او را به سرعت با شخص مناسب فرهنگ خود عوض می کند .))

همانطور که دیدیم و با بررسی جسته گریخته ای که از عقاید آقای رضاقلی و تئوری تازه شان کردیم ایشان با بررسی وضعیت

جامعه ی ایران و نوع بافت و فرهنگ آن مرگ و سقوط امیر را پیش بینی شده تلقی می کنند و مسئله با در نظر گرفتن این تئوری بدین صورت تبیین می شود که:

 (ما نمی توانیم بگوییم امیر انعطاف پذیر نبود بلکه باید بگوییم جامعه ی ایران انعطاف پذیر نبود و وجود چنین اشخاص با چنین صفات ممیز از بافت خود را برنمی تافت . ضمن اینکه با بررسی تقریبا کامل ایشان از وضعیت جامعه ی ایران اندیشه ی اصلاح و تغییر باید ملازم با انعطاف ناپذیری باشد تا بتواند تغییراتی رادیکال و در جهت سازنده را به وجود آورد .)

در ادامه ودر تناقض و تضاد با اندیشه ی آقای رضاقلی کتابی با عنوان(( نگاهی به تحولات اجتماعی درایران و نقدی بر کتاب جامعه شناسی نخبه کشی)) تالیف محمدرضا باقری فشخامی وجود دارد که جامعه شناسی نخبه کشی را نقد کرده و با برشمردن گونه ها و مسائل مختلف سعی در ابطال این نظریه و دفاع از فرهنگ و ملت ایران داشته است و البته نظریه ی جایگزینی را ارائه نمی دهدبلکه همواره تلاش در جهت نقد نظریه ی نخستین است که در اینجا به نمونه هایی از آن اشاره می کنیم .

ایشان نیز در کتابشان به بررسی تحولات ایران از ابتدای چگونکی ساختن ابزار کار توسط انسان تا مسائل دوره ی رضاشاه و بعد از آن می پردازد و در هر دوره با ارائه ی نمونه هایی از فرهنگ و بافت این مرز و بوم و مردم آن دفاع می کند .

آقای باقری فشخامی در مقدمه ی کتابشان می نویسند :

((برگشتن به گذشته و تاریخ جهت بررسی دوران پیشین باید با توجه به مستندات تاریخی و جامعه شناسی علمی و با دیدی علمی صورت بگیرد نه با بینش عامیانه و غیر علمی که خود مسئولیتی عظیم دارد و ضرر و زیانش برای جامعه زیانبارتر از حکومت های خودکامه است و یاور آنهاست که مردم را اجتماع را و فرهنگ که خود منبعث از دگرگونی ابزار تولید است را...لایق پیشرفت نداند . آن وقت است که مستبدان و خواهان منافع شخصی و گروهی اندک از آن وسیله ای درست کنندبرای پدرخواندگی جامعه و برای اغراض و امیال شخصی و گروهی که :

"بله! چون جامعه و فرهنگ جامعه هنوز به آنجا نرسیده که بتواند رشد بکند و منافعش را تامین نموده و خود را به پیشرفت تحولات علمی و فنی جهانی برساند این ما هستیم که باید زعامت و هدایت آنها را به عهده بگیریم تا آنها بتوانند به سرمنزل مقصود برسند ..."

آن وقت است که خودشان را تحمیل می کنند و راه پیشرفت و تکامل جامعه را از راه مردم سالاری بازمی دارند و اجتماع را بالغ نمی دانند ؟ و دیگر اینکه در کتاب ((جامعه شناسی نخبه کشی)) نیامده که بگوید ابزار کار چیست زندگی انسان از دوران های بسیار دور چگونه تکامل پیدا کرده عامل پیشرفت و غلبه ی انسان بر طبیعت چه بوده وچطور انسان توانسته بر طبیعت که مقهورش بود مسلط شود ...

روشن نکرده که :

فرهنگ چیست ؟ چگونه تکامل پیدا می کند و تاثیرش بر تکامل ابزار تولید چیست ؟

تحلیل گر اوضاع سیاسی و زندگی اجتماعی نمی تواند فارغ از بررسی عمیق تاریخ علمی  و چگونگی پیشرفت و تکامل انسان باشد و سرسری به مسائل روز دوران ها اشاره بکند و نتیجه بگیرد و حکم صادر کند .

به طور عام تمام انسان ها خواستار زندگی بهتر هستند . تمام تلاش آنها این است که بتوانند از مزایای بهتری در زندگی برخوردار باشند . تمام کوشش انسان بر این است که بتواند برای خود و خانواده اش، محله اش، شهرش ،استانش و کشورش زندگی بهتر تهیه و روبراه کند . هر اندازه اگر تنگ نظر هم باشد اول خانواده اش را بر خانواده های دیگر ترجیح می دهد بعدا محله اش را بر محله های دیگر در روستا یا شهر بالاتر می خواهد بعدا شهرش را بر شهرهای دیگر، استانش را بر استان های دیگرو کشورش را بر کشورهای دیگر پیشرفته تر و مترقی تر می خواهد .

هنوز که هنوز است دنیا ایران را در گذشته یکی از قدیمی ترین متمدن ترین بزرگترین و پیشرفته ترین کشورهای جهان می داند . چی شد که بعدا ایران که یکی از پیشرفته ترین و بزرگترین کشورهای دنیای قدیم بود ... بعدا از قافله ی پیشرفت و تمدن عقب افتاد . چرا؟

این بحث یکی از شورانگیزترین و پر گفتگوترین بحث دوران اخیر می تواند باشد . چرا کشوری با آن همه آثار و ابنیه ی تاریخی از پیشرفت تمدن عقب نگه داشته شد . این همه آثار با ارزش تمدن مگر در اثر تلاش و فکر مردم این سرزمین به وجود نیامده !!))

ایشان همچنین در فصل ششم و در قسمت قاجاریه با بررسی جنبش و قیام ها در باب امیرکبیر می نویسد :

((تمام این قیام ها و سرکوب ها در زمان صدارت امیرکبیر بود . آیا امیرکبیر صدای این ها را نمی شنید ! یا می خواست تحت شرایط حکومت فئودالی پدرسالاری اصلاحات خود را انجام بدهد .

در آن نظام قبیله ای پوسیده و با تفکر قبیله ای و ایلیاتی که فساد و باندبازی و دسیسه چینی تمام ارکان حکومت را گرفته بود نمی دانست که اصلاحات اجتماعی انجام پذیر نیست .

امیرکبیر می خواست نظام پوسیده ی فئودالی پدرشاهی قاجار را که در مقابل تحولات طوفانی سرمایه داری که در مسیرش قرار گرفته بود سر و سامان بدهد . یک چنین چیزی ممکن نبود . قائم مقام در واقع جز یک اصلاح گر اشرافی در چارچوب جامعه ی سنتی چیز دیگری نبود و اصلاحات امیرکبیر نیز با آنکه در شرایط تاریخی دیگر و عمق به مراتب جدی تر از اصلاحات قائم مقام انجام گرفت در واقع فاقد استحکام و قدرت لازم بود . اما با وجود علاقه به ترقی ،به مبانی جامعه سنتی موجود و استبداد جامعه ی سنتی اعتقاد مطلق داشت و همین امر مانع از تحقق یک تحول بنیادی عمیق در جامعه چه از جهت سیاسی و چه از جهت اقتصادی می گردید ...

امیر کبیر یک وطن دوست ، کاردان، لایق، مخالف رشوه خواری، فساد ناپذیر...بود اما شرایط زمان را متوجه نشد. واکنش اجتماعی بزرگ زمان صدارتش را درک نکرد. این واکنش عظیم اجتماعی در مقابل تشکیلات حکومت و نحوه ی اداره ی مملکت در دربار قاجار بود. این جنبش اجتماعی از زمان محمد شاه قاجار شکل گرفته و در ابتدای حاکمیت ناصرالدین شاه قاجار به  ناچار به تعارض علیه نظام حکومتی برخاسته بود. امیر کبیر علاوه بر اینکه به این واکنش اجتماعی توجه نکرد در صدد سرکوب آن نیز برآمد.

نویسنده ی کتاب "جامعه شناسی ؟ نخبه کشی !" چطور در تاریخ قاجار به این موضوع توجه نکرده. فقط به تحلیل های کج اندیشانه و غیر علمی که اصلا با مفاهیم جامعه شناسی ارتباطی ندارد به نام جامعه شناسی به خورد مردم داده.

... نویسنده ی کتاب! او را از پیشرفت بازداشتند. دولت در اداره ی مملکت چه رسالتی دارد. به کجای تاریخ نگاه میکنید؟ با چه دیدی به تاریخ نگاه میکنید. از دید کدام طبقه ، کدام جریان اجتماعی به قول خودتان ، تاریخ را تحلیل می کنید؟ آیا میخواهید زر داران و زور داران و تمام کثافت های تاریخ را از جنایات و خیانت هایشان تبرئه کنید و تمام گناه را بر گردن زحمتکشان و سرافرازان تاریخ که فقط رنج و زحمت و شکنجه و مبارزه را برای بهروزی جامعه تحمل کردند، بیندازید...بهتر است به تاریخ بپردازیم!

دولت و کارگزارانش علاوه بر اینکه باید کوشش کنند صنایع داخلی پیشرفت کند با واردکردن کالا های خارجی و باز گذاشتن دست بازرگانان "به قول حاج سیاح : تجارت هم شد دلالی خارجه نه ترویج متاع وطن." همین حالا. حالا ر ا می گویم. می توانید بروید یقه ی این دلالان خارجی را بگیرید که کارشان وارد کردن کالاهای خارجی است!...دولتی که صدراعظم می کشد صاحب جان و مال و ناموس ابناء مملکت است. چون با زور، با قلدری، با توپ، با تفنگ، حریف مردمش هست ... وقتی این مردم را از دور و اطراف پراکنده می کند، ناراضی می کند،در به در می کند اما نمیتواند با دولت های متجاوز خارجی از سرزمین خودش که بر آن ها حکومت می کند دفاع کند. تن به پستی می دهد آن همه قرارداد اسارتبار می بندد و تمام مملکت را از هر نظر به باد تاراج می دهد. قاتل امیر کبیر را همه می دانند. جاسوسان، سرسپردگان،وطن فروشان وابسته به انگلستان و کاسه لیسان آنها، تمام آنها که سرشان به آخور انگلستان بود، از مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه و مادرزن امیرکبیر و دار و دسته ی میرزا آقا خان نوری... می دانند. آن وقت در کتاب خودت جامعه را قاتل امیرکبیر می دانید چرا؟!!!!

جامعه چیست . اعضای جامعه چه کسانی هستند. اکثریت بالاتفاق مردم کشاورزان و صنعتگران و پیشه وران و بینوایان شهری که از بام تا شام زحمت میکشند و بار مملکت بر دوش آنهاست کارشان تلاش و زحمت است تا بتوانند حداقل زندگی را برای خانواده شان تامین کنند. اینها اکثریت اعضای جامعه هستند و بودند.

نویسنده ی کتاب ! (جامعه شناسی؟ نخبه کشی!) مردم تلاشگر را مسئول قتل امیرکبیر دانستن چه معنی دارد شما چه کسانی را  می خواهید تبرئه کنید؟ حکومتگران قاجار را، و مردم جامعه را گناهکار!؟ نه چنین حقی ندارید! حرمت قلم!"

آقای محمدرضا باقری فشخامی در این کتاب، همچنان این روند را حفظ نموده وبا بررسی مسائل تاریخی از نگاهی دیگر سعی در ابطال آقای علی رضا قلی را دارند و طبق گفته های آقای باقری فشخامی در خصوص امیرکبیر ما وضعیت امیرکبیر را در مورد مقوله ی انعطاف پذیری وی اینگونه تبیین می کنیم که :

(یکی از دلایل سقوط امیر کبیر در اصلاحاتش عدم انعطاف پذیری او با توجه به اوضاع و شرایط آن زمان و در برخورد با مسائل موجود بود.)

با وجود اینکه دیدگاهها و نظریات موجود در کتاب آقای فشخامی قابل توجه است به نظر میرسید اگر ایشان در نقد کتاب جامعه شناسی نخبه کشی از ادبیات ملایم تر  و منعطف تری استفاده می کردند و قضاوت در این خصوص که آیا آقای رضا قلی با دیدی علمی ویاغیر علمی به مسائل تاریخی نگریسته اند را به عهده ی خواننده می گذاشتند این کتاب می توانست بیش از اینها مورد توجه قرار گیرد. زیرا به نظر میرسد این کتاب تنها یک مخاطب دارد و آن آقای رضا قلی است نه همه ی مردم وبه گونه ای با استفاده از این نوع ادبیات، اینطور به ذهن متبادر می شود که هدف، دفاع از  مردم نیست بلکه هدف، تحقیر آقای رضا قلی است و بنا نیست که به مردم واقعیت ها نشان داده شود بلکه بناست نگاهی تازه و پنجره ای نو به تاریخ مسدود گردد .

البته ما در این تحقیق هرگز بر آن نیستیم که از آقای رضاقلی به دفاع برخیزیم و آقای فشخامی و کارشان را پاسخی غرض ورزانه بدانیم اما آنچه که به نظر می رسد در خصوص مقوله ی انعطاف و عدم انعطاف پذیری امیرکبیر قابل قبول باشد، ترکیبی است از هر دو دیدگاه که با توجه به جامعه شناسی نخبه کشی و دیدگاه آقای رضاقلی نمیتوان امیر را به عدم انعطاف محکوم کرد چراکه بستر آن زمان لازمه ی چنین اقداماتی برای اصلاح بود و با توجه به نگاه آقای باقری اگر شرایط آن زمان اینقدرسخت بود که البته بود، امیر میبایست اندیشه اش را تعدیل می کرد و بستر زمان و شرایط آن روزها را درک می نمود و البته نمیتوان چنین سریع و صریح با توجه به عدم امکان وجود نگرشی جامع و کاملا بی نقص اقدام به داوری نمود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

استراتژی

 

همانطور که در طرح سؤال تحقیق هم بدان اشاره کردیم، این پژوهش با دیدگاهی که تقریبا در حوزه ی روانشناسی سیاسی می گنجد درصدد پاسخ به پرسشی است تحت عنوان اینکه : ((آیا می توان یکی از دلایل سقوط امیرکبیر را عدم انعطاف پذیری وی دانست؟))

لازم به ذکر است که سیر این پژوهش بیشتر با رویکردی روش شناسانه جهت آشنایی با چگونگی انجام یک تحقیق استاندارد صورت گرفت و آنچنان به طور کاملا حرفه ای و تخصصی روی پاسخ قطعی این سؤال تمرکزی وجود نداشت و لذا یافته ها در پایان نمی توانند حاکی از قطعیت محقق ( از نوع بدل کلمه) در پاسخ به این سؤال باشند. در این جا بیان زیبای یکی از نظریه پردازان بزرگ غرب خالی از فایده به نظر نمی رسد که در تبیین علت پیشرفت غربیان و عقب ماندگی جهان سوم معتقد بود که آنها ( غربیان) به شفاف ترین سؤالات، احتمالی ترین پاسخها و اینها ( جهان سومی ها) به مبهم ترین سؤالات قطعی ترین پاسخها را می دهند.

آنچنان که گذشت در قسمت زمینه پژوهش جهت شروع، اعمال مقدماتی برای پاسخ گویی به این سؤال با استمداد از نوشته هایی از چندین نویسنده و بررسی اقدامات امیر صورت گرفت و تطابق هر یک از آنها با مقوله ی خصیصه ی انعطاف پذیری یا عدم انعطاف پذیری وی بررسی شد و در بخش تئوری ها از تئوری جامعه شناسی  نخبه کشی ( در مورد انتخاب نام این تئوری در صفحات قبل توضیح داده شده است) در کتابی تحت همین عنوان نوشته ی آقای رضاقلی استمداد و در موضع مخالف به اندیشه های آقای باقری فشخامی در نقد این تئوری اشاره شد که در هر کدام با تطابق مقوله ی انعطاف پذیری در آنها به این دو نتیجه مخالف رسیدیم که از دیدگاه جامعه شناسی نخبه کشی مسئله، انعطاف پذیری امیر نبود بلکه جامعه ی ایران انعطاف پذیری نداشت و وجود چنین اشخاص با چنین صفاتی جدا از بافت خود را بر نمی تافت چرا که این تئوری از شخص فاصله گرفته و بستر را مورد بررسی قرار می دهد که البته نگاه این تئوری بیشتر به جامعه ی ایران محدود می شود و این نکته را می آموزد که جامعه و مردم چگونه سبب کشتن نخبگان می شوند.

در تضاد با این تئوری و در دیدگاه آقای باقری فشخامی مسئله ی انعطاف پذیری امیر این گونه قابل تبیین است که یکی از دلایل سقوط امیرکبیر عدم انعطاف پذیری وی با توجه به اوضاع و شرایط آن زمان و در برخورد با مسائل موجود بود. البته این دیدگاه آقای فشخامی است و در سطح یک تئوری مطرح نگردیده بلکه تنها در دفاع از جامعه و مردم در مقابل تئوری نخست موضع می گیرد. آن را نقد می کند و با ارائه ی شواهدی تاریخی تئوری اول را باطل و غیر علمی می خواند و علت سقوط نخبه را در خود شخص و محدوده ی اطرافیان می داند نه جامعه و مردم و آنچه که در پایان صحیح می نمود، البته نه به صورت کاملا قطعی و یقینی، ترکیبی از هر دو دیدگاه جهت تبیین علت سقوط امیر در رابطه با موضوع انعطاف پذیری بود که در شرایط مختلف و بررسی های همه جانبه هر دوی آنها قابل استفاده است اما تئوری جامعه شناسی نخبه کشی طبق آنچه که تا کنون بررسی شد کاربرد بیشتری داشته و منصفانه تر به نظر می رسد.

لازم به ذکر است که اگر در قسمت استراتژی تحقیق بنا باشد به بررسی رابطه تئوری ها و آنچه که در زمینه ی پژوهشمان وجود داشت بپردازیم باید این نکته از قلم نیفتد که بررسی انعطاف پذیری در بیان علل سقوط امیر موضوع جدیدی است که نمی توان تئوری صریحی در ارتباط با آن یافت بلکه در قالب چند تئوری محدود قابل تبیین و بررسی است و ما جامعه شناسی نخبه کشی و موضع مخالف آن را شفاف ترین و ساده ترین تئوری که بتوان در قالب آن مقوله ی انعطاف را گنجانید و از آن استفاده کرد یافتیم و به کار بستیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کتابنامه

 

1-آدمیت، فریدون،(( امیرکبیر و ایران یا ورقی از تاریخ سیاسی ایران))

2- آقاخان محلاتی، سیدمحمدحسن، ((عبرت افزا))

3- استویک، ادوارد، (( سه سال گردش در ایران ))

4-اصفهانی،حاج میرزا طاهر، (( گنج شایگان ))

5-اعتضادالسلطنه،علیقلی میرزا ، ((اکسیرالتواریخ ))

6-اعتمادالسلطنه،محمد حسن خان ، (( المآثرالآثار ))

7-اعتمادالسلطنه،محمد حسن خان ، ((تاریخ منتظم ناصری ))

8-اعتمادالسلطنه،محمد حسن خان ، ((خلسه یا خوابنامه ))

9-اعتمادالسلطنه،محمد حسن خان ، ((صدرالتواریخ ))

10-اعتمادالسلطنه،محمد حسن خان ، ((مرآت البلدان ناصری ))

11-افراسیابی،بهرام،((غروب در پگاه : امیرکبیر قربانی استبداد و استعمار))

12-افشار،ایرج،((روزنامه ی خاطرات اعتمادالسلطنه))

13-اقبال آشتیانی ،عباس،((میرزا تقی خان امیرکبیر))

14-امیرفجر،میثاق،((امیرکبیر))

15-امیرکبیر،تقی امیرنظام،((اسناد و نامه های امیرکبیر (و داستانهای تاریخی درباره ی او) ))

16-امین الدوله، میرزاعلی خان ،((خاطرات سیاسی))

17- امینی،علی،(( بیست سال بعد از امیرکبیر متضمن شرح اوضاع ایران و حوادث نیمه اول سلطنت ناصرالدین شاه قاجار در رابطه با مجدالملک و رساله ی او

18- انصاری شیخ جابری، محمدحسن،(( آگهی شهان از کار جهان))

19- انقطاع، ناصر، (( امیرکبیر فرزند خلف ایران))

20- باقری فشخامی، مخمدرضا، (( نگاهی به تحولات اجتماعی در ایران و نقدی بر کتاب جامعه شناسی نخبه کشی))

21- برزآبادی، مجتبی، (( سه مرد تاریخ ساز ایران))

22- پلاک، (( خاطرات سفر ایران))

23- تقی امیرنظام، (( نامه های امیرکبیر به انضمام رساله ی نوا در الامیر))

24- ثقفی، دکترخلیل خان اعلم الدوله، (( مقالات گوناگون))

25- جان اسکانلون، (( همین است حقیقت سیاست))

26- جهانگیرمیرزا،(( تاریخ نو))

27- حقایق نگارخور موجی، میرزا جعفرخان، (( حقایق الاخبار ناصری))

28- حقیقت، عبدالرفیع، (( وزیران ایرانی از بزرگمهر تا امیرکبیر))

29- حکیمی، محمود، (( داستانهایی از زندگانی امیرکبیر))

30- خان ملک ساسانی، احمد، (( سیاستگران دوره ی قاجار))

31- دریاگشت، محمدرسول،(( قائم مقام نامه))

32- دنبلی، عبدالرزاق، (( مآثرسلطانی))

33- دهگان، ابراهیم، (( تاریخ اراک))

34- رضاقلی، علی، (( جامعه شناسی نخبه کشی))

35- رضوی نژاد صومعه سرایی، میرابوطالب، (( چهار سیاستمدار ملی و متقی نام آور ایران))

36- روزنامه ی وقایع اتفاقیه

37- روشنی زعفرانلو، قدرت ال...، (( امیرکبیر و دارالفنون مجموعه خطابه های ایراد شده در کتابخانه ی مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران))

38- سالنامه فرهنگ اراک

39- سیاح، حمید، (( خاطرات حاج سیاح))

40- شمیم، علی اصغر، (( ایران در دوره ی سلطنت قاجار))

41- شیخ المشایخ معزی، حاج شیخ اسماعیل، (( نوا در الامیر))

42- شیخ نوری، محمدامیر، (( فراز و فرود اصلاحات در عصر امیرکبیر ))

43- شیل، (( یاداشت های سفر ایران))

44- صبحی، (( خاطرات صبحی))

45- صفایی، ابراهیم، (( اسناد سیاسی دوره ی قاجاریه))

46- ضیغمی، محمدجواد، (( هزاوه: زادگاه امیرکبیر))

47- طبری، احسان، (( جستارهایی از تاریخ))

48- عظامی، مسعود، (( امیرکبیر در آیینه ی انقلاب))

49- فراهانی، میرزامحمد حسین و ژان داوود، (( جهان نمای جدید))

50- دکتر فوریه فرانسوی طبیب ناصرالدین شاه، (( سه سال در دربار ایران))

51- قائم مقام، میرزا ابوالقاسم، (( منشآت))

52- قائم مقامی، باقر، (( قائم مقام در جهان ادب و سیاست))

53- قزوینی، محمدشفیع، (( کتابچه ی قانون))

54- کاوه جبلی، علیرضا، (( سیاست خارجی امیرکبیر))

55- کرمانی، ناظم الاسلام، (( تاریخ بیداری ایرانیان))

56- کنت دوگوبینو، (( خاطرات مأموریت در ایران))

57- گلبن، میرزا محمد حسین، (( حالت))

58- لاچینی، ابوالقاسم، (( عباس میرزا نایب السلطنه))

59- لسان الملک سپهر، میرزا تقی، (( ناسخ التواریخ))

60- محمود، محمود، (( تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس))

61- محمودمیرزا، (( تاریخ قاجاریه))

62- مخبرالسلطنه ی هدایت، مهدیقلی،(( گزارش قسمت سوم))

63- مظفرالدین شاه، (( سفرنامه ی انگلستان))

64- معیرالممالک، دوستعلی خان، (( یادداشت هایی از زندگانی خصوصی ناصرالدین شاه))

65- مکی، حسین، (( زندگانی میرزاتقی خان امیرکبیر))

66- منشی، فرج ال...، (( وقایع اصفهان))

67- موثقی، احمد،(( نوسازی و اصلاحات در ایران))

68- مورگان شوستر، (( اختناق ایران))، موسوی شوستری

69- میرزا کاشانی، حاجی، (( نقطة الکاف))

70- میرزا یعقوب خان، (( طرح عریضه ی محرمانه به ناصرالدین شاه در اصلاحات مملکتی))

71- ناصرالدین شاه، (( روزنامه ی سفر از تهران الی کربلا))

72- ناصرالدین شاه، (( سفرنامه ی عراق))

73- ناصرالدین شاه، (( سفرنامه ی مازندران))

74- نجمی، ناصر، (( امیرکبیر، ابرمرد جاودانه))

75- نجمی، ناصر، (( چهره ی امیر، کاوشی در تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در دوره ی امیرکبیر))

76- نفیسی، سعید،(( تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران))

77- نوایی، عبدالحسین، (( شرح حال عباس میرزا ملک آرا))

78- نوری وزیرنظام، فضل ال..، (( تذکره ی تاریخی))

79- واتسون، گرنت، (( تاریخ ایران در دوره ی قاجاریه))

80- وقایع نگار شیرازی، میرزااحمد، (( تاریخ قاجاریه))

81- هاشمی رفسنجانی، اکبر، (( امیر کبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار))

82- هدایت، رضاقلی خان، (( تاریخ روضة الصفای ناصری))

83- هدایت، محمود، (( مسافرت به ارمنستان و ایران))

84- هروی، محمدیوسف، (( عین الوقایع(( 

85. Aitichison, C.U.A, collection of treaties…and sanads, Vol-13, Calluta, 1933

86. Berezin, I , Puteshestuiye Po severnoy Persu, kazan, 1852.

87. Binning, R.B.M, A Journal of two years Travel Persia…, 2 vols londen, 1857.

88. Black, ch., The Marquess of Dufferin and Ava, London,1903.

89. Curzon, R., Armenia: A year at Erzeroum, and on the frontiers of Russia, Turkey and Persia , London 1854.

90. Dutemple, E., les Kadjars: vie de Naser-ed-Din shah, Paris ,1879

91. Eastwick, E, B.,Journal of a Diplomats three years Residence in Persia , 2 Vols.London. 1864

92. Ferrier, J.P., Caravan Journeys and Wanderings in Persia, Afganistan, and Baloochistan, Trans, bycapt.W.

93. Kotzebue,M, Narrative of a Journey into Persia…, London, 1819

94. Markham.C.R.,A General shetch of the History of Persia, London,1874

95. Morier,J.,A Journey Through Persia…, London 1812

96. Neligan.A.R.,The Opium Question with special Reference to Persia, London,1927

97. Porter. R., Travels in Georgia, Persia…, 2Vols.London 1821-1822

98. Soheil,Lady Glimpses of Life and Manners in Persia, London 1856

99. Stuart,W., Journal of a Residence in Northern Persia…, London 1835

100. Watson, R.G., A History of Persia from the Beginning of Nineteenth Century to the Year 1858, London 1866.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 15:39  توسط مهسا عرب پور  | 

ادامه بررسی نقش ژئوپلتیک خلیج فارس درامنیت ملی ایران

ژئوپلتیک تنگه هرمز و مزایای امنیتی آن برای ایران   
عمده ترین دلیل اهمیت خلیج فارس برای کشورهای غربی به وجود ذخایر عظیم گازی و نفتی در این منطقه باز می گردد. خلیج فارس دارنده بیش از 60 درصد ذخایر اثبات شده نفت جهان است و 30 درصد تجارت جهانی نفت را در اختیار دارد. در سال 2006 کشورهای خلیج فارس(بحرین، ایران، کویت، قطر، عربستان، امارات متحده عربی) در حدود 28 درصد نفت جهان را تولید کردند.

این درحالی است که این کشورها 55 درصد(728 میلیارد بشکه) از ذخایر نفت خام جهان را در مالکیت خود دارند. میزان صادرات کشورهای حاشیه خلیج فارس در سال 2006 روی هم رفته 2/18 میلیون بشکه در روز بود که از این میزان 17 میلیون بشکه آن ازطریق تنگه هرمز (معادل یک پنجم تقاضای جهانی) و الباقی ازطریق خطوط لوله نفتی ترکیه به
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 0:12  توسط فاطمه شریعت پناهی  | 

بررسی نقش ژئوپلتیک خلیج فارس برامنیت ملی ایران

بيان مسئله  1

اهداف پژوهش   2

فرضیه اصلي  3

متغیرها 3

سوالات   3

روش تحقيق  3

ادبیات موضوع  3

بیان مفاهیم 4

امنیت.. 4

ژئوپلتیک... 5

خلیج فارس.. 5

نظريه ها ورهيافتهاي موجود درزمينه امنيت وخليج فارس.. 6

نظریه مکیندر واسپایکمن. 6

اهمیت وموقعیت ژئوپلتیکی خلیج فارس.. 10

الف-اهمیت ازنظرنفت وگاز. 11

ب –خلیج فارس بازارعمده غرب.. 13

ج-اهمیت فرهنگی ومذهبی. 13

خلیج فارس و امنیت ملی ایران. 16

اهميت خليج فارس بر امنيت ملي ايران. 20

منابع نا امني ايران. 24

منطقه‌اي.. 24

منابع فرا منطقه‌اي.. 27

ژئوپلتیک تنگه هرمز و مزایای امنیتی آن برای ایران. 28

قدرتهای بزرگ وخلیج فارس.. 31

روسیه وخلیج فارس.. 31

آمریکا وتوسعه طلبی درخلیج فارس.. 32

اهداف آمریکا در منطقه. 34

نتیجه گیری وچند پیشنهاد 37

فهرست منابع و ماخذ 40

 عنوان پژوهش: بررسی نقش ژئوپلتیک خلیج فارس درامنیت ملی ایران

بيان مسئله:

موضوع این پژوهش بررسی نقش ژئوپلتیک خلیج فارس برامنیت ملی ایران است وبیشترسعی می شود وضعیت خلیج فارس درارتباط بامسائل ایران مطرح شود وهمچنین بررسی عوامل منطقه ای خلیج فارس است که امنیت ایران مستقیما با آن مربوط است.

خلیج فارس منطقه ای است که امنیت ان برای ایران ارزش حیاتی دارد.خلیج فارس نه تنها جزئی ازمحدوده جغرافیایی ایران محسوب می گرددبلکه مهمترین قسمت فضای ژئواستراتژیک ایران به حساب می آیدوامنیت ایران به تعداد بسیارتعیین کننده ای به امنیت وثبات درخلیج فارس بستگی دارد.وجود ناامنی درمنطقه،حضورقدرتهای خارجی واختلاف باکشورهای حاشیه خلیج فارس مارا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 23:53  توسط فاطمه شریعت پناهی  | 

استراتژی دکتر مصدق در ملی کردن صنعت نفت (3)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 19:16  توسط مهسا کالاشی  | 

ادامه ی استراتژی دکتر مصدق در ملی کردن صنعت نفت (2)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 19:8  توسط مهسا کالاشی  | 

استراتژی دکتر مصدق در ملی کردن صنعت نفت (2)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 19:7  توسط مهسا کالاشی  | 

استراتژی دکتر مصدق در ملی کردن صنعت نفت (1)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 19:1  توسط مهسا کالاشی  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 23:43  توسط محیا ثاقبی  | 

دریای خزر بخش 2

۵.      تئوری

منابع نفت و گاز طبیعی

خزر داراری منابع نفت و گاز طبیعی است. به گزارش سازمان اطلاعات انرژی در سال 2006 میلادی حجم ذخایر تایید شده نفتی در این منطقه برابر با 48 میلیارد بشکه و ذخایر گاز طبیعی تایید شده   برابر با 257 هزار میلیارد فوت مکعب بود .

حجم ذخایر تایید شده نفتی در دریای خزر 4درصد از ذخایر جهان و حجم ذخایر گاز طبیعی این منطقه نیز معادل 4 درصد از کل ذخایر جهان است.

در سالهای گذشته متوسط تولید روزانه نفت از حوزه های نفت خیز دریای خزر برابر با 9/1 میلیون بشکه نفت بوده است که تنها 2 درصد از میزان تولید نفت در جهان است. در میان کشورهای این منطقه قزاقستان و آذربایجان بیشترین سهم استخراج و تولید نفت را دارند.

طبق آمارهای موجود در سال گذشته کشور قزاقستان 67 درصد از کل نفت تولیدی از حوزه های دریای خزر و آذربایجان 22 درصد از کل نفت استخراج شده از این منطقه را به خود اختصاص دادند.

از طرف دیگر کشورهای حوزه دریای خزر سالانه حدود 3هزار میلیارد فوت مکعب گاز طبیعی از حوزه های تایید شده این منطقه استخراج می کنند که 3 درصد از کل تولید گاز طبیعی جهان است.

بزرگترین تولید کننده گاز طبیعی در میان کشورهای اطراف دریای خزرکشور ترکمنستان است. این کشور در سال گذشته 2هزار میلیارد فوت مکعب گاز طبیعی تولید کرد که دو سوم از کل تولید منطقه بود.

بسیاری از تحلیل گران بازارهای نفتی بر این باورند که حجم ذخایر نفتی و گاز طبیعی در دریای خزر بیشتر از سطح کشف شده است. آنها برای تایید نظریه خود به شرکتهای بزرگ نفتی فعال در این منطقه اشاره می کنند و اذعان می دارند شرکتهای بزرگ نفتی بی دلیل سالها وقت و سرمایه خود را صرف اکتشاف یک منطقه نمی کنند.

البته در سالهای اخیر حوزه های نفت و گاز طبیعی جدیدی کشف شده که هنوز به مرحله استخراج اقتصادی نرسیده است.حتی بسیاری از ذخایر شناخته شده و تایید شده در دریای خزر به دلیل هزینه بالای استخراج توسعه نیافته و به بهره برداری نرسیده اند.

پیش بینی می شود با ادامه فعالیتهای اکتشافی ظرفیت نفت این منطقه 184 میلیارد بشکه و ظرفیت گاز آن 293 هزار میلیارد فوت مکعب اضافه شود.در این میان بیشترین سهم از حوزه های گازی در ترکمنستان و بیشترین سهم از حوزه های نفتی در قزاقستان خواهد بود.

در حال حاضر ذخایر تایید شده نفتی در قزاقستان 6/39 میلیارد بشکه است و انتظار می رود حجم این ذخایر 92 میلیارد بشکه اضافه شود.از طرف دیگر حجم ذخایر تایید شده گاز طبیعی در ترکمنستان که معادل 102 هزار میلیارد فوت مکعب است 159 میلیارد فوت مکعب اضافه خواهد شد.

به گزارش سازمان اطلاعات انرژی ذخایر تایید شده نفتی ایران در دریای خزر برابر با 1/0 میلیارد بشکه است که در صورت ادامه فعالیتهای اکتشافی 7 میلیارد بشکه اضافه خواهد شد. این مرکز آماری در مورد ذخایر گاز طبیعی ایران ارایه نداده است.

شیلات

گونه های مختلف ماهی موجود در این منطقه به خصوص ماهیهای خاویاری سبب شده است تا دریای خزر مورد توجه بسیاری از کشورهای جهان قرار گیرد.

سالانه بیشتر از 90 درصد خاویار و ماهیهای خاویاری جهان در دریای خزر تولید می شود و با توجه به ارزش بالای آن یکی از منابع بالای درآمدی برای صادر کنندگان است.همین مساله سبب شد تا حجم تجارت غیر قانونی ماهیهای خاویاری و خاویار در این کشورها ارتقا یابد.

گفته می شود در سالهای آغازین قرن حاضر ارزش تجارت غیر قانونی ماهی های تولید کننده خاویار حدود 5 تا 6 برابر ارزش تجارت قانونی آن بود. همین مساله سبب شده تا شمار ماهی های تولید کننده خاویار در دریای خزر کاهش چشمگیری پیدا کند.

این تجارت غیر قانونی خاویار و ماهیهای خاویاری در شرایطی که این گونه از ماهیها تنها نیمی از عمر خود قئذت باروری دارندو گاهی هر پنج سال یک بار تولید مثل می کنند آسیب زیادی به صنعت تولید ماهی های خاویاری در دریای خزر وارد می کند.

 همین مساله سبب شد تا در ماههای آغازین سال جاری میلادی مجمع بین المللی تجارت گونه های در حال انقراض سازمان ملل صادرا ت خاویار و ماهیهای خاویاری را محدود کرد.

دانشمندان این مرکز پیشنهاد کردند سالانه تنها 100 ماهی استروژن- خاویاری- در کل دریای خزر صید شود و برخی دیگر نیز خواستار ممنوعیت صید این ماهی گرانقیمت شدند و طرح توسعه مزارع پرورش ماهیهای خاویاری را ارایه دادند.

پیش از وضع محدودیت در تولید و صادرات ، قیمت هر پوند خاویار صادراتی ایران معادل 2960 دلار امریکا بود اما پس از اجرای طرح محدودیت صادرات قیمت هر پوند خاویار به بیشتراز 5 هزاردلار رسید.

ارزش بازار قانونی خاویار

به گزارش مجمع بین المللی تجارت سازمان ملل بازار قانونی خاویار در برگیرنده 90هزار کیلو گرم خاویار در هر سال و ارزش بازار قانونی 265 میلیون دلار است.این در حالیست که خاویار عرضه شده در بازار سیاه نیز همین میزان است با این تفاوت که با قیمتی بالاتر مبادله می شود .

در ماههای آغازین نیمه دوم سال جاری قیمت هر پوند ماهی خاویاری به 300 دلار رسید و کشاورزانی که ماهی های بلوگای ماده – یکی از گونه های خاویاری- را صید می کردند برای یک ماهی 50 پوندی بین 10 تا 15 هزار دلار دریافت می کردند.

ارزش صنعت صید ماهی های خاویاری در آذربایجان بیشتر از 80 میلیون دلار در سال است. این در حالیست که کشور در نظر دارد با افزایش صید میزان تولید خود را به روزانه 300 تن ماهی و خاویار برساند.

 

سهمیه صید

درزمان شوروی سابق سهم زیادی از آبها در اختیاراین کشوربود. دراین زمان دولت شوروی قانون مدونی برای صید این دسته از ماهیها وضع کرد ولی بعد از فروپاشی این سرزمین هر یک از کشورها قانون تازه ای تدوین کردند و همین مساله صید را افزایش داد.

دانشمندان بر این باورند که شمار ماهی های خاویاری طی یک قرن اخیر 90 درصد تنزل یافته است ودر صوت ادامه این روند تا 10 سال آینده هیچ ماهی تولید کننده خاویار در دریای خزر باقی نخواهد ماند.

آنها مهمترین مساله را صید غیر قانونی توسط افراد نا آشنا به این گونه گرانقیمت می دانند. زیرا این افراد حتی جنس نر و ماده این ماهی را نیز تشخیص نمی دهند و پس از صید بی درنگ اقدام به باز کردن شکم ماهی می کنند.

در سال 2007 میلادی سهمیه صید ماهی های خاویاری در کشورهای حوزه دریای خزر 1071 تن اعلام شد. از این میزان 450 تن سهم ایران ، 286 تن سهم روسیه ، 182 تن سهم قزاقستان ، 90 تن سهم آذربایجان و 63 تن سهم ترکمنستان است.

ایران اجازه دارد 47 درصد از تولید خود را به بازارهای صادراتی عرضه کند. طبق این قانون کشور روسیه 4/26 درصد ، قزاقستان 5/14 درصد، آذربایجان 3/7 درصد و ترکمنستان 8/4 درصد از تولید خاویار و ماهی خاویاری خود را به بازارهای جهانی عرضه خواهد کرد.(1)

  كنوانسيون 1982 حقوق دريا و رژيم حقوقي درياي خزر[1]

۶.    استراتژی

از نظر استراتژيك، منطقه خزر به يكي از مهمترين قسمتهاي جهان در سالهاي اخير تبديل شده‌است و همين امر باعث شد تا اين منطقه توجه قدرتهاي منطقه‌‌اي و ابرقدرتهاي جهاني را به خود جلب نمايد. منابع نفتي اين منطقه بر اهميت ژئوپولتيك آن افزوده و آن را كانون توجه فعاليت‌هاي برتر ديپلماتيك و اقتصادي قرار داده‌اند.

با همكاري فعال و مشاركت كشورهاي ساحلي درياي خزر، اين دريا در آينده نزديك به نحو چشمگيري به مثابه صادر كننده عمده نفت خام به بازارهاي انرژي جهاني ظاهر خواهد شد. اين امر خود وابسته به تعيين رژيم حقوقي درياي نام‌برده مي‌باشد. زيرا "اختلاف در مورد رژيم حقوقي درياي خزر عامل پيچيده‌اي در توسعه و گسترش منابع اين دريا بوده‌است"[2]و در نتيجه منابع آن به خوبي و به طور منطقي مورد بهره‌برداري قرار نمي‌گيرند.

كارشناسان بخش انرژي ايالات متحد امريكا تخمين مي‌زنند كه ذخاير نفتي درياي خزر شامل دويست بيليون بشكه (يعني حدود 16% ذخاير جهاني) مي‌باشد.[3] قريب به 80% ماهي اوزن بورن (ماهي خاويار) دنيا در درياي خزر قرار دارد. نفت را مي‌توان در ديگر قسمتهاي جهان به دست آورد، حال آنكه خاويار تنها در درياي خزر يافت مي‌شود.[4]وضعيت حقوقي درياي خزر و رژيم حقوقي آن با چهار مشكل عمده روبه رو است:

الف) فقدان يك موافقت‌نامه همه جانبه (كلي) در مورد بهره‌برداري از منابع درياي خزر؛

ب) مشكلات ناشي از دريانوردي و كشتيراني آزاد؛

پ) مشكلات مربوط به محيط زيست درياي خزر؛ و

ت) مسايل مربوط به ماهيگيري (شيلات) و حفاظت از منابع بيولوژي درياي خزر.

در حال حاضر معاهدات 1921 و 1940- منعقده بين ايران و اتحاد جماهير شوروي- حاكم بر وضعيت حقوقي درياي خزر هستند. اين معاهدات هنوز به طور رسمي از درجه اعتبار ساقط نشده اند؛ زيرا هيچ‌گونه سندي جديد در مورد ارايه مبنايي براي رژيم حقوقي اين دريا تنظيم نشده است. تجزيه اتحاد جماهير شوروي و افزايش تعداد اعضاي دولتهاي ساحلي درياي خزر هيچ گونه تغييري در وضعيت حقوقي اين دريا ايجاد نكرده است و تنها سبب بروز پاره‌اي ادعاهاي يكجانبه از سوي دول ساحلي شده‌است. "فدراسيون روسيه از ديد جهاني و بين‌المللي وارث تعهدات و الزامات اتحاد جماهير شوروي سابق مي‌باشد".[5] برا ساس مقررات و قواعد حقوق بين‌الملل تغيير در تعداد طرفين يك معاهده هيچگونه تاثيري بر وضعيت حقوقي آن ندارد؛ يعني وضعيت حقوقي درياي خزر همانگونه كه بر اساس معاهدات 1921 و 1940 بوده، ادامه مي‌يابد مگر اينكه معاهده جديدي در خصوص تغيير اين رژيم حقوقي منعقد شود[6] كه در اين صورت معاهده جديد حاكم خواهد بود (البته در مورد آن قسمتهايي از معاهده سابق كه نسخ شده‌باشد). بنابراين وضعيت حقوقي درياي خزر همچنان تابع معاهدات 1921 و 1940- منعقده بين ايران و شوروي- مي‌باشد. اين موضوع را نه تنها حقوق بين‌الملل، بلكه بيانيه آلماتي (21 دسامبر 1991) نيز تاييد مي‌كند.[7] در نتيجه هر گونه اقدام يكجانبه در مورد تعيين سهم، تقسيمات منطقه‌اي، ترتيبات راجع به بهره‌داري دور از ساحل و اجازه دادن به كشورهاي غير همجوار براي انجام فعاليتهاي مشابه رژيم حقوقي درياي خزر را نقض مي‌كند.

در خصوص رژيم حقوقي درياي خزر برخي از دول ساحلي اين دريا و پاره‌اي از نويسندگان به كنوانسيون ملل متحد در مورد حقوق دريا(1982) استناد كرده اند و خواهان تعيين رژيم حقوقي اين دريا بر اساس كنوانسيون نامبرده هستند. در اين نوشتار به بررسي اين سوال پرداختيم كه آيا مي‌‌توان براي تعيين رژيم حقوقي درياي خزر به كنوانسيون 1982 استناد كرد يا نه؟

1. ماهيت كنوانسيون 1982

حقوق دريا(Law of Sea) از قسمت هاي مهم حقوق بين‌الملل است. كنوانسيون 1982 سند جامع واحدي است در مورد حقوق دريا كه موافقت‌نامه ژوئيه 1994 آن را كامل كرده است. مسايل مهمي چون حدود مناطق دريايي، كشتيراني، منابع درياها و محيط‌زيست اكنون به طور تقريبي حل شده اند. تقريبا مسايلي كه امروزه در ارتباط با امور دريايي بروز مي‌نمايد- به طور مستقيم يا غير مستقيم- تحت تاثير مطالب اين كنوانسيون مي‌باشد. كنوانسيون نام‌برده به منزله تدوين، تحكيم، توسعه مترقيانه و تجديد نظر يا اصلاح آگاهانه حقوق درياهاست. اين كنوانسيون را مي‌توان- با توجه به جامعيت و فراگيري آن- "قانون اساسي دريا" ناميد و همانند يك چتر تمام امور و مسايل دريايي را به زير سايه خويش درآورده است.

كنوانسيون 1982 حقوق دريا، آنچنان كه از اسمش بر مي‌آيد به دريا (Sea) مي‌باشد. "يكي از ويژگي‌هاي مناطقي كه حقوق دريا در مورد آنها اعمال مي‌شود اين است كه مناطق مزبور به اقيانوسهاي جهاني مرتبط هستند"[8] و به آبهاي آزاد دنيا راه دارند. (در بحث بعدي پيرامون دريا و درياچه در اين خصوص بيشتر توضيح داده خواهد شد).

2. درياي خزر در اصطلاح حقوقي: دريا (Sea)يا درياچه(Lake

درياي خزر از كانالهاي ايجاد شده از طريق رودخانه‌هاي ولگا، دنپر و دن به درياهاي سياه و سفيد و درياچه‌‌هاي بالتيك متصل است. اگر چه از نظر تاريخي خزر را دريا (Sea) مي‌نامند؛ لكن اكثر زمين‌شناسان آن را درياچه(Lake)مي‌دانند.[9] اما چه فرقي مي‌كند؟ دريا يا درياچه؟ آيا از نظر حقوقي فرقي دارد؟ در اين مبحث به بررسي دريا يا درياچه بودن درياي خزر مي‌پردازيم و آثار مترتب بر هر يك از اين دو را در حقوق بين‌الملل بررسي مي‌كنيم.

يكي از ويژگيهاي دريا اين است كه اين مناطق با اقيانوسهاي جهان و درياهاي آزاد مرتبط هستند و براي رسيدن به ا ين مناطق ضرورتي ندارد كه از آبهاي داخلي يك دولت عبور كرد. حال آنكه درياچه مجموعه‌اي است از آبهايي كه به درياي آزاد راه ندارد. درياي خزر ويژگي دريابودن را ندارد، اگر چه تنها از طريق كانالها و راههاي آبي در قلمرو فدراسيون روسيه قابل دسترسي است. در اين معنا وضعيت درياي خزر شبيه وضعيت درياچه‌ها مي‌باشد.[10]بنابراين درياي  خزر در  گروه درياچه‌ها (Lakes) جاي دارد، نه در گروه درياها(Seas).

اگر درياي خزر را در گروه درياهها بدانيم، آنگاه مقررات كنوانسيون ملل متحد در مورد حقوق دريا(1982) در خصوص اين دريا قابل اعمال خواهد بود. براساس مقررات ذيصلاح اين كنوانسيون- در مورد ما نحن فيه- هر دولت ساحلي از يك درياي  سرزميني (كه متجاوز از 12 مايل نباشد)، يك منطقه انحصاري و اقتصادي(كه متجاوز از 200 مايل نباشد) و يك فلات قاره برخوردار خواهد بود. با وجود اين، بايد در نظر داشت كه حداكثر عرض درياي خزر متجاوز از 200 مايل نيست؛ ماده 15 كنوانسيون مقرر مي‌دارد كه درياي سرزميني دولتهاي داراي سواحل مجاور يا مقابل نبايد متجاوز از "ماوراي خط منحني باشد كه هر نقطه از آن از نزديكترين نقاط به خطوط مبدايي كه از آنها عرض درياي سرزميني هر يك از دولتها اندازه گرفته مي‌شود، يكسان باشد".

درياي خزر- علاوه بر اينكه به آبهاي آزاد جهان مرتبط نيست- از اين جهت كه به طور انحصاري متعلق به دول ساحلي  است و هيچگونه حق دسترسي براي ديگر دولتها وجود ندارد، دريا محسوب نمي‌شود و در نتيجه حقوق دريا در مورد آن قابل اعمال نيست.[11]بنابراين از نظر ترمينولوژي حقوقي درياي خزر درياچه(Lake) قلمداد مي‌شود و هيچگونه مبنايي براي ايجاد مناطق دريايي در آن وجود ندارد. بنابراين نمي‌توان به منظور تعيين مناطق دريايي (از قبيل: منطقه انحصاري اقتصادي، فلات قاره و ...) در درياي خزر به مقررات كنوانسيون 1982 حقوق دريا استناد كرد.

افزون بر آن ماده 123 كنوانسيون 1982 حقوق دريا در مورد اينكه درياچه‌هايي از قبيل درياي خزر از دايره شمول اين كنوانسون خارج هستند، صراحت دارد. هنگام مذاكره در مورد اين ماده، هم ايران و هم شوروي از روي عمد تلاش كردند تا اين استثنا را وارد و درياچه خزر را از تحت قلمرو كنوانسيون نامبرده خارج نمايند. در آن زمان سياست ايران و اتحاد جماهير شوروي بر اين بود تا اين مجموعه آب را به عنوان درياچه براي هر دو كشور نگه‌دارند. بنابراين، كنوانسيون حقوق دريا به طور قطع در مورد درياي  خزر قابل اعمال نيست. با وجود اين به نظر مي‌رسد كه اصل همكاري- كه در ماده 123 مقرر شده- يك اصل حقوقي عرفي است كه تمام دولتهاي ساحلي را متعهد و ملتزم مي‌سازد تا بر مبناي روحيه همكاري و اجماع عمل كنند. تصميمات يكجانبه برخي از دولتهاي ساحلي اين دريا از نظر حقوقي قابل توجيه نيست.

به نظر مي‌رسد كه اقدامات يكجانبه آذربايجان مبتني بر كنوانسيون 1958 (فلات قاره) و كنوانسيون 1682(حقوق دريا) باشد. لكن اين موضع برداشت صحيحي از اين اسناد نيست، زيرا كه اسناد مزبور به درياهاي آزاد مربوط مي‌شوند كه به يك اقيانوس يا يك درياي ديگر مرتبط هستند. لذا اين اسناد در مورد درياي خزر اعمال نمي‌شوند؛ چرا كه اين دريا مجموعه‌اي از آبهاي بسته است.[12]

اما اگر درياي خزر را درياچه (Lake) بدانيم، در صورت فقدان يك كنوانسيون بين‌المللي در اين باره، عرفهاي بين‌المللي- به عنوان رويه عمومي كه به مثابه قانون پذير شده‌اند- منبع اصلي و اوليه ايجاد رژيم حقوقي درياي خزر خواهند بود. رويه تحديد حدود درياچه‌‌هاي بين دول ساحلي به طور قطع نشان مي‌دهد كه اين درياچه‌ها به گونه‌اي تقسيم مي‌شوند كه هر دولت ساحلي از حاكميت انحصاري بر منابع بيولوژيكي و طبيعي، آبهاي سطحي و كشتيراني در مناطق ملي... برخوردار است. براي نمونه اين اصول به طور عمومي در تقسيم درياچه‌هاي بزرگ بين ايالات متحد و كانادا، درياچه چاد بين كامرون، چاد، نيجر و نيجريه، درياچه مالاوي بين مالاوي، موزامبيك و تانزانيا، درياچه ژنو بين سوييس و فرانسه اعمال شدند.

3. نتيجه گيري

به هر حال با توجه به آنچه كه گفته شد چنين بر مي‌آيد كه ادعاي پاره‌اي از دولتهاي ساحلي و برخي از نويسندگان مبني بر تعيين رژيم حقوقي درياي خز ر بر اساس كنوانسيون 1982 حقوق دريا فاقد وجاهت حقوقي و قانوني مي‌باشد.

بايد پذيرفت كه همكاري تنگاتنگ تمام دول ساحلي درياي خزر ضروري و لازم است(براي نمونه در مورد منابع هيدروكربن، شيلات و مسايل زيست محيطي). نياز به چنين همكاري هرگز به منزله انتفاي حاكميت يا صلاحيت دولت ساحلي بر مناطقي نيست كه دولت ساحلي بر طبق مقررات حقوق بين‌الملل حاكميت و صلاحيت خود را بر آنها اعمال مي‌نمايد. ضرورت اين همكاري مورد پذيرش تمام دول ساحلي درياي خزر قرار گرفته‌است با وجود اين عدم توافق در مورد رژيم حقوقي درياي خزر به مانع عمده‌اي براي توسعه اين همكاري تبديل شده‌است.

شايد بتوان با انعقاد معاهده‌اي- پنج جانبه و متناسب با نيازهاي امروز- سرنوشت رژيم حقوقي درياي خزر را تعيين كرد و تا آن زمان مي‌توان بر اساس سيستم "بهره برداري مشترك" عمل كرد؛ به اين صورت كه كارگزاراني متشكل از اتباع تمام دول ساحلي به بهره‌داري از منابع اين دريا بپردازند و درآمد حاصله را بين خود( بر اساس كار، سرمايه و نيروي انساني و ...) تقسيم نمايند.

      http://www.hoghoogh.com/

نفت دریای خزر و بازار جهانی

ذخیره های نفتی که تاکنون در دریای خزر به ثبت رسیده است، بیش از 50 میلیارد بشکه است و در مقایسه با دریای شمال که 19 میلیارد بشکه نفت در خود جای داده است و ایالات متحده آمریکا که 30 میلیارد بشکه داراست، قابل توجه است. در طول دهه 90 رسانه ها از ذخایر این منطقه 200 میلیارد بشکه برآورد می کردند که این امر باعث به وجود آمدن این تصور شد که این منطقه رقیب خلیج فارس است.

از سوی دیگر گاز ذخیره دریای خزر حدود 250 تریلیون متر مکعب برآورد می شود که با گاز موجود در آمریکای شمالی که 300 تریلیون
متر مکعب تخمین زده می شود، قابل مقایسه است.
مشکلات حمل و نقل
دریای خزر در دوران اتحاد جماهیر شوروی تنها بین دو کشور تقسیم می شد و این تقسیم طبق معاهده 1940 است که به هر کدام حق انحصاری ماهیگیری را تا 10 مایلی دریا به هر یک از دو کشور می داد اما پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در دسامبر 1991، وضعیت در دریای خزر به پنج کشور افزایش یافت که ایران،آذربایجان، قزاقستان، ترکمنستان و روسیه هستند. جمهوری های استقلال یافته با توجه به فقر مالی و فنی از شرکت های بین المللی دعوت کردند در استخراج این ذخایر نفتی و گاز به کمک آنها بیایند.
با توجه به اینکه در این کشورها نفت و گاز نسبت به نیازهای آنها فزونی دارد، این مازاد برای صادرات در نظر گرفته می شود به این دلیل خطوط لوله نفت در این منطقه از اهمیت فراوانی برخوردار شد چرا که به دلیل دوران حاکمیت شوروی این دولت ها قدرت انتقال لازم این انرژی را نداشتند. بهره گیری از خطوط لوله نفت روسیه نیز به این دلیل که این کشور در حال گذر است با مشکلات خاصی روبه رو است.
اولویت مساله حمل و نقل مواد نفتی برای هر یک از طرف های موجود متفاوت است در حالی که سرمایه گذاران در امر حفاری و تولید مساله انتقال آن را درجه دوم اهمیت قرار می دهند هر چند مساله حمل جایگاه نخست را دارد. نسبت به خطوط لوله نفت و گاز این واقعیت وجود دارد که کشورهایی که این خطوط از آنها می گذرد از نظر ژئوپولتیکی بین آنها رابطه ای از نظر سیاسی برقرار می کند.از طرف دیگر برای کشیدن خطوط لوله نفت باید از توجیه اقتصادی برخوردار باشد و بتواند درآمد لازم را با توجه به مسائل امنیتی که در منطقه وجود دارد دربرداشته باشد.
کانون های بحران منطقه قاراباغ بین جمهوری آذربایجان و ارمنستان، ناآرامی های چچن و روابط بی ثبات بین گرجستان و روسیه از یک طرف و گرجستان و جمهوری آذربایجان از طرف دیگر است و مساله دیگری که خود را به این منطقه تحمیل می کند رقابت فشرده جهانی
بر سر این منطقه است که بازیگران عرصه بین الملل هستند و مهم ترین آنها آمریکا، ترکیه و ایران است.
در نوامبر سال 2001 برای حل مشکل انتقال نفت دریای خزر خط لوله 1510 کیلومتری که هزینه ای معادل 6/2 میلیارد دلار داشت افتتاح شد که حوزه نفت قزاقستان را به بندر نوروسیک روسیه در دریای سیاه متصل می کرد.از این خط لوله روزانه 560 هزار بشکه عبور می کند که
90 هزار بشکه آن از آن روسیه است.اختلاف بین روسیه و شرکت های سرمایه گذار برای افزایش ظرفیت عبور نفت به 34/1 میلیون بشکه به دلیل درخواست روسیه برای رفع اشکالات اساسی با تاخیر مواجه شد ولی به هر حال با توافق طرفین قرار است این ظرفیت تا سال 2009 ایجاد شود.این توسعه با ایجاد 10 دستگاه افزایش فشار و افزایش مخازن ذخیره نفت به میزان 7/3 میلیون بشکه تحقق خواهد یافت.
تعداد دیگری از شرکت های نفتی به سردمداری بی پی خط لوله باکو در آذربایجان و بندر جیهان ترکیه در دریای مدیترانه که از تفلیس و کوه های قفقاز که ارتفاع 2880 متری دارد را ایجاد کردند. این خط لوله که 1760 کیلومتر است، هزینه ای بالغ بر 6/3 میلیارد دلار دارد که 445 کیلومتر آن در جمهوری آذربایجان، 245 کیلومتر در گرجستان و 1070 کیلومتر آن در ترکیه قرار دارد.
در 25 ماه مه 2005 این خط لوله با حضور روسای جمهور آذربایجان، گرجستان و ترکیه و به منظور عبور
10 میلیون بشکه نفت آذربایجان افتتاح شد و پیش بینی شده صادرات آن در سال 2005 با 150 هزار بشکه آغاز و در سال 2010 به یک میلیون بشکه افزایش یابد.این خط لوله با نارضایتی روسیه و با اصرار آمریکا که مایل نبود مسیر آن از روسیه یا ایران باشد، کشیده شد. شرکت هایی که دارای امتیاز خط لوله نفت هستند در قبال گذشتن هر بشکه نفت 30/3 دلار دریافت می دارند. با اینکه نفتی که به این خط لوله پمپ می شود متفاوت است اما بر اساس نظامی که برای آن تعیین شده به طالبان آن تحویل داده می شود.
همچنین با مشارکت چین خط لوله ای با ظرفیت انتقال 400 هزار بشکه و با هزینه سه میلیارد دلار برای انتقال بخشی از نفت قزاقستان به مجتمع پتروشیمی دوشانری چین در سال 2005 طراحی و به اجرا درآمد. چین و قزاقستان همچنین در نظر دارند خط لوله ای را به طول 3000 کیلومتر برای انتقال گاز به چین بسازند. این خط لوله جایگزین خطی می شود که شرکت گازپروم آن را در اختیار دارد و اجازه نداد گاز جمهوری های مستقل از طریق آن صادر شود.
این شرکت روسی سالانه هفت میلیارد متر مکعب گاز از قزاقستان برای مصرف داخلی خود خریداری می کند که پس از پرداخت هزینه های حمل و نقل و مالیات مبلغ ناچیزی برایش باقی می ماند.
ذخیره گاز قزاقستان حدود 1000 تریلیون کوبیک مکعب است که این کشور قصد دارد تا سال 2008 تولید خود را به
BCM80 افزایش دهد.همچنین سه کشور بلغارستان، مقدونیه و آلبانی توسط شرکت مشترکی که تاسیس کرده اند به دنبال ایجاد خط لوله 900 کیلومتری به ارزش 2/1 میلیارد دلار هستند تا 750 هزار بشکه نفت دریای خزر را از بندر بورگاس تا بندر ولور منتقل کند.
با توجه به تمامی برآوردهای
به عمل آمده این نتیجه به دست می آید که صادرات نفت گاز دریای خزر از پنج میلیون بشکه در روز در آینده نزدیک تجاوز نخواهد کرد و این معادل میزانی است که اکنون در حوزه دریای نفت شمال تولید می شود که 2/7 میلیون بشکه در روز است و پیش بینی می شود در سال 2025 به 5/4 میلیون بشکه کاهش یابد. تخمین های موسسه های مطالعات از این قرار است که تا سال 2025 تقاضای جهانی نفت 40 میلیون بشکه افزایش خواهد یافت و به 125 میلیون بشکه در روز خواهد رسید.
این به آن معناست که تولید نفت این حوزه آن چنانکه پیشتر در مورد آن سخن گفته می شد، نیست و تنها می تواند اندکی فشار بر تقاضای نفت از حوزه خلیج فارس را کاهش دهد.

ایران بهره برداری از نخستین سکوی حفاری فراساحلی را در دریای خزر برای افزایش سهم خود از ذخایر این دریا آغاز کرد تا در کنار دیگر همسایگان واقع در شمال این دریاچه، یعنی آذربایجان، روسیه، قزاقستان و ترکمنستان به برداشت از ذخایر هیدروکربوری خزر اهتمام ورزد.

ماجرای تولید و برداشت نفت از دریاچه خزر از 110 سال پیش و از چاه های غنی باکو شکل گرفت اما برداشت جدی از منابع عمده نفت و گاز این دریاچه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق، رنگ و لعاب جدی تری به خود گرفت. به عبارت دیگر بلافاصله پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تجزیه آن به کشورهای مستقل، تغییرات ساختاری در ژئوپلیتیک دریای خزر پیش آمد و از آن ایام به بعد همسایگان شمالی آن به واسطه تشکیل از کنسرسیوم های مختلف تحت حمایت کشورهای غربی و با هدف مشارکت در میزان تولید برداشت از ذخایر هیدروکربوری این دریاچه را کلید زده اند. میزان تولید نفت کشورهای آذربایجان، قزاقستان و ترکمنستان از دریای خزر معادل 3/2 میلیون بشکه در روز و تولید گاز طبیعی این سه کشور از دریاچه خزر به 8/104 میلیارد مترمکعب در سال رسیده است.

بر کسی پوشیده نیست که دریای خزر به عنوان بزرگ ترین دریاچه جهان، یکی از استراتژیک ترین بسترهای آبی ای است که علاوه بر دارا بودن ذخایر قابل توجه شیلات و امکان بالای ترانزیت کالا وجود منابع غنی ذخایر هیدروژن، این دریاچه را مورد توجه بسیاری از کشورها قرار داده است؛ طبق پیش بینی های انجام شده، 5/3 درصد عرضه جهانی نفت و 7 درصد عرضه جهانی گاز در سال 2020 به برداشت از ذخایر انرژی این دریاچه اختصاص خواهد یافت.

به نظر می رسد، میزان نفت قابل برداشت از بستر دریاچه خزر دست کم 80 میلیارد بشکه باشد، بنابراین پیش بینی می شود که تا سال 2010 کشورهای حوزه دریای خزر روزانه 4/2 تا 9/5 میلیون بشکه نفت تولید کنند. اکنون به خوبی هویداست که دریای خزر پس از خاورمیانه و روسیه، سومین ذخایر بزرگ نفت و گاز را در خود جای داده، هر چند عواملی چون توسعه نیافتن مطلوب میادین نفت و گاز این حوزه و اختلاف نظر بر سر مسیرهای صادرات نفت خزر همچنان مانع از آن شده که این منطقه نقش اساسی خود را در بازار بین الملل انرژی ایفا کند.

در حال حاضر بر روسیه و جمهوری اسلامی ایران که از حیث انرژی دارای منابع قابل توجهی هستند از میان کشورهای تازه استقلال یافته آسیای مرکزی، آذربایجان، قزاقستان، ترکمنستان و ازبکستان دارای ذخایر ثبت شده 7/14 میلیارد بشکه نفت و 273 تریلیون فوت مکعب گاز هستند. صرف نظر از اینکه دلیل حضور نیافتن ایران در برداشت از ذخایر عظیم قسمت جنوبی و عمیق دریای خزر در مجاورت کشور، فقدان امکانات تخصصی از جمله سکوهای حفاری برای برداشت از این ذخایر بوده اما اکنون ایران با تکیه بر توان مهندسان داخلی، سکوی نیمه شناور خود را در فاصله 155 مایلی ساحل ایران مستقر کرد تا برداشت رسمی خود را از این دریاچه آغاز کند.

با وجود آنکه کشورهای همسایه شمالی خزر از چند سال پیش برداشت از ذخایر نفت و گاز این دریاچه را در نقاط کم عمق آغاز کرده اند اما به نظر می رسد بخش اعظم ذخایر نفت و گاز این دریاچه در قسمت جنوبی خزر انباشته شده و این نظریه را قوت بخشیده که با وجود تاخیر چند ساله ایران در برداشت اما نفت و گاز بیشتری نصیب کشور خواهد شد.

به واقع با وجود آنکه ایران یکصد سال است برداشت ذخایر جنوبی خود را کلید زده، اما حضور کنونی آن در دریای خزر و برداشت از نفت و گاز آن بدون اتکا به کشورهای دیگر، حال و هوای صنعت نفت در آستانه خودکفایی کشور را دگرگون خواهد کرد.(13)                                                                                                

اجلاس شانزدهم

گروههاي كاري 5 كشور ساحلي خزر هر بار در يكي از پايتخت هاي كشورهاي ساحلي خزر جلسه برگزار مي كنند. در اين نشستها كه نمايندگان اين 5 كشور در امور خزر و در سطح معاون وزير خارجه يا نماينده عالي رييس جمهور شركت مي كنند متن موافقتنامه هاي مختلف خزر مورد بررسي قرار مي گيرد يكي از مهمترين نتايج اين نشستها تصويب اولين كنوانسيون 5 جانبه خزر در تهران در آبان ماه 1382 بود  يعني كنوانسيون محيط زيست درياي خزر.

مهمترين دستور كار ديگر اين اجلاس بررسي وتصويب پيش نويس كنوانسيون رژيم حقوقي درياي خزر است كه شامل 23 ماده‎‎ مي باشد و تاا كنون‎‎ 8 ماده‎‎ آن به طور كامل وبـخشـي از 8 ماده‎‎ ديگر هماهنگ شده است

بيشترين‎‎ پيشرفت در تـدويـن رژيـم حقـوقـي درياي‎‎ خزر درزمينه محيط زيست, ماهيگيري و كشتيراني و نحوه فعاليت‎‎ دردرياي خزر اسـت و اختلافاتي دربـاره‎‎ نحـوه حضـور نظامي , تعيين حدود دريا باساحل و بستـر دريا و نظم و ترتيب ترانزيـت كـشتـي هـاي كشورهاي‎‎ ساحلي خزر كه‎‎‎ به آب هاي آزاد راه ندارند و انتقال خط لوله از كف دريا وجود دارد

در نشست عشق آبـاد, ايـران , روسيـه و تركمنستان‎‎ در سطح نمايندگـان ويـژه رئيـس جمهور و قزاقستان‎‎ و جمهوي آذربـايجـان در سطح معـاونـان وزراي امـورخـارجـه‎‎ همـراه كارشناسان شركت كرده بودند .

صفري‎‎ نماينده‎‎ ويژه رئيـس جـمهـوري اسلامي ايران‎‎ در امـور درياي خزر در اين نشست شـركـت كرده بود

اجلاس شانزدهم طي روزهاي جمعه و شنبه (نهم و دهم بهمن ) برگزار شد ومطبوعات تركمنستان گزارش دادند شانزدهمين گروه كاري‎‎ درياي خزر پس از دوروز بحث وتبادل نظر درحالي كه 70 درصد كنوانسيون رژيم حقوقي درياي خزر بـا هماهنگي‎‎ 5 كشور ساحلي براي تدوين آمـاده شده است‎‎, پايان يافت اين در حالي است كه خبرگزاري روسي ايتارتاس  در خبري جانبدارانه گزارش داد:  نشستي كه روز شنبه در عشق‌آباد براي تسهيل امر تقسيم درياي غني از انرژي خزر برگزار شد، بدون آن كه نشانه‌اي از پيشرفتي عمده را ارايه دهد، پايان يافت

نشست هفدهم در تهران برگزار خواهد شد و تاريخ آن بعد از موافقت همه طرفين اعلام  مي شود

در واقع دستور كار نشست عشق اباد ادامه بررسي كنوانسيون رژيم حقوقي خزر بود كه بندهايي از ان بررسي و تصويب شد و هيچ كس انتظار ندارد كه كل كنوانسيون در چنين نشستهايي و حتي در نشستهاي سران تصويب شود(14)

سه‌شنبه، 13 بهمن، 1383
 
شانزدهمين نشست گروه كارى كشورهاى ساحلى درياى خزر در حالى در عشق آباد مركز جمهورى تركمنستان پايان يافت كه دو جمهورى آذربايجان و تركمنستان پس از نزديك به هشت سال قطع روابط عادى ديپلماتيك، از چندى پيش مذاكرات جدى را براى حل و فصل اختلاف هاى خود آغاز كرده بودند.
مالكيت بر ميدان نفت و گازى كه آذربايجان آن را كپز مى نامد و تركمنستان از آن به نام سردار ياد مى كند سال ۱۹۹۷ روابط دو جمهورى را بحرانى كرد. به دنبال آن جمهورى تركمنستان سفير خود را از باكو فراخواند. اين روابط تا چندى پيش همچنان سرد بود. سرانجام باكو و عشق آباد تصميم به گفت وگوهاى مستقيم گرفتند بنابراين هيات هاى كارشناسى دو جمهورى نشست هاى مختلف را در مركز دو جمهورى تشكيل دادند كه در آخرين دور اين نشست ها كه در عشق آباد برگزار شد دو طرف هرگز نتوانستند به توافق يا توافق هايى برسند.
كمتر از ده روز پس از شكست گفت وگوها، عشق آباد اعلام كرد كه درصدد بهره بردارى از منابع نفتى و گازى منطقه «سردار» است. اين امر اعتراض شديد باكو را در پى داشت با اين وجود روجر هينس نماينده شركت كانادايى «بوريد هيل انرژى» از توافق ميان اين شركت با صفر مراد نيازاف رهبر هميشگى تركمنستان خبر داد. آنچه بيشتر حساسيت آذرى ها را برانگيخت گفت وگوى هينس با شبكه تلويزيونى آلتين عصر تركمنستان بود. او در اين مصاحبه خبرى ميدان نفت و گاز سردار را متعلق به تركمن ها دانست و بر جدى بودن كار شركت بوريد هيل انرژى اصرار ورزيد.از ديگر سو آنچه اين روزها اشتهاى تركمن ها را براى حل وفصل اختلاف ها ميان پنج كشور ساحلى خزر و تدوين رژيم حقوقى مناسب براى اين دريا زياد كرده است كشفيات نفت و گاز تازه در بلوك يك در آب هاى ساحلى اين جمهورى است.
بيانيه اخير شركت «پتروناس چاريگالى» مالزى حكايت از آن دارد كه در يك شبانه روز در ميدان موسوم به «مختومقلى» بيش از ۷۹۱ تن نفت و ۵۳۹ هزار مترمكعب گاز كشف شده است. گفته مى شود در بلوك يك كه علاوه بر ميدان مختومقلى، شامل دو ميدان ديگر «عوض» و «ديار بكر» نيز مى شود بيش از ۱۱ ميليارد تن نفت و ۵/۵ ميليارد مترمكعب گاز وجود دارد. كشفيات اخير همراه با حدس و گمان هايى كه برخى شركت ها و كارشناسان در خصوص ذخاير نفت و گاز تركمنستان مى زنند موجب وسوسه رهبران تركمنستان شده است. اين جمهورى كه از ديپلماسى خشك برخوردار است به حدى نرمش نشان داد كه با باكو بر سر ميز مذاكره نشست.اما روز جمعه در حالى نشست گروه كارى ايران، روسيه، قزاقستان، آذربايجان و تركمنستان در عشق آباد تشكيل شد كه «خوشگلدى بابايف» براساس عرف و رسم اين گونه مراسم كه نماينده كشور ميزبان را موظف مى كند تا پيش از آغاز چانه زنى ها سخنانى را براى نمايندگان و ديگر اعضاى شركت كننده ايراد كند ضمن خوشامدگويى به حاضران از نزديكى مواضع كشورها به يكديگر سخن به ميان آ ورد. جمله هاى كليشه اى نماينده ويژه تركمنستان خيلى زود رنگ واقعيت به خود گرفت و او مجبور به اعتراف حقايق نتايج مذاكرات در طول يك دهه گذشته شد. بابايف با بيان اينكه تا به حال ۷۰ درصد اختلاف ها حل وفصل شده نسبت به برطرف شدن ۳۰ درصد بعدى اختلاف ها ابراز خوش بينى كرد.نظامى يا غيرنظامى باقى ماندن خزر و چگونگى عبور لوله هاى نفت و گاز از زيرآب مهمتر از همه نحوه تقسيم در بستر تنها بخشى از ۳۰ درصد مسائل لاينحل خزر است از اين رو و با همه اين پيچيدگى ها و مسائل بغرنج كيست باور كند كه كشورهاى ساحلى به اين سادگى و در آينده نزديك به توافق هايى براى تدوين رژيم حقوقى اين پهنه آبى برسند.
دكتر مهدى صفرى نماينده ويژه ايران مى گويد نگاه ايران به خزر ابتدا امنيتى بعد سياسى و سپس اقتصادى است. اين در حالى است كه چهار كشور ساحلى ديگر به درياى خزر به ديده اقتصادى مى نگرند. سستى در بهره بردارى از ذخاير نفتى و گازى خزر به حدى است كه اداره اطلاعات انرژى ايالات متحده آمريكا در گزارشى كه چندى پيش از روند توسعه ميدان هاى نفتى خزر ارائه كرد ايران را بازنده اصلى بازى هاى خزر ناميد. با اين وجود برخى منابع وابسته به وزارت نفت از بهره بردارى ذخاير اين دريا در آينده نزديك و توافق با برخى شركت هاى خارجى خبر مى دهند. امرى كه بسيار پيشتر از اينها بايد صورت عملى به خود مى گرفت چرا كه در آن زمان ديپلمات هاى كشورمان در چانه زنى هاى ديپلماتيك در موقعيت بهترى قرار مى گرفتند. از سوى ديگر به دليل سياست هاى سه جمهورى قزاقستان، آذربايجان و تركمنستان و اصرار اين سه جمهورى بر غيرنظامى شدن درياى خزر نمايندگان كشورمان بايد از اولويت دادن به سياست امنيتى و سياسى خزر دست بردارند و ضمن قرار گرفتن در گروه اين سه كشور دولت روسيه را به خواسته هاى ديگر كشورهاى ساحلى مبنى بر غيرنظامى شدن درياى خزر تحت فشار قرار دهند. افزون بر اين تهران بايد به درياى خزر نگاه اقتصادى داشته باشد و اولويت را بر بعد اقتصادى در اين دريا قرار دهد. با در نظر گرفتن اين واقعيت كه ۱۴ سال پس از فروپاشى شوروى و در شانزده دور گفت وگوها و نشست هاى پنج جانبه تنها ۶۷ درصد آن هم در زمينه ماهيگيرى، هواشناسى، محيط زيست و غيره توافق حاصل شده است بعيد به نظر مى آيد كه توافق هاى همه جانبه براى تدوين كنوانسيون رژيم حقوقى خزر در آينده نزديك تحقق پيدا كند.حتى اگر ايران، روسيه و قزاقستان نيز به نوعى در آينده به توافق برسند حل وفصل بحران ميان جمهورى آذربايجان و جمهورى تركمنستان كارى بسيار پيچيده و سخت خواهد بود. بنابراين از يك طرف خوشگلدى بابايف از حل وفصل اختلاف ها سخن مى گويد و به تداوم گفت وگو ابراز خوشبينى مى كند. از طرف ديگر وزارت خارجه كشور متبوع وى با صدور اطلاعيه هايى از شكايات به سازمان هاى بين المللى به ويژه سازمان ملل متحد خبر مى دهد. در چنين شرايطى ايران بايد بسان ساير جمهورى ها با اولويت دادن به بعد اقتصادى در خزر نسبت به استخراج ذخاير نفت و گاز اقدام كند.(15)

 

دوشنبه، 27 مهر، 1383

نماينده ويژه ايران در امور خزر:

سهم ايران از منابع خزر بيش از 20 درصد است‌

 نماينده ويژه وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي ايران در امور خزر بر سهم 4/20 درصدي ايران در تقسيم منابع خزر تاكيد كرد.

 به گزارش فارس، مهدي صفري در جلسه پرسش و پاسخ كه در دوازدهمين همايش بين‌المللي آسياي مركزي و قفقاز با عنوان <آينده‌نگري به سامانه‌هاي انرژي> برگزار شد، گفت: در مورد تقسيم خزر و منابع آن، به مشاع بودن روي آب خزر رسيديم و در كف نيز كسي مالكيت ندارد.

 او افزود: تنها مساله باقي مانده در مورد تقسيم منابع است كه ايران اصل انصاف را پيشنهاد مي‌دهد كه بر اساس آن و فرمول‌هايي كه در ميان كشورها رايج است، سهم ايران 4/20 تا  5/25 درصد خواهد بود.

 نماينده ويژه ايران در امور خزر با بيان اينكه قراردادهاي 1921 تا 1940 مبناست، ادامه داد: در مورد روي آب، كف آب و آسمان نيز 12 تا 15 مايل مرز كشورها مشخص مي‌باشد.

 صفري گفت: ايران معتقد است كه در ترسيم خط مياني بايد شكل سواحل را كه مورب، محدب و غيره مي‌باشد در نظر گرفته شود، زيرا شكل مورب سواحل موجب مي‌شود خط مياني زودتر به هم برسد و در شكل محدب نيز خط مياني از ساحل دور مي‌شود كه در هيچكدام اصل انصاف رعايت نمي‌شد.

 او با تاكيد بر اينكه ايران بر اعمال اصل انصاف پافشاري دارد، تصريح كرد: اصل انصاف براساس در نظر گرفتن فاكتورهاي عمق آب، شكل ساحل و طول ساحل است.

 نماينده ويژه ايران در امور خزر، با اشاره به اينكه اكنون حاكميت در خزر مطرح نيست، گفت: در توافقات دو به دو صورت گرفته ميان كشورها در مورد كف آب تنها تكليف روسيه مشخص شده كه دو نقطه مورد نظر نيز مورد تاييد ايران نيست، ضمن اينكه اين دو در مورد كشورهاي قزاقستان و آذربايجان نيز مشخص نشده است.

 صفري افزود: توافق بايد پنج جانبه باشد، زيرا خزر در يك مجموعه قرار دارد و اصل عقيده ما در رژيم خزر مبني بر مشاع است و با سيستمي كه توافق مي‌شود به اين اصل باز مي‌گرديم جز در تقسيم منابع.

 او ادامه داد: ما به دنبال توافق هستيم و بايد زودتر بحث رژيم حقوقي خزر را به اتمام برسانيم زيرا كشورها در پي كسب بيشترين منافع هستند.

 نماينده ويژه ايران در امور خزر، با بيان اينكه 70 تا 80 درصد مساله حل شده، تصريح كرد: اينكه منابع به چه صورت تقسيم شود، حضور نيروهاي ثالث و بحث نظامي و غير نظامي شدن، موانعي است كه قطعي شدن مساله را به تاخير انداخته است.

 صفري با بيان اينكه به كل بايد مسائل نظامي از خزر خارج شود، افزود: اما كشورها مي‌توانند نيروي گارد ساحلي و نظامي را براي مسائل دفاعي خود داشته باشند و در همين راستا نيز ايران پيشنهاد كنوانسيون امنيتي را داده است تا اين مسائل در چارچوب خود مورد توجه قرار گيرد و كشوري بدون چارچوب، گارد خود را افزايش ندهد.

 او با اشاره به اين كه اين پيشنهاد مورد استقبال كشورها واقع شده است، گفت: مانور نظامي كه جمهوري اسلامي ايران در خزر انجام داد، پس از مانور ساير كشورها در اين منطقه بود، ضمن اينكه اين مانور تنها براي آمادگي دفاعي از سواحل كشور و مبارزه با تروريسم و مسائلي نظير آن بود زيرا ما قويا با نظامي شدن خزر مخالفيم.

 او در خصوص كريدور شمال و جنوب نيز تصريح كرد: ايران، روسيه و هند كريدور شمالي را شكل دادند كه بيشترين هدف از اين كريدور خزر بود كه با پيوستن آذربايجان و تركمنستان مساله خشكي نيز حل شد.

 نماينده ويژه ايران در امور خزر در خصوص تغيير كاليوژني نماينده روسيه در امور خزر يادآور شد: به هر صورت كاليوژني دوست ما در مذاكرات بود، اما حالتي تهاجمي داشت و نسبت به مسائل خزر، به صورت انرژي نگاه مي‌كرد تا مسائل ديگر.

 نماينده ويژه ايران در امور خزر گفت: در حال حاضر وزير انرژي روسيه جايگزين وي شده كه البته ديدگاه وي نيز به صورت انرژي است، اما اكنون وزارت امور خارجه روسيه ابتكار عمل را به دست دارد و اكنون ديگر دور برگشت نيست.

 نماينده ويژه ايران در امور خزر گفت: در حال حاضر وزير انرژي روسيه جايگزين وي شده كه البته ديدگاه وي نيز به صورت انرژي است، اما اكنون وزارت امور خارجه روسيه ابتكار عمل را به دست دارد و اكنون ديگر دور برگشت نيست. او تقويت زيرساخت‌ها توسط كشورمان را عاملي براي ارتقاي ظرفيت اقتصادي كشورهاي منطقه دانست.

 صفري تصريح كرد: تقويت زيرساخت‌ها تاثيرات فراواني را بر كشورهاي منطقه خواهد داشت.

 او افزود: ايران در زمينه حمل‌و‌نقل، ساخت تاسيسات بندري و طرح‌هاي انرژي مبادرت به ظرفيت‌سازي كرده است كه در بخش انرژي خزر مي‌توان به اكتشاف، زلزله‌نگاري دو و سه بعدي و ساخت 6 كشتي نفتكش اشاره كرد.

 نماينده ويژه ايران در امور خزر با اشاره به اقدامات ايران در زمينه حمل‌و‌نقل تصريح كرد: ايران توانسته است به زير ‌ساخت‌سازي راه‌آهن و نيز به تقويت بنادر و توسعه ناوگان دريايي خزر مبادرت نمايد.

 صفري انعطاف‌‌پذيري كشورها، در نظر گرفتن منافع تمامي كشورهاي همسايه، اجتناب از يك‌ جانبه‌گرايي و جلوگيري از دخالت قدرت‌هاي خارجي در امور منطقه را از مواردي دانست كه مي‌تواند به حل مسائل موجود كمك نمايد.

 او با بيان اينكه ما معتقديم موضوع انرژي، نفت و گاز خزر بيش از همه براي كشورهاي منطقه مهم است، افزود: تاثيرگذاري خاصي در جهان انرژي وجود دارد و تاثير نفت در حيات سياسي و اقتصادي كشورهاي ساحلي خزر بسيار چشمگير مي‌باشد.

 نماينده ويژه ايران در امور خزر، با بيان اينكه اين امر در ايجاد اشتغال، جذب سرمايه‌گذاري خارجي، مسائل اجتماعي و سياسي و داخلي كشورها موثر مي‌باشد، ادامه داد: جمهوري اسلامي ايران ضمن احترام به حق حاكميت كليه كشورها، معتقد است كه مسيرهاي انتقال انرژي بايد با ظرفيت و باورهاي منطقه انطباق داشته باشد و مداخله بحث‌هاي سياسي در امور اقتصادي موجب ايجاد مشكلات فراوان خواهد شد.

اختلاف ترکمنستان و آذربايجان

يكي از اصلي ترين مناقشات خزر اختلاف  دو كشور تركمنستان و آذربايجان بر سر حوزه هاي نفتي مشترك است .

تفاوت ديدگاه هاى جمهورى آذربايجان و ترکمنستان درباره تقسيم درياى خزر باعث شده که آنها بر سر مالکيت چند حوزه نفتى به شدت با هم اختلاف داشته باشند.

عشق آباد و باکو بيش از همه بر سر مالکيت يک ميدان نفتى غنى که ترکمن ها آنرا "سردار" و آذريها آنرا "کپز" مىخوانند با هم اختلاف نظر دارند. در جريان ديدار ماه گذشته رييس جمهورى ترکمنستان و " روجر خينس " رييس شرکت کانادايى "بوريد خيلانرژى" گفت وگوهايى درباره مشارکت اين شرکت در اکتشاف و توليد نفت و گاز از ميدان نفتى "سردار" انجام گرفت .

انتشار اين خبر باعث واکنش رسانه هاى گروهى جمهورى آذربايجان شده و آنها به اين اقدام ترکمن ها اعتراض کردند ولى دولت آذربايجان بصورت رسمى واکنشىدر اين باره نشان نداده است . به گفته تحليلگران سياسى، در جريان برگزارى نشست گروه کارى درياى خزر گفت وگوهايى درباره اختلاف هاى موجود بين آذريها و ترکمن ها صورت گرفته است . ترکمنستان و آذربايجان سال گذشته نيز چندين بار درباره اختلاف هاى خود درباره خزر به گفت وگو نشسته اند ولى اين گفت وگوها تاکنون به نتيجه مشخصىنرسيده است . نحوه تقسيم بستر درياى خزر و ساير مسائل مربوط به تعيين رژيم حقوقى اين دريا از موارد مهم مورد گفت و گوى ترکمن ها با آذريها در اين نشست هاى دو جانبه بوده است .

مقام هاى ترکمنى مى گويند، در گفت وگو با آذرى ها، منافع ملى اين کشور که منطبق با اصول، مقررات و حقوق بين المللى مىباشد، مد نظر آنها بوده است به گفته تحليلگران موضع سخت دو طرف درباره مواضع خود اميد دستيابى به يک توافق در کوتاه مدت را مشکل کرده است . آنها مى گويند، دستيابى به توافق جمعى بين کشورهاى ساحلى درباره رژيم حقوقى خزر تنهاابزار مطمئن به حل اختلاف هاى موجود در اين دريا بوده و تکيه بر اقدام هاى انفرادى و يکجانبه به افزايش مشکلات مىانجامددر حالى که هفته گذشته نمايندگان کشورهاى ساحلى خزر از جمله جمهورى آذربايجان خود را آماده شرکت در نشست شانزدهم گروه کارى خزر در عشق آباد مى کردند وزارت امور خارجه ترکمنستان در بيانيه اى هشدار داد که در صورت به نتيجه نرسيدن گفت وگوها درباره رژيم حقوقى خزر اين کشور مساله را به مراجع قضايى بين المللى ارجاع خواهد داد.

در اين بيانيه برخى کشورها به بى توجهى به منافع کشورهاى ساحلى متهم شده و از اينکه سياست يکجانبه گرايانه اى درباره مسايل درياى خزر از جمله در-باره مالکيت بر بخشى از منابع آن دارند مورد انتقاد قرار گرفته بودند.

گرچه در اين بيانيه به نام کشور خاصى اشاره نشده بود اما تحليلگران معتقدند که خطاب ترکمنستان در اين بيانيه بطورغير مستقيم جمهورى آذربايجان بوده است . روز جمعه و هنگامى که نشست گروه کارى خزر در عشق آباد گشايش يافت بيانيه دوم وزارت امور خارجه ترکمنستان منتشر و در مطبوعات اين کشور چاپ شد.

در اين بيانيه دولت ترکمنستان به طور مستقيم و با لحنى تند از سياست هاى جمهورى آذربايجان درباره رژيم حقوقى درياى خزر انتقاد کرده بود. عشق آباد، دولت باکو را متهم کرده بود که در مساله تقسيم بستر و زير بستر دريا مخالف قوانين و مقررات بين المللى عمل کرده و توجه اى به آنها ندارد. وزارت امور خارجه ترکمنستان در بيانيه خود اعلام کرده بود که موضع اين کشور مطابق با قوانين بين المللى از جمله حقوق درياها مى باشد.

مطبوعات ترکمنستان همين روز نقشه اى را به چاپ رساندند که در آن آبهاى ساحلى درياى خزر بر پايه مدل مورد نظر دولت اين کشور تقسيم شده بود. بر پايه اين نقشه ترسيمى مناطق مورد اختلاف دو کشور در درياى خزر متعلق به  ترکمنستان دانسته شده بود

با اين حال سخنان خوش گلدي بابايف رئیس هیات مذاکره کننده ترکمنستاني نتايج نشست شانزدهم را مثبت دانس

کنوانسيون امنيتي خزر

در اجلاس شانزدهم جمهوري اسلامي ايران درباره ترتيبات امنيتي خزر پيشنهاد تشکيل کنوانسيون اعتمادسازي را به کشورهاي ساحلي اين دريا ارائه کرد با اينکه متن اين پيشنهاد از سوي ايران منتشر نشده اما بنا بر گزارش‌ها در اين کنوانسيون مبارزه مشترک با قاچاق موادمخدر، قاچاق کالا، تروريسم و جنايات سازمان يافته پيش‌بيني شده است، ارائه اين پيشنهاد همزمان شد با اظهارات مهدي صفري نماينده ايران در امور درياي خزر که گفته: نگاه ايران به خزر ابتدا امنيتي بعد سياسي و سپس اقتصادي، است، بحث غيرنظامي شدن خزر که از جمله اساسي‌ترين مباحث امنيتي خزر و احتمالا کنوانسيون امنيتي خزر بوده از سوي ايران و روسيه با مخالفت روبرو شده است، بله اشتباه نمي‌کنيد ايران با غيرنظامي شدن خزر مخالف است، در عوض 3 کشور ترکمنستان و قزاقستان و آ‌ذربايجان با غيرنظامي شدن خزر موافقند، و بيشتر به دنبال اولويتهاي اقتصادي در خزر هستند اين مبحث نياز به کالبدشکافي دقيقتر دارد که در آينده از سوي گروه سياسي خراسان انجام خواهد شد

اجلاس سران در تهران

در اينکه اجلاس آينده سران کشورهاي ساحلي خزر در تهران برگزار خواهد شد شکي نيست اما به گفته مسئولان وزارت امور خارجه ايران قرار بود اين اجلاس در بهمن‌ماه 83 در تهران برگزار شود ولي حميدرضا آصفي سخنگوي اين وزارت در يکي از کنفرانس‌هاي مطبوعاتي در پاسخ به سوىال خبرنگار خراسان گفت: هنوز تاريخي براي اين اجلاس تعيين شده است. با توجه به برنامه فشرده اجلاس سران و آمادگي دستگاههاي ذيربط در هر 5 کشور براي شرکت در آن بعيد به نظر مي‌رسد که اين اجلاس در سال جاري در تهران برگزار شود، ابتداي سال آينده نيز ايران درگير انتخابات رياست‌جمهوري خواهد بود و احتمالا اگر وزارت خارجه نجنبد اين اجلاس به عمر رياست‌جمهوري آقاي خاتمي قد نخواهد داد،

شافعي سفير ايران در روسيه هم اعلام كرد كه اجلاس سران خزر كه قرار بود در تهران برگزار شود به دليل عدم شركت يكي از رهبران كش.رها به بعد از انتخابات رياست جمهوري ايران در سال آينده موكول شده است

حال بهتر مي‌توان فهميد که خبر مهمتر، شکست يا عدم شکست اجلاس عشق‌آباد نبوده است.   

چالش‌هاي نظامي منطقه خزر

منبع : ايران رو

مواضع ايالات متحده در منطقه درياي خزر تقويت مي‌شود. تعويض رژيم شواردنادزه در گرجستان، احتمال استقرار نيروهاي سيار در شبه‌جزيره آبشوران، حمايت از تلاشهاي قزاقستان و آذربايجان در زمينه نظامي كردن خزر و دفاع از منابع دريايي آن و برگزاري رزمايش هاي مشترك با كشورهاي منطقه تنها بخشي از برنامههاي ژئوپلتيكي واشنگتن در زمينه تقويت مواضع خود در خزر است. اين اقدامات ايالات متحده با مقابله با ايران و روسيه نيز ارتباط دارد كه مخالفان اصلي توسعه طلبي آمريكايي هستند.

لذا بعيد نيست كه پنتاگون و كشورهاي عضو ناتو در سال 2004 هم از شبكه فرودگاههاي آذربايجان و گرجستان نه تنها براي عمليات ضد تروريستي در افغانستان و عراق بلكه براي انجام پروازهاي اطلاعاتي در امتداد مرزهاي ايران و روسيه استفاده كنند (مانند پروازهايي كه در بهار سال 2003 انجام گرفته بودند). ولي بعيد است كه ايالات متحده در سال 2004 انتقال سربازان خود را از اروپا به آذربايجان شروع كند. دونالد رامسفلد وزير دفاع آمريكا در دسامبر سال 2003 در جريان سفر خود به آذربايجان اظهار داشت كه “امروز بحث درباره استقرار نيروهاي سيار زودرس است چرا كه مشورتها در اين مورد با شركاي ايالات متحده در ائتلاف (يعني ناتو - مؤلف) همچنان ادامه دارد و اين نظريه هنوز نهايي نشده است”.

كمك نظامي ناتو و پنتاگون به بازي‌گران اساسي در منطقه خزر به تقويت مواضع آمريكا و ايجاد جو ابهام و مناقشه‌زايي در منطقه در سال آينده منجر خواهد شد. در چارچوب برنامه “تأمين مالي نظامي خارجي” ايالات متحده در سال 2003 مبلغ 4/3 ميليون دلار در نظر گرفته شده است كه از اين رقم 5/2 ميليون دلار به آذربايجان و 700 هزار به تركمنستان خواهد رسيد. اين پول به خريد تجهيزات نظامي و اسلحه آمريكايي و دريافت خدمات دافعي و آموزش حرفه‌اي نظامي اختصاص خواهد يافت. گفتني است كه ايالات متحده ضمن انتقاد شديد از عشق‌آباد به خاطر شيوه‌هاي حكومتي خودكامه، در عين حال به تقويت نظامي تركمنستان كمك مي‌كند.

قزاقستان هم بي نصيب نخواهد ماند. در سال 2004 ايالات متحده به تأمين مالي قراردادهاي دولتي در اين كشور در زمينه ساخت تأسيسات نظامي معادل 9/2 ميليون دلار ادامه خواهد داد. هزينههاي آموزش نظاميان قزاقستان به ميزان 113 هزار دلار افزايش خواه دريافت.

به گفته سرهنگ ولاديمير ريخل رئيس اداره كل برنامههاي بين‌المللي نيروهاي مسلح جمهوري قزاقستان، ايالات متحده از 1 ژانويه 2004 برنامه مدرنيزه كردن ساحل خزر قزاقستان را شروع مي‌كند. اين هزينه‌ها در بخش جداگانه‌اي در نظر گرفته شده است. نيروهاي مسلح قزاقستان از ايالات متحده جيپ جديد “هامر” را دريافت خواهند كرد. همچنين هواپيماي نظامي باري اس-130 ساخت آمريكا و چهار هلي‌كوپتر هيوئي-2 در اختيار اين كشور قرار خواهند گرفت.

لازم به يادآوري است كه مرز اساسي دريايي و زميني قزاقستان با فدراسيون روسيه است و قزاقستان متحد روسيه در سازمان پيمان امنيت دستهجمعي مي‌باشد. سئوال اين است كه قزاقستان با كمك ايالات متحده جنگ‌افزار خود در منطقه خزر عليه كدام كشور توسعه مي‌دهد؟

بايد به يك ويژگي مهم ديگر هم اشاره كرد. همه كشورهاي ساحلي خزر سعي مي‌كنند توان نظامي خود را افزايش دهند و به طور اتوماتيك احتمال عملي شدن سناريوهاي نظامي را كه با مبارزه بر سر برتري ژئوپلتيكي و اقتصادي ارتباط دارد، بالا مي‌برند. طي 10 سال اخير تعداد جمعي ناوهاي جنگي در درياي خزر تقريباً دو برابر افزايش يافته و زيربناي دفاعي ساحلي نيز در دست تقويت است.
چه چيزي در انتظار گروههاي نيروي دريايي در خزر است؟ سعي كنيم پيشبيني كوتاه خود را بكنيم.
روسيه
مطابق با جهات اساسي مدرنيزه كردن نيروهاي مسلح فدراسيون روسيه كه ولاديمير پوتين رئيس جمهور فدراسيون روسيه در پيام ساليانه خود اعلام كرد و نيز مطابق با سند “اهداف مبرم بازسازي نيروها” كه در نوامبر سال 2003 توسط وزير دفاع بيان شد، توسعه نيروها در خزر براي دفاع از مرزهاي آبي ادامه خواهد يافت. طبق اطلاعات معيني، تيپ گارد جداگانه 77 تفنگداران دريايي حرفه‌اي خواهد شد. نيروي هوايي ناوگان خزر شامل هلي‌كوپترهاي مدرنيزه شده جديد مي-24 و مي-8 و نيز جنگنده‌هاي سو-24 و سو-25 خواهد شد كه در سفارش دفاعي دولتي سال 2004 پيشبيني شده‌اند. اين ناوگان همچنين از ناو جديد محافظتي “تاتارستان” برخوردار خواهد شد. قرار است تا سال 2010 ناوهاي مدرني كه مخصوصاً با توجه به ويژگي‌هاي خزر طراحي شدند، به رده تسليحات اين ناوگان ملحق شوند. ضعف وسايل ضدهوايي ناوهاي روسي در خزر به وسيله پوشش نيرومند صحنه بسته عمليات جنگي توسط نيروي هوايي و استقرار سيستمهاي جديد اس-300 جبران مي‌شود.

قزاقستان
واحدهاي نيروي دريايي قزاقستان تازه در دست تشكيل است. در بنادر آقتاو و آتيراو در قسمتهاي شرقي و شمالي خزر ساخت اسكله
ها براي ناوها و ناوچه‌هاي جنگي ادامه خواهد يافت. تعداد نفرات نيروي دريايي قزاقستان از 3 تا 5 هزار نفر افزايش خواهد يافت. چند ناوچه “گريف” (24 متري) و 4 ناوچه گشتي “كالكان” (با طول 10 متري) از اوكراين خريده خواهند شد.

آذربايجان
طبق برآورد كارشناسان، آذربايجان در درياي خزر از دومين ناوگان نظامي بزرگ بعد از روسيه برخوردار است. در سال 2004 تكميل نيروي دريايي ملي و نيروي مرزباني با كمك ايالات متحده و تركيه ادامه خواهد يافت. انتظار مي
رود كه در واحد توليدي تعميرات كشتي خزر و در كارخانه تعميرات ناوهاي نظامي، امكانات براي مونتاژ ناوهاي رزمي كوچك و ناوهاي كمكي و تعمير آنها فراهم شود. تعداد نفرات نيروي دريايي از 2500 تا 3000 نفر افزايش خواهد يافت.

تركمنستان
در سال 2004 تركمنستان منتظر ورود 10 ناوچه “كالكان” و 10 ناوچه “گريف” از اوكراين است. در شهر تركمن‌باشي تيپ محافظت از ناحيه آبي تكميل خواهد شد. تعداد نفرات نيروي دريايي تركمنستان برابر حدود 3 هزار نفر خواهد شد.

ايران
اين كشور به افزايش شديد حضور نظامي خود در خزر از طريق انتقال بخشي از نيروي دريايي خود از خليج فارس به خزر پرداخته است. نيروي دريايي ايران در اين منطقه حداقل به ميزان 5/1 برابر افزايش يافته و از نظر تركيب رزمي و شاخص كمي از نيروي درياي جمهوري آذربايجان سبقت خواهد گرفت. فرماندهي نيروي دريايي ارتش تمايل به استقرار ناوچه‌هاي توپدار جديد “موج” در درياي خزر را اعلام كرده است. به احتمال قوي، 4 دستگاه هاوركرافت از خليج فارس به خزر منتقل خواهند شد.

مسكو با توجه به احتمال فعالگرايي نيروهاي ثالث در منطقه، صرف نظر از اختلاف نظر با ايران بر سر تعيين رژيم حقوقي درياي خزر، تماسهاي نظامي-سياسي خو در با تهران توسعه خواهد داد. ممكن است عشقآباد به اين ائتلاف غيررسمي ملحق شود. ولي احتمال كمي ميرود كه آستانه به عملي كردن منافع نظامي-سياسي روسيه در خزر كمك كند. قزاقستان و آذربايجان بيش از پيش به سوي ناتو حركت خواهند كرد. در صورت نزديكي گسترده‌تر روابط آذربايجان با غرب و احتمال استقرار پايگاههاي نظامي آمريكا در اين كشور، مسكو مي‌تواند با اين كشور رژيم رواديد معرفي كند كه اين امر بر سرنوشت حد اقل 5/2 ميليون كارگر مهاجر آذربايجاني در روسيه اثر منفي خواهد گذاشت.

بدين ترتيب، اوضاع منطقه خزر در سال 2004 نه شفاف خواهد بود و نه قابل پيشبيني. منافع كشورهاي منطقه با هم اختلاف زيادي دارد. نيروي ثالثي هم منافع خود را دارد. بنا بر اين، مي‌توان فرض كرد كه اين منطقه مانند سابق يكي از انفجاري‌ترين مناطق فضاي شوروي سابق باقي بماند.
Russiannews.ru 

دوشنبه، 28 اردیبهشت، 1383

«آيا درياي خزر همچنان براي همه بازيگران مهم است؟»

دكتر عباس ملكي رئيس مؤسسه مطالعات درياي خزر.

 دكتر ملكي در اين مقاله مفصل كه با تبيين انگيزه و هدف آمريكا از حمله به افغانستان شروع مي شود، ضمن بررسي اهميت درياي خزر به لحاظ اقتصادي و موقعيت ژئوپولتيك اين منطقه، مجموعه اي از گزاره هاي مطرح براي دفاع از نظريه اهميت اقتصادي خزر را به بحث گذاشته و سپس با استدلالهاي خود به نقد و بررسي آن مي پردازد. در اين مقاله وي با ارائه آمارهاي ريز و بحث هاي تخصصي به نقش اهميت خزر از منظر توليد و انباشت نفت و گاز پرداخته و سپس بيان مي دارد كه واقعيت اهميت خزر با آنچه كه گروهي مي پندارند، فاصله اي دور دارد. نظر به اهميت اين مقاله خلاصه اي از آن كه مي تواند مورد توجه خوانندگان عمومي قرار گيرد، برگزيده و ارائه شده است.
اكثر صاحب نظران معتقدند كه پس از اتمام حمله آمريكا به افغانستان، اهميت درياي خزر كاهش يافته و حمله آمريكا به عراق را در چارچوب سياستهاي درازمدت انرژي تفسير مي نمايند. برخي از صاحب نظران معتقدند كه در اكثر نقاط جهان، توليد نفت خام در حداكثر خود قرار دارد و بنابراين از اين پس شاهد كاهش توليد در آن نقاط مانند درياي شمال و يا آمريكاي مركزي خواهيم بود. استثنا در اين مسأله چاه هاي نفت عراق، ايران و كمي سعودي است كه به حداكثر ظرفيت استخراج تاكنون نرسيده اند.
مسأله تقاضا براي نفت در آينده نه چندان دور، يكي از مهمترين مسائل مطرح در سياست گذاري هاي انرژي در سطح جهان است. يكي از گزارش ها خاطر نشان مي سازد كه در سي سال آينده، پيش بيني مي شود كه سرانه مصرف انرژي در كشورهاي پرجمعيتي مانند هند و چين، اگر به مقدار فعلي سرانه انرژي مردم كره جنوبي برسد، آن گاه به تنهايي اين سه كشور متقاضي ۱۲۰ ميليون بشكه نفت در روز خواهند بود. اين رقم را با مصرف فعلي جهان كه بين ۶۰ تا ۷۰ ميليون بشكه در روز است، مقايسه نماييد.
علاوه بر بالا رفتن تقاضا براي انرژي در قاره آسيا در سالهاي آينده، به نظر مي رسد كه استفاده از نفت خام همچنان تسلط خود را بر سبد حامل انرژي ها حفظ خواهد نمود. اين سهم در سال ۲۰۲۰ به ۴۰ درصد خواهد رسيد و سهم گاز نيز در حالي كه سريع ترين رشد را در سالهاي آينده خواهد داشت از ۲۲ درصد در حال حاضر به ۲۶ درصد در ۲۰۲۰ خواهد رسيد. در اين صورت براي رفع كمبود نفت و گاز به مناطق توليد اين دو محصول بايد توجه نمود و در اين ميان گاز به عنوان تميزترين سوخت فسيلي كه كمترين مقدار آلوده كننده اكسيد دوكربن را در فرآيند سوختن توليد مي نمايد، مورد تقاضاي بسيار قرار گرفته است. مجموع ذخاير ثابت شده گاز جهان در انتهاي ۲۰۰۲ بالغ بر ۱۵۶ تريليون مترمكعب بوده است. توليد گاز طبيعي در ۲۰۰۲ مجموعاً ۲۵۲۸ ميليارد مترمكعب بوده كه نسبت به سال قبل ۴/۱ درصد افزايش نشان مي دهد. در ابتداي قرن بيست و يكم، استفاده از گاز سريع ترين رشد را در ميان حامل هاي انرژي داشته است. پيش بيني مي شود كه سهم گاز از ۲۳ درصد در سال ۲۰۰۰ به ۲۸ درصد در ۲۰۳۰ برسد.
بدين ترتيب درياي خزر از لحاظ ژئوپلتيك انرژي نقش خاص پيدا مي نمايد.
درياي خزر داراي بزرگترين منابع شناخته شده اي است كه در آخرين تلاش بشر براي رسيدن به منابع بيشتر و درازمدت تر انرژي كشف شده است. بنابراين منابع انرژي خزر آخرين جبهه نبرد انسان و طبيعت براي كشف ذخاير جديد است.
از لحاظ گاز مسأله آنگاه جالب تر مي شود كه بدانيم روسيه و ايران ۵۲ درصد از منابع جهاني گاز را در اختيار دارند و اگر اين دو كشور بتوانند در درياي خزر نيز منابع گازي جديدي را كشف نمايند، آن گاه توازن انرژي در سطح جهاني به نفع منطقه خزر تغيير خواهد نمود. اين در موقعيتي است كه در اروپا نياز به گاز به عنوان يك سوخت پاكيزه هر روز بيشتر مي شود. در اين ميان اما مسأله مهم انتقال گاز به بازارهاي مصرف است. به قول يكي از مقامات شركت اكسون موبيل، گاز خزر مثل بوسه مرگ است. شما نمي توانيد آن را در محل استفاده نماييد، شما نمي توانيد آن را صادر كنيد. شما نمي توانيد نيز آن را فراموش كنيد. شركتهاي متخصص در امر توليد گاز معتقدند كه قراردادهاي گاز با توجه به ذات اين ماده كه نگهداري و انتقال آن را بسيار سخت تر از نفت نموده، نياز به دقت بيشتر داشته و در عين حال مدت قرارداد نيز مي بايد درازمدت تر باشد. با توجه به تمامي عوامل به نظر مي رسد كه همچنان قيمت نفت درياي خزر در بازارهاي مصرف گران باشد. بدان دليل كه اولاً هزينه تمام شده نفت در درياي خزر گران است. به قولي اگر قيمت نفت در بازارهاي جهاني بالاتر از ۲۵ دلار در هر بشكه باشد، آن گاه نفت درياي خزر براي توليد كنندگان جذاب خواهد بود. ديگر آن كه هزينه هاي حمل و نقل نفت در خزر به بازارهاي جهاني با نفت خليج فارس قابل مقايسه نيست.

نگاهي دوباره به نفت و گاز خزر
نگاهي دوباره در انتهاي سال ۲۰۰۳ به نفت و گاز خزر، نشان از برملا شدن واقعيت هاي جديدي است كه جهان از آشكار شدن آنها حيرت كرده است. حيرت از آن جهت كه چگونه دستگاه روابط عمومي و رسانه اي آمريكا مي تواند تا اين اندازه واقعيات را قلب و آنچه كه به نفع شركت هاي بزرگ نفتي است به خورد مردم دنيا بدهد. بالاخره معلوم شد كه نفت منطقه خزر، نمي تواند اين منطقه را يك خليج فارس دوم بنمايد و همچنين نمي تواند از لحاظ توسعه اين منطقه را از عقب ماندگي نجات دهد. كل ذخاير اثبات شده نفت مي تواند حداكثر ۵۰ ميليارد بشكه باشد و اين يعني ۴ درصد كل ذخاير جهاني و اين نمي تواند بازار انرژي جهاني را به تسخير خود درآورد. اما مي تواند تأثيرگذار باشد. «استيومان» مدير كل وزارت امور خارجه آمريكا در سياستگذاري انرژي در درياي خزر معتقد است كه در سال هاي آينده قزاقستان خواهد توانست حداكثر سالانه ۳۰ ميليارد دلار از نفت و گاز به دست آورد، تركمنستان ۲ ميليارد دلار كه با توجه به جمعيت ۴ ميليوني آن قابل توجه است.
در مورد درياي خزر نگاه ديگري نيز وجود دارد كه حاكي از آن است كه بازي بزرگ در خزر تمام شده است. بدين معني كه حوزه هاي نفتي خزر آنچنان كه آمريكا تبليغ مي نمود، جذاب نيستند و ديگر آن كه با ساخت خط لوله هاي تنگيز- نوروسيسك و باكو- تفليس- جيهان، رقابت استراتژيك براي خطوط لوله نيز تمام گشته است. «كالين كميبل»، زمين شناس نفت مي گوي

 

 

 

۷.   کتاب نامه

1)      بريماني ، احمد , درياي خزريا درياي مازندرانتهران  ,  [بي نا]    ,1326

2)     كردواني، پرويز,   اكوسيستم هاي آبي ايران (درياي مازندران) تهران  ,  نشرقومس    ,1374

3)  احمدي لفوركي ، بهزاد، 1355  ، گردآورنده ميررضوي، فيروزه ، 1351 , موسسه ي فرهنگي مطالعات و تحقيقات بين المللي ابرار معاصر تهران  ,راهنماي منطقه خزر و كشورهاي آسياي مركزي و قفقاز جنوبيتهران  ,  ابرار معاصر تهران    ,1383

4)  افشار سيستاني ، ايرج ، 1319 , درياي مازندران , پژوهش در جغرافياي طبيعي ، نام و پيشينه تاريخي ، رژيم حقوقي ، محيط زيست و اقتصاد تهران  ,  وزارت امور خارجه، مركز چاپ و انتشارات    ,1381

5)  دهقان ، فتح الله ، 1340   , بررسي منابع نفت و گاز حوزه درياي خزر و تاثير آن بر امنيت ملي جمهوري اسلامي ايران تهران  ,  همه    ,1382

6)   كاظم بيگي ، محمدعلي  ,1335  ,درياي خزر و قدرتهاي بزرگ , امپرياليزم بريتانيا(1338 - 1335ه.ق ) تهران  ,  وزارت امورخارجه ، مركز چاپ و انتشارات    ,1384

7)    دهقان ، فتح الله ، 1345 , درياي خزر و امنيت مليتهران  ,  بشير علم و ادب    ,1384

8)  مستقيمي، بهرام مولف ,  1328, حفظ محيط زيست درياي خزر, راهكارهاي ديپلماتيكتهران  ,  وزارت امور خارجه ، مركز چا و انتشارات    ,1384

9)   مجمع تشخيص مصلحت نظام  , مركز تحقيقات استراتژيك , -محيط زيست درياي خزر؛ الزامات كنوانسيون تهران، دستاوردها و چالش ها تهران  ,  مجمع تشخيص مصلحت نظام ، مركز تحقيقات استراتژيك    ,1385

10)   امينيان، بهادر , شريفي طراز كوهي, حسين , -ناتو و امنيت منطقه درياي مازندران تهران ,  دانشگاه امام حسين (ع)    ,1381

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 23:40  توسط محیا ثاقبی  | 

دریای خزر بخش اول

سر فصل ها :

 

 

1)    سوال

2)  فرضیه

3) ‏پیشینه تحقیق

4)  پيشينه تاريخي

5)  تئوری

6)  استراتژی

7)  کتاب نامه

 

 

 

 

 

 

 

 

بسمه تعالی

 

1.      سوال

چالش های سیاسی ایران در بهره برداری از دریای خزر چیست ؟

«فرزندان من بدانيد درياي مازندران حوضچه ماست. زندگي ما در اطراف اين دريا مي گذرد. در قلب آسيا جاده ابريشم احيا مي شود. اين دريا قلب دنيا مي شود. هر كس آن را داشته باشد رهبر دنيا خواهد بود. فلات ايران بر ما كه اهل درياييم بقا نمي كند. روزي كه يكي از فرزندان مرا اهل كوير بكشند كار سلطنت قجرها تمام مي شود. صد سال پس از آن است كه من از كنار همين درياي مازندران بيدار مي شوم. طلا، نفت، آب، گندم، همه چيز در اينجا هست و من دوباره مي رويم...» شايد كمتر ايراني اي از وصيتنامه امينه خاتون مادربزرگ آغامحمدخان قاجار خبر داشته باشد. وصيتنامه اي كه براي ايرانيان نوشته بود براي مازندران، دريا و خاك ايران اما شايد «صفر مرادنيازف» رييس جمهور تركمنستان آن را خوانده بود كه چنان مصرانه همسايگان را بارها براي نشستن بر سر ميز مذاكره درباره درياي خزر دعوت مي كرد. دعوتي كه ايران دوبار توانست آن را به تعويق بيندازد و از شركت در آن طفره رود تا هرگز روساي جمهور ۵ كشور تا ارديبهشت ۸۱ گرد هم جمع نشوند

 

 

2.    فرضیه

هم اكنون درياي كاسپين به عنوان بزرگ ترين درياچه جهان و سومين منبع ذخاير نفت و گاز دنيا (پس از خليج فارس و سيري) به عنوان منطقه اي حياتي توجه بيش از پيش كشورهاي منطقه و فرامنطقه را به خود معطوف كرده و بر اين اساس هر يك از كشورها مي كوشند از اين خوان پرنعمت سهم هر چه بيشتري را به خود اختصاص دهند. در اين ميان عملكرد ايران در مسائل اين دريا كه همواره نرمش و انعطاف پذيري يكسويه توام با خوشبيني غيرواقعي را به همراه داشته است، سبب گرديده، ديگر كشورهاي ساحلي با جسارت بيشتر حقوق تاريخي ايران در اين دريا را پايمال كرده و با ادامه وضعيت موجود، سهم نسل هاي حال و آينده ايران را از اين دريا و منابع عظيم آن با تهديد جدي مواجه نمايند.

 

 

 

سوال مورد بحث این است که چالش های سیاسی ایران در بهره برداری از دریای خزر چیست؟

نویسنده : 1 - نفیسه کوهنورد 2 میر مهرداد میر سنجری

منبع : روز نامه همشهری تاریخ شمسی نشر  06/03/1382   

 

 

 

3.   پیشینه ی تحقیق

  عشق آباد، بهار 81 , پنج رئيس جمهور كشورهاي ساحلي درياي خزر زير چلچراغ پرشكوه كاخ «روچيت» در ضيافتي عصرانه براي نخستين بار پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و زايش همسايگان جديد خزر دور هم جمع شده بودند. اين روسا چهار نفرشان به زبان مشترك روسي باهم سخن مي گفتند . آنها تقريباً همه از كمونيست هاي كهنه كار روزگار سپري شده شوروي و از اعضاي رهبران كا. گ. ب بودند. رهبراني كاركشته در بزرگ ترين كشورسرخ جهان! اما ديگري از دياري ديگر با زبان، فرهنگ و تاريخي ديگر بود كه نه قدرت سرخ ها را تجربه كرده بود و نه فروپاشي را. مردي كه براي تمام دردها گفت وگوي تمدن ها را تجويز مي كرد.

رئيس سني ضيافت حيدرعلي اف رئيس جمهور هفتاد و نه ساله جمهوري آذربايجان بود و جوان ترينشان ولاديمير پوتين رئيس جمهور روسيه. علي اف زماني رياست كا. گ. ب آذربايجان را به عهده داشت و اوايل دهه ۱۹۸۰ به عضويت گروهي سياسي درآمد تا بر مبارزه عليه فساد نظارت كند. سخنوري حاذق و زبردست كه به خوبي تجربيات و دانسته هايش را در چنگ داشت با همان سياست استاليني.

آن سوتر پشت به پرچمي با زمينه سبز رنگ كه گويي ترمه اي ايراني براي زينت به خود داشت، صفر مرادنيازاف رئيس جمهور تركمنستان نشسته، ميزبان اجلاس كه خود پيش از برگزاري آن گفته بود حل معضل خزر زماني بس طولاني را نياز خواهد داشت چرا كه هركس بايد به فكر منافع ملي خود باشد. منافع ملي اي كه گاه و بي گاه همسايگان را با هم دچار تنش مي كند. او در جاي جاي گفته هايش درباره مخازن گاز و سياست خارجي بي طرفي مثبت كشورش سخن مي گويد. نياز اف در خلال گفته هايش چهار رئيس جمهور را دعوت كرده تا از بناي «دروازه بي طرفي» كه نزديكي كاخ او در عشق آباد است ديدن كنند. بنايي كه چهار ستون مورب عظيم به عنوان پايه هاي رستوراني گردان كه بر فراز آن مجسمه چرخان نياز اف قرار گرفته است در نزديكي محل دفن وصيت نامه امينه خاتون.

نور سلطان نظربايف رئيس جمهور قزاقستان كه كشورش بيشترين سهم را از درياي خزر مي برد  دلگرم از اينكه در جولاي ۱۹۹۸ قرارداد دوجانبه اي براي بهره برداري از نفت خزر با بوريس يلتسين رئيس جمهور وقت روسيه بسته با كمترين دغدغه و نگراني به نظاره همسايگانش نشسته است. درواقع قرارداد سه جانبه اي كه چندي پيش ميان آذربايجان، روسيه و قزاقستان به امضا رسيد تنها تأكيدي بيشتر بر اين قرارداد و معاهده آذربايجان و روسيه بود. اما بر سر ميز، دو رئيس جمهور ديگر هم حضور دارند كه از قضا هر دو هم به مردم كشورشان وعده اصلاحات سياسي و اقتصادي داده اند. محمد خاتمي و در كنار او ولاديمير پوتين كه چندي پيش ميزبان رئيس جمهور ايران در مسكو بود و دو رئيس جمهور در حالي كنار هم نشسته بودند كه همكاري هاي روسيه و ايران تا چندي پيش از آن بسيار اميدبخش بود و از احتمال تشكيل اتحاديه اي از اين دو كشور در آينده نويد مي داد. اتحاديه اي در مقابل آمريكا كه شايد هر دو كشور به نوعي با گسترش نفوذش در آسياي ميانه و قفقاز مخالف بودند. 

روسيه ظاهراً نزديك ترين موضع را به ايران درباره خزر داشت و قولي كه روس ها در مورد همكاري به ايران داده بودند خاتمي را اندكي آرام تر كرده بود. اما نه به آن آرامش خاطري كه مقامات ايراني در زمان فروپاشي شوروي و استقلال جمهوري هاي نوپا داشتند. در آن دوران كشورهاي نو استقلال يافته مبهوت از فروپاشي يكي از ابرقدرت هاي جهان درگير مسائل و مشكلات داخلي بودند. هريك به نوعي جنگ داخلي را تجربه مي كردند و قدرت مانور چنداني در مسائل خارجي نداشتند. اما در عشق آباد شرايط متفاوت بود. جمهوري هاي تازه تأسيس اكنون به ياد لوله هاي نفتي افتاده بودند كه پايه هاي آنها در زمان اتحاد جماهير شوروي در خزر كاشته شده بود. شايعه وجود ۲۰۰ ميليارد بشكه نفت كه از سوي كشورهاي غربي مطرح شده بود اين كشورها به ويژه آذربايجان و تركمنستان را براي رايزني هاي محكم تر بر سر سهمشان در خزر مصمم كرده بود. قزاقستان اما از مدت ها قبل توافقاتش را با روسيه انجام داده و از نفت خزر استفاده مي كرد. در اين ميان روسيه و ايران كمتر از بقيه به نفت توجه مي كردند. روس ها از يك سو مي دانستند كه به نوعي با كودكان خود به نتيجه رسيده و از سوي ديگر مطمئن بود اين كشورها به دلايل مشكلات اقتصادي نمي توانند به تنهايي و بدون حمايت روسيه از پس استخراج طلاي سياه برآيند ليكن دغدغه گرايش چشمگير اين كشورها به آمريكا روسيه را نگران مي كرد. اما ايران مغرور از نفت خليج فارس ومنابع نفتي عظيم جنوب، چشم به روي نفت شمال بست. اگرچه اين كشور در جنوب نيز به اندازه همسايگان دريايي اش برنده نبود كه گواه آن تأخير چندين ساله در استخراج نفت پارس جنوبي است كه قطر بيش از ۳۰ سال است كه از آن بهره برداري مي كند. 

به هرحال هريك از پنج كشور با آرزوها و خواسته هاي مختلف بر سر يك ميز نشسته بودند تا در بازي كه تحليلگران غربي از آن به عنوان بازي بزرگ خزر نام مي برند زورآزمايي كنند. البته تا پيش از آن كه سران گردهم بيايند، هيچ كس از عمق اختلاف نظرها آگاه نبود. آنها حتي در تعريف خزر نيز هم عقيده نبودند، ايران، روسيه و تركمنستان آن را درياچه و آذربايجان و قزاقستان خزر را دريا مي شمردند. با همين تعريف ايران كماكان بر موضع سهم ۲۰ درصدي خود پافشاري مي كرد. حتي قرار بود در اين نشست طرح كارشناسي خود را نيز براي حصول اين سهم ارائه كند. شايد بدترين لحظه نيز در اجلاس عشق آباد براي ايران زماني بود كه سران چهاركشور ديگر از آن خواستند تا نحوه محاسبات و عملي كردن طرح را به نقشه خزر نشان دهد. چرا كه گويا از يك سو كارشناسان هيأت همراه رئيس جمهور چندان براي توضيح درباره محاسباتشان آماده نبودند و از سوي ديگر شايد انتظار نداشتند كه سياست روسيه در خزر به طرفةالعيني به سمت آذربايجان و قزاقستان و نگاهي دورتر به سوي آمريكا چرخش كند. چنين شد كه كمردرد آقاي خاتمي عود كرد و رئيس جمهور راهي بيمارستانی در عشق آباد شد. شايد اين بهانه اي براي شبكه هاي خبري جهان شد تا در تحليل هاي خود از نخستين نشست سران كشورهاي خزر اين اجلاس را ناموفق و شكست خورده بدانند. 

حدود دو ماه پيش از اجلاس عشق آباد نمايندگان پنج كشور ساحلي خزر در مسكو نشستي برگزار كردند كه روزنامه الشرق الاوسط آن را نمايش خنده دار ديپلماتيك خواند. نشستي كه نمايندگان روسيه، آذربايجان، قزاقستان و ايران در آن حضور داشتند اما از نماينده تركمن ها خبري نبود. در عوض نماينده ايالات متحده كشوري كه ۱۰ هزار كيلومتر از خزر فاصله دارد در آن حضور داشت.

آمريكايي ها معتقدند كه دوري جغرافيايي آنها از منطقه را نزديكي تاريخي شان جبران مي كند. نخستين چاه هاي نفت درياي خزر در قزن نوزدهم با سرمايه هاي «راكفلر» حفر شدند و شركت هاي آمريكايي تا هنگام روي كار آمدن كمونيست ها در مسكو در سال ۱۹۱۶ نفت درياي خزر را در انحصار خود داشتند و در واقع به اجبار با نظام كمونيستي در ارتباط ماندند چندان كه يكي از آمريكايي ها دوست شخصي لنين و مشاور بازرگاني استالين شد. كرسي تركمن ها كه قرار بود دو ماه بعد ميزبان سران كشورهاي ساحلي خزر شود در اجلاس مسكو خالي بود. آنها از يك سو از جانب مسكو و واشنگتن و از سوي ديگر از طرف تهران تحت فشار بودند. تركمنستان ۹۹۲ كيلومتر مرز مشترك با ايران دارد و اين تنها خود مي توانست عاملي براي جلب نظر تهران براي تركمن ها باشد. از سوي ديگر عشق آباد ميزبان بزرگ ترين پايگاه اطلاعات مركزي آمريكا ـ سيا ـ در منطقه است و يكي از وزراي امور خارجه سابق آمريكا، مشاور ويژه مراد نيازاف رئيس جمهور تركمنستان است. به نظر مي رسد تركمن ها ناچارند بايد مزاج خود را با روسيه هم هماهنگ كنند چرا كه روسيه هنوز در درون بازمانده اي از ساختار كمونيستي اين جمهوري نوپا، دوستان فراواني دارد. اين وضعيت نزديكترين و هماهنگ ترين كشور ساحلي خزر با ايران است. در واقع اما اطميناني به اين نزديكي نيست. آنها در مورد تعيين محدوده حاكميت شان با آذري ها مشكلات اساسي دارند چون در محدوده فرضي براي مزرهاي دو كشور، حوزه نفتي مهمي وجود دارد كه عشق آباد و باكو چالشي سنتي بر سر مالكيت آن دارند. آذري ها هم كه بخش عمده اي از منابع نفتي خزر در نزديكي خاك اين كشور است به شدت از موضع تقسيم درياي خزر به شعبات ملي طرفداري مي كنند. چنانكه با افزايش سطح تماس ها و رايزني هايشان با روسيه و قزاقستان ابتدا درچارچوب توافقنامه هاي دوجانبه و اينك در مرحله اي تازه با امضاي توافقنامه سه جانبه راه را براي استفاده از منابع زير بستر در مناطق شمالي و مركزي باز كردند. آذري ها اكنون دو خط لوله فعال براي صادرات نفتشان دارند كه يكي از باكو به بندر «سوپساي» گرجستان مي رود و ديگري به بندر «نوروسيسك» در درياي سياه. طبق گزارشي كه وزارت انرژي آمريكا منتشر كرده است، ۶ درصد كل انرژي دنيا در كشورهاي بلوك شرق است كه ۸۵ درصد از آن در خاك روسيه و مابقي كه حدود ۱۵ درصد از اين ۶ درصد است در بقيه كشورهاي بلوك شرق از جمله در درياي خزر است. اما اين قصه براي آذربايجان متفاوت است. ساحل آذربايجان قسمت اعظم منابع نفتي خزر را در خود جاي داده است كه حوزه نفتي البرز يكي از آنها است. هرچند از ۵ قراردادي كه آذربايجاني ها بسته اند تنها يكي از آنها نتيجه داده كه آن هم منبع گاز بوده اما اين كشور كه اقتصاد ضعيف اش توان سرمايه گذاري براي اكتشاف و استحصال منابع را ندارد دايم از فراواني منابع خزر براي جذب سرمايه گذاران خارجي سخن مي گويد. بي جهت نيست كه پوتين شركت «لوك اويل» را تشويق كرده تا در پروژه هاي بين المللي آذربايجان سهام عمده اي را به قيمت گزافي خريداري كند تا مانع از حضور كشورهاي غيرساحلي در خزر شود و امنيت منطقه را چون شير پيري در دست داشته باشد. قزاق ها نيز كه در اين زمينه مشكلات را با عقد توافق نامه سه جانبه حل كرده اند و زير نظر روس ها با همكاري شركت هاي نفتي اين كشور مشغول بهره برداري از منابع زير بستر خزر هستند.

درواقع گاه به نظر مي رسد كه سرمايه گذاري روس ها و كمك آنها به آذري ها و قزاق ها تنها براي تسلط بر اين درياچه است و اگر نه اكنون پيش از هميشه اين گمان تقويت شده كه ذخاير نفتي خزر بسيار كمتر از آن است كه مردم اين منطقه تصور مي كردند مشكل زماني پيچيده تر مي شود كه كشورهاي ساحلي بر سر شيوه تقسيم درآمد اين دريا هم يك رأي نيستند. ايران از تقسيم مشاع خزر حمايت مي كند و خزر را يك درياچه مي داند كه بايد به انصاف سطح و زير بستر آن ميان كشورهاي ساحلي تقسيم شود كه در صورت تصويب چنين طرحي حق ايران بيست درصد از دريا خواهد شد و در زمينه سرمايه گذاري آمريكا هم حق وتو مي يابد. شيوه ديگر پيشنهاد آذربايجان و قزاقستان و روسيه است كه تازه به اين دو پيوسته اند و برپايه آن درآمد نفت به نسبت طول ساحل هر كشور تقسيم و سطح دريا به شكل مشاع مي شود.

با اين تقسيم نيمي از ثروت درياي خزر ميان آذربايجان و قزاقستان مي ماند و اين دو، كشورهايي هستند كه سرمايه گذاري و پشتيباني آمريكايي ها را پذيراترند. تركمنستان اما تنها كشوري است كه در هر دو حالت بيست درصد سهم خواهد برد. از اين جهت ايران سعي دارد تركمن ها را با خود همراه كند در شرايطي كه روسيه نيز تا چندي پيش سياست ايران را ترجيح مي داد اما با تغيير در موضع گيري اوضاع را به نفع آذربايجان و قزاقستان تغيير داد و تسلط نظامي خود را بر خزر استوارتر ديد. اين موضع گيري ها زماني خود را نشان دادند كه پوتين در مزرعه رئيس جمهور آمريكا در تگزاس با وي ديدار كرد و يك شراكت راهبردي را در درياي خزر ميان ايالات متحده روسيه بنيان گذاشت. شايد ولاديمير چاره اي جز اين نداشت و مي بايست ميان همكاري هسته اي با ايران و همراهي در تكميل رژيم حقوقي درياي خزر يكي را برمي گزيد. پس همكاري هسته اي را انتخاب كرد كه هم منافع اقتصادي اش را تامين كرده و هم دشمن سال هاي جنگ سرد را از رويگرداني از تهران خوشحال مي كرد و هم اقتدار امنيتي اش را بر خزر حفظ مي كرد. اين چنين بود كه روياهاي تهران در پديد آوردن يك ائتلاف با مسكو در خزر براي دور كردن واشنگتن از بزرگترين درياچه جهان، يك شبه آشفته شد.

مسكو به ازاي سياست تازه خود در قبال ايران، دو وعده بزرگ از آمريكا دريافت كرد. اول اينكه دست كم بخشي از خط لوله نفت درياي خزر از سرزمين روسيه بگذرد و دوم اينكه آمريكا در همه مسائل سياسي ويژه آسياي ميانه و افغانستان با روسيه رايزني كند. شايد دخالت نكردن آمريكا در درياي خزر سومين وعده اي بود كه آمريكايي ها به روس ها داده اند. چنين بود كه ولاديمير پوتين رئيس جمهور روسيه بلافاصله پس از اجلاس عشق آباد راهي بندر آستراخان شد و با صيد يك ماهي خاويار در مقابل دوربين تلويزيون روسيه خبر از مانور نظامي اين كشور در نيمه هاي مرداد در خزر داد. درواقع مانور نظامي روسيه در خزر هدف اين كشور مبني بر تسلط بر اين درياچه را محقق كرد. به فاصله چند روز پس از سخنان پوتين ميدان عمليات «اسكورپيون» در سه كيلومتري شهر كاسپيسك داغستان مملو از ژنرال هاي چند ستاره شد. در ساحل دريا دستاوردهاي نظامي از دستگاه آتشزاي بوراتينو تا جيره خشكه سربازان ترتيب داده شده بود. آن طور كه عنوان مي شود روسيه به تمام كشورهاي ساحلي پيشنهاد شراكت در مانور داده بوده اما تنها آستانه و باكو پاسخ مثبت دادند. تركمن ها دعوت به شراكت در مانور را ناديده گرفتند و حتي ناظران خود را به منطقه نفرستادند و اعلام كردند كه چون مانور نظامي كاري مطلوب براي آينده خزر نيست، عشق آباد در آينده هم نه به عنوان ناظر و نه به عنوان شركت كننده شريك مانورها نخواهد شد. در جريان انجام مانور ايران هم اعلام كرد كه قصد دارد سال آينده يعني امسال در خزر مانور بزرگ نظامي برگزار كند. درواقع ايران در حال حاضر در دريا نيرويي ندارد كه از لحاظ كيفي و كمي حتي نزديك به ناوگان روسيه باشد. ايران قصد داشت تا در جريان مانور ۴ ناو مستقر در خليج فارس را از طريق شاهراه هاي رودخانه اي روسيه وارد خزر كند كه پاسخ رد به آن داده شد. شايد همين واكنش منفي به استقبال ايران از مانور بود كه باعث شد ايران حضور خود را در درياي خزر قوي تر از گذشته كند. به همين منظور سفارش خريد كشتي بزرگ كانتينربر به شركت هاي خارجي داده شد و اقدامات لازم براي پيوستن كشتي هاي خريداري شده به مجموعه ناوگان درياي خزر صورت گرفت. نخستين كشتي خريداري شده كه به نام دكتر معين استاد زبان فارسي نام گذاري شده بود با عبور از كانال «ولگا ـ دن» به مجموعه ناوگان تجاري كشتيراني درياي خزر پيوست. امسال هم كشتي ايران كوير به ناوگان خزر مي پيوندد. سفارش خريد ۳ فروند كشتي تجاري و موافقت اصولي براي خريد ۵ فروند كشتي كانتينربر «رو ـ رو» در فاز دوم ناوگان داده شد. ظرفيت ناوگان تجاري ايران از يك ميليون تن در سال ۶۸ به ۲ ميليون در سال ۶۹ و نزديك به ۳ ميليون در سال ۸۰ رسيد.

با اين همه به نظر مي رسيد مانور نظامي روسيه در خزر دست كم دو حسن براي ايران داشت: اول اينكه روسيه با همه چرخشي كه در مقابل ايران داشت مانع از حضور نظامي آمريكا در خزر شد و به دنبال آن ايران را بر آن داشت تا با خريد كشتي هاي تجاري و حتي توريستي حضور پررنگ تري در دريايي داشته باشد كه تا قرن هجدهم ميلادي حاكميت انحصاري بر آن داشت. تسلط ايران در درياي خزر تا زمان قراردادهاي گلستان و تركمانچاي ادامه داشت كه طي آن قراردادها به دليل اوضاع سياسي ويژه، ايران امتيازات زيادي به روس ها داد. با انقلاب اكتبر ۱۹۱۶ در روسيه و استقرار حكومت بلشويكي روابط دو كشور وارد مرحله تازه تري شد و دولت جديد در جهت تثبيت انقلاب و تأمين امنيت روسيه، سلسله معاهداتي با ديگر كشورهاي همسايه براي جلوگيري از دخالت آنها در امور داخلي و حمايت از طرفداران تزار ـ روسيه سفيد ـ امضا كرد. در پي همين سياست بود كه رژيم انقلابي روسيه عهدنامه مودت را در ۲۶ فوريه ۱۹۲۱ با ايران امضا كرد. اين معاهده در مقابل قبول حق براي رژيم شوروي جهت ارسال براي سركوب روسيه سفيد، نيروهاي مسلح ضدانقلابي روسيه آن زمان از داخل ايران، كليه امتيازات روسيه تزاري در ايران را ملغي كرد و حق دريانوردي را به ايران بازگرداند. اين برابري حقوقي در موافقتنامه بحرپيمايي در ۲۵ مارس ۱۹۴۰ بين دو كشور تاييد و امضا شد و رژيم حقوقي فعلي درياي خزر بر پايه اين دو عهدنامه شكل گرفت. از همين سال بود كه ايران و شوروي جهت تعيين چارچوب حقوقي همكاري هايشان را در زمينه هاي مختلف با حفظ منافع مشترك ادامه دادند.

تا قبل از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در دسامبر ۱۹۹۱ خزر چندان محل مناقشه ميان تهران مسكو نبود. پس از سال ۱۹۶۰ كه ايران منابع غني نفت و گاز جنوب را كشف و مشغول استحصال از آن بود چندان به منابع خزر توجهي نشان نمي داد چنانكه تاكنون نيز ايران در خزر فعاليت اكتشافي نداشته است. شوروي هم كه پهناورترين سرزمين آن روزگار نه چندان دور بود چندان علاقه اي به نفت خزر نشان نداد مگر منابع غني قفقاز. علت اين دو امر كمبود سرمايه و فقدان تكنولوژي مناسب براي حفر درياي خزر بود. با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي اما شرايط به كلي تغيير كرد. قزاقستان، آذربايجان و تركمنستان همسايه هاي تازه خزر شدند و پيشرفت هاي علمي در زمينه بهره برداري منابع نفتي همه را تشويق به شروع اكتشاف كرد. اين چنين بود كه ضرورت تكميل رژيم حقوقي درياي خزر بيش از پيش خود را نمايان كرد. آن زمان خيال تهران از آينده رژيم حقوقي درياي خزر به مراتب راحت تر از امروز بود چرا كه هر ۴ كشور قزاقستان، روسيه، آذربايجان و تركمنستان در يك گردهمايي در آلماتي متعهد شدند كه به قراردادهاي شوروي سابق كه مهم ترين آنها قرارداد ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ بود وفادار بمانند. اما مشكلات از زماني آغاز شد كه ۵ كشور سعي كردند حوزه نفوذ خود در خزر را مشخص و منابع آن را تقسيم كنند. منحصر به فرد بودن درياچه خزر در جهان مشكلاتي در راه تكميل رژيم حقوقي به وجود آورد. چرا كه براي اين دريا هم بايست يك رژيم حقوقي منحصر به فردي تعريف مي شد.

منتقدان سياست خارجي جمهوري اسلامي معتقدند كه در سال هاي گذشته، ايران نتوانسته است از حقوق خود به ويژه در زمينه منابع بزرگ انرژي در بستر خزر دفاع كند و ديگر كشورهاي ساحلي با دستيابي به توافق هاي دو و سه جانبه شرايط را به شكل محسوسي به سود خود تغيير داده اند. هر چند كمال خرازي وزير امور خارجه ايران كه تا به حال چندين بار بر سر مسئله خزر به مجلس رفته معتقد است كه اگر چه ايران به نتيجه نهايي نرسيده اما در مسير نتايج مطلوب قرار دارد. او زمستان گذشته در پارلماني خطاب به نمايندگان مجلس گفته بود كه حل مسئله رژيم حقوقي درياي خزر يك مسئله زمان بر است و نبايد در آن شتاب كرد. به گفته وزير خارجه ايران تاكيد بر معتبر بودن قراردادهاي ۱۹۴۰ و ۱۹۲۱ ايران و شوروي سابق و دفاع از رژيم حقوقي مشاع تامين كننده منافع ايران است. با اين همه از بين پنج كشور ساحلي خزر، تنها ايران است كه از سياست تقسيم مشاع دفاع مي كند. البته برخي از كشورها همچون روسيه به زيركي اصرار دارند بگويند كه ايران مي خواهد خزر را به ۵ قسمت مساوي تقسيم كند. ويكتور كاليوژني، معاون وزير خارجه روسيه و نماينده پوتين در امور درياي خزر حتي اصرار ايران را براي تقسيم مساوي وقت تلف كردن مي خواند. او به يك روزنامه روسي گفته كه با توجه به امضاي پروتكل مربوط به نقاط اتصال و در برگرفتن ۶۰ درصد فضاي دريا براساس قراردادهاي امضا شده، سخن گفتن از ۲۰ درصد در مورد دولت هايي كه هيچ گونه موافقتنامه اي را امضا نكرده اند وقت هدر دادن است. اما مهدي صفري همتاي ايراني كاليوژني در حالي كه نقشه درياي خزر را به همشهري نشان مي دهد دست در هوا مي چرخاند و مي گويد متاسفانه نماينده روسيه توجه كافي نمي كند، او مي تواند نظراتش را هر طور كه مي خواهد مطرح كند و بايد آن را به عنوان نظر شخصي تلقي كند، نه نظر رسمي. كاليوژني كه تا چند هفته ديگر ميزبان نمايندگان كشورهاي ساحلي خزر خواهد بود، در مصاحبه با روزنامه روسي موضع ايران را تحريف و سعي كرده پيش از شروع اجلاس ايران در موضع انفعال ببرد. صفري مي گويد من تعجب مي كنم از كاليوژني. ما نگفتيم خزر را برابر تقسيم كنيم، گفتيم سهم ايران ۲۰ درصد از درياي خزر است. صفري كه تا پيش از اين سفير ايران در روسيه بوده حدود ۲ سال است كه در قالب نماينده ويژه مامور پيگيري تكميل رژيم حقوقي درياي خزر است. پيش از او واعظي، سرمدي و آهني در حوزه خزر و در سطح معاونين پيگير رژيم حقوقي در درياي خزر بودند. بعد از تشكيل اداره كل كشورهاي مشترك المنافع دولت آبادي مسئوليت تعقيب امور را داشت تا اينكه سر آخر كار به دست صفري رسيد. آن طور كه صفري مي گويد نماينده روسيه در اجلاس آلماتي برخورد غير متعارفي با همتايان خود داشته چنان كه در بحث غيرنظامي شدن خزر كه از اصول راهبردي ايران در اين درياچه است مباحثاتي را مطرح كرده كه موجب تقابل و موضع گيري چهار كشور ديگر از جمله ايران شده است. روسيه چنان كه در اجلاس آلماتي نشان داده حاضر به پذيرش حقوق ديگر كشورها در زمينه ماهيگيري و كشتيراني در خزر نيست و مانع حصول توافق در اجلاس آلماتي شده است.

به هر روي مشكل روسيه و قزاقستان و آذربايجان براي بهره برداري از منابع خزر تا حدود زيادي مرتفع شده است. تركمنستان كه خود را به ايران نزديك تر از همه كشورها مي داند نشانه هاي روشني از تمايلي براي پيوستن به اين سه كشور دارد. تحقق چنين رژيم حقوقي اي موجب خواهد شد كه ايران منابع نفتي حوزه البرز را از كف بدهد و عملاً سهم ۲۰ درصدي به ۱۳ درصد كاهش يابد. همين موضوع است كه حساسيت ها و واكنش هاي بسياري در ايران برانگيخته است. در واقع به نظر مي رسد كه با دستيابي ديگر كشورهاي ساحلي خزر به توافق جمعي بدون توجه به خواست هاي ايران، شرايط بيش از هر زمان ديگري براي دستيابي به سهم مطلوب و محق ايران دشوار شده است. اين همه در حالي است كه كمال خرازي مي گويد برخي به اشتباه تصور مي كنند ما براي تامين منافع مان در خزر متكي به روسيه هستيم. اما چنين نيست. جمهوري اسلامي ايران براي احقاق حقوق خود در خزر به بيگانگان تكيه نخواهد كرد. منتقدان سياست خارجي ايران در خزر معتقدند كه تهران وجه المصالحه كشورهاي خزر شده است به طوري كه روسيه با كارت ايران بازي مي كند و تركمن ها نيز از موقعيت ما بهره مي برند. يكي از نمايندگان مجلس به همشهري مي گويد كه همه به جز مردم از اين موقعيت ايران بهره مي برند. بسياري از كارشناسان معتقدند كه تيرگي روابط تهران و واشنگتن از جمله دلايل ناكامي ايران در خزر است. گويي تمام تلاش هاي آمريكا به عنوان يك بازيگر هم منطقه براي محروم كردن ايران از منافع اش در منطقه است. در اين ميان بايد منتظر ماند و ديد همزمان با تحولات پرشتاب و شكل گيري هماهنگي بيشتر در ديگر كشورهاي ساحلي درياي خزر سياست صبر و انتظار ايران كه مصوب شوراي عالي امنيت است چه نتايجي را در برخواهد داشت. آقاي خرازي در حالي كه بر خلاف هميشه لبخند مليحي بر لب دارد سوار بر هواپيمايي كه وي را به تركمنستان مي برد مي گويد علي رغم نگراني دوستانم در زمينه مذاكرات خزر، من نگراني ندارم و معتقدم كه كارها تا به حال بسيار خوب پيش رفته است.

 

 

 

 

 

 

 

نويسنده: نفيسه - كوهنورد

 منبع: روزنامه - همشهری - تاريخ شمسی نشر 06/03/1382

 

 

4.    پيشينه تاريخي

سواحل اين دريا همواره در طول تاريخ مسكن اقوام مختلف ايراني بوده كه به ويژه در كرانه هاي شرقي، غربي و جنوبي اين دريا زندگي مي كرده اند، از مهم ترين اين اقوام مي توان به كاسپي ها، تپورها، گيل ها، آماردها و هيرگاني ها اشاره كرد كه در مقاطع مختلف تاريخي نام اين اقوام بر اين دريا گذاشته شده است. از مهم ترين و قديمي ترين نام هاي تاريخي موجود مي توان به درياي كاسپين اشاره كرد كه در منابع باستاني يوناني و ايراني هم به آن اشاره شده است. كاسپي ها در بخش هاي جنوبي و جنوب غربي دريا مي زيستند و مورخان، آنها را بنيانگذار شهرهايي همچون قزوين و كاشان مي دانند.

البته در مقطع كوتاهي از تاريخ هم خزرها تنها به مدت سه قرن، از سده هاي هشتم تا يازدهم ميلادي به عنوان اقوامي غيربومي و مهاجر كه بيابانگرد بوده و روزگار مي گذرانيدند، در سواحل شمالي دريا مستقر شدند. با تهديدهاي اين قوم، ايرانيان مجبور شدند جهت جلوگيري از تجاوزات خزرها در مناطق حساسي از خاك ايران از جمله دربند (كه هم اكنون با نام جعلي Derbent بخشي از جمهوري داغستان فدراسيون روسيه را تشكيل مي دهد) استحكاماتي را پديد آورند. البته در تاريخ آمده كه روس ها براي نخستين بار در طول سال هاي ۹۰۸ تا ۹۱۲ ميلادي به سواحل ايراني اين دريا تاختند و تجاوز آنها در سال هاي ۹۴۳ و ۹۴۴ ميلادي با حمله به بردعه (منطقه قره باغ امروزي) ادامه يافت. اوضاع درياي مازندران از اواسط سده پانزدهم ميلادي با فتح قسطنطنيه (استانبول امروزي) و در اوايل سده شانزدهم با برقراري سلطنت تزارها در روسيه به تدريج دگرگون شد و استيلا بر اين دريا سرلوحه سياست هاي حاكمان روسيه قرار گرفت.

 

با برقراري سلطنت خاندان رومانوف (۱۶۱۳ ميلادي) و روي كار آمدن پتر (موسوم به كبير)، سياست روسيه در تجاوز به كشورهاي همسايه و آب هاي مرزي با عنوان «پتر تقسيمي» گسترش بيشتري يافت. راهبرد تجاوز روس ها به جنوب براساس وصيت نامه منصوب به پتر بود كه در سال ۱۶۱۰ ميلادي تنظيم شده و براساس آن در سال ۱۶۲۳ ميلادي تهاجم دوره اي به قلمروهاي مرز خاكي و آبي ايران آغاز شد. روس ها در اين تهاجم ها همواره با توسل به تنش هاي مرزي و با سوءاستفاده از اختلافات داخلي در ايران، طي جنگ هاي مختلف بخش هاي عمده اي از خاك ايران را جدا كردند، سياست كلان روس ها تاكنون در طول بيش از ۲۸۰ سال با تغيير حكومت ها هم عوض نشده و حتي پس از فروپاشي اتحاد شوروي نيز اين سياست كه براساس استيلاي كامل بر مناطق استراتژيك اطراف روسيه با به كارگيري هر حيله و نيرنگي استوار است، با شدت و جديت توسط دولت روسيه و ساير كشورهاي اقماري شوروي سابق همچنان دنبال مي شود.

 

 

پيشينه استيلاي روسيه

 

دولت روسيه در سال ۱۸۰۲ ميلادي گرجستان را از ايران جدا كرد و جهت دستيابي به آب هاي گرم خليج فارس، پس از پايان دوره هاي نخست جنگ با ايران در سال ۱۸۱۳ با تحميل عهدنامه گلستان بخش هاي عمده اي از ايران و شروان و منطقه ارمنستان را نيز از ايران گرفت. نارضايتي ايرانيان مناطق اشغالي و نيز غيرت به خروش آمده ايراني كه منجر به وقوع دور دوم جنگ بين ايران و روسيه شد باز هم با شكست ايران به عهدنامه تركمانچاي در سال ۱۸۲۸ منتهي شد كه براساس آن بخش هاي ديگري از ايران جدا شد. در اين قراداد استيلاي چند هزار ساله ايرانيان بر اين دريا نيز لغو و ايران از حق كشتيراني در اين دريا محروم شد. پس از استقرار نظام كمونيستي و تشكيل اتحاد شوروي اين كشور جهت جلب نظر همسايگان و پيشگيري از حمايت آنها از مخالفان انقلاب، تغييراتي جزيي را در قراردادهاي سابق اعمال كرد. از جمله عهدنامه مودت و دوستي در ۲۶ فوريه در سال ۱۹۲۱ بوده است كه هدف عمده آن تلاش براي بي طرفي ايران و تامين امنيت روسيه بوده است. براساس اين عهدنامه انحصار كشتيراني كه در قراردادهاي گلستان و تركمانچاي به روسيه واگذار شده بود، لغو گرديد و سپس در معاهده بازرگاني و دريانوردي هم كه ۲۵ مارس در سال ۱۹۴۰ به امضاي دو طرف رسيد، استفاده اشتراكي و برابر از دريا از سوي ايران و شوروي و نه هيچ دولت ديگر مورد تاكيد قرار گرفت و حتي در اين معاهده از درياي مازندران به عنوان «درياي ايران و شوروي» نام برده شده است. همچنين ماده ۱۲ قرارداد ۱۹۴۰ ناظر بر حق اختصاصي ماهيگيري در محدوده ده مايلي آب هاي ساحل بوده و بهره برداري بقيه آب ها به نسبت مساوي بين دو كشور به صورت مشاع تقسيم شده است. پس از فروپاشي شوروي در آغاز دهه ۱۹۹۰ ميلادي و تشكيل ۱۵ جمهوري مستقل، نخستين اجلاس سران كشورهاي ساحلي اين دريا به ابتكار ايران در ۱۶ فوريه ۱۹۹۲ در تهران تشكيل شد تا مابين كشورهاي جديد و دولت هاي ايران و روسيه هماهنگي هاي مختلف صورت پذيرد. البته نگراني ايران از چگونگي اجراي رژيم حقوقي اين دريا پس از فروپاشي شوروي كاملاً به جا بوده است. گو اين كه براساس مواد ۳۴ و ۳۵ كنوانسيون وين جانشينان كشور تجزيه شده ملزم به پايبندي به قراردادهاي گذشته خواهند بود. بر اين مبنا كشورهاي جايگزين شوروي سابق در كنفرانس آلماتي قزاقستان (۲۱ دسامبر ۱۹۹۱) و نيز بر اساس سند شماره ۴۶۵/۴۹A مورخ ۱۵ اكتبر ۱۹۹۴ متعهد شدند، معاهدات ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ را بپذيرند و بر اجراي آن پايبند باشند. ولي ايجاد تغيير و تحولات و چرخش هايي در عملكرد برخي كشورهاي تازه استقلال يافته به تدريج تنش هايي را در روابط بين كشورها و موضع گيري هايي از آنها را به دنبال داشت كه دامنه آن همواره منافع ملي ايران را در اين دريا با تهديد جدي روبه رو ساخته است.

آغاز اين تعارضات به تاريخ ۲۰ سپتامبر ۱۹۹۴ باز مي گردد كه طي آن در بخشي از دريا كه دولت آذربايجان به عنوان بخش آذربايجاني دريا ناميد، شركت بين المللي عمليات نفتي آذربايجان با شركت هاي آمريكايي و انگليسي، قرارداد بزرگي را به نام «قرارداد قرن» كه به اختصار AIOC ناميده مي شود، منعقد كرد. عمليات اكتشاف و استخراج نفت با سرعت توسط آذربايجان اجرا شد، بدون توجه به اينكه قراردادهاي ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ به عنوان مبناي تعيين رژيم حقوقي درياي مازندران بر استفاده مشاع دو كشور ايران و شوروي تصريح شده و از طرف ديگر، تا تكميل قراردادهاي موجود هيچ يك از كشورها نمي توانند يكجانبه از منابع اين دريا بهره برداري نمايند. در اين راستا دولت روسيه نيز بلافاصله از اقدام آذربايجان به سازمان ملل و نيز به بريتانيا به عنوان يكي از طرفين اصلي قرارداد مذكور شكايت كرد و تاكيد كرد تا تعيين تكليف نهايي قراردادهاي پيش گفته لازم الاجرا است و هر تصميمي در دريا بايد به توافق جمعي برسد. ايران نيز پس از اقدام آذربايجان موضع مشابهي را عليه قراردادهاي آذربايجان و شركت هاي آمريكايي اتخاذ كرد و خواستار اعمال اصل مشاع در بهره برداري از دريا شد. به تدريج گزينه هاي مختلف حقوقي در اين دريا مطرح شد كه بر اين اساس هر يك از كشورها تاكنون سعي داشته اند گزينه اي را به كار گيرند كه بيشترين منافع را براي آنان به دنبال داشته باشد.  

گزينه هاي مختلف رژيم حقوقي ۱ 

با توجه به تحولات جديد پس از فروپاشي مناسب است مروري بر گزينه هاي مطرح راجع به رژيم حقوقي اين دريا بياندازيم. 

۱ - سيستم مشاع و استفاده مشترك (سهم ايران ۵۰ درصد كل دريا) : در اين سيستم كه در قراردادهاي ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ هم به آن تاكيد شده است هر بخش، از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب دريا به جز ده مايل ماهيگيري، بين دو كشور مشترك است و تصرف و انتفاع از هيچ بخشي از آن در انحصار يك كشور نيست و حضور هر كشور بيگانه اي منوط به جلب رضايت كشورهاي ساحلي ذي حق خواهد بود. بنابراين براساس قرادادهاي موجود اجراي اين شيوه تقسيم بهترين گزينه اي بوده است كه از يكسو سهم ۵۰ درصدي ايران را از اين دريا محفوظ مي دارد و از سوي ديگر با توجه به بسته بودن دريا و محيط زيست شكننده آن، زمينه همكاري مناسبي را از سويي بين ايران و از سوي ديگر بين بازماندگان شوروي سابق (با حق ۵۰ درصدي) ايجاد خواهد كرد.

 

۲ - تقسيم همزمان بستر و سطح آب بين ۵ كشور به صورت مساوي (سهم ايران ۲۰ درصد كل دريا): اين نوع تقسيم، پس از عقب نشيني ايران از رژيم مشاع و حق ۵۰ درصدي ايران در اين دريا توسط ما مطرح شده است. در اين شيوه تقسيم با وجود يك رژيم واحد براي بستر و سطح آب، ورود كشتي هاي خارجي از جمله روسيه و آذربايجان به آب هاي متعلق به ايران آزاد نخواهد بود و از تهديدات امنيتي در محدوده ۲۰ درصدي مربوط به هر يك از كشورها كاسته خواهد شد و حق تمامي كشورها در مناطق ملي بيست درصدي خود هم در بستر و هم در سطح آب محفوظ خواهد شد.

 

۳ - تقسيم براساس حقوق بين الملل درياها: (سهم ايران ۱۶ درصد كل دريا): در اين شيوه تقسيم كه مورد تاكيد قزاقستان است اصل بر آزادي تردد كشتيراني در درياها است. بر اين مبنا منافع ايران مي تواند مورد تهديد امنيتي ساير كشورهاي منطقه و فرامنطقه قرار گيرد.

 

۴ - تقسيم براساس بخش هاي ملي: (سهم ايران ۱۱ تا ۱۳ درصد از كل دريا): براساس اين نوع تقسيم كه بيشتر مورد نظر آذربايجان است، سطح و بستر دريا بايد براساس خط موسوم آستارا - حسينقلي (كه جمهوري آذربايجان ادعا مي كند مرز ايران با شوروي سابق بوده است) بين ايران و جمهوري هاي شوروي سابق تقسيم شود و چهار جمهوري شوروي سابق بايد به بخش هاي ملي به جاي مانده از قرارداد داخلي ۱۹۶۰ بين جمهوري ها پايبند باشند.

 

۵ - تقسيم بستر و آزادي سطح دريا: (سهم ايران ۱۱ تا ۱۳ درصد از كل دريا): براساس اين ديدگاه كه توسط روسيه بر آن تاكيد مي شود و توافق هاي انجام شده با قزاقستان هم در همين راستا صورت گرفته است، دريا به دو رژيم مختلف تقسيم خواهد شد، سطح دريا براي همه كشورهاي ساحلي آزاد و بستر و منابع زير دريا نيز تقسيم خواهد شد. از نظر امنيتي با توجه به قدرت دريايي قوي تر روسيه نسبت به ساير كشورها، اين كشور در پي آن است كه با قبولاندن اين طرح، دريا را به جولانگاه كشتي هاي جنگي خود تبديل كرده و قدرت از دست رفته گذشته خود را به نوعي بازيابد. از سويي قدرت محدود دريايي ايران در اين دريا نسبت به روسيه و حتي آذربايجان اين طرح را كاملاً به ضرر منافع ملي ايران قرار مي دهد. مانور نظامي روسيه بلافاصله پس از عدم پذيرش اين موضع روسيه از سوي ايران از اجلاس عشق آباد (۳ و ۴ ارديبهشت ۱۳۸۱) گوياي اين نكته است كه «روسيه از هيچ حربه اي (حتي نظامي) براي تحميل خواسته هاي خود دريغ نخواهد كرد. »

 

عملكرد كشورهاي حاشيه 

برآورد حدود ۲۰۰ ميليارد بشكه نفت و ۸۹/۶ تريليون متر مكعب گاز طبيعي باارزش ۵ تريليون دلار، تمامي كشورهايي را كه به نوعي از منافع در اين دريا برخوردار هستند، وسوسه مي كند كه از انواع لابي هاي سياسي جهت تامين حداكثر منافع و سهم از اين دريا استفاده نمايند. دولت روسيه همان گونه كه پيشتر گفته شد، بر مبناي يك استراتژي بلندمدت كه به نوع حكومت هاي اين كشور ارتباطي ندارد، درصدد استيلاي هر چه بيشتر بر سرزمين هاي جنوبي است. اين سياست ترسيم شده توسط پتر در طول بيش از ۲۸۰ سال سبب جدايي سرزمين هاي زيادي از ايران شده است، گاهي با بهانه جنگ (همانند تحميل قراردادهاي تركمانچاي و گلستان بر ايران) و گاهي به بهانه سركوب شورش هاي محلي شورش خان خيوه كه روسيه با اين حربه منطقه فرارود را با همه شهرهاي كهن ايراني از جمله سمرقند، بخارا، مرو و خوارزم به اشغال خود درآورده و آن مناطق را از خاك ايران جدا كرده است. علاوه بر سياست هاي گسترش ارضي، اتحاد جماهير شوروي از سال ۱۹۴۹ بدون در نظر گرفتن منافع ايران در اين منطقه، استخراج نفت از دريا را شروع كرد و به صورت عملي قراردادهاي ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ را مبني بر حق بهره برداري كاملاً مساوي از دريا توسط ايران و شوروي را ناديده گرفت.

اتحاد شوروي سابق حتي با توجيهي غيرعلمي مبني بر شيب دريا به سمت ايران و تجمع ذخاير نفتي در مناطق ساحلي ايران از احداث و بهره برداري چاه هاي حفاري نفت در ايران جلوگيري مي كرد اين كشور كه متاسفانه در برهه هاي مختلف تاريخي با تزوير در نقش دوستي مطمئن از پشت به ملت ايران خنجر زده است، در دوره پس از فروپاشي هم توانست سال ها نگاه سياست گذاران ايران را به دنبال خود داشته باشد ولي با توجه به اين كه اين كشور بارها نشان داده كه براساس مصلحت و منافع سياسي اقتصادي براي خود حاضر است تمامي پيمان ها و قول و قراردادها را زير پا بگذارد، موضع گيري هاي روسيه در مورد اين دريا هم سبب شد مسئولان ايران به اشتباه بزرگ خود مبني بر اعتماد بيش از حد به روسيه پي ببرند. هم اكنون روسيه به عنوان جانشين شوروي سابق همان سياست هاي گذشته را ادامه مي دهد و بر اين اساس ضمن انعقاد پيمان هاي متعدد دفاعي با كشورهاي تازه استقلال يافته همسو براساس همين پيمان ها عليرغم وجود مرز مشترك، نيروهاي مرزبان خود را به مرزهاي تاجيكستان و افغانستان هم گسيل داشته است. اين كشور بر اساس سياست «خارج نزديك» از سال ۱۹۹۲ مرزهاي جمهوري هاي شوروي سابق را مرزهاي خود مي داند و به ويژه در درياي مازندران مترصد فرصتي است كه حاكميت بلامنازع دريايي را با نيروهاي نظامي خود ايجاد نمايد تا بتوانند با بهره برداري هر چه بيشتر از ذخاير نفتي موجود، اقتصاد خود را سامان بخشد. بنابراين تاريخ به ما آموخته كه هيچ گاه به روسيه نمي توان اعتماد كرد چرا كه سال ها است روسيه با برگ ايران در برابر آمريكا اقدام به امتيازگيري مي كند. دولت آذربايجان ديگر كشور منطقه است كه منافع ملي ايران در اين دريا را به چالش طلبيده و به علاوه محيط زيست دريا را در معرض خطر نابودي قرار داده است. البته سال ۱۹۹۰ مي توانست سال خوشي براي ساكنان هر دو سوي ارس باشد، هنوز خاطره اهتزاز پرچم ايران در آران و شروان و به آب زدن فرزندان جدا افتاده ايران كه خود را به ارس مي افكندند تا به مام ميهن برسند، از خاطرات ما محو نشده است. در آن مقطع تاريخي اين فرصت پيش آمده بود كه بخشي از خاك غصب شده توسط روسيه پس از فروپاشي شوروي به ايران باز گردد ايران در اقدامي شتابزده آران و شروان تاريخي را با نام مجعول آذربايجان (كه ساخته و پرداخته سياست هاي تفرقه افكن شوروي سابق بود) در جوار مرزهاي آذربايجان واقعي در ايران به رسميت شناخت.

اين استقلال پيامدهاي زيادي را هم از نظر تهديد امنيت مرزي و تماميت ارض ها به دنبال داشت و هم مشكلات زيادي را بابت احقاق حق ايران در اين دريا فراروي ما نهاد.

ايران به دليل عدم توجه به تهديدهاي رقيبان در منطقه و نيز جدي نگرفتن تلاش هاي كشورهايي نظير تركيه، حتي بازارهاي اقتصادي و تجاري آسياي مركزي و قفقاز را از دست داد و آن را كاملاً در اختيار تركيه و كشورهاي غربي نهاد. با وجود مرز بيش از هزار كيلومتري ايران با كشورهاي شوروي سابق و مرز كوچك ۱۵ كيلومتري تركيه با نخجوان به عنوان بخشي جدا از خاك آذربايجان، فعاليت ها و حمايت هاي تركيه از جمهوري هاي ترك زبان (با هدف تشكيل توران بزرگ) تاثيرپذيري زيادي را از سوي سران اين جمهوري ها سبب گرديد، به گونه اي كه پس از اعتراض عملي ايران به كشتي هاي اكتشافي شركت BP كه از سوي آذربايجان، در حوزه نفتي ايراني البرز شروع به فعاليت كرده بود (در تابستان ۲۰۰۱) دولت تركيه با همراهي آذربايجان با اطلاق اين حوزه نفتي ايراني به حوزه «آلو» اقدام ايران را تجاوز به حريم آذربايجان به حساب آورده و هواپيماهاي جنگي خود را براي تهديد ايران به آذربايجان گسيل داشت. جالب اينكه خلف اف نماينده اين كشور در اين دريا براي دور نگاه داشتن ايران از مناقشه ناگورنو قره باغ و حمايت احتمالي از ارامنه اين منطقه كه ۲۰ درصد خاك آذربايجان را در اختيار دارند، ادعا كرد. مسئله دريا مسئله اي جدا از مناقشات قفقاز است و ايران در صورت ارائه حسن نيت در قفقاز نبايد انتظار جبران آن را در موضع گيري آذربايجان در دريا داشته باشد. اين كشور در راستاي منافع ملي خود با برقراري رابطه اي مستحكم با آمريكا، اين كشور را مجاب كرد تا خط لوله انتقال نفت باكوجيحان را علي رغم پرهزينه و طولاني تر بودن نسبت به مسير ايران از آذربايجان به تركيه بكشند. و علاوه بر آن جهت تامين منافع آمريكا در اين دريا درخواست كمك ۵/۴ ميليارد دلاري از آمريكا را داده است. تا با همسان سازي مواضع راهبردي خود با آمريكا، كنترل انرژي به غرب را خود به دست گيرد.

 

كوتاه سخن اينكه: 

۱ - در حقوق بين المللي درياها هر يك از پهنه هاي آبي روي زمين از رژيم خاص خود برخوردار است كه بايد براساس توافق همه كشورهاي ساحل تعيين شود نه تعدادي از كشورها و در صورت عدم توافق مسئله مي تواند به دادگاه بين المللي لاهه ارجاع شود. 

۲ - استفاده يكجانبه شوروي سابق از دريا نمي تواند مبني بر عدم حق ايران در بهره برداري از منافع نفتي اين دريا تلقي گردد. 

۳ - همان گونه كه پيش تر گفته شد، روسيه و ديگر كشورهاي ساحلي با لطايف الحيل در تلاش هستند، همان گونه كه ديدگاه رسمي ايران را از تعقيب حق مسلم ۵۰ درصدي از دريا به ۲۰ درصد عوض كردند، ايران را به دريافت سهم ،۱۶ ۱۲ و يا ۱۱ درصدي از اين دريا راضي كنند. 

۴ - با توجه به عدم ارتباط تحولات مرزي در شوروي به ايران رضايت به سهم ۲۰ درصدي مبني بر تقسيم پنج قسمتي دريا غيرمنطقي است چرا كه با توجه به پتانسيل تجزيه طلبي در جمهوري هاي ساحل دريا از جمله منطقه داغستان روسيه و نيز منطقه تالشان در جنوب شرقي آذربايجان سهم ايران مي تواند به يك ششم يا يك هفتم و حتي كمتر نيز كاهش يابد. 

۵ - اعتراض هميشگي ايران به پيمان هاي دوجانبه و چندجانبه مابين جمهوري هاي اقماري شوروي سابق هيچ سودي براي ما به دنبال نخواهد داشت و انفرادي عمل كردن ايران هيچ آينده روشني فراروي حقوق ايران متصور نخواهد بود.

۶ - نياز حياتي به متحد استراتژيك در مقوله هايي از اين دست، ايجاب كرد ايران اعتماد بيش از حدي را در قبال روسيه به كارگيرد كه نتيجه اين سياست، جري تر شدن و دشمني عيان تر روسيه نسبت به حقوق ايران در اين دريا بود.

۷- مسائل حل نشده مابين ايران و آمريكا به عنوان دستاويزي براي كشورهاي منطقه سبب سنگ اندازي در هر گونه سرمايه گذاري كلان در ايران شده است به گونه اي كه با وجود موقعيت استراتژيك ايران و كوتاه تر و باصرفه تر بودن اين مسير، كشورهاي ساحلي از تنگناهاي سياست خارجي ايران در قبال آمريكا، سوءاستفاده كرده و مي كوشند علاوه بر محروم كردن ايران از منابع عظيم نفت و گاز دريا منافع هر چه بيشتري را نصيب خود نمايند. 

۸ - با توجه به اين كه پس از فروپاشي شوروي ايران فرصت هاي طلايي بهره گيري سياسي، اقتصادي از آن موقعيت را به راحتي از دست داد و به ديگر كشورهاي منطقه و خارج از منطقه واگذار كرد، ملت ايران اين انتظار را دارد كه نمايندگان ملت حداقل پيرو اصول ۶۶ و ۶۸ قانون اساسي جلوي هرگونه تغيير مرزي، اعم از خاكي و آبي را بگيرند و با سياست هاي واقع بينانه و تامين منافع ملي نسل هاي فعلي و آينده را در سرلوحه تصميمات خود قرار دهند. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پي نوشت:

خزر و منافع ملي جمهوري اسلامي ايران - مركز مطالعات و تحقيقات دفاعي ندسا

 نويسنده: ميرمهرداد - ميرسنجري 

منبع: روزنامه - همشهری - تاريخ شمسی نشر 21/03/1382

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 23:37  توسط محیا ثاقبی  | 

مشارکت سیاسی پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری

موضوع كلي: مشروعيت سياسي و مشاركت مردم

پرسش: انتخابات دهمين دوره‌ي رياست جمهوري چه تاثيري بر مشروعيت سياسي نظام و مشاركت مردمي گذاشت؟

فرضيه: با توجه به مشاركت 85 درصدي مردم در انتخابات، مشروعيت سياسي نظام افزايش پيدا كرد.

مشاركت سياسي فرايندي است كه در طي آن قدرت سياسي‌ميان افراد و گروههاي جامعه توزيع مي‌شود. به گونه‌اي كه تمام شهروندان گروههاي فعال و خواهان مشاركت سياسي از حق انتخاب شده، تصميم‌گيري، سياستگذاري، ارزيابي، انتقاد و اظهار نظر، انتخاب كردن و راي دادن بهره‌مند باشد. اصولاً انتخابات مهمترين فرآيندي است كه ميزان اتحاد و مشاركت مردم به نظام خويش را نمايان مي‌سازد. اين در حاليست كه اين مشاركت مي‌تواند با اهداف و گوناگوني از سوي قشرهاي مختلف جامعه صورت گيرد.

مشاركت مردم و حضور آنها در عرصه‌هاي مختلف اداره جامعه يك از اساسي‌ترين پايه‌هاي ثبات و استواري هر نظام سياسي است. تفكيك نظام‌هاي سياسي حاكم بر جوامع بشري به دمكراتيك و غير دمكراتيك، بر اساس ميزان مشاركت و نقش مردم در حكومت و امور جامعه و عدم آن، قابل ارزيابي است. در نظام جمهوري اسلامي كه مبتني بر مردمسالاري ديني و بر پايه انديشه و تعاليم اسلامي بنا شده است، حق مردم در تعيين سرنوشت خويش، از اصول مسله و غير قابل انكار است، كه البته استيفاء اين حق، مستلزم مشاركت مردم وحضور آنها در عرصه‌هاي مختلف سياسي و اجتماعي مي‌باشد.

تا قبل از پيروزي انقلاب‌اسلامي مردم نقش در تعيين سرنوشت خود نداشتند. رژيم پهلوي چه در قانون وه در عمل نقش و جايگاه موثر براي مردم در نظر نگرفته بود و آراء و نظرات مردم براي آنها ارزشي نداشت. اصولاً در رژيم‌هاي سلطنتي مردم نقش و جايگاه موثري در ساختار حكومتي و تعيين مقامات بلند پايه كشور و نيز تصميم‌گيري‌هاي مهم ولكان حكومت ندارند.

اصل اول قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران كه بيان كننده نوع حكومت مي‌باشد، تصريح به جمهوريت نقش اساسي مردم در اراره امور كشور، قانون اساسي نيز مقرر مي‌دارد: «در جمهوري  اسلامي ايران امور كشور بايد به اتكاد آراي عمومي اداره شود. از راه انتخاب رئيس‌ جمهور، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، اعضاي شوراها و نظاير اينها، يا از راه همه‌پرسي در مواردي كه در اصول ديگر اين قانون معين مي‌گردد.»

همواره در آستانه انتخابات كوشش فراواني از سوي نهادهايي مختلف جامعه صورت مي‌گيرد. تا با آگاهي بخش بيشتر به مردم نسبت به مسئوليت ملي و مدنيشان، آنها را به حضور گسترده‌تر درپاي صندوق‌هاي رأي ترغيب كنند. زيرا هر چه مشاركت مردم در انتخابات بيشتر باشد نشان از ميزان مشروعيت بالاتر نظام در ميان مردم آن جامعه خواهد بود. انتخابات در كشور ما نماد مردم سالاري و تعيين سرنوشت يك ملت بدست خودشان مي‌باشد. اصل 56 قانون اساسي نيز اراده مردم را مبناي مشروعيت دولت و قدرت معرفي مي‌نمايد.

يكي از دستاوردهاي سياسي انقلاب‌اسلامي ايران اهميت نقش مردم در تعيين ساختار حكومت و به عبارتي دستاورد مردمسالاري مي‌باشد. وقتي مردمسالاري در نظام سياسي جمهوري‌اسلامي ايران كه دين و سياست در هم آميخته است در كنار ارزشها و آرمانهاي دين مبين اسلام قرار مي‌گيرد آن را مردمسالاري مي‌ناميم. به عبارتي گفتمان انقلاب‌اسلامي ايران مردمسالاري ديني بوده است. و نمرد اين مردمسارلاري را در انتخابات‌هاي مختلف در طول سه‌دهه از انقلاب‌اسلامي ايران شاهد بوده‌ايم. البته ميزان مشاركت مردم از لحاظ كميت از شدت و ضعف برخوردار بوده است. آنچه كه در انتخابات رياست جمهوري دهم از اهميت زيادي برخوردار مي‌باشد. صرفنظر از اينكه به چه كسي رأي داده شود حضور را براي كسب قدرت سياسي و مشاركت در امور جريان انقلاب فرانسه و ساير انقلاب‌ها به حركت در مي‌آورد، ضرورتي بود كه آنان نسبت به رهايي خود از چنگال فقر و استبداد حس مي‌كردند. از اين رو مسائل اجتماعي اصلي‌ترين دلايل حركت كليد كساني بود كه خواهان شركت در قدرت سياسي بودند.

به عقيده‌ي رابرت دال دليل شركت فرد و مشاركت سياسي افراد به اراده‌ي فردي بستگي دارد. بديهي است، هيچ‌كس بي‌تمايل نيست در امور سياسي مداخله داشته باشد.

به عقيده‌ي ماتيددوگان ميزان اعتقاد به نهادها را نبايد با درصدي از مردم كه شيوه‌ي حكومت را تاييد نمي‌كنند. اشتباه گرفت. چرا كه افكار عمومي در موضوعاتي مانند مسكن، اشتغال و ماليات در حال تغييرات است. و چنيني افكاري قانوني بودن و مشروعيت حكومت را زير سوال نمي‌برد. به اعتقاد برخي از محققان، مردم اعتقاد به رهبران را با سهولت بيشتري از عدم اعتقاد به نظام از دست مي‌دهند. اما به هر حال وجود اعتقاد، شاخصه‌اي براي مشروعيت است.

به گفته‌ي آلموند، در جوامع دمكراتيك توانايي پاسخگويي، بيشتر است و در جوامع توتالتير پاسخگويي كمتري نسبت به تقاضاها لحاظ مي‌شود. امروزه نيز، پاسخگو بودن از مشخصات رژيمهاي دمكرات شمرده مي‌شود و دولت پاسخگو از مشروعيت خوبي برخوردار است.

برخي از محققين مشروعيت را به مفهوم كارايي فرض كرده‌اند، ليست آن را مترادف و يا نزديكترين معني به مشروعيت دانسته و مشروعيت را چنين تعريف كرده است: «مشروعيت متضمن ظرفيت سيستم براي بوجود آوردن و حفظ اين اعتقاد مي‌باشد كه موسسات سياسي وجود، مناسبترين موسسات براي جامعه هستند. براساس ديدگاه ليست، وي معتقد است سيستمي با كارايي بالا ولي غير مشروع - مثل مستعمره كه خوب حكومت شده - با ثبات‌تر است از رژيمهاي كه از لحاظ كارايي پايين ولي داراي مشروعيت بالايي هستند. لييست رابطه‌اي بين كارايي و مشروعيت را بررسي كرده و با ذكر مثالهايي كارايي اقتصادي دولت را بسيار اساسي مي‌داند.

اكشتاين نيز كارايي اقتصادي را در مشروعيت مهم دانسته و بحران رژيم را در ركوده اقتصادي مي‌داند.

ماتيددوگان فروپاش دمكراس در شيلي را حاصل تورم 746 درصدي و شكست جمهوري و افزايش نرخ بيكاري دانسته است.

داوز وهيوز مشاركت سياسي را چنين تعريف كرده‌اند: مشاركت سياسي عبارتست از درگير شدن مردم درعدم سياست با راههاي مختلف در درجات مختلف از درگيري عاطفي در انتخابات مختلف.

پاتريك جي‌بويل براي مشاركت سياسي چنين تعريفي ذكر كرده است: « تلاشهاي سازمان يافته براي افزايش كنترل بر منابع و موسسات نظام دهنده در شرايط اجتماعي مشخص از سوي گروهها و جنبشها، بركسانيكه تاكنون از حيطه‌ي اعمال چنين كنترل مستثني بودند.

مايرون واينر پس از برررسي ده تعريف از مشاركت سياسي چنين مي‌گويد: مشاركت سياسي عبارتست از : هرنوع اقدام داوطلبانه، موفق يا ناموفق، سازمان يافته يا بي‌سازمان، مقطعي يا مستمر كه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 14:0  توسط مهدی شافعی  | 

سوال و فرضیه (تاثیر انتقاد از حاکم در جامعه ی اسلامی)

سوال

آیا انتقاد از حاکم جامعه ی اسلامی موجب ضعف در جامعه می شود و یا موجب پویائی جامعه می گردد؟ 


فرضیه

انتقاد صحیح از حاکم موجب پویایی و دوام هر چه بیشتر جامعه می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:58  توسط محمد فومنی الحایری  | 

تئوری ها و نتیجه گیری (تاثیر انتقاد از حاکم در جامعه ی اسلامی)

با تاءمل در مفاد این واژه و بررسى موارد کاربرد آن، به این نکات دست می یابیم :
1 ـ قوام نصیحت ، به انگیزه هاى خیرخواهانه آن است، و همین انگیزه هاى مثبت ، به نصیحت ارزش و قداست می بخشد، در واژه هاى دیگرى مثل« انتقاد » و حتى« امر به معروف و نهى از منکر» ، انگیزه ها و نیت ها، چندان دخالتى ندارند، به این معنا که انتقاد ممکن است با انگیزه مثبت همراه باشد و یا با انگیزه منفى، با نیت تصحیح و رفع نقص انجام گیرد یا با نیت تخریب و از بین بردن طرف مقابل .لذا « انتقاد » همیشه و در همه موارد، عمل با ارزشى به حساب نمی آید، برخلاف نصیحت . که« نصح » در مقابل« غش » قرار دارد به معناى خلوص است و تنها کارى زیبنده چنین عنوانى است که از کمال خیرخواهى و سوز دل برخاسته و از آلودگى هاى گوناگو پاک باشد .و هیچ انگیزه اى جز خیر و مصلحت در آن دخالت نداشته باشد، و در این صورت است که سخن اثر دارد و بر دل می نشیند .
2 ـ نصیحت، شعاع وسیعى دارد و هرگونه گفتار و کردار خیرخواهانه را در بر می گیرد :ارشاد به مصالح دینى و دنیوى، تعلیم در صورت جهل، تنبیه در صورت غفلت، دفاع درصورت عجز و ناتوانى، جلوگیرى از لغزش و سقوط، کمک به اصلاح و ...
3 ـ خیرخواهى و نصحیت ، زبان خاصى نمی شناسد .و ناصح بر اساس تشخیص خود و در جهت خیر منصوح تلاش می کند، گاه با زبان انتقاد ، و گاه با زبان تعریف و تمجید، گاه به صورت موعظه و گاه جدال احسن، گاه تاءیید و تکمیل و گاه تذکر عیب و تلاش براى رفع آن .
امیرالمومنین على(ع )انتقادهاى صریح خودرا از عثمان،« نصیحت » دانسته و در نامه به معاویه می نویسد :
« قد یستفید الظنة المتنصح و گاه می شود که اندرزگویان در معرض بدگمانى است » .همچنین حضرت، انتقادها و اعتراض هاى خود را به معاویه،« نصیحت » می داند، در نامه به او می نویسد :
« و اعلم ان الشیطان قد ثبطک عن ان تراجع احسن امورک و تاذن لمقال نصیحتک و بدان که شیطان نمی گذارد که تو به نیکوترین کارت بپردازى و اندرزى را به سود توست بشنوى .» .
4 ـ نصیحت ، غیر از اطاعت است ، هر چند اطاعت و پیروى ، گاه خیرخواهى تلقى می شود، زیرا در اطاعت تبعیت، مطرح است ;یعنى به دنبال دیگرى رفتن و بر طبق میل او حرکت کردن و حتى از راءى و نظر خود صرف نظر نمودن، ولى در نصیحت ، چنین قیودیوجود ندارد، ناصح، تابع و مطیع نیست، او بر طبق درک و تشخیص خود نظر می دهد و چه بسا نظر او براى منصوح خوشایند نباشد، او در محدوده خیر منصوح نظر می دهد نه در محدوده میل و گرایش منصوح .از این رو حضرت امیر(ع )در وصیت به امام مجتبى(ع )فرموده اند :
« و امحض اخاک النصیحة ، حسنة کانت او قبیحة ;براى برادرت نصیحت را خالص گردان، چه در نزد او« نیکو » باشد و یا« زشت
بر این اساس، وظیفه « نصیحت » در مقابل رهبرى جامعه اسلامى، غیر از وظیفه« اطاعت » از اوست، و امت اسلامى، علاوه بر حمایت از خواسته هاى رهبرى ، و وفادارى به تعهدات با او، نباید از« نصیحت » وى غفلت نماید :
«و اما حقى علیکم : فالوفاء بالبیعة، و النصیحة فى المشهد و المغیب، و الاجابة حین اءدعوکم و الطاعة حین امرکم اما حق من بر شما این است که به بیعت وفا کنید و در نهان و آشکارا، حق خیرخواهى ادا کنید » .
در موارد دیگرى از بیانات حضرت نیز« نصیحت » در مقابل« اطاعت » قرار گرفته است : « انى عارف لذى الطاعة منکم فضله، و لذى النصیحة حقه من فرمانبرداران شما را ارج می گذارم و پاس حرمت خیرخواهان شما را دارم » .در عین حال ، عده اى از محدثان همچون ملا محسن فیض و پس از وى، ملا محمد باقر مجلسى،« نصیحت ائمه مسلمین » را به« اعتقاد، محبت خالصانه و پیروى کامل از ائمه » تفسیر کرده اند . در حالى که« نصیحت مسلمین » به معناى را،« ارشاد آن ها به مصالحشان » دانسته اند .
بدون تردید، این گونه تفسیر، فراتر از ارائه مفهوم لغوى است، و منشاء چنین تفسیرى آن است که از یک سو« ائمه » را در عنوان« النصیحة لائمة المسلمین» ، به « ائمه معصومین » منحصر و محدود دانسته اند، چه این که مرحوم فیض تصریح نموده است که« :المراد بائمة المسلمین اوصیاء الاثناعشر المعصومون» و از سوى دیگر ، تنها وظیفه مردم را در مقابل پیشواى معصوم که از خطا و اشتباه منزه است، « اطاعت و تبعیت » دانسته اند و در نتیجه،«النصیحة لائمة المسلمین » را پس از تقیید ائمه به« ائمه معصومین» و تقیید نصیحت به« اطاعت » این گوه معنا کرده اند :
« نصیحه ائمة الحق( صلوات الله علیهم ) التصدیق بامامتهم و وصایتهم و خلافتهم من عنده الله و اطاعتهم فیما امروابه و نهوا عنه نصیحت پیشوایان حق :به این است که امامت و خلافت الهى آنان را اطاعت کنیم .» .
البته چنین تقییداتى ، می تواند عکس العمل تفسیرهاى ناصوابى باشد که در کلمات برخى از دانشمندان سنى مذهب وجود دارد، مثلا ابن اثیر در نهایه، با توجه به این که بر اساس اعتقاد خود، به عصمت پیشوایان و امامان قائل نیست و خلافت را با ظلم وجور قابل جمع می داند، و با توجه به این که قیام علیه خلیفه جایر را جایز نمی داند، می گوید :
«نصیحة الائمة، ان یطیعهم فى الحق و لا یرى الخروج علیهم اذا جاروا نصیحت حاکمان به اطاعت آنان در کار حق، و ترک خروج بر ایشان است » .
دیگر نویسندگان آنان نیز به همین شیوه مشى کرده اند، و« ترک خروج » بر هر طاغوت مدعى رهبرى را از« نصیحت » شمرده اند :
علماء« ائمه » را در این حدیث شریف، به خلفا و سلاطین و نائبان آنان تفسیر کرده اند و« نصیحت » آنان را به اطاعت از آن ها در مواردى که موافق با حق باشد، مثل جهاد به همراه آنان و یاری شان و نیز دادن زکات به آن هاو ترک خروج برایشان دانسته اند.
به هر حال آنچه که از کلمات لغویین در این باره ، در اختیار داریم، چندان روشن و به دور از ابهام است که در پرتو آن، سلیقه هاى کلامى و سیاسى دیگران را می توان جدا کرد .
به علاوه، برداشت اصحاب پیامبر(ص )نیز راهنماى خوبى براى درک مفهوم« نصیحة الائمة » است، زیرا با توجه به بیان روشن پیامبر اکرم، در اهتمام به نصیحت پیشوایان، مسلمانان کم و بیش در صدد انجام این وظیفه بوده اند ، و نوع برخورد آن ها با خلفاى خود نشان می دهد که در نظرشان نصیحت غیر از اطاعت بوده است ;مثلا، سعید بن عامر به نزد خلیفه دوم آمد و گفت آمده ام تا سفارشاتى به تو بکنم و پس از آن که خلیفه اجازه داد ، سعید چنین نصیحت کرد :
«اوصیک ان تخشى الله فى الناس و لا تخش الناس فى الله و لا یختلف قولک فعلک فان خیر القول ما صدقه الفعل و لا تقض فى امر واحد بقضائین فیختلف علیک امرک و تزیغ عن الحق و اقم وجهک و قضاوک لمن ولاک الله امره من بعید المسلمین و قریبهم و احب لهم ما تحب لنفسک و اهل بیتک و اکره لهم ما تکره لنفسک و اهل بیتک و ...».  سفارش می کنم تو را به این که از خدا بترسى در باره مردم و از مردم در باره امر خدا نترسى .و حرف و عملت دو تا نباشد ;همانا بهترین سخن آن است که با عمل تاءیید شود .و در باره امر واحدى دوگونه قضاوت نداشته باشى که در این صورت امر تو مختلف می شود و از حق روى بر می گردانى .همت و قضاوت خود را به طرف مسلمانان دور و نزدیک بگردان و براى آنان آنچه را که براى خود و اهل بیت خود می پسندى، بپسند و آنچه را که بر خود و اهل بیتت ناپسند می شمارى بر آنان نیز ناپسند بشمار ...
همچنین معاذبن جبل به همراهى یکى دیگر از صحابه ، در جهت انجام نصیحت ائمه، به خلیفه نوشت :
«فاصبحت قد ولیت امر هذه الامة احمرها و اسودها یجلس بین یدیک الشریف و الوضیع و العدو و الصدیق، و لکل حصة من العدل فانظر کیف انت عند ذلک یا عمر، فانا نجداک یوما تعنى فیه الوجوه و تجف فیه القلوب و تنقطع فیه الحجج لحجة ملک قهرهم بجبروته...و انا نعوذ بالله ان ینزل کتابنا الیک سوى المنزل الذى نزل من قلوبنا، فانما کتبنا به نصیحة لک ، و السلام علیک.»
ضرورت و اهمیت نصیحت حاکمان
نصیحت حاکمان و والیان ازدو جهت داراى اهمیت است: اطلاع رسانى وارشاد، کنترل واصلاح.
الف )اطلاع رسانى و ارشاد :
در هر نظام سیاسى، سازمان هاى خاصى مسئولیت گردآورى اطلاعات و ارائه آن به اولیاى امور را به عهده دارند، تا بر اساس این آگاهى ها ، و با توجه به اطلاع صحیحى که از ابعاد گوناگون زندگى مردم کسب می کنند، برنامه ریزى و تصمیم گیرى نمایند .
این گونه اطلاعات رسمى هر چند لازم و ضرورى است، در اداره کشور نمی توان به آن اکتفا کرد، زیرا :اولا :این گزارش ها،« اطلاعاتى گزینش شده اند » و از میان اخبار و گزارش هاى فراوان« انتخاب » می شوند در اختیار مسئولان نظام قرار می گیرند از این رو اگر قضاوت آن ها تنها بر اساس این گونه منابع باشد .به ناچار « محدود » به همان« انتخاب و گزینش » خواهد بود .
ثانیا:این گزارش ها معمولا از اعمال سلیقه هاى تهیه کنندگان آن ـ که افراد خاصى هستند ـ خالى نیست، در حالى که رهبرى نظام باید فراتر از زاویه دید اشخاص و گروه ها، بر همه مسائل نظام اشراف داشته باشد و از خرد و کلان قضایایى که در گوشه و کنار کشور می گذرد، با خبر و مطلع باشد .
بر این اساس، ضرورت ارتباط مستقیم و بدون واسطه رهبرى با مردم خود را نشان می دهد، و چون به سراغ تک تک افراد نمی توان رفت و شناسایى تمامى خردمندان صاحب نظر نیز میسور نیست، لذا باید راه ارتباط را براى عموم مردم .و به ویژه اندیشمندان باز نمود، تا آنان مسائل خود را با حاکم اسلامى درمیان بگذارند و از آنچه در جامه می گذرد ، و یا باید بگذارد، آزادانه سخن بگویند .
فقیه نام آور و نکته سنج ، محقق سبزوارى، صاحب تاءلیفات معروفى چون ذخیره و کفایه، در دوران اقتدار حکومت صفویه ، حقیقتى مهم و سنگین را با صراحت به زمامداران و ملوک گوشزد می کند، وى یکى از اسباب زوال ملک را« غفلت ملوک » می داند و می نویسد :
«پادشاه تاخود خبر دار نباشد، و تدبیر امور ملک خود را نکند، کارها منتظم نشود و صلاح نپذیرد، و وزرا و امرا هر چند امین و کاردان و نافذ الامر باشند، بسرخود بسیارى از امور نتوانند کرد و چون پادشاه غافل باشد .بسیارى از فسادها در اطراف و حواشى ملک از بیرون و اندرون ظاهر شود و ایشان بسرخود همه را تدارک نتوانند کرد و چون تدارک نکنند، بالضروره فساد سرایت کند و زیادت شود و ایشان ناچار از بیم و وهم حقیقت را از پادشاه پنهان کنند و فساد بر فساد مترتب شود و آخر به جایى رسد که امر قابل علاج نباشد» .
وى در جاى دیگر می گوید :
«آنان که اگر آفتى در ملک باشد، حقیقت آن را چنانچه هست به عرض رسانند، کماند، بلکه همیشه تعریف می کنند و می گویند :به عدل تو هرگز پادشاهى نبوده و مملکت هیچ پادشاهى به این آبادانى نبوده، و لشگر هرگز به این سرانجام نبوده، و خزانه هرگز به این معمورى نبوده و دشمنان هرگز چنین ضعیف نبوده، و چون این سخنان به گوش پادشاهان خوش می آید، از این سخنان می گویند .و این به ظاهر دوستى است، اما در حقیقت دوستى نیست، چون باعث غفلت و غرور می شود و سررشته کارها از دست می رود.»
و در پایان محقق سبزوارى به این نتیجه می رسد که براى« قانون معدات » باید هر کس را میسر باشد که هر چند مسائل تلخ و ناخوشگوار را به عرض پادشاه رساند .
ب ) کنترل و اصلاح :
نقش دیگر نصیحت امت، تاءثیر بازدارنده و کنترل کننده آن است، زیرا وقتى زمامدار جامعه رفتار خود را در معرض دید و انتقاد مردم بداند و براى آنها در اظهار نظر ، داورى ، انتقاد و اعتراض ، حقى قائل باشد، بدون تردید به گونه اى عمل می کند که بتواند پاسخگوى سوالهاى آن ها باشد .
اساسا حاکم اسلامى نباید از این نکته غفلت کند که مردم با دقت فراوان بر سخن و عمل او چشم می دوزند و عملکرد او را مورد ارزیابى قرار می دهند .حضرت على(ع )این واقعیت را به مالک اشتر یادآور می شوند :
«و ان الناس ینظرون من امورک مثل ماکنت تنظر فیه من امور الولاة قبلک و یقولون فیک ما کنت تقول فیهم و مردم در کارهاى تو چنان می نگرند که تو در کارهاى والیان پیش از خود می نگرى و در باره تو آن می گویند که در باره آنان می گویى » .
در این جا گفتار حضرت اشاره به یک« قانون طبیعى » در جامعه دارد که : « کردار و هدف گیرى شخصیت ها، چه بخواهند و چه نخواهند به وسیله زبان وقلم نقادان حسابگر جامعه دیر یا زود منعکس خواهد گشت، شخصیت هاى کوچک بزرگ نما همانند آن کبک نابخرد کوته بیناند که سر در برف فرو می برد و گمان می کند که کسى آنان را نمی بیند و هیچ حسابى در باره آنان صورت نمی گیرد !اگر فرعون و فرعون صفتان تاریخ می دانستند که تبهکارىهاى آنان، پس از گذشت هزاران سال، چنان بازگو خواهد گشت که در دوران زندگى آنان به وسیله موسى(ع )و موسى منشان منعکس می گشت، خود کشى را بر تنفس شرم آور در این دنیا ترجیح می دادند، ولى چه می توان کرد که انواعى از تخدیرها و مستى ها، مغز سالم براى آنان باقى نگذاشته است.»
به هر حال، دید، نظر ، ارزیابى و قضاوت رعیت، یک عامل مثبت در مسیر عملکرد کارگزاران حکومت است و در بسیارى از موارد می تواند مانعى از تعدى و تجاوز به حقوق مردم باشد .
آیة الله میرزا حسین نائینى در تصویرى که از حکومت اسلامى(در قالب نظام مشروطه)ارائه می دهد، عامل بازدارنده از« استبداد» را در مرحله اول« عصمت امام(ع)»و پس از آن و در دوران غیبت ،« محاسبه و مراقبه ملت » می داند، وى حکومت را به دو قسم« استبدادى » و« محدوده، عادله، مسئوله، مشروطه » تقسیم می کند، و در ویژگى قسم دوم می گوید :
«این قسم از سلطنت از باب« ولایت » و« امانت » است و مانند سایر اقسام ولایات و امانات به« عدم تعدى و تفریط » متقوم و محدود است .پس لا محاله، حافظ این حقیقت و مانع از بدلش به« مالکیت مطلقه» ، به« محاسبه و مراقبه و مسئولیت کامله » منحصر است، و بالاترین وسیله اى که از براى حفظ این حقیقت و جلوگیرى از اندک ارتکابات شهوانى و اعمال شائبه استبداد متصور بود، همان عصمتى است که اصول مذهب ما طایفه امامیه بر اعتبارش در ولى نوعى مبتنى است .» .
در ادامه میرزاى نائینى بر این عقیده است که با نبودن عصمت در حاکم، با دو چیزe لوى استبداد را باید گرفت، یکى با قانون که حدود اختیارات حاکم را مشخص کند و حقوق ملت را تثبیت نماید و دیگرى با :
«استوار داشتن اساس مراقبه و محاسبه و مسئولیت کامله، به گماشتن هیئت مسدده و رادعه نظارت از عقلا و دانایان مملکت و خیر خواهان ملت...محاسبه و مسئولیت کامله در صورتى متحقق و حافظ محدودیت ، و مانع از تبدل ولایت به مالکیت تواند بود که قاطبه متصدیان که قوه اجرائیه اند، در تحت نظارت و مسئول هیئت مبعوثان، و آنان هم در تحت مراقبه و مسئول آحاد ملت باشند.»
هر چند میرزا ،« تبیه الامة » را به عنوان دفاع ازمشروطه تاءلیف نموده است، ولى پرواضح است که تمام تلاش او در این کتاب بر محور تطبیق مبانى شرع با آن نظام سیاسى است .از این رو« عامل سلامت نظام » را با حضور رهبرى معصوم،« عصمت » او، و پس از آن« .حق مراقبت و محاسبه ملت » تلقى می کند و می نویسد :
« در صدر اسلام، استحکام این اصل( حق مراقبت داشتن ملت و مسئولیت متصدیان )به جایى منتهى بود که حتى خلیفه ثانى، با آن ابهت و هیبت به واسطه یک پیراهن که از حله یمانیه بر تن پوشیده بود، چون قسمت آحاد مسلمین از آن حله ها بدان اندازه نبود، در فراز منبر از آن مسئول( استیضاح )شد، و در جواب امر به جهاد،« لا سمعا و لا طاعة » شنید و با اثبات آن که پسرش عبدالله، قسمت خود را به پدرش بخشیده، و پیراهن از آن دو حصه ترتیب یافته است، اعتراض ملت را مندفع ساخت، و هم در موقع دیگر در جواب کلمه امتحانیه که از او صادر شده بود« لنقو منک بالسیف » استماع کرد، و به چه اندازه از این درجه استقامت امت اظهار بشاشت نمود.»
رهبر فقید انقلاب اسلامى حضرت امام خمینى نیز بارها بر« ضرورت انتقاد » و« نقش مهم دقت و مراقبت مردم بر رفتار مسئولان » تاءکید داشتند، و می فرمودند :
«انتقاد براى ساختن، براى اصلاح امور لازم است.»
همچنین بیان می کردند که :
«انتقادها باید باشد، زیرا تا انتقاد نشود ، اصلاح نمی شود...چون سرتاپاى انسان عیب است و باید این عیب ها را انتقاد کرد تا جامعه اصلاح شود.»
حضرت امام ، براى جلوگیرى از« قدرت طلبى » و« ثروت اندوزى » مسئولان نظام، مردم را فرا می خواندند و در جمع نمایندگان مجلس می فرمودند :
«آن روزى که دیدند انحراف در مجلس پیدا شد، انحراف از حیث قدرت طلبى و از حیث مال طلبى در کشور، در وزیرها، در رئیس جمهور پیدا شد، باید جلویش را بگیرند . مردم باید مواظب شما باشند و مواظب همه اینها باشند.»
حضرت امام، بارها در بیانات خود، از مسئولیت عمومى مردم در نظام اسلامى سخن به میان می آوردند :
«همه ما مسئولیم نه مسئول براى کار خودمان، مسئول کارهاى دیگران هم هستیم، مسئولیت من هم گردن شماست ، مسئولیت شما هم گردن من است، اگر من پایم را کج گذاشتم ، شما مسئولید اگر نگویید چرا پایت را کج گذاشتى، باید هجوم کنید، نهى کنید که چرا؟.»
فوق انتقاد؟ !
آیا به مصلحت رهبران جامعه اسلامى است که در موقعیتى فراتر از انتقاد( به معناى صحیح آن ) قرار گیرند؟ چنینى موقعیتى چه تاثیرات روحى و روانى بر آنان خواهد داشت؟
و آیا انتقاد نکردن باعث رشد و کمال آن ها خواهد شد و یا به عکس؟ آیا با چنین موقعیتى، انتقادها( ثبوتا ) از بین خواهد رفت یا در مقام(اثبات) اظهار نخواهد شد؟این عدم اظهار چه پى آمدى خواهدداشت؟
استثناء کردن یک یا چند فرد از شمول انتقاد ـ در حالى که چنین استثنایى در اسلام وجود ندارد ـ چه عکس العمل هاى اجتماعى به دنبال خواهد داشت؟ و نظام سیاسى اسلام را چگونه معرفى خواهدکرد؟
در زمانى که مرجعیت ، به عنوان شاخص زعامت و رهبرى شیعه تلقى می گردید،( قبل از پیروزى انقلاب ) استاد عالیقدر، شهید مطهرى نوشته اند

«مراجع، فوق انتقاد به مفهوم صحیح این کلمه نیستند و معتقد بوده و هستم که هر مقام غیر معصومى که در وضع غیر قابل انتقاد قرار گیرد ، هم براى خودش خطر است و هم براى اسلام مانند عوام فکر نمی کنم که هر که در طبقه مراجع قرار گرفت مورد عنایت خاص امام زمان(عج )است و مصون از خطا و گناه و فسق است.» (حق امت)

در نظام اسلامى، براى آحاد امت، حقى به عنوان« نصیحت ائمه » وجود دارد،و همه بر اساس این حق می توانند آرا و نظرات خیرخواهانه خود را نسبت به رهبران جامعه مطرح سازند و حتى می توانند او را مورد سوال قرار دهند، مسئولیت حاکم اسلامى در برابر مردم، از بارزترین مشخصه هاى حکومت اسلامى است .
در غرب ، عده اى از طرفداران« استبداد سیاسى » ، براى توجیه نظریه خود گفتهاند که توده مردم« حقى » در مقابل حکمران ندارند، آن ها تنها« وظیفه و تکلیف » دارند، زیرا حکمران در مقابل« مردم » مسئول نیست .او فقط در برابر « خدا » مسئول است، مردم در برابر حاکم وظیفه داشته و مسئولند، ولى حق ندارند او را مورد بازخواست قرار دهند که چرا چنین و چنان کرده اى؟ و یا برایش وظیفه معین کنند که چنین و چنان کن، فقط خداست که می تواند او را مورد پرسش قرار دهد، بر این اساس در غرب نوعى ارتباط تصنعى بین« اعتقاد به خدا » و« اعتقاد به لزوم تسلیم در برابر حکمران و سلب حق هرگونه مداخله اى در برابر کسى که خدا او را براى نگهبانى مردم برگزیده است، در افکار مردم به وجود آمد و آن ها خیال می کردند که اگر خدا را قبول کنند،استبداد قدرت هاى مطلقه را نیز باید بپذیرند، و این که حکمران در مقابل افراد هیچ گونه مسئولیتى نخواهد داشت .
ولى در اسلام نه تنها نتیجه اعتقاد به خدا، پذیرش حکومت مطلقه افراد نیست و حاکم در مقابل مردم مسئولیت دارد، بلکه تنها اعتقاد به خداست که حاکم را در مقابل اجتماع مسئول می سازد .
استاد مطهرى، این بحث را در« علل گرایش به مادیگرى » مطرح ساخته اند و یکى از عوامل« فرار و گریز از مذهب » را همین تفکر اجتماعى غلط در غرب دانسته اند و گفته اند :
« چنین روشى جز گریزاندن افراد از دین و سوق دادن ایشان به سوى ماتریالیسم و ضدیت با مذهب و خدا و هر چه رنگ خدایى دارد محصولى نخواهد داشت، در حالى که از نظر اسلام ، مفاهیم دینى همیشه مساوى آزادى بوده، درست بر عکس آنچه در غرب جریان داشت که مفاهیم دینى را مساوى با اختناق و اجتماعى می دانستند.»
و در کتاب سیرى در نهج البلاغة، با تفصیل بیشتر ، مطلب را دنبال کرده اند .
فقیه بلند مرتبه، آیة الله نائینى که در بحران انقلاب مشروطه ، در جهت تثبیت ارکان نظرى و فقهى آن ، و نفى استبداد قلم زده است(.حق مراقبت و نظارت ملت ) را در نظام اسلامى، از سه جهت مورد تاءکید قرار داده است، او می نویسد :
« نظر به شورویه بودن اصل سلطنت اسلامیه ـ چنانچه سابقا مبین شد ـ عموم ملت از این جهت و هم از جهت مالیاتى که از براى اقامه مصالح لازمه می دهند، حق مراقبت و نظارت دارند، و از باب منع از تجاوزات، در باب نهى از منکر مندرج ، و به هر وسیله که ممکن شود، واجب است.»  میرزا ، در توضیح اصل اول می گوید :ابتناى اساس سلطنت اسلامیه ، به مشارکت تمام ملت در نوعیات مملکت ـ نه تنها با خصوص بطانه و خواص شخص والى که شوراى دربارش خوانند ـ به نص کلام مجید الهى و سیره مقدسه نبویه که تا زمان استیلاى معاویه محفوظ بود، از مسلمات اسلامیه است، و دلالت آیه مبارکه« وشاورهم فى الامر » که عقل کل و نفس عصمت را بدان مخاطب و به مشورت با عقلاى امت مکلف فرمودهاند بر این مطلب در کمال بداهت و ظهور است ، و دلالت کلمه مبارکه« فى الامر » که مفرد محلى و مفید عموم اطلاقى است ر این که متعلق مشورت مقرره در شریعت مطهره ،« کلیه امور سیاسیه » است هم در عنایت وضوح، و خروج احکام الله عز اسمه از این عموم از باب تخصص است نه تخصیص .
آیت الله نائینى در ادامه، پس از استدلال به آیه شریفه« و امرهم شورى بینهم » و سیره پیامبر اکرم، خطبه حضرت على(ع )در صفین را نقل می کند که حضرت فرمود : « فلا تکلمونى بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منى بما یتحفظ به عند اهل البادرة » و بالاخره می گوید :
«چقد سزوار است ما مدعیان مقام والاى تشیع، اندکى در سراپاى این کلام مبارک تاءمل کنیم، و از روى واقع و حقیقت رسى و الغاى اغراض نفسیه، این مطلب را بفهمیم که :
این درجه اهتمام حضرتش در رفع ابهت و هیبت مقام خلافت از قلوب امت و تکمیل اعلى درجات آزادى آنان ، و ترغیب و تحریصشان بر عرض هرگونه اعتراض و مشورت، و در عداد حقوق والى بر رعیت و یا حقوق رعیت بر والى شمردن آن ، براى چه مطلب بود؟ اگر براى حفظ اساس مسئولیت و شورویت آن و تحفظ بر حریت و مساوات آحاد ملت، با مقام والاى خلافت بوده ـ کما هو الظاهر بل المتعین ـ بل لازم است نحوه سلطنت اسلامیه را به قد رقوه تحفظ کنیم.»
بحث هاى میرزا نشان می دهد که مقصود از شورایى بودن حکومت در اسلام،« انتخابى بودن حاکم » در مقابل« انتصاب » نیست، زیرا این فقیه بزرگ .شورایى بودن را به استناد حکومت پیامبر(ص )و امیرالمومنین(ع )مطرح کرده است، مقصود او، از این عنوان، مردمى بودن حکومت ، مشارکت ملت ، مسئولیت عموم مردم و حق دخالت آن ها در نظام اسلامى است .
بنیانگذار جهورى اسلامى ، حضرت امام خمینى(ره) «مسئولیت در مقابل ملت » را بر اساس فریضه امر به معروف و نهى از منکر ، تبیین نموده اند :
«شما و ما موظفیم که در تمام امورى که مربوط به دستگاه هاى اجرایى است امر به معروف کنیم.»
«همه مان مسئولیم، نه مسئول براى کار خودمان ، مسئول کارهاى دیگران هم هستیم« کلکم راع و کلکم مسوول عن رعیته » همه باید نسبت به هم رعایت بکنند، مسئولیت من هم گردن شماست مسئولیت شما هم گردن من است .باید نهى از منکر بکنید ، امر به معروف بکنید.»
اگر یکی تان کارى بکند و دیگرى ساکت باشد، او هم مسئول است، اگر یکى یک خلاف کرده همه باید بروید دنبالش که آقاچرا...اگر من یک خلافى کردم همه تان هجوم آوردید که چرا این کار را می کنى؟ من سرجایم می نشینم، همه تان مسئولید همه مان مسوولیم.
(کلکم راع )همه باید مراعات کنید، همه تان راعى هستید، یعنى همه باید همان طورى که یک شبانى یک گلهاى را می برد و مىچراند و باید به جاهاى خوب ببرد، مسئول است که به علفچراهاى خوب ببرد و مسئول است پیش صاحبان او به این که چرا نبردى، همه ما آن حال را داریم، مسئولیم، باید مراعات بکنیم ، یعنى نه این که مراعات خودمان را ، من مراعات همه شما را بکنم، شما هر یک مراعات همه را .اگر یک فرد خیلى به نظر مردم مثلا پایین، یک فردى که به نظر مردم خیلى اعلا رتبه هم هست ، اگر از او یک انحرافى دید، بیاید بایستد در مقابلش . بگوید :این کارت انحراف بود .نکن، می گویند :عمر در وقتى که خلیفه بود گفت که من اگر چنانچه خلافى کردم، به من مثلا بگویید یک عربى شمشیرش را کشید، گفت :اگر تو بخواهى خلاف بکنى ما با این شمشیر مقابلت مىایستیم .تربیت اسلامى این است که در مقابل اجراى احکام خدا، هیچ ملاحظه از کسى نکند، این آقاست این غیر آقا، این پدر است این پسر، این رئیس است این مرئوس ، ابدا این مسائل نباشد در کار، مساءله این باشد که این آیا به طریق اسلام دارد عمل می کند یا نه، به طریق اسلام دارد عملى می کند ، هر فردى باشد باید از او قدر
دانى کرد و تشویق کرد و محبت کرد به او، برخلاف اسلام که باشد، هر فردى باشد یک روحانى عالى مقام باشد ، یک آدمى باشد که مثلا راءس باشد، یک سرکرده باشد ، وقتى دیدند بر خلاف مسیر دارد عمل می کند هر یک از افراد موظفند که به او بگویند که این خلاف است، جلویش را بگیرند.
در این جا به نظر می رسد که علاوه بر« امر به معروف و نهى از منکر » به« النصیحة لائمة المسلمین » نیز به عنوان یک مسئولیت عمومى در جامعه می توان استناد جست .از تعبیرات امیرالمومنین(ع ) استفاده می شود که« نصیحت حق حاکم و وظیفه مردم » است و اگر مردم در خیرخواهى کوتاهى کنند و آنچه را که به صلاح جامعه اسلامى و رهبرى آن تشخیص می دهند، ارائه نکنند، « حق حاکم » را تضییع کرده اند :
«فاما حقى علیکم : فالوفاء بالبیعة، و النصیحة فى المشهد و المغیب، و الاجابة حین ادعوکم، و الطاعة حین امرکم و اما حق من بر شما این است که :به بیعت وفا کنید و در نهان و آشکار، حق خیرخواهى ادا کنید، چون شما را بخوانم، اجابت کنید و چون فرمان دهم بپذیرید » .
پس مردم علاوه بر اطاعت در برابر اوامر و حمایت از خواسته هاى رهبرى و وفادارى به پیمان بیعت ، باید با انجام نصیحت، در خیراندیشى و ارائه هر چه بیش تر و بهتر حقایق و واقعیات پیش قدم باشند، مردم در زمینه اطاعت و اجابت » نقش ثانوى دارند و از رهبرى پیروى می کنند ، ولى در زمینه « نصیحت » نقش اول را به عهده دارند .آن ها به سراغ رهبرى می روند و با نصیحت به وى کمک می کنند .
بر اساس این بیان علوى، نصیحت( حق حاکم )است و کوتاهى مردم در این باره، ظلم به حاکم اسلامى است .
هر چند از آن جهت که حکومت به خود مردم متعلق است و باید با مشارکت آن ها اداره شود، منع از نصیحت و جلوگیرى از ابراز آن، تجاوز به( حق مردم )تلقى می گردد .
شاید بسیارى به« نصیحت » تنها در حد یک« حکم استحبابى » ارزش گذارند، و از اهمیت والایى که در موارد زیادى می تواند داشته باشد، غافل باشند ، در حالى که فقهاى بزرگوار، به اهمیت نصیحت در فقه توجه کرده اندو با استناد به روایاتى مثل « یجب للمومن على المومن ان یناصحه»  در موارد حساس ، آن را لازم و واجب شمرده اند .تا جایى که« غیبت در مقام نصیحت » را جایز دانسته اند، و آن را از مستثنیات حرمت غیبت به شما رآورده اند.
پرواضح است که اگر فقها، نصیحت را به عنوان یک حکم استحبابى تلقى می کردند، با توجه به ادله حرمت غیبت، غیبت در مقام نصیحت را تجویز نمی کردند، چون آن ها بین ادله محرمات و مستحبات، قائل به تعارض نبوده و هیچ عمل حرامى را به واسطه شمول ادله مستحبات ، مباح نمی دانند .
حتى فقهایى که در دلالت ادله لزوم نصیحت مومن هم مناقشه کرده اند، و به طور کلى این استثنا را نپذیرفته اند، این مقدار را قبول دارند که اگر ترک نصیحت ، مفاسدى براى مومن به دنبال خواهد داشت ، غیبت در مقام نصیحت جایز است.
این مباحثات فقهى، هر چند با توجه به مصالح فردى نصیحت شونده انجام گرفته .
و بهرعایت مصالح شخص مومن توجه گردیده و به جلوگیرى ازمفسده در زندگى اواهمیت داده شده است، ولى از این جا می توان با توجه به اولویت رعایت مصالح امت اسلامى نسبت به مصلحت افراد، ضرورت نصیحت ائمه مسلمین را به شکل واضح ترى مورد نظر قرار دارد .به ویژه در مواردى که بى اعتنایى به نصیحت، مفاسدى را در سطح جامعه پدید آورد .
انتقاد در نظام اسلامى
نظام اسلامى دربرخورد با انتقاد و منتقدین چه موضوعى دارد؟ و تا چه حد اعتراضات را تحمل می کند؟ براى رسیدن به پاسخ چنین سوال هایى راه هاى مختلفى وجود دارد، ولى روشن ترین راه، بررسى مسئله در یک نمونه عینى از حکومت اسلامى است، حکومتى که در راءس آن امام معصوم قرار دارد و الگوى هر نظام اسلامى تلقى می شود .این نمونه، حکومت امیرالمومنین(ع )است .
حضرت على(ع )در سه جبهه با مخالفین خود برخورد داشت است که تنها یک گروه از آن ها اهل بحث و اعتراض بودند یعنى گروه خوارج، آن ها قبل از درگیرى مسلحانه، در مرکز حکومت علوى حضور داشتند و مستقیما انتقاد و اعتراض خود را با کمال صراحت و آزادانه مطرح می ساختند .
شیوه برخورد حضرت با این گروه ، و افراد دیگرى که در مسائل مختلف اعتراض می کردند، قابل بحث وبررسى است و می تواند نشان دهنده موضع اسلام در چنین موضوع مهمى باشد :
1 ـ آزادى انتقاد :
وقتى حضرت برفراز منبر در مسجد کوفه در باره حکمیت سخن می گفت یکى از اصحاب برخاست و گفت : ما را از قبول حکمیت نهى کردى، و بعد اجازه دادى ، نمی دانیم کدام یک بهتر بود؟
حضرت با افسوس و ناراحتى فرمود :هذا جزاء من ترک العقده، یعنى این حسرت نتیجه آن است که تاءمل و احتیاط را از دست دادید .در این جا اشعث خیال کرد که حضرت فرموده است« :این جزاى من است که احتیاط را از دست دادم » و لذا اعتراض کرد که : « هذه علیک لالک ;این سخن به زیان توست نه به سود تو » امام(ع )نگاه تندى به او کرد و فرمود« :ما یدریک ما على مما لى؟ علیک لعنة الله و لعنة اللاعنین حائک ابن حائک ، منافق بن کافر تو را که آگاهانید که سود من کدام است و زیان من کدام، لعنت خدا و لعنت کنندگان بر تو باد، اى متکبر متکبرزاده، منافق کافرزاده ).
در این نقل تاریخى ، دو نکته جلب نظر می کند :یکى آزادى اصحاب براى طرح نظریات خود حتى در اجتماعات و آن هم بین سخنرانى امام مسلمین، که چنین نکته اى از نهایت آزادى در نظام علوى حکایت دارد، و دیگرى برخورد شدید حضرت با اشعث . آیا این برخورد امام با او و لعن و نفرین وى، به خاطر این اعتراض بوده است؟ و پاسخ حضرت، صرفا عکسالعمل این جمله است« :هذه علیک لا لک» ؟
شارحان نهج البلاغه و مفسران کلام مولى، کاملا به این نکته حساس توجه داشته اند، مثلا ابن میثم بحرانى در شرح خود می نویسد :
«لعن حضرت بر اشعث براى اعتراض وى به حضرت نبود، بلکه براى آن بود که حتى با حضوردر میاناصحاب و یاران امام،نفاق خود را از دست نداده بود و دورویى می کرد
اشعث در نفاق و دورویى چنان است که حتى ابن ابى الحدید در باره او می گوید :
اشعث از منافقان زمان خلافت على(ع )بود و او در میان اصحاب على، همچون عبدالله بن ابى، در میان اصحاب رسول(ص )بود و این هر دو نفر، در زمان خود در راءس منافقان بودند».
همین نکته را شیخ محمد عبده نیز در شرح خود یاد آور شده است ، و پرواضح است که چنین منافقانى شایسته لعن و نفرینند، که خداوند در قرآن فرموده است« :
ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدى من بعد ما بیناه للناس فى الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون کسانى که نشانه هاى روشن و رهنمودى را که فرو فرستاده ایم، بعد از آن که آن را براى مردم در کتاب توضیح دادیم، نهفته می دارند، آنان را خداوند لعنت می کند و لعنت کنندگان لعنتشان می کنند » .
به علاوه اشعث به عنوان فردى فریبکار، و بلکه مجسمه تزویر و« ملعون » در بین عرب، و حتى کفار معروف بوده است به قول طبرى:
« مسلمانان و کافران هر دو، اشعث را لعنت می کردند.»
و اینها همه موید آن است که لعن و نفرین حضرت، به خاطر اعتراض بى جاى او نبوده است .
2 ـ احتجاج با امام(ع ) :
پس از بازگشت حضرت از صفین ، عده اى از اصحاب، باب بحث و اعتراض را گشودند و گفتند :
ـ روز جمل براى چه جنگیدیم؟
ـ براى حق .
ـ اهل بصره براى چه جنگیدند؟
ـ براى پیمان شکنى و تجاوز .
ـ اهل شام براى چه؟
ـ ایشان و اهل بصره یکسانند؟
از این گونه احتجاج ها در سکوت على علیه السلام فراوان دیده مى شود که نشان آزادى انتقاد در نظام اسلامى و نیز ضرورت سعه صدر و قدرت تحمل در حاکم اسلامى است .اگر حاکم جز به رشد و فلاح خود و افراد جامعه نیندیشد چنین احتجاجاتى را بر نمى تابد و با اولین سئوال وضعش دگرگون مى شود .
3 ـ آزادى تا مرزآشوب و خون ریزى :
امام(ع )ابن عباس را براى احتجاج با خوارج به خارج از کوفه اجتماع کرده بودند، فرستاد، پس از بازگشت، حضرت از او پرسید :آیا آنان را منافق دید؟ ابن عباس در پاسخ گفت :به خدا ، چهره آنان به منافقان نمی ماند، بر پیشانى آنان اثر سجده است و قرآن تلاوت می کنند » .آن گاه امام(ع )فرمودند :آنان را دعوت کن به این که خونى نریزند و مالى را غصب نکنند»
4 ـ تشکیل جلسات مباحثه :
وقتى که خوارج ، با عبدالله بن عباس و صعصه ابن صوحان به عنوان نمایندگان امام(ع ) به توافق نرسیدند .حضرت فرمود:
شما دوازده نفر نماینده انتخاب کنید، و ما هم به همین تعداد از خودمان می فرستیم، تا در یک جا جمع شوند، و استدلال ها و نظریات خود را با هم در میان بگذارند.
5 ـ امام، پیش قدم براى بحث واحتجاج :
هنگامى که حضرت به لشگر گاه خوارج رسیدند، فرمودند :
آیا همه شما در صفین با ما بودید؟ گفتند :بعضى از ما بودند و بعضى نبودند .فرمود :پس از هم جدا شوید .و سپس با آن ها به صحبت پرداختند و در پایان فرمودند : لیکن امروز پیکار ما با برادران مسلمانى است که دو دلى و کژى در اسلامشان راه یافته و شبهه و تاءویل با اعتقاد و یقین، در هم تنیده است، پس طمع در چیزى کردهایم که خدا با آن پریشانى ما را به جمعیت کشاند» .
همچنین هنگامى که ابن عباس را به« منطقه حروراء » فرستادند، خود حضرت سوال کردند که چه کسى در نزد خوارج محترمتر است؟ یزیدبن قیس را معرف کردند .امام به خیمه او رفته، و پس از دو رکعت نماز، در باره« حکمیت » در جنگ صفین و نیرنگ معاویه و عمرعاص با او به بحث پرداختند .
6 ـ دعوت به بحث :
خریت بن راشد به نزد حضرت آمد، او سیصد نفر به همراه داشت که در جمل و صفین و نهروان در سپاه امام(ع )شرکت داشتند .خریت گفت« :اى على، به خدا سوگند که فرمانت را اطاعت نمی کنم و با تو نماز نمی خوانم و فردا از تو جدا می شوم » .او با این جملات پیمان شکنى خود را رسما اعلام کرد . حضرت فرمود :
ثکلتک امک، اذا تعصى ربک و تنکث عهدک و لا تضر الانفسک خبرنى و لم تفعل ذلک؟ قال :لانک حکمت فى الکتاب ، و صعفت عن الحق و رکنت الى القوم الذین ظلموا انفسهم فانا علیک زار و علیهم ناقم و لکم جمیعا مباین .
حضرت براى بحث و گفتگو ، و روشن شدن حقیقت از او دعوت کردند و فرمودند :
هلم ادارسک الکتاب و اناظرک فى السنن و افاتحک امورا من الحق انا اعلم بها منک فلعلک تعرف ما انت الان منکر و تسبصر ما انت علیه الان جاهل .
خریت پذیرفت که به نزد حضرت برگردد .ولى همان شب از کوفه بیرون رفت
7 ـ عدم محرومیت از حقوق اجتماعى :
عده اى از خوارج،از حروراء بازگشته بودند وگاه و بى گاه در گوشه و کنار، شعار« لا حکم الا لله » سر می دادند، حضرت فرموند :
انا لا نمنعهم الفىء، و لا نحول بینهم و بین دخول مساجد الله و لا نهیجهم ما لم یسفکوا دما و ما لم ینالوا محرما ما شما را از غنیمت محروم نمی کنیم و از وارد شدنتان به مساجد مانع نمی شویم و با شما نمی جنگیم مادامى که خونى نریزید » .
و هنگامى که بین سخنرانى حضرت این شعار را تکرار کردند، حضرت فرمودند :
«لکم عندناثلاث خصال :لا نمنعکم مساجد الله ان تصلوا فیها و لا نمنعکم الفىء ما کانت ایدیکم مع ایدینا ، و لا تبدوکم بحرب حتى تبدونا به شما در نزد ما سه حق دارید :از نماز گزاردن شما در مسجد مانع نمی شویم، سهمتان را از غنیمتى که در کسب آن با ما شرکت داشته اید قطع نمی کنیم( شما را از بیت المال محروم نمی کنیم ) و تا هنگامى که با ما نجنگیده اید با شما نمی جنگیم » .
8 ـ ارائه منطق و رفع شبهه :
در موارد زیادى حضرت به ارائه نظریات خود به شکل منطقى پرداخته است تا شبهات مخالفین و معترضین از بین برود ;مثلا وقتى که خوارج، حکم به کفر یاران حضرت کردند، امام فرمودند :اگر مرا گمراه می دانید، چرا به واسطه گناه من همه را تکفیر می کنید و....
و در جاى دیگر حضرت توضیح می دهند که چرا پس از آن که حکمیت را پذیرفتم .اینک قبول ندارم.
و در آستانه درگیرى نظامى با خوارج، به شبهات آن ها پاسخ دادند.
استاد عالیقدر ، شهید مطهرى، تحت عنوان« دمکراسى على(ع » )مطلبى دارند که نتیجه این بحث تلقى می شود :
«امیرالمومنین(ع )با خوارج در منتهى درجه آزادى و دمکراسى رفتار کرد، او خلیفه است و آن ها رعیتش ، هرگونه اعمال سیاستى برایش مقدور بود اما او زندانشان نکرد و شلاقشان نزد، و حتى سهمیه آنان را از بیت المال قطع نکرد، به آن ها نیز همچون سایر افراد می نگریست، آن ها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند، و حضرت خودش و اصحابش با عقیده آزاد با آنان رو به رو می شدند و صحبت می کردند، طرفین استدلال می کردند، استدلال یکدیگر راجواب می دادند، شاید این مقدار آزادى در دنیا بى سابقه باشد که حکومتى با مخالفین خود تا این درجه با دمکراسى رفتار کرده باشد.»
شیوه برخورد حضرت با مخالفین و معترضین، درست در مقابل شیوهاى بود که در سال هاى قبل از آن، به ویژه در دوران عثمان، به عنوان حکومت اسلامى انجام می گرفت ;مثلا وقتى عثمان، عبدالله بن مسعود را از سمت خود در کوفه عزل و ولیدبن عقبه را به جاى او منصوب کرد، عبدالله، درهنگام تحویل دادن کلید بیت المال، به حیف و میل اموال عمومى اعتراض کرد و گفت : « من غیر، غیر الله ما به و من بدل اسخط الله علیه و ما ارى صاحبکم الاوقد غیر و بدل .» ...
ولید ، این اعتراض را براى عثمان گزارش کرد، لذا ابن مسعود را به مدینه احضار کردند، و به سزاى این جمله، با او چنان در مسجد مدینه برخورد کردند که استخوان پهلویش شکست،و به عنوان فردى مفسده جو،از بیرون رفتن ازشهر مدینه منع گردید.
عمار یاسر، به واسطه انتقاد از کارهاى نارواى حاکم، از سوى وى مورد ضرب و تازیانه قرار گرفت،و در جریان دیگرى، وقتى خلیفه، مقدارى از جواهرات بیت المال را در مدینه بین خانواده خود تقسیم کرد و در جواب اعتراض مردم گفت : « لناءخذن حاجتنا من هذا الفىء و ان رغمت انوف اقوام » ، عمار هم گفت« :اشهد الله ان انفى اول راغم من ذلک » همین جمله، جرم بزرگ عمار شمرده شد و باعث دستگیرى و شکنجه فراوان او گردید، تا حدى که بى هوش شد و پیکرش را به خانه ام سلمه منتقل کردند و نماز ظهر و عصر و مغرب از او فوت گردید.»
و هنگامى که عمار نامه اعتراض آمیز عده اى از اصحاب پیامبر را به نزد خلیفه آورد، با او چنین رفتار شد :
«امر غلمانه فمدوا بیدیه و رجلیه، ثم ضربه عثمان بر جلیه و هى فى الخفین على مذاکره فاصابه الفتق و کان ضعیفا کبیرا فغشى علیه.»
این دو شیوه برخورد، از سوى دو زمامدار جامعه اسلامى، گمراه آن است که وقتى رهبرى اسلامى، از پشتوانه حق برخورد است، نیازى به اعمال فشار بر مخالفین خود نمی بیند و سخنان نارواى مخالفین را تحمل می کند، و آن گاه که رهبرى از چنین پشتوانه اى بى بهره باشد ، چاره اى جز اعمال فشار بر مخالفین حق گوى خود، براى ادامه سلطه خویش ندارد، و به هر وسیله که می تواند از انتشار سخن آن ها جلوگیرى می کند هر چند با فشردن گلوى آن ها .
در دوران کوتاه حکومت علوى، فقط خوارج براى بحث و انتقاد آزاد نبودند، بلکه افراد و گروه هاى دیگر نیز، خود را براى اظهار نظر ـ هر چند مخالف راءى امام(ع ) ـ آزاد می دیدند، و امام آزادانه ، با آن ها به بحث می نشست، و بدون هیچ گونه تحمیلى، منطق خود را تشریح می کرد و چه بسا طرف مقابل تسلیم استدلال و منطق می گردید ;مثلا وقتى حضرت براى نبرد جمل به سوى بصره می رفتند ، فردى براى رفع شبهه، خدمت حضرت رسید و حضرت با بیانات روشن خود، او را قانع ساخته و سپس از او درخواست بیعت کردند، و او نیز که پس از روشن شدن حق، چاره اى جز تسلیم نداشت، بیعت کرد، او گفت :
« فوالله ما استطعت ان امتنع عند قیام الحجة على به خدا سوگند چون حجت تمام گردید نتوانستم از بیعت روى گردانم .»
امام(ع )نه تنها از نصایح دوستان خود استقبال می کرد، بلکه به سخنان مخالفین نیز که چه بسا از روى صدق و اخلاص ابراز می شد، به عنوان« نصیحت » اعتنا و توجه داشت، لذا هنگامى که در نبرد صفین، فردى از سپاهیان معاویه، جلوآمد و از حضرت خواست که براى جلوگیرى از خون ریزى بین مسلمین، جنگ را رها کند .امام فرمود :
« لقد عرفت ان ما عرضت هذا نصیحة و شفقة.»
و سپس مسئولیت سنگین خویش را براى مبارزه با معاویه توضیح دادند .
زمینه هاى شکوفایى نصیحت
فعال بودن امت اسلامى در صحنه سیاست، و مشارکت آن ها در برنامه هاى حکومت، بستگى به شیوه برخورد نظام با آن ها دارد .گاه برخوردها به گونه اى دل سرد کننده و تحقیرکننده است که کسى انگیزه اى براى فکر جدى، ارائه نظر، بررسى و انتقاد، نمی بیند، زیرا به نصیحت و امر به معروف و نهى از منکر، ارزش و بهایى داده نمی شود .و گاه برخوردها به گونه اى مستبدانه و سلطه طلبانه است که براى افراد جراءت و جسارت حرف زدن و اظهار نظر کمتر باقى می ماند . لذا حضرت على(ع )به مالک فرمود :
و لا تصح نصیحتهم الابحیطتهم على ولاة امورهم و قلة استثقال دولهم و ترک استبطاء انقطاع مدتهه و خیرخواهى شان راست نیاید جز که والیان را براى کارهاى خود نگاه دارند و دوام حکومت آنان را سنگین نشمارند » .
یعنى خیر خواهى و نصیحت نسبت به زمامدار وقتى در بین مردم تحقق می یابد که مردم گرد حاکمان باشند و حکومت آن ها را سنگین نشمرند و در انتظار به سر رسیدن دوران حکومت آن ها نباشند .
پس وقتى حکومت بر مردم سنگینى کند و بین مردم و حاکمان فاصله افتد ،جایى بر نصیحت نخواهد ماند،در این شرایط خیراندیشى ناصحان، جاى خود را به«تصنع» چاپلوسان می دهد .
رفع چنین مشکلاتى به آن است که زمامدار جامعه، خود را در چه مقام و مرتبه اى ببیند، در مرتبه« سلطه مطلق بر مردم » و فراتر از اظهار نظر و نقد دیگران، و یا
« امانت دارى مسئول در نزد خدا و مردم » و البته بحث هاى گذشته این مبنا را روشن ساخته است که :
« در نظام اسلامى، رابطه زمامدار با مردم جامعه، رابطه سلطه مطلق نیست ;یعنى زمامدار چنان سلطه و احاطه اى بر مردم ندارد که از طرف مردم مورد اظهار نظر و تحقیق و ارزیابى واقع نگردد» .
البته ، علاوه بر تاءثیر بینش حاکم نسبت به حکومت و قدرت در کیفیت برخورد با مردم و به ویژه آمران به معروف و ناصحین، از تاثیر روحیات شخصى و تربیت هاى اخلاقى وى نیز در این برخوردها نباید غفلت کرد .
انسان مهذب ، پیوسته به دنبال یافتن عیوب خود است، و توجه دارد که توجه به « خوبى ها و کما لات خود » مانع دیدن عیوب، و سدى در برابر ترقى و کمال است .و به فرموده حضرت امام خمینى :
«هیچ کس نمی تواند ادعا کند که من نقص هیچ ندارم، اگر کسى ادعا کرد این را، این بزگترین نقصش همین ادعاست، انسان که بخواهد براى خداکار بکند و به مقام انسانیت برسد باید همیشه دنبال این باشد که ببینید چه عیبى دارد، دنبال این نباشد که ببینید چه حسنى دارد ، براى این که دنبال این که چه عیبى دارد باعث می شود که انسان در صدد رفع آن برآید و دنبال اینکه چه حسنى دارد، پرده می شود در چشم انسان و نمی تواند عیوب خودش را ببیند.»
از این رو کسانى که در مسیر تکامل پیش می روند، نه توقع اطاعت چشم بسته از دیگران دارند، و نه از انتقاد ناراحت می شوند، و به فرموده حضرت امام :
«شیطان وسوسه می کند در انسان وسوسه می کند که تو حالا صاحب قدرت هستى، تو حالا صاحب کذا هستى، دیگران چکاره اند؟ شما حالا وزیر هستید، دیگران باید اطاعت بکنند، چشم بسته باید اطاعت بکنند، شما وکیل هستید دیگران باید از شما اطاعت بکنند و چشم بسته هم باید باشند، این همه براى این است که انسان خودش را نساخته، اگر انسان خودش را ساخته بود، هیچ بدش نمی آمد که یک رعیتى هم به او انتقاد کند، اصلا بدش نمی آمد، از انتقاد بدش نمی آمد.»
بر این اساس، نه فقط انتقاد و نصیحت دوستان، بلکه عیب جویى مخالفان نیز سازنده است، آن هم سازنده تر از اظهارات مریدان، تمجیدهاى فدائیان، و در حقیقت آن ها دوستاند و این ها دشمن :
«انسان باید یک کسى که دشمن او هست، پیش او برود ببیند قضاوت او نسبت به این چه هست تا عیب هاى خودش را بتواند بفهمد انسان نمی تواند از دوستان خودش تعلیم بگیرد، انسان باید از دشمنان خودش تعلیم بگیرد، عیبها را دشمن ها می فهمند، دوست ها هر چه هم شما عیب داشته باشید و ما عیب داشته باشیم، براى این که ، حق را براى نمی خواهند و باطل را براى اینکه باطل است دشمن ندارند ، به ما و شما می آیند و می گویند، چقدر خوب صحبت کردى، و چه مقاله خوبى نوشتى و » ...دوستان انسان دشمنان واقعى انسانند، و دشمنان انسان دوستان واقعى انسانند، انسان باید از کسانى که به او خرده می گیرند، از آنها یاد بگیرد، کسانى که از او تعریف کنند، بداند که این زبان تعریف ـ خصوصا در یک امورى که جاى انتقاد است ـ این همان زبان شیطانى است ، و آن هم تاءییدش شیطانى است.»
این گونه تربیت انسانى و تقواى الهى در سطح رهبرى جامعه اسلامى، بهترین زمینه را براى روحیه حق گویى، نصیحت ، امر به معروف ونهى از منکر فراهم می آورد، و از طرف مقابل فقدان روحیه نصیحت پذیرى ، نه تنها چنین فضاى پربرکتى را از بین می برد، بلکه خود شخص را نیز به هلاکت می کشاند ، تا جایى که عالمى که توان شنیدن موعظه نداشته باشد، به تعبیر امام صادق(ع )در طبقه دوم از درکات هفتگانه جهنم قرار می گیرد :

«و من العلماء من اذا وعظ انف و اذا وعظ عنف فذاک فى الدرک الثانى من الناراز علما کسانى هستند که هرگاه نصیحت شوند تکبر ورزند و هرگاه نصیحت کنند، تندى ورزد، چنین کسى در طبقه دوم(از درکات هفت گانه )جهنم است » .

حاکم اسلامى اگر به ارزش حضور مردم و اهمیت خیرخواهى آن ها در« سلامت » و« قوت » نظام توجه و اهتمام دارد، باید زمینه هاى اجتماعى ظهور و شکوفایى نصحیت را در جامعه پدید آورد .
در این راستا، پاى بندى به تعهدات کوچک و بزرگ و ارزش نهادن به وعده هاى خود با مردم ، تاءثر فراوانى دارد چه این که بى اعتنایى به پیمان ها، و خلف وعده ها، زمینه ساز بد بینى رعیت و کناره گیرى آن ها از مسئولان و امساک در نصیحت و حمایت است، از فرمان مبارک حضرت على(ع )به مالک این است که :
«و لا تحقرن لطفا تعاهدتهم به و ان قل فاءنه داعیه لهم الى بذل النصیحة لک و حسن الظن بک و نیز نباید لطف و محبتى که با بررسى وضع آنها می نمایى ، هر چند اندک باشد، خرد و حقیر بشمارى، زیرا همین لطف و محبت هاى کم، آنان را وادار به خیرخواهى و حسن ظن نسبت به تو می کند » .
از این بیان مولى باید فهمید که نصیحت خواهى از مردم بدون فراهم آوردن اسباب و زمینه هاى آن بى جاست و مجموعه عملکرد کارگزاران نظام در به وجود آمدن روحیه خیرخواهى و نصیحت در مردم موثر است .
از سوى دیگر نوع برخورد با ناصحین نیز در شکوفایى در جامعه و تشویق مردم به خیرخواهى بسیار موثر است، ارج نهادن به ناصحین، و ارزش گذاشتن به نصیحت ها، بهترین عامل براى سوق دادن افراد به سوى خیرخواهى است، و بىاعتنایى بدان، انسان هاى پرشور را هم سرد و دل مرده می کند، و رغبت به نصیحت را از آن ها می گیرد، چرا که کلام خود را بى ارزش و تکلم را بى اثر می بینند .
حضرت على(ع )بعد از ماجراى حکمیت فرمود :
فان معصیة الناصح الشفیق العالم المجرب تورث الحسرة و تعقب الندامة...فابیتم على اباء المخالفین الجفاة و المنابذین العصاة حتى ارتاب الناصح بنصحه نافرمانى از دستور نصیحت کننده مهربان دانا و با تجربه، باعث حسرت می شود و پشیمانى به دنبال دارد...اما شما همانند مخالفان جفاکار و نافرمانان پیمان شکن، امتناع ورزیدید تا به آن جا که نصیحت کننده در بند خویش گویا به تردید افتاد و از پند و اندرز، خوددارى نمود » .
این بیان علوى مشتمل بر سه مبحث اساسى است :
1 ـ نصیحت از چه کسى ارزشمند است؟ الشفیق العالم المجرب .
2 ـ بى توجهى به چنین نصیحتى چه پى آمدى دارد؟ تعقب الندامه و تورث الحیره .
3 ـ مخالفت با نصیحت کنند، او را کسل، و بالاخره باعث رهاکردن نصیحت می شود : حتى ارتاب الناصح بنصحه .
«نصیحت » و مسئولیت حاکم اسلامى
با توجه به اهمیتى که اسلام براى« نصیحت ائمه مسلمین » قائل است، و با توجه به نقش مفید و سازنده آن در رشد و سلامت جامعه، حاکم اسلامى براى تحقق و عینیت این سنت وظایفى به عهده دارد :
قدم اول : نصیحت طلبى :
مسئولیت حاکم اسلامى فراتر از آن است که بنشیند تا اگر فردى براى نصیحت و اظهار نظر به او مراجعه کرد، وى را بپذیرد، او باید به سراغ مردم رفته، از درک و شعور اجتماعى آن ها استفاده کند و آنان را به ارائه نظراتشان فراخواند .
فبما رحمه من الله لنت لهم...و شاورهم فى الامر پس به(برکت )رحمت الهى با آنان نرمخو شدى...و در کارها با آنان مشورت کن .»
سیره پیامبر اکرم(ص )چنین بوده است که در مواقع حساس، و براى تصمیمات خطیر از مردم نظر خواهى نموده و گاه در مقام اجرا، نظریات آن ها را بر نظر خود مقدم می کرده است ;مثلا در جریان جنگ احد، هر چند حضرت بر ماندن در شهر تمایل داشتند و عده اى از مهاجرین و انصار نیز با حضرت هم عقیده بودند و پیامبر اعلام کردند که : « امکثوا فى المدینة، واجعلوا انساء و الذرارى فى الاطام ، فان دخلوا علینا قاتلناهم فى الذرقة و فنمن اعلم بها منهم و ارموا من فوق الصیاصى و الاطام » ولى عده اى از جوانان که در بدر توفیق حضور نیافته بودند، از حضرت خواستند که مسلمانان براى جنگ از شهر خارج شوند و با دشمن نجنگند :اخرج بنا الى عدونا .و قال رجال من اهل السن و اهل النیة منهم حمزة بن عبدالمطلب و سعد بن عبادة و النعمان بن مالک و غیرهم من الاوس و الخزرج :انا نخشى یا رسول الله ان یظن عدونا انا کرهنا الخروج الیهم جنبا عن لقائهم فیکون هذا جراءة منهم علینه.
و بالاخره با تاءکید آن ها بر جنگ در بیرون شهر و اعلام آمادگى براى استقامت و شهادت در راه خدا، پیامبر پیشنهاد آن ها را پذیرفت و از راءى خود صرف نظر کرد .
در جنگ خندق نیز پیامبر پس از اطلاع از حرکت قریش به سوى مدینه ، جریان را با اصحاب خود در میان گذاشتند و به نقل واقدى :
شاورهم رسول الله(ص )و کان رسول الله و یکثر مشاورتهم فى الحرب، فقال : انبرزلهم من المدینة، ام نکون فیها و نخندقها علینا، ام نکون قریبا و نجعل ظهورنا الى هذا الجبل؟
حضرت امیر(ع )نیز اصحاب خود را دعوت به اظهار نظر می کرد . و از آنها می خواست که با« نصیحت صادقانه » وى را« کمک » کنند .
فاعینونى بمناصحة خلیة من الغش سلیمة من الریب مرا با خیرخواهى خالصانه و سالم از هرگونه شک و تردید، یارى کنید » .فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل از گفتن حق یا راى زدن در عدالت، باز مایستید » .
قدم دوم : رفع حجاب :
براى طرح نصیحت نزد حاکم، باید دسترسى به او امکان پذیرباشد، آن هم نه به « امکان عقلى » بلکه به امکان عادى که با سهولت و بدون آن که نیازى به اهداى آبرو باشد، ناصح بتواند از حجب بگذرد و در نزد حاکم حاضر شود .
به وجود آوردن چنین شرایطى نیز از وظایف زمامدار است ;زیرا بدون آن : از یک سو مردم در فشار و سختى خواهند بود و براى رساندن حرف خود، چون گوى از یکى به دیگرى پاس خواهند شد .و از سوى دیگر، واقعیت ها آن گونه که هستند بر حاکم رخ نشان نخواهند داد و چه بسا زشتىها به شکل زیبایى، خوبى ها در قالب بدى، خردها به صورت کلان، کجى ها به عنوان راستى و...گزارش شوند .
نباید گمان کرد که با اسلامى بودن نظام ، وقوع چنین امرى« غیر ممکن » و یا « مستبعد » است .چرا که در نظام علوى، حتى اگر شخصیتى بى نظیر مانند مالک اشتر هم حاکم باشد،« احتجاب از مردم » چنین پیامدهایى خواهد داشت، و لذا حضرت به مالک فرمودند :
فلا تطولن احتجابک عن رعیتک فان احتجاب الولاة عن الرعیة شعبة من الضیق و قلة علم بالامور و الاحتجاب منهم یقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه .فیصغر عندهم الکبیر و یعظم الصغیر و یقبح الحسن و یحسن القبیح و یشاب الحق بالباطل و انما الوالى بشر لا یعرف ما توارى عنه الناس به من الامور هیچ گاه خود را در زمانى طولانى از رعیت پنهان مدار، چرا که دور بودن زمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعى محدودیت و بى اطلاعى نسبت به امور مملکت است و این چهره پنهان داشتن زمامداران، آگاهى آن ها را از مسائل نهائى قطع می کند، در نتیجه، بزرگ در نزد آنان کوچک و کوچک بزرگ، کار نیک، زشت، و کار بد، نیکو و حق با باطل آمیخته می شود، چرا که زمامدار به هر حال بشر است و امورى که از او پنهان است نمی داند » .
و البته اگرنظام اموى باشد که اصلا فکر دسترسى به حاکم را باید از خیال بیرون کرد. چه این که عبدالعزیز بن زراره یک سال بر در خانه معاویه انتظار ورود و حضور در نزد خلیفه را کشید .و اجازه نیافت .
اقام عبدالعزیز بن زرارة الکلابى على باب معاویة سنة فى شملة من صوف لایاذن له.
قدم سوم : ایجاد فضاى آزاد :
پس از ورود و درک حضور ، نوبت به فضاى مجلس زمامدار می رسد ، فضایى که می تواند آکنده از صفا و صمیمیت باشد و در نتیجه افراد دردمند یا متعرض ، به راحتى مطالب خود را مطرح کنند، و می تواند رعب و وحشت بر آن حاکم باشد تا وقتى آحاد رعیت وارد می شوند، از هیبت حاکم، نگاه تند اطرافیان، برخورد خشن حارسان همه چیز را فراموش کنند و یا قدرت تکلم نداشته باشند، و یا با زحمت و لکنت بخشى از حرف خود را مطرح کنند :
و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فیه لله الذى خلقک و تقعد عنهم جندک و اعوانک من احراسک و شرطک حتى یکلمک متکلمهم غیر متتعتع فانى سمعت رسول الله(ص ) یقول فى غیر موطن : لن تقدس امة لا یوخذ للضعیف فیها حقه من القوى غیر متتعتع براى مراجعان مجلس عمومى تشکیل ده و درهاى آن را بر روى هیچ کس نبند،و به خاطر خداوندى که تو را آفریده تواضع کن و لشکریان و محافظان و پاسبانان را از این مجلس دورساز، تا هر کس با صراحت و بدون ترس و لکنت، سخنان خود را با تو بگوید، زیرا من بارها از رسول خدا(ص )شنیدم« :ملتى که حق ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد هرگز پاک و پاکیزه نمی شود و روى سعادت نمی بیند » .

متاءسفانه این شیوه زمامدارى در تاریخ اسلام چنان متروک گردید که دانشمندى مانند جاحظ ، که خود از تملق گویان دولت عباسى است، وقتى از حکومت پادشاهان ایران سخن می گوید، بارعام » برخى سلاطین ایران، جلب نظرش را می کند.حاکم اسلامى باید فضاى آرام و آزادى را براى رعیت فراهم سازد، و جو رعب را از میان بردارد تا مردم بتوانند به راحتى مطالب خود را مطرح سازند :

فلا تکلمونى بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منى بما یتحفظ به عند اهل البادرة آن گونه که با زمامداران ستمگر سخن می گویید با من سخن مگویید و آن چنان که در پیشگاه حاکمان خشمگین و جبار خود را جمع و جور می کنید در حضور من نباشید .
قدم چهارم : تحمل و سعه صدر :
وقتى که در گشوده می شود و کسان زیادى مطالب خود را می گویند، طبیعى است که برخى از شنیده ها بر سامعه حاکم سنگینى کند و بر ذائقه او تلخ باشد، در این جا سرمایه« سعه صدر » به او قدرت شنیدن حرف هاى مخالف را نیز می دهد و تحمل خود را از دست نمی دهد .
در مقابل حاکم طاغوتى که حتى از شنیدن« اتق الله » هم عصبانى می شود :
و اذا قیل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد و چون به او گفته شود:«از خدا پروا کن نخوت، وى را به گناه کشاند، پس جهنم براى او بس است » .
مصلح و مفسر عالیقدر شیخ جواد بلاغى در تفسیر این آیه می نویسد :
این آیه نشانه اى ازحاکم غیر الهى را بیان می کند، چون آیه قبل چنین است« :و اذا تولى سعى فى الارض لیفسد فیها » «تولى » به دست گرفتن ولایت و رهبرى است . وقتى چنین افرادى به حکومت و قدرت می رسند، اولا فساد آفرینى می کنند و ثانیا :به نصیحت و خیرخواهى نیکان نه تنها اعتنایى ندارند، بلکه حتى از« اتق الله » ناراحت می شوند.»
علامه طباطبایى و شیخ محمد عبده، متذکر شده اند که« اخذته العزة بالاثم » شاهد آن است که« تولى » در آیه قبل به معناى« حکومت » است، و عبده در توضیح آیه می گوید :
حاکم ستمگر و مستبد، از این که به مصلحتى ارشاد و از مفسده اى تحذیر شود، تکبر می ورزد، چون او در مقامى قرار گرفته که خود را از نظر راءى و عقل، برتر از دیگران می داند بلکه حتى خود را برتر از حق می پندارد، از این رو، سست ترین آراى خود را بالاتر از نظرهاى سنجیده مردم می داند، در این صورت چگونه به دیگران اجازه می دهد که به او بگویند« :در فلان کار از خدا بترس.»
سپس مقرر بحث او رشید رضا، نقل می کند :
ولى براى رهبران الهى، شنیدن موعظه و اعتراض از زبان دیگران سخت نیست، و اساسا پیشوایان معصوم یاران خود راچنان تربیت می کردند که از گفتن عقیده خود واهمه اى نداشته باشند و گاه در پرتو این آزادى، حتى اهانت و سوء ادب را براى خود جایز می دانستند .و در عین حال صبر وتحمل امامان باعث می گردید که نه آن ها را تکفیر و لعن کنند، و نه دست رد بر سینه شان زده و طردشان نمایند .
حجر بن عدى پس از ماجراى صلح امام حسن(ع )با معاویه . به گونه اى با حضرت سخن گفت که هرگز از یک یار باوفا و مخلص انتظار نمی رفت« : لورددت انک مت قبل هذا الیوم و لم یکن ما کان ، انا رجعنا راغمین بما کرهنا و رجعوا مسرورین بما احبوا .» این جسارت رنگ از سیماى حضرت ربود، ولى در برخورد و سخن حضرت اءثرى نگذاشت، امام(ع ) با آرامى فرمودند :یا حجر لیس کل الناس یحب ما یحب و لا راءیه راءیک و ما فعلت ما فعلت الا ابتقاء علیک.
و هنگامى که افراد جراءت چنین جراست هایى را بر امام معصوم خود داشته باشند.
معلوم است که براى سوال یا انتقاد مودبانه،چقدر راه بازبودهاست،مثل اینکه بگویند:
یابن رسول الله داهنت معاویه و صالحته و قد علمت ان الحق لک دونه و ان معاویه ضاع باغ؟!
و این هم نمونه هاى دیگرى از تحمل و سعه صدر در برابر اعتراضات تند دوستان :
جاء رجل من اصحاب الحسن(ع )یقال له سفیان بن لیلى و هو على راحلته فدخل على الحسن و هو محبت(جمع بین ظهره و ساقیه بیدیه) فى فناء داره، فقال له :السلام علیک یا مذل المومنین، فقال له الحسن :انزل و لا تعجل، فنزل فعقل راحلته فى الدار و اقبل یمشى حتى انتهى الیه، قال : فقال له الحسن : ما قلت؟ ، قال قلت : السلام علیک یا مذل المومنین، قال(ع ) :و ما علمک بذلک؟ قال عمدت الى امر الامة فخلعته من عنقک و قلدته هذه الطاغیة یحکم بغیر ما انزل قال(ع ) :ساءخبرک لم فعلت ذلک ....  جالب توجه است که حضرت در پایان به او فرمودند :چرا به این جا آمده اى
پاسخ داد به خدا قسم به خدا دوستى شما( حبکم و الذى بعث محمدا(ص ) بالهدى و دین الحق ) و حضرت به او بشارت دادند :
فابشر یا سفیان، فانى سمعت علیا(ع ) یقول :سمعت رسول الله(ص ) یقول :یرد على الحوض اهل بیتى و من احبهم من امتى کهاتین .
یکى دیگراز اصحاب ، به حضرت چنین اعتراض کرد :یابن رسول الله اذللت رقابنا ، و جعلنا معشر الشیعة عبیدا، ما بقى معک رجل، قال( ع ) : و مم ذاک؟ قال : بتسلیمک الامر لهذا الطاغیة، قال( ع ) : و الله ما سلمت الامر الیه الا انى لم اجد انصارا، ولو وجدت انصارا لقاتلته لیلی و نهاری حتى یحکم الله بینی و بینه و
قدم پنجم :میدان دادن به حق گویان صریح و طرد متملقان :
کم نیستند افرادى که براى « خود نمایى » پیوسته در نقش موافق بازى می کنند تا بدین وسیله از نردبان قدرت سریعتر بالارفته و به اغراض خود دست یابند، شناخت این گروه و جدا کردن آن ها از حق گرایان و حق گویان، ومیدان دادن به گروه دوم، از مسئولیتهاى حاکم اسلامى است .
در نظام اسلامى مقربترین افراد به زمامدار، کسى است که از گفتن حقایق واهمه اى ندارد و براى حفظ خود، از گفتن عیب ها و مطرح کردن انتقادها در جهت رفع آن ها، صرف نظر نمی کند .
سفارش وبلکه دستور حضرت على( ع )به مالک چنین است :
«ثم لیکن آثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک و اقلهم مساعدة فیما یکون منک مما کره الله لاولیائه واقعا ذلک من هواک حیث وقع سپس( از میان آنان )افرادى را که در گفتن حق از همه صریح تر و در مساعدت و همراهى نسبت به آنچه خداوند براى اولیاء اش دولت نمی دارد به تو کم تر کمک می کند، مقدم دار، خواه موافق میل تو باشند یا نه » .
«مالکا اگر بخواهى ذائقه جسمانى خود را با( بله قربان ها ) شیرین بسازى، تردیدى نیست که هوا پرستان و خود کامگان همواره کام ترا شیرین خواهند داشت، آنان آنقدر تملقها و چاپلوسىهاى خوشایند براى تو خواهند کرد که خود تو به او خواهى کرد، و در این صورت نه تنها شایستگى هاى خود را کنار خواهى گذاشت ،بلکه خویشتن را به فراموشى خواهى سپرد، آن نابکاران براى شرین کردن ذائقه حیوانى تو، دروغ ها خواهند گفت .گزافه گوییها به راه خواهند انداخت، آنان این گونه جملات را با تمرین هاى دقیق که آن ها را می آرایند به عرض شما خواهند رساند« :بله قربان، جامعه ما به برکت حکومت شما هیچ نقص اقتصادى ندارد !همه مردم در سایه زمامدارى تو به حقوق خود نائل می گرددند !جالب این که از انفاس قدسیه جناب عالى هر یک از درختان به جاى ده کیلو بار که می آوردند اینک هزار کیلو بار می آورند !خارهاى کویرها مانندگل عطر افشانى می نمایند !جالبتر از همه این ها این که همه فصول سال(بهار ، تابستان، پاییز، زمستان )همه مزارع و درختان ما محصول می دهند » !مالکا این گونه سخنان باردار تملق و چاپلوسى که کتابهاى لغت eرا از شرم سر به زیر مىاندازد، ذائقه حیوانى ز
مامدار عالى سست عنصر و بى ایمان و خود باخته را شیرین می نماید، ولى ذائقه جان او را( اگر جانى براى او باقى مانده باشد )مسموم می سازد و تباه می کنند.»
در نظام طاغوتى چون همه براىحفظ خود کار می کنند و اصالت با « بودن و ماندن » است لذا چاره اى جز تملق و تاءیید مطلق وجود ندارد، روسا نیز عموم مردم و کارگزاران را به ثناخوانى و تمجید فرا می خوانند، نه« نصیحت » و حتى تملق را بر آن ها« تحمیل » می کنند . « جاحظ » می گوید : عده اى از اهل مدینه بر عبدالملک بن مروان وارد شدند، و به تمجید از« حجاج بن یوسف » پرداختند، ولى عیسى بن طلحه از میان آن گروه سخنى نگفت و پس از آن که دیگران مجلس را ترک کردند، به عبدالملک رو کرد و گفت :
حجاج بن یوسف بر ما حاکمیت یافته، او در مسیر باطل است و بر ما تحمیل می کند که به ناحق او را تحسین کنیم»
قدم ششم :تصدیق ناصح و گزینش نصایح :
قرآن کریم روشن پیامبر(ص )را در برخورد با سخنان مسلمانان چنین توصیف می کند :
« اذن خیر لکم، یومن بالله و یومن للمومنین او(پیامبر )گوش خوبى براى شماست، بهخدا ایمان دارد و سخن مومنان را باور می کند» .
«اذن خیر بودن » پیامبر دو گونه تفسیر شده است :
1 ـ« مسموع » پیامبر« خیر » است،چون آنچه که حضرت می شنود یا وحى است و یا نصیحت مومنین .
2 ـ استماع پیامبر« خیر » است، هر چند هر مسموعى خیر نباشد زیرا پیامبر(ص ) به گوینده سخنان احترام می گذارد، از سخنان آن ها استقبال می کند، نظریات و قضاوت هاى آن ها را حمل بر صحت می کند و نسبت به آن ها سوء ظن پیدا نمی کند، پس استماع حضرت خیراست اگر چه همه شنیدنىها هم خیر نباشد .
تفسیر دوم، علاوه بر آن که فى حد نفسه صحیح تر به نظر می رسد، با ذیل آیه نیز متناسبتر است که« یومن للمومنین » زیرا ایمان به معناى« تصدیق » است و متعلق ایمان در« یومن بالله » ذکر شده است« :ایمان به خدا » ولى در جمله بعد« یومن للمومنین » متعلق تصدیق ذکر نگردیده، و تنها به این اکتفا شده است که« این تصدیق به نفع مومنین » است :یومن للمومنین .و تصدیقى که نفع مومنین را در بر دارد حکم به« صدق مخبر » است نه« صدق خبر » یعنى حکم کردن به صادق بودن مخبر، و اعتقاد گوینده به راستى گفتارش ، هر چند خبر مطابق واقع نباشد.
این آیه شریفه،یکى از ویژگىهاى پیامبراکرم(ص )را به عنوان رهبر جامعه اسلامى بازگو نموده است ، با توجه به این ویژگى است که حاکم اسلامى ، با حسن ظن به ناصحین می نگرد و در قضاوت و بررسى ، عینک بدبینى به چشم نمىزند و آن ها را به واسطه اظهارات تلخ و شیرینشان مورد تهمت و بدگمانى قرار نمی دهد، بخصوص اگر خود از آن ها نظر خواسته باشد که خوش بینى وعدم سوء ظن ، حق آنهاست :
قال السجاد(ص)... : « و اما حق المشیر علیک فلا تتهمه فیما لا یوافقک علیه من رایه اذا اشار علیک، فانما هى الاراء و تصرف الناس فیها.»
ولى در عین حال،وظیفه رهبرى جامعه است که نسبت به گفته هاى دیگران چون(ناقد بصیر) رفتار کند و به صرف« شنیدن » ،« ترتیب اثر » ندهد :
«فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه ، اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوالالباب .» پس بشارت ده به آن بندگان من که :به سخن گوش فرا می دهند و بهترین آن را پیروى می کنند، اینانند که خدای شان راه نموده و اینان همان خردمندانند .
به تعبیر علامه طباطبائى، در این آیه به کسانى بشارت داده شده، که حق، گمشده آن هاست ، و لذا هیچ سخنى را بدون تدبر و بررسى ، رد و انکار نمی کنند، چون در صدد یافتن حق هستند، هر سخن را به امید آن که حقى در آن بیابند، مورد بررسى و ارزیابى قرار می دهند .تا مبادا چیزى از حق، از نظرشان پنهان بماند(.109 )
سفارش حضرت امیر به فرزندشان این است که : « واضمم آراء الرجال و اختر اقربها الى الصواب و ابعدها عن الارتیاب ;همه نظرها را جمع کن و سپس نزدیکترین آن ها را به صواب و دورترین آن ها را به شک، اختیار کن » . حاکم اسلامى، چون می خواهد به موارد اشتباه پى برد و نقاط ضعف را بشناسد، لذا آراء مختلف را مورد توجه قرار می دهد : « من استقبل وجوه الاراء عرف مواقع الخطاء .»
مفهوم این بیان علوى آن است که :کسى که از آراء گوناگون استقبال نمی کند، و تحمل شنیدن حرف هاى دیگران را ندارد . نمی تواند به اشتباهات پى برد، و چون اندیشه و فکر خو درا برتر از دیگران می داند در معرض هلاکت قرار دارد« :من استغنى بعقله زل» ،« من استبد براءیه هلک»
قدم هفتم :دفاع از حقوق ناصحین :
نصیحت گران بر طبق تشخیص خود و در محدوده اطلاعات خویش ، به اظهار نظر می پردازند پرواضح است که انجام وظیفه امر به معروف و نهى از منکر و یا نصیحت، حتى اگر در قالب انتقاد و اعتراض هم انجام گیرد، نمی تواند مجوزى براى اعمال فشار و محدودیت گردد .از این رو اگر کاسه هاى داغ تر از آش، و حامیان عوام سینه چاک بخواهند، متعرض حریم شخصیت و حقوق آن ها شوند، وظیفه حاکم است که مانع آنان گردد، چرا که امر به معروف و نهى از منکر و نصیحت ائمه مسلمین، یک وظیفه اسلامى است ، نه یک جرم قابل تعقیب .
در حکومت علوى، معترضانى چون خوارج، تا هنگامى که دست به سلاح نبرده بودند، از امنیت و حقوق اجتماعى برخوردار بودند و کسى حق تعرض به آن ها را نداشت، در فصل ( انتقاد در نظام اسلامى )به برخى از کلمات حضرت در این زمینه اشاره نمودیم .
شعاع نقد و مرز انتقاد
بدخواهان و استعمارگران که از ارائه نظام سیاسى اسلام و تحقق حکومت اسلامى وحشت داشته و پیوسته سعى در بدبین کردن توده هاى مسلمان و به انحراف کشیدن افکار اندیشمندان و روشنفکران نسبت به نظام اسلامى دارند، حکومت اسلامى را حکومتى استبدادى معرفى می کنند، که در آن نه تنها مردم حق انتقاد و اعتراض ندارند، بلکه از تحقیق و بررسى در موضوعات اساسى جامه محروم ، و به اطاعت بى چون و چرا و تبعیت محض مجبورند زیرا با بودن«نظرشرع» جایى براى اظهار« راءى مردم » وجود ندارد .
در این شبهه اغوا کننده مرز بین دستورهاى الهى که مستقیما از وحى سرچشمه می گیرد، با دستورهاى رهبرى که از تشخیص او ناشى می شود، نادیده گرفته شده، و از سوى دیگر بین منطقه آزاد« بحث و تحقیق نظرى » با منطقه ممنوع« مخالفت هاى عملى » تفکیک نشده است .
در حالى که چنین مرزهاى روشنى، در طول چهارده قرن گذشته ، مورد توجه مسلمانان و محققان اسلامى بوده است ;مثلا در جریان جنگ بدر، پس از آن که پیامبر اکرم و مسلمانان در منطقه اى فرود آمدند،حضرت از اصحاب خود ، در باره محل استقرار سپاه اسلام نظر خواهى کردند، حباب بن منذر ، پرسید :آیا در باره این منطقه که توقف کرده ایم دستور خاصى از طرف خداوند رسیده است و حتما باید تبعیت کنیم، و یا صرفا بر اساس تشخیص مصالح و سیاست هاى نظامى انتخاب گردیده است و می توان در باره آن اظهار نظر کرد؟ پیامبر اکرم در پاسخ فرمودند :دستور خاصى در باره این جا نرسیده است :
حباب گفت :مصلحت این است که در کنار آبى که به دشمن نزدیک است فرود آییم، سپس کنار آن حوضى بسازیم که براى خود و چهارپایان همیشه آب در اختیار داشته باشیم . حضرت، نظر افسر خود را پسندید و فرمان حرکت داد.
چنین مواردى در تاریخ اسلام نشان می دهد که اصحاب پیامبر اکرم، به محدوده مجاز براى اظهار نظر توجه داشتند و به خوبى می دانستند که با بودن« وحى » و دستور الهى، جایى براى « راءى » وجود نداشته و همه باید تسلیم و منقاد باشند .آنها در بیرون از این محدود به ابراز نظر و اظهار راءى می پرداختند .
لذا در جریان جنگ احزاب ،پس از آن که نزدیک به یک ماه، مسلمانان در محاصره دشمن بودند ، پیامبر(ص )پیشنهاد کردند که با گرفتن یک سوم میوه هاى مدینه، از جنگ منصرف و محاصره مدینه را بشکنند، کفار این پیشنهاد را پذیرفته و مقدمات تنظیم قرارداد انجام گرفت، در این موقع« اسید بن خضیر » به حضرت عرض کرد :
«یا رسول الله ان کان الامر من السماء نامض له، و ان کان غیر ذلک فوالله لایعطیهم الا السیف.»
پس از آن ، پیامبر اکرم، سعد بن معاذ و سعدبن عباده را خواستند و نظر آن ها را در باره صلح سوال کردند، آن دو پاسخ دادند :
«ان کان الامر من السماء نامض له، و ان کان امرا لم تومر فیه ذلک فیه هوى نامض لما کان لک فیه هوى فسمعا وطاعة و ان کان هو الراى فما لهم عندنا الا السیف .
البته کلام سعدبن معاذ و سعد بن عباده از ادب بیش ترى برخوردار است زیرا آنها اطاعت و پیروى کامل خود را از نظر حضرت نیز همچون دستور الهى ، اعلام نمودند
حضرت فرمودند :این پیشنهاد، نظر و تشخیص خودم بود، چون می بینم که عرب یک پارچه تصمیم به جنگ با ما گرفته است .سعد بن عباده و سعد بن معاذ اظهار کردند : آیا با عزت و کرامتى که در پرتو شما خداوند به ما عنایت کرده است باز هم ذلت را بپذیریم؟ ...!
با چنین اظهاراتى، حضرت دستور دادند که پیش نویس صلح را ـ که هنوز به امضا نرسیده بود ـ از بین ببرند و با صداى بلند به نمایندگان مشرکان اعلام کردند : برگردید که ما براى جنگ مصمیم.
معمولا مفسران قرآن، به این مرزبندى در ذیل آیه(وشاورهم فى الامر ) تصریح کرده اند :
آلوسى می گوید :مشورت در جایى است که نص شرعى نباشد و گرنه شورا معنا ندارد، و چگونه ممکن است که مسلمان از حکم خدا به آراء مردم، عدول کند.
جصاص می نویسد : پیامبر(ص ) در جایى که نص الهى نبود، مشورت می کرد، اما در منصوصات، مشورت جایز نبود.
و علامه طباطبائى در المیزان آورده است :احکام ثابت الهى، مورد مشورت نبود همچنان که هیچ کس اجازه تغییر آن را نداشت و گرنه اختلاف حوادث جارى، احکام خدا را نسخ می کردند.
تسلیم یا تحقیق؟
در دوران حاکمیت رهبران صالح و نظام هاى مشروع، تسلیم مطلوب است یا تحقیق؟ و آیا با مشروعیت حکومت و لیاقت حاکم، تحقیق و بررسى در آراء او ناپسند و تسلیم صرف بودن مطلوب است؟ و آیا نظر حاکم اسلامى چندان« قداست » می یابد که باید از نقد دیگران« مصون » باشد؟ و آیا« عصمت » یا« عدالت » در رهبرى،« حق چون و چرا » را از مردم می گیرد؟
لازم به ذکر است که این بحث، صرفا در خصوص مشروعیت اعتراض و انتقاد است و بحث از نظر مشروعیت یا عدم مشروعیت مخالفت عملى و موارد آن، از موضوع این رساله خارج است .
یکى از متفکران بزرگ اسلامى، با توجه به داستان موسى و خضر در قرآن کریم، مرز مسکوت و اعتراض در برابر پیشوا را چنین تبیین می کند :
«یک نکته بزرگ که از این داستان استفاده می شود این است که« تابع و پیرو تا آن جا تسلیم متبوع و پیشوا است که اصول و مبادى و قانون ، نشکند و خراب نشود » اگر دید ، آن متبوع کارى بر خلاف اصول و مبانى انجام می دهد، نمی تواند سکوت کند ، گو این که در این داستان ، عملى که عبد صالح کرد، از نظر خود او که افق وسیع ترى را می دید و به باطن موضوع توجه داشت بر خلاف اصول نبود، بلکه عین وظیفه و تکلیف بود، ولى سخن در این است که چرا موسى صبر نمی کرد و زبان با نتقاد می گشود، با این که وعده می داد و به خود تلقین می کرد که اعتراض نکند باز هم اعتراض و انتقا دمی کرد؟ نقص کار موسى در اعتراض و انتقاد نبود، در این بود که به رمز مطلب و باطن کار آگاه نبود، البته اگر به رمز مطلب آگاه می شد اعتراض نمی کرد، و مایل بود که برسد به مطلب، ولى مادامى که از نظر او عملى بر خلاف اصول و قانون الهى است ، ایمان او به او اجازه نمی دهد که سکوت کند بعضى گفته اند که اگر تا قیامت عمل عبد صالح تکرار می شد، موسى از اعتراض و انتقاد باز نمىایستاد، مگر این که به رمز مطلب آگاه می شد(...
این سوال براى علماى« علم رجال » که به بحث در باره جرح و تعدیل اصحاب ائمه می پردازند نیز مطرح بوده است که آیا«اعتراض بر مقام ولایت موجب » جرح« می گردد؟ » محقق تسترى با استفاده از داستان موسى و خضر ، چنین افرادى را« تبرئه » می کند، او در شرح حال سفیان بن لیلى ، که با لحن تندى به امام مجتبى( ع ) به خاطر صلح با معاویه اعتراض کرد، می نویسد : «و اذا کان مثل موسى( ع )مع کما له لما لم یفهم وجه الحکمة اعترض، لا غروان یعترض هذا مع نقصه،و لمابین له الحسن( ع )وجه الحکمة، قبل و سلم، فهو سالم. البته در داستان حضر موسى ، دو نکته قابل بحث و تحقیق است :
1 ـ حضرت موسى، خود تبعیت از عبد صالح را« انتخاب » کرد .و البته این انتخاب باعث سلب مسئولیت ا ز او نمی شد، و لذا در هر کجا که به نظرش قانون شکسته می شد، اعتراض می نمود ولى آیا در صورتى که متبوع و پیشوا از طرف خداوند« نصب » شود، باز هم چنین مسئولیتى براى تابع وجود دارد؟ به خصوص اگر متبوع معصوم باشد؟
2 ـ تبعیت حضرت موسى از عبدصالح، در دائره محدود خود او و در زمینه مسائل فردى بوده است، ولى آیا اگر متبوع، رهبرى اجتماعى داشته باشد، باز هم چنین حقى براى تابع وجود دارد؟ یعنى تبعیت افراد جامعه از رهبرى هم به تشخیص خود آن ها در تک تک موارد بستگى دارد؟ آیا از این داستان ، چنین استفاده اى می توان نمود؟
از آن جا که تحلیل این مباحث، از حوصله این مقاله، و ازموضوع آن خارج است ، از تعقیب آن خوددارى نموده و به این اصل توجه می دهم که در جامعه اسلامى اگر فرد یا گروهى ، براى تبعیت ، فرصت تحقیق و بررسى بطلبند، این امکان در اختیار آن ها قرار می گیرد ;مثلا وقتى عده اى از طرفداران عبدالله بن مسعود، که از اصحاب حضرت على( ع ) بودند، در جنگ با معاویه و مشروعیت آن تردید نموده، و از حضرت اجازه خواستند ، تا ضمن همراهى حضرت و فرصت تحقیق در این باره داشته باشند و اعمال معاویه را زیر نظر گرفته، و سپس علیه تجاوز گر وارد جنگ شوند، حضرت فرمودند :
«مرحبا و اهلا، هذا هو الفقه فى الدین و العلم بالسنة، من لم یرض بهذا فهو خائن جبار ;آفرین بر شما، این اندیشه در دین و علم به سنت است، هر کسى بدان رضایت ندهد خائن و ستمگر است»  . در نظام اسلامى، امکان تحقیق از افراد گرفته نمی شود، و آن ها که خواستار بررسى موضوعات باشند، طرد و تکفیر نمی شوند ، تا حق برایشان آشکار گردد .
البته افراد دیگرى نیز بوده اند که از شناخت عمیق ترى نسبت به مولى برخوردار بوده و همین شناخت عمیق راه وسوسه و تردید را بر آنها می بسته است ;مثلا وقتى که بنابر حکمیت در جنگ صفین شد، به حضرت عرض کردند :که مالک اشتر بر جنگ اصرار دارد ، حضرت فرمودند« :ان الاشتر لیرضى اذا رضیت » و هنگامى که عهدنامه را به او دادند، اگر چه ناراحت بود، ولى گفت :
« ولکن قد رضیت بما صنع على امیرالمومنین و دخلت فیما دخل فیه، فانه لا یدخل الا فى هدى و صواب ;اما من به آنچه که على(ع )خواسته راضى ام ، و من به چیزى که على داخل شده، وارد می شوم چون او جز به درستى و هدایت وارد نمی شود». در عین حال نباید غفلت کرد که همه مالک اشتر نیستند، چه این که حضرت فرمود :در میان شما دو نفر مانند مالک اشتر نیست .» و از سوى دیگر، همیشه در راءس جامعه اسلامى فردى قرار ندارد که با اطمینان بتوان گفت : «لا یدخل الا فى هدى و صواب » بر این اساس، راه بحث و تحقیق را بر عموم، آن هم در ادوار مختلف زعامت اسلامى نمی توان مسدود نمود .
جواز تحقیق و ادله ولایت فقیه
بیانات رهبر ىاسلامى در عصر غیبت ، به یکى از سه شکل زیر است :
1 ـ بیان فتوا: در این قسمت ، رهبرى در موضوعات مختلف، حکم الهى را بیان می کند، این احکام از« فقاهت و اجتهاد » او تراوش می کند .
2 ـ تشخیص موضوعات : در این قسمت ، رهبرى نظر خود را نسبت به موضوعات سیاسى و اجتماعى بیان می کند و مصالح و مفاسد آن ها تبیین می کند ، این نظریات از دیدگاههاى او در مسائل مختلف جامعه و احاطه اش بر مسائل و موضوعات سرچشمه می گیرد .
3 ـ صدور حکم : در موارد خاصى، اداره جامعه اسلامى، به حکم حاکم نیاز پیدا می کند، این حکم از سوى رهبرى صادر می شود و مربوط به حوزه« ولایت » است
روشن است که چون بخش اول و دوم ، خارج از محدوده« اعمال ولایت » می باشد، انتقاد قولى و حتى مخالفت عملى، می تواند جایز باشد، ولى در مواردى که نظام بر اساس حکم حاکم اداره می شود، آیا جایى براى بحث و بررسى، انتقاد و اعتراض نسبت به« حکم » او وجود دارد؟ معمولا فقها این مسئله را در کتاب القضاء نسبت به« حکم قضایى حاکم » در موارد « فصل خصومت » مورد بحث قرار داده اند، ولى از آن جا که :
اولا :قضاوت خود شعبه اى از ولایت است، و حکم قضایى با تکیه بر« ولایت » اعتبار دارد .
ثانیا :ادله اى که در این مسئله مورد بحث قرار گرفته است، از ادله مشترکه اعتبار قضاوت، و( ولایت )است، و با روشن شدن مفهوم دلیل و دائره دلالت آن، کیفیت استناد به آن ، در هر دو باب یکسان است .از این رو کلمات فقها را مورد بررسى قرار می دهیم :
شیخ انصارى(ره) «نظر در حکم حاکم » و بررسى آن را فى حد نفسه، جایز می داند با این استدلال که« بررسى و نظر در حکم » ،« نقض حکم » نیست .این بررسى و تحقیق به حسب مورد احکام مختلفى می تواند داشته باشد :وجوب، استحباب و حرمت . شیخ اعظم چنین می فرماید :
«الظاهران النظر فى حکم الحاکم فى حد نفسه غیر محرم لانه بمجرده لیس نقضا و ان استلزم النقض فى بعض الاحیان، بل قد یجب کما اذا رفع المحکوم علیه الامر الیه مدعیا جور الاول فى الحکم، و قد یندب کما اذا اراد استفادة مطلب علمى او حکمة عملیة، نعم انما یحرم النظر اذ، انضم الیه بعض الدواعى الفاسدة کالتجسس من العیب للتضییع و الاذاعة و اسقاط الحاکم عن اعین الناس و امثال ذلک ، و لعل الحکم من المسلمات.»
در این عبارت ، حریم اعتبار« حکم » مشخص گردیده است و آنچه که در فقه مسلم است،« عدم جواز نقض حکم » است و صرف نقد و بررسى حکم، نقض حکم نیست، البته ممکن است همین نقد و بررسى ، در اثر جهات خارجیه، ممنوع باشد، که از بحث فعلى خارج است .
همچنین ،« رد بر حاکم » ممنوع است چه این که در مقبوله عمر بن حنظله ـ که از ادله ولایت فقیه نیز شمرده می شود ـ از رد بر حاکم نهى شده است، ولى این نهى شامل « اعتراض به حاکم و انتقاد و از آن » نمی شود، زیرا :
اولا : رد و اعتراض ممنوع، در مواردى است که حاکم به جور و ظلم ، حکم نکرده باشد، و لذا اگر فردى ادعاى جور حاکم را دارد، چو احتمال صدق دعواى او وجود دارد، لذا ادعاى او به ادعاى این که حکم حاکم باید نقض شود بر می گردد، به تعبیر شیخ انصارى :
« قالوا ـ من غیر خلاف ـ انه لو ادعى المحکوم علیه ان الحاکم الدول قد حکم علیه بالجور و جب على الثانى النظر فیه....لان المنهى عنه فى ادلة النصب لیس الا الرد و النقض فیما اذا لم یکن الحاکم قضى علیهم بالجور، و فى غیره فیجوز الرد، و دعوى الجور مراجعة الى دعوى ان حکمه مما ینبغى نقضه، وهى دعوى محتملة الصدق .
فیدل على سماعها کل ما دل على سماع سایر الدعاوى، و لیس من الرد و الاعتراض الممنوع فى شىء.» به هر حال آنچه در مقبوله آمده است، این است« : فاذا حکم بحکمنا فلم یقبل منه فانما استخف بحکم الله و علنیا رد، و الراد علینا الراد على الله.»
ثانیا : باید بین« رد بر حاکم » با« بررسى حکم حاکم » تفکیک کرد، زیرا بررسى و نقد و حتى بیان خطا و اشتباه آن، رد حاکم نیست، صاحب جواهر می گوید :دعوى بر علیه حاکم در حکمش ، قابل سماع است زیرا :
«لیس من« الرد » على الحاکم، بل هو من« بیان خطا الحاکم » الذى هو غیر معصوم.» مرحوم سید در ملحقات عروة الوثقى می گوید، پس از حکم حاکم، اگر محکوم علیه ادعا کند که حاکم صلاحیت نداشته و یا در حکم اشتباه کرده و یا در مقدمات آن تقصیر کرده، و یا بر خلاف عدالت حکم نموده است، به مقتضاى عموم ادله، دعواى او قابل پیشگیرى است و سپس اضافه می کند که :
«و ما عن بعضهم« من عدم سماعه لانه امین الامام( ع )و ایضا فتح هذا الباب موجب للطعن فى الحکام » لا وجه له.» در این جا کلام صاحب عروه، ناظر به استدلالاتى است که براى« عدم سماع بینه علیه حاکم » در کلمات محقق اردبیلى آمده است، و محقق نراقى به پاسخ آن ها پرداخته است :
1 ـ امین بودن حاکم، فرع صلاحیت و اهلیت اوست، و با اثبات فسق، امین امام( ع ) نیست .
2 ـ در صورت عدم اثبات، جلوى تفسیق دیگر حکام را با تعزیر مدعى ـ چون به علما اهانت می کند ، می توان گرفت .
3 ـ اگر این حاکم امین امام( ع )است ، فقها و حکام دیگر نیز که در باره او اظهار نظر می کنند، امناء الله اند، از این رو اگر حاکم اول را امین یافتند، حکم به تبرئه او خواهند کرد، و اگر ضعفى در او دیدند، قدح و جرح او ضررى ندارد، بلکه باعث می شود که حکام دیگر از این اشکالات پرهیز کنند،واین خود به مصلحت است.
4 ـ بى اعتنایى به چنین شکایاتى ، باعث ابطال حقوق مردم است .
5 ـ اگر توجه به این دعاوى و بررسى آن ها ، باعث اهانت به حاکم باشد، چنانچه اتهام ثابت باشد که استحقاق اهانت دارند ، و اگر ثابت نشود که نه تنها اهانت نیست ، بلکه ممکن است باعث عزت گردد .
قال فى المستند :احتج المحقق الاردبیلى على عدم سماع البینة مطلقا بانه امین الامام و فتح هذا الباب موجب لعدم اجراء الاحکام ، و الطعن فى الحکام فلا یقبلون القضا، و فیه کونه امینا فى زمن الغیبة فرع اهلیته فان ثبت الفسق فلیس امینا، و الا یمکن سد باب تفسیق سایر الحکام بتعزیر المدعى حیث اهان العماء مع ان العدول و لحاکم الاخر ایضا امناء الله ، فان کان الحاکم الاول امینا لا یقدحون فیه ، و لا یضر القدح بل ذلک موجب لسعى القضاة فى الاجتناب عن العیوب او سترها فهو ایضا مصلحة تامه(..
و قد یستشکل فى سماع هذه الدعوى بایجابه اهانة الحکام و تزهدهم فى الحکم و ایجابه للعسر و الحرج و افضائه الى التسلسل ، و یجاب عن الاول بمعارضته بایجاب عدم السماع لابطال حقوق الناس مع انه ان ثبت ما یدعیه فلا باءس بالاهانة ، بل ینبغى ان یستهان، و الا فلا اهانة، بل ربما یوجب العزة والثانى بمعارضته ایضا بایجابه العسر و الحرج على الناس فى تضییع حقوقهم لو لم یسمع ، و الثالث بمنع الافضاء .»
غرض از نقل کلمات اساطین فقه این است که به کیفیت برداشت آن ها از« ادله نصب فقیه » پى بریم و بدا نیم که از نظر آن ها ادله نصب ، هیچ گونه منافاتى با جواز بررسى و نقد حکم حاکم ندارد، و در دید آن ها هیچ گونه تلازمى بین نصب حاکم از سوى امام(ع )و غیر قابل تحقیق و تاءمل بودن دستورات او وجود ندارد، همچنین آن ها به همان میزان که به حفظ حرمت حاکم توجه دارند به گونه اى که می گویند : « یحرم النظر اذا النضم الیه بعض الدراعى الفاسدة کالتجسس عن العیب للتضییع و الاذاعة و اسقاط الحاکم عن اعین الناس » به همان مقدار به حفظ حقوق مردم نیز توجه دارند و« قداست حاکم » را بهانه اى براى نادیده گرفته حقوق دیگران ـ حتى اگر احتمال تضییع حق فردى وجود داشته باشد ـ نمی دانند .
فقها حاکم اسلامى که دو شرط اساسى« عدالت و فقاهت » را در او معتبر ، و امین امام(ع )و منصوب از قبل او می دانند در شاءنى فراتر از« خطا و اشتباه » و « جور » ندانسته و حکم او را مصون از انتقاد و اعتراض تلقى نمی کنند .
آنها اگر چه« رد بر حاکم » را جایز نمی دانند، ولى محدوده رد ممنوع را توضیح داده و تصریح کرده اند که بیان خطا، غیر از رد بر حاکم است .
در این جا به نقل عبارت دیگرى از محقق آشتیانى می پردازیم تا ببینیم که از نظر این فقیه :آیا تحقیق و بررسى حکم حاکم، به عنوان این که« مستلزم تفتیش از عدم صلاحیت او» ست، ممنوع است؟ و آیا جستجو و تفحص از صفات واقعى حاکم، فى حد نفسه، محض از عیب و عیب جویى تلقى می شود؟ و آیا در صورتى که این تفحص، عیب جویى باشد، حرام است؟
قد یتوهم حرمة النظر من دون ادعا المحکوم علیه الحکم بالجور من حیث استلزامه الفحص و التفتیش عن عیوب الناس .وجه الملازمة انه مستلزم للتفتیش عن فسق الحاکم و هو محرم بالکتاب و السنة، لکذک خبیر بفساد هذا الوهم . اما اولا : فللمنع من کون مجرد التفتیش عن الواقع فحصا عن عیب احد، و ثانیا : سلمنا کونه مستلزما للفحص عن خطا الحاکم فى اجتهاده، لکنه لیس الخطا فى الاجتهاد عیبا بعد فرض معذوریة المجتهد فیه، و ان سمى مجرد الخطا فى الاجتهاد عیبا نمنع کون الفحص عن کل عیب حراما حتى مثل هذا العیب، فان قیل نفرض الکلام فیما اذا الطلع بعد الفحص على فسق الحاکم بتقصیر فى اجتهاده، قلنا : اولا ان مجرد الاطلاع على الفسق احیانا لا یسمى فحصا عن الفسق کما لا یخفى اذا لفحص عن الشى لا یطلق الا اذا کان غرض الشخص من اولى الامر بالفحص، الوصول الیه، و ثانیا : سلمنا کونه فحصا عن العیب لکن نمنع من کون الفحص عنه فى المقام حراما، بل هو نظیر الفحص عن احوال الرجال و الشهود و غیرهما
حفظ مرزها
اسلام که حق نصیحت ، انتقاد، تحقیق و بررسى مردم را نسبت به زمامدار ، مورد تاءیید قرار داده است، در عین حال از حفظ حرمت رهبرى در جامعه ، غفلت نکرده است، و در مقررات گوناگون خود، بدان توجه داده است، درعبارت شیخ انصارى ، نمونه اى از این حفظ حریم را نقل کردیم .نمونه دیگر دستور حضرت على(ع )به مالک اشتر است که :کارگزارانى را انتخاب کن که جسارتشان ، باعث مخالفت علنى با تو در میان مردم نگردد...« :ممن لا تبطره الکرامة فیجرى بها علیک فى خلاف لک بحضرة الملاء.»
بر این اساس، شوکت ، حاکم اسلامى در جامعهباید محفوظ باشد، چرا که با تضعیف آن، پایه هاى نظام سست، و در نتیجه دشمنان بر نابودى آن طمع می کنند .
حضرت رضا(ع )در پاسخ به نامه محمد بن سنان، علت حرمت« فرار از جنگ » را « استخفاف پیشوایان عادل » و در نهایت(جراءت دشمنان بر مسلمین)ذکر فرموده اند :
«حرم الله الفرار من الزحف لما فیه من الوهن فى الدین و الاستخفاف بالرسل و الائمة العادلة و ترک نصرتهم على الاعداء...لما فى ذلک من جراءة العدو على المسلمین.»
مخالفت و مقاومت در برابر رهبرى اسلامى، چندان سنگین و جرم بزرگى است که شیخ صدوق می گوید :
انه متى امره امام المسلمین بالطلاق فامتنع ضربت عنقه لامتناعه علىامام المسلمین. اسلام از عموم مردم خواسته است که در همه معاشرت ها و نشست و برخاست هاى خود،« دفاع از امام مسلمین » را مورد توجه قرار دهند، و در آن جا که هتک حرمت او می شود .بى تفاوت نمانند :
« عن ابى عبدالله ، قال رسول الله، من کان یومن بالله و الیوم الاخر فلا یجلس فى مجلس یسب فیه امام او یعاب فیه مسلم.» »
و اگر مردم در انجام این وظیفه کوتاهى کنند، و از حریم ولایت پاسدارى نکنند، عاقبت تضعیف رهبرى،از بین رفتن عزت و سربلندى امت اسلامى و حاکمیت ذلت خواهد بود :

عن ابى جعفر(ع ) :من قعد فى مجلس یسب فیه امام من الائمة، یقدر على الانتصاف، فلم یفعل البسه الله الذل فى الدنیا و عذبه فى الاخرة و سلبه صالح ما من به علیه معرفتنا


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:53  توسط محمد فومنی الحایری  | 

 

با سلام :

تحقیق اینجانب به علت حجم بالای فایل در دو بخش ارسال شده - لطفا توجه فرمایید.

                                                                                                                  با سپاس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:8  توسط مریم شیری 

پيشينه تحقيق

چارچوب مفهومي

 در اين مبحث به بررسي توسعه سياسي، تکثرگرايي، جامعه پذيري سياسي، فرهنگ سياسي و مشارکت مي پردازيم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 11:53  توسط مریم شیری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 11:50  توسط مریم شیری  | 

استراتژی

   به نظر اینجانب برای استراتژی این تحقیق می توانم از دو تئوری استعمار و تئوری نظام جهانی در باره ی دولت و سیاست استفاده کنم  ولی چون متغیر مستقل من در این تحقیق حمایت از سلطنت توسط روسیه است بهتر دانستم تا از نظریه نظام جهانی بهره ببرم تا با آن بتوانم رابطه ی بین متغیر مستقل خود (حمایت از سلطنت)و متغیر وابسته (کارشکنی روسیه در مشروطیت )برقرار کنم.

     تئوری استعمار تئوری استعمار تئوری کلی است و بسیار مفید است ولی چون ما در اینجا بر روی حکومت و دولت و مشروطیت بحث می کنیم بهتر دانستم از نظریه دوم استفاده کنم . در این نظریه افرادی چند نظرهای شبیه و گاه متفاوت ارائه دادند

    بنده در اینجا از نظریات سمیر امین استفاده می کنم :

وی معتقد است که سلطه ی خارجی تفوق طبقه متوسط داخلی را در جوامع پیرامونی مشکل می سازد . دولت پیرامونی در عین حال که به دلیل ضعف برژوازی داخلی میل به اقتدار گرایی دارد . به دلیل سلطه ی خارجی و فشار بین ا لملل برای افزایش استخراج مازاد از مشکل اقتدار رنج می برد .به عبارت دیگر این دولت در داخل به سرکوب و فشار نظامی روی می آورد ،در حالی که از خارج تحت کنترل و فشار است .

   وقوع بسیاری از بحرانها و تحولات در نظام سرمایه داری جهانی را ناشی از مبارزات رهایی بخش در جوامع پیرامونی می داند.

     نتیجه : به دلیل نفوذ مرکز بر کشور پیرامون ،کشور پیرامون تحت نفوذ مرکز است و برای رسیدن به اهداف آن نیاز به یک دولت اقتدار گرا دارد تا بتواند بی چون وچرا و با تسلط کامل بر مانبع اقتصادی ،ژئوپولیتیکی و... آن کشور دست پیدا کند .

وجود مشروطه و مردم آگاه مانع از رسیدن به این اهداف می شود پس در صدد کارشکنی در آن برآمد .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 16:27  توسط شکوه ملکی  | 

(بخاطر محدوديت موضوع مورد بررسي، روابط به صورت كلي بررسي مي شود.)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 9:59  توسط مسعود نجفی  | 

 

 

تئوری تحقیق

 

 

 

 

 

 بازنگاهي به تئوري‌هاي مختلف درباره انقلاب اسلامي (مقدمه)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انقلاب اسلامي ايران در سال 1357/1979 يكي از تحولات شگرف و عظيم قرن بيستم به شمار مي‌رود و بسياري از تئوري پردازان پديده انقلاب را شگفت زده كرده است. امروزه پس از گذشت سي ‌سال از پيروزي انقلاب هنوز علل عوامل، ابعاد و ويژگيهاي آن كاملا روشن نگشته است. چرا نهضت مشروطيت (1960/1285) با كودتاي رضاخان در سال 1299 و نهضت ملي شدن نفت در سالهاي پايان دهه 1320 با كودتاي 28 مرداد 1332 با شكست روبرو شد، همچنان‌كه حركت پرشور مردم به رهبري امام خميني (رضوان الله تعالي عليه) در سالهاي 1342 به بعد نيز سركوب گرديد ولي اين تحول عظيم در سال 1357 تحقق يافت؟ چه عوامل و عللي اين پيروزي را به ارمغان آورد؟ البته پديده‌هاي اجتماعي زاييده يك عامل نيستند ولي مي‌توان از اساسي‌ترين و اصلي‌ترين عامل سخن گفت و اهميت‌شناخت علت اصلي انقلاب به عنوان علت محدثه در بقا و استمرار آن موثر است. آيا از ميان متغيرهاي انقلاب، عدم توسعه سياسي، مشكلات اقتصادي، بحرانهاي ديني و مذهبي اساسي‌ترين علت‌اين پديده اجتماعي است‌يا اينكه عوامل ديگر موثر بوده است؟

جالب توجه اينكه محمد رضا پهلوي در آذر سال 1356 در مراسم فارغ التحصيلي دانشگاه افسري اعلام كرد: “كسي نمي‌تواند مرا سرنگون كند من از حمايت كارگران، كشاورزان و بخش وسيعي از مردم عادي و روشنفكران به علاوه از پشتيباني بي چون و چراي نيروهاي مسلح هفتصد هزار نفري ايران برخور دارم‌” (1) ‌

سازمان تحليل اطلاعات دفاعي كه وزارت دفاع و نيروهاي مسلح آمريكا را تغذيه اطلاعاتي مي‌نمايد در ارزيابي از موقعيت رژيم پهلوي اظهار مي‌كند: “انتظار مي‌رود شاه در ده سال آينده نيز همچنان به صورت فعال در قدرت بماند”. (2) ‌

حيرت در اين بود كه چگونه امور ناممكن به ممكن بدل گشت و مردم با دست‌خالي بر رژيم نيرومند غالب شدند و رژيم مقتدر و با ثبات محمد رضا پهلوي را پاشيدند؟ چگونه او مقبوليت و كار آمدي خود را از دست داد؟

به طور كلي تئوري‌هاي چرايي انقلاب اسلامي ايران در پنج دسته ذيل خلاصه مي‌شود:

-1 گروهي تئوري توطئه را منشا زايش انقلاب دانسته‌اند و طرح ريزي از پيش تعيين شده خارجي‌ها خصوصا آمريكا و انگلستان را موثر اين پديده شمرده‌اند، زيرا پيشرفت‌هاي همه جانبه اقتصادي ايران در توليدات صنعتي، معدني و كشاورزي در بازارهاي بين المللي و نيز افزايش بهاي نفت در نيمه اول دهه 1350، منافع قدرت‌هاي غربي را به خطر انداخت. (3) ‌

2 ‌- دسته ديگري با تئوري مدرنيزاسيون علت چرايي انقلاب اسلامي را تفسير كرده‌اند و شتاب رژيم شاه در اصلاحات مدرن اجتماعي و اقتصادي و ناسازگاري آن با بافت‌سنتي جامعه و در نتيجه پيدايش بحران هويت را منشا پيدايش انقلاب دانسته‌اند. اين گروه اقتران زماني اصلاحات شاه و ريشه‌هاي طغيان در سال 1342 را مويد اين نظريه دانسته‌اند. (4) ‌

خانم نيكي كدي در مقام نقد هر دو تئوري و پيرامون پروژه‌هاي صنعتي و تجاري رژيم محمد رضا پهلوي بر اين باور بود كه اجراي پروژه‌هاي ياد شده طرحهاي بزرگي بودند كه مطابق شرايط ايران طراحي نشده و بي‌اندازه گران و پر خرج بودند و ناكامي اقتصادي و عدم‌تقسيم عادلانه وفساد و اسراف مالي به بار آورد. (5) ‌

3 ‌- طايفه ديگري همچون خانم كدي بر اساس مطالب فوق معضلات و ناهنجاري‌هاي اقتصادي را عامل اصلي بروز انقلاب اسلامي ايران معرفي مي‌كند. (6) ‌

4 ‌- گروه ديگري از محققان واقع بينانه به عوامل اجتماعي، سياسي، فرهنگي و بخصوص مذهبي توجه دادند. آبراهاميان در اين راستا چنين استدلال مي‌كند:

“انقلاب از اين جهت‌به وقوع پيوست كه شاه در سطح اجتماعي - اقتصادي به نوسازي‌هايي دست زد، اما در جهت نوسازي در سطح سياسي ناكام ماند”. (7) برخي از محققان برآنند كه: “علت اصلي و اساس قيام مردم اين بود كه شاه نسبت‌به نابودي ارزشهاي مسلط جامعه آنها كه از مذهب و آيين آنها سرچشمه گرفته بود، قيام كرده و به همين دليل بود كه با جريحه دار شدن احساسات مذهبي امت مسلمان ايران، ديگر مجالي براي صبر و تحمل و شكيبايي در مقابل ساير ناملايمات اجتماعي و اقتصادي وجود نداشت‌”. (8) ‌

پاره‌اي ديگر از تئوري پردازان انقلاب اسلامي ايران در تعيين عامل اصلي سقوط و شكست رژيم شاه مي‌نويسند: “اگر ما به جستجوي علل و عواملي كه خارج از ماهيت انقلاب اسلامي و آرمان‌ها و ريشه‌هاي تاريخي آن است‌بپردازيم، تنها عاملي كه به عنوان علت اصلي و عامل اول مي‌توان از جريان انقلاب، از تولد تا پيروزي آن استنباط نمود، اعمال سياست اسلام زدايي توسط شاه بود كه ادامه رژيم خود را به منظور هر چه بيشتر جلب نمودن حمايت‌خارجي و تحكيم هر چه عميق‌تر سلطنت و ديكتاتوري در داخل كشور، در گرو آن مي‌ديد. (9) ‌

5 ‌- تئوري ديگر بر جامعيت اسلام تاكيد مي‌كند و نقش تعاليم اسلام را در پيدايش انقلاب اسلامي ايران پررنگ‌تر مي‌نمايد. استاد مطهري چنين عقيده‌اي را ابراز مي‌كند و در تفسير اسلامي بودن، معنايي اعم از معنويت درج مي‌كند و نوعي جامعيت از دين اسلامي را كه متضمن مسائل اقتصادي، سياسي و اجتماعي است ارايه مي‌نمايد و حريت و آزادي، عدالت، نبودن تبعيضهاي اجتماعي و شكاف‌هاي طبقاتي را در متن تعليمات اسلامي قرار مي‌دهد. استاد در ادامه مي‌فرمايد: راز موفقيت نهضت ما نيز در اين بوده است كه نه تنها به عامل‌معنويت تكيه داشته بلكه آن‌دو عامل ديگر مادي و سياسي را نيز با اسلامي‌كردن محتواي آنها، در خود قرار داده است. في المثل، مبارزه براي پر كردن شكافهاي طبقاتي، از تعاليم اسلامي محسوب مي‌شود، اما اين مبارزه با معنويتي عميق توام و همراه است. از سوي ديگر روح آزاديخواهي و حريت در تمام دستورات اسلامي به چشم مي‌خورد. (10) تفسير جامع نگرانه از دين اسلام و تبيين ابعاد مختلف اجتماعي، سياسي و فرهنگي آن مهمترين تلاش علمي انديشوران و متفكران معاصر همچون علامه طباطبايي، شهيد مطهري و دكتر شريعتي بود كه منشا شكل گيري انقلاب اسلامي ايران شد.

 

بررسی رهیافتهای مختلف پیرامون چرائی شکل گیری انقلاب اسلامی ایران

 

پدیده انقلاب یکی از عمیقترین و پیچیده ترین مفاهیم علوم سیاسی و اجتماعی در چند سده اخیر است که در میان جوامع، به دلایل گوناگون رخ می دهد، پدیده ای که با عناصری همچون مشارکت گسترده مردمی، تغییرات بنیادی در سیستم حکومتیف نارضایتی عمومی، ایدئولوژی انقلابی، رهبری، سازماندهی و خشونت همراه است.

 باید اذعان داشت وجود همین عناصر است که پدیده انقلاب را با مفاهیمی همچون کودتا، شورش، جنبش های رهائی بخش و اصلاحات متمایز می گرداند. وجود هر یک از عناصر یاد شده برای شکل گیری انقلاب اجتماعی لازم و ضروری است. به عنوان مثال اگر مشارکت گسترده مردمی ایدئولوژی و تغییرات بنیادین را در تعریف انقلاب جز ضروریات لحاظ نگردانیم در واقع کودتا را تعریف کرده ایم و یا اگر مشارکت گسترده، تغییرات بنیادین و خشونت را در تبین انقلاب در نظر نگیریم به واقع به بررسی اصلاحات پرداخته ایم.

اکثر اندیشمندان علم سیاست و جامعه شناسی سیاسی، انقلاب را تغیراتی از پائین به بالا تعریف کرده اند که ضمن تغیرات عمیق در ارکان رژیم با عناصر یاد شده همراه خواهد بود البته هر اندیشمند بنا به دیدگاه، مطالعات و تفسیر خود، تأثیر هر کدام از عوامل را متفوت از دیگری می داند به عنوان مثال، پروفسور کوهن خشونت را در شکل گیری انقلاب عاملی غیر ضروری می داند و استدلال می کند که چه بسیار تغییرات اساسی که در حکومت ها شکل گرفته اما با خشونت همراه نبوده است حال آنکه دکتر حسین بشریه در این مورد دیدگاهی دیگر دارد و ضمن الزامی دانستن عنصر خشونت در شکل گیری انقلاب ها بر آن است که حکام هیچگاه حاضر نیستند شیرینی قدرت را به راحتی از دست دهند، لذا تنها با خشونت است که می توان قدرت را از چنگ آنان بیرون آورد.

در مجموع، در تبین انقلاب ها عده ای از پژوهشگران و نظریه پردازان انقلاب عناصر ساختاری را که شامل ایدئولوژی، فرهنگی، رهبری، مشارکت آگاهانه توده های مردم و.... می شود موثرتر دانسته اند که به نظریه پردازان ساختارگرا شهرت یافته اند در مقابل برخی دیگر عوامل کارکردی را که به بررسی کارکردهای هر یک از اجزاء سیستم مرتبط است و مواردی همچون شرایط اقتصادی- اجتماعی شکافهای طبقاتی، مناسبات بین المللی و..... را در بر می گیرد، در شکل گیری انقلابها موثر دانسته اند و اصطلاحاً به نظریه پردازان کارکردگرا مشهورند.

 لازم به ذکر است که بسیاری از پژوهشگران در تحلیل های خود علل و عوامل را در تبیین انقلاب ها یکسان و هم معنی دانسته اند حال آنکه نگارنده بر آن است که «علل» یک انقلاب را مواردی چون شورش، خشونت، رهبری انقلاب و نارضایتی، یعنی عناصر ظاهری، مملوس و آشکار تشکیل می دهند و مواردی همچون فرهنگ سیاسی، مذهب، استعداد حکومت و .... که غیر ملموس تر هستند عوامل انقلاب محسوب می گردند، مثلاً در تبین چرائی یک انقلاب می توان گفت؛ عواملی همچون استبداد حکومت و آموزه های ظلم ستزانه مذهب، علل شکل گیری شورش و نارضایتی علیه حکومت را فراهم می سازد و در صورت تداوم به انقلاب منجر می گردد.

انقلاب اسلامی ایران به عنوان یکی از شگفت انگیزترین انقلاب های جهان که بسیاری از معادلات و تحلیل های سیاسی، اجتماعی و بین المللی را به هم ریخت و اعجاب اندیشمندان سیاسی و اجتماعی را برانگیخت، از روزهای نخست پیروزی تا امروز که پا به دهه چهارم گزاشته است، همواره مورد بررسی و کنکاش قرار گرفته است. انقلاب های قرن 19 که تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی یا در پناه اردوگاه سوسیالیسم شوروی انجام می شد یا در دامان غرب و حمایت آمریکا شکل می گرفت با پیروزی انقلاب اسلامی ایران راهی نو در مقابل خود دید و آن خود باوری و حضور مذهب و باورهای دینی در شکل گیری انقلاب بود.

حادثه عظیم پیروزی انقلاب اسلامی ایران بدون اتکا به شرق و غرب بسیاری از تحلیلگران، سیاستمداران، تئوریسین ها، و صاحبان اندیشه را به تکاپو و بررسی و تحلیل پیرامون این رخداد الهی – مردمی واداشت و مسیر بسیاری از رهیافت ها و باورها را تغییر داد و پارادایم هائی نو را در تبیین انقلابها به وجود آورد.

تا کنون انقلاب ایران از جهات گوناگون مورد بررسی قرار گرفته است، برخی آنرا توطئه ای از سوی قدرت های بزرگ دانسته اند، برخی شکاف های اقتصادی و دسته ای توسعه ناموزون را عامل اصلی این انقلاب دانسته اند و برخی از تئوریسین ها در تبیین انقلاب اسلامی ایرانن توقعات فزاینده و گروهی دیگر عوامل بین المللی و برخی دیگر باورها و اعتقادات مذهبی را پیش کشیده اند و عده ای دیگر از زوایائی دیگر به تبیین این رخداد عظیم پرداخته اند.

نگارنده در این نوشتار بر آن است که ضمن ارائه و بررسی تحلیل های گوناگون صورت گرفته در باب چرائی شکل گیری انقلاب اسلامی ایران به دلایل دشواری های تبیین این انقلاب از سوی تحلیلگران داخلی و خارجی بپردازد، چه آنکه هر یک از اندیشمندان به فراخور درک خود، انقلاب اسلامی ایران را از یک زاویه مورد بررسی قرار داده است، لذا نوشتار حاضر 5 رهیافت عمده که پیرامون چرائی شکل گیری انقلاب اسلامی صورت گرفته است را به قرار زیر مورد بررسی قرار می دهد:

1- تئوری توطئه
 2- تئوری های اقتصادی
 3- تئوری مدرنیزاسیون (نظریه سیاسی)
 4- عوامل ذهنی و روانشناختی
 5- تئوری عامل مذهب و معنویت، در شکل گیری انقلاب اسلامی ایران

دشواری تبیین و پیش بینی انقلاب اسلامی ایران از جهات گوناگون قابل بررسی است اول آنکه انقلاب اسلامی ایران اولین انقلاب کلاسیک و گسترده اجتماعی در قرن 19 بود که پس از تقسیم دنیا به 2 قطب شرق و غرب، بدون اتکا به قدرت های خارجی به پیروزی رسید، در دنیائی که انقلابات یا با توسل به آمریکا شکل می گرفت یا انقلابیون دست به سوی شوروی دراز می کردند و اندیشه های لنین، استالین، تروتسکی و مارکس را سر لوحه اعمال انقلابی خود قرار می دادند، انقلاب اسلامی ایران فریاد « بازگشت به خویشتن »، « خود باوری » و « اتکا به باورهای مذهبی » را در دنیا طنین انداز کرد.

دومین دلیل دشواری تبیین این انقلاب و ناتوانی برخی از اندیشمندان در درک عمیق این پدیده، نقش مذهب و روحانیت در شکل گیری انقلاب اسلامی ایران بوده است. تا پیش از انقلاب اسلامی در اکثر قریب به اتفاق انقلاب های جهان نه تنها دین و مذهب نقش محوری نداشت بلکه خود به عنوان عاملی ضد انقلاب متصور می شد و عمل می کرد.

در انقلاب فرانسه کلیسا نه تنها نقشی در شکل گیری انقلاب نداشت بلکه در اتحاد با پادشاه در نقش ضد انقلاب ظاهر شد. در انقلاب شوروی و چین به دین با دید عاملی سست کننده و به استثمار کشنده طبقات محروم نگاه می شد. در انقلاب اسلامی ایران اما، آموزه های دینی همچون جهاد، ظلم ستیزی، مبارزه با طاغوت، شهادت طلبی و ایثار، تحرک و استقامت را به انقلابیون ترزیق می کرد و روحانیت همواره در صف اول مبارزان انقلابی قرار داشتند و خود به تهییج توده ها می پرداختند.

از سوئی حادثه عاشورا به فرهنگی عمومی در بین ملت تبدیل شده بود و ملت ایران سکوت در قبال استبداد و اسلام ستیزی رژیم را خیانت به شهدای کربلا و اسلام می دانستند و جالب آنک جرقه بیشتر راه پیمائی های بزرگ از سنن شیعی و مذهبی زده می شد، برپائی مراسمات « چهلم » و همچنین « عاشورا» اعیاد اسلامی و تولد و شهادت پیشوایان دین از جمله این آئین ها و مراسمات مذهبی بود که در شکل گیری انقلاب اسلامی نقش داشته و مطالعه آنان برای درک عمیق این رخداد عظیم الهی ـ مردمی لازم و ضروری است.

آنچه درک انقلاب اسلامی ایران را برای اندیشمندان و نظریه پردازان غربی و شرقی  دشوار می سازد، ماهیت خدامحوارنه آن است، واژه خدا محورانه هنگامی روشنتر می گردد که آنرا در مقابل برداشت های انسان محورانه، قرار دهیم. تمامی انقلاب ها در قرون اخیر، از انقلاب فرانسه به عنوان اولین انقلاب کلاسیک در قرن 18 تا موج سوم انقلاب ها در اواخر قرن بیستم با محوریت انسان به پیروزی رسید، در حالی که انقلاب اسلامی ایران اولین انقلابی بود که ادراکات مادی از انسان و فلسفه مادی زندگی او را برهم زد، انقلاب فرانسه به عنوان الگوی بسیاری از انقلابات گرچه شعار آزادی برابری و برادری را سرداد اما آن را ملهم از عقل بشری و در راستای برآوردن نیازهای مادی انسان مطرح ساخت، لذا غالب تئوریسین های غربی و شرقی قادر به بررسی دقیق و تحلیل عمیق و درک درست از رفتارشناسی جامعه ایران و انقلاب اسلامی آن نبوده اند.

«بررسی تئوری توطئه در شکل گیری انقلاب اسلامی»

تئوری توطئه که بیشتر، از سوی برخی تحلیلگران مارکسیست، سلطنت طلبان، دربار و شخص محمدرضا پهلوی ارائه می شد، انقلاب اسلامی ایران را توطئه ای از قبل طراحی شده توسط قدرت های بزرگ شرق و غرب می داند و بر آن است که انقلاب ایران نه به خواست مردم بلکه با دسیسه های آمریکا، انگلیس، شوروی و اسرائیل و ترس آنان از قدرت گیری ایران در منطقه شکل گرفته است.

شاه در کتاب پاسخ به تاریخ، در گفتگوئی با سولیوان ـ آخرین سفیر آمریکا در ایران ـ کینه انگلیس را نسبت به ایران در جریان ملی شدن صنعت نفت عاملی مهم می داند که این کشور را به اندیشه براندازی رژیم شاهنشاهی واداشت.

معتقدان به این تئوری حساسیت قدرت های غربی از جمله آمریکا و انگلیس و اسرائیل نسبت به ایران و این احساس که شاه دیگر از آنان اطاعات نخواهد کرد را عامل قطعی سقوط رژیم پهلوی می دانند، اینان بیان می دارند که با قدرت گیری نظامی ایران و عضویت قریب الوقوع این رژیم به گروه قدرتمندترین ارتش های دنیا و احساس خطر اسرائیل از این موضوع باعث گردید، موساد ضمن خرابکاری و دسیسه در ایران به لابی گری در آمریکا برای فشار بر ایران و سقوط رژیم شاه بپردازد.

همچنین آمریکا و انگلیس به پیشرفت های اقتصادی ـ صنعتی و تجاری ایران با دیده حسادت و حساسیت می نگریستند و بیم آن داشتند که ایران به کشوری قدرتمند و رقیب آنان مبدل گردد، لذا با طرح یک انقلاب، حکومت شاهنشاهی را از پیشرفت باز داشته و ساقط نمودند.

از سوئی برخی از مارکسیست ها نیز انقلاب اسلامی ایران را حاصل کشمکش های جنگ سرد بین آمریکا و شوروی دانسته و برآنند که آمریکا با آگاهی از این نکته که انقلاب سوسیالیستی در ایران آماده شکل گیری است، لذا منفعت را در آن دیدند که از میان بد ـ حکومت اسلامی ـ و بدتر ـ حکومت سوسیالیستی ـ گزینه بد، یعنی انقلاب اسلامی را طراحی کنند.

این دو دیدگاه ضمن سطحی بودن و عدم برخورداری از پشتوانه تئوریک قوی دارای نقاط ضعف عمده ای است که به راحتی بطلان آن ثابت و در حد یک توهم پائین می آید:

 اول آنکه کشور جهان سومی ایران که تنها با پول نفت اداره می گردید ـ نفتی که اکثر تکنسین ها و متخصصین اداره آن را غربی ها تشکیل می دادند ـ با وجود فسادهای گسترده مالی و اقتصادی سران رژیم نه تنها هیج جای نگرانی را برای غرب فراهم نمی ساخت بلکه زمینه چپاول هرچه بیشتر ثروت های ملی را برای آنان مهیا می ساخت، همچنین به سختی می توان پذیرفت که آمریکا و اسرائیل از موشک ها و جنگ افزارهائی که خود ـ گاه به اجبار ـ در اختیار شاه قرار می دادند در بیم و هراس باشند.

 دوم آنکه بسیاری از کشورهای جنوب شرقی از جمله مالزی، سنگاپور و کره جنوبی به مانند ایران در حال صنعتی شدن بودند، چرا آمریکا از آنان نمی ترسید و به طراحی انقلاب در آن کشورها دست نزد در حالی که کشورهای یاد شده در محاصره جغرافیائی چین و شوروی کمونیسم بودند و خطر افتادن در دام کمونیسم و همچنین قدرت گیری صنعتی آنان بیشتر بود.

 سوم اینکه، ادعای شاه مبنی بر عدم حمایت آمریکا و انگلیس از رژیم با واقعیات در تعارض است چرا که طبق اسناد بدست آمده در لانه جاسوسی و همچنین مدارک منتشر شده از سوی انگلیس نمایان شده است که غرب تا ماه های پایانی احتمال وقوع انقلاب در ایران را غیر ممکن می دانست. سرآنتونی پارسونز ـ آخرین سفیر انگلیس در دوران پهلوی در ایران ـ در ماه می 1978 یعنی چند ماه قبل از وقوع انقلاب در نامه ای محرمانه به کشور متبوع خود، جدی نبودن خطر برای رژیم شاهنشاهی را مورد تأکید قرار می دهد، سازمان اطالاعات مرکزی آمریکا (CIA )ضمن رد احتمال وقوع انقلاب در ایران در گزارشی که 4 ماه قبل از انقلاب اسلامی از ایران به آمریکا مخابره می کند، می نویسد: انتظار می رود شاه تا 10 سال دیگر به طور فعال زمام قدرت را در دست داشته باشد.

« تئوری مدرنیزاسیون (نظریه سیاسی) در شکل گیری انقلاب اسلامی»


این تئوری که شکل گیری انقلاب ایران را بر مبنای اصلاحات شتاب زده مدن پشتوانه فکری و ناهماهنگی می داند عمدتاً از سوی تحلیلگران غربی و برخی از اندیشمندان داخلی مطرح و مورد بررسی قرار می گیرد و آن است که توسعه صنعتی و اقتصادی از یک سو و عدم توجه به توسعه سیاسی و عدم ایجاد آزادی های سیاسی ـ اجتماعی باعث عدم توازن توسعه یا به اصطلاح توسعه نامتوازن گردیده و با نارضایتی مردم همراه و به انقلاب ختم می شود.

این گروه، توسعه اقتصادی و صنعتی را عاملی برای رشد و آگاهی جامعه می داند این آگاهی به خود آگاهی و احساس وجود استبداد و فقدان هوای تازه سیاسی می انجامد، در صورتی که حکومت از ایجاد این فضای باز سیاسی خودداری کند، توده های آگاه، به شورش، اعتراض و انقلاب دست می زنند. دکتر صادق زیباکلام؛ در کتاب مقدمه ای بر انقلاب اسلامی، ضمن بررسی چهار فرضیه توطئه، نوسازی، اقتصادی و مذهبی، فرضیه نوسازی و توسعه نامتوازن را عاملی اصلی در شکل گیری انقلاب اسلامی ایران می داند. او می نویسد: به رغم پیدایش افکار و اندیشه های تازه و ..... که در ایران ظاهر شد هیچ گونه تغییر بنیادی سیاسی صورت نگرفت لذا چندان به دور از واقعیت نرفته ایم اگر ادعا کنیم که انقلاب اسلامی حرکت برای بر هم زدن آن ساختار کهنه و در انداختن طرحی نو بود.

 یرواند آبراهامیان ضمن قبول این تئوری می نویسد: انقلاب به این دلیل رخ داد که شاه در زمینه ی اقتصادی است به نو سازی زد.... اما نتوانست در سطح سیاسی دست به توسعه بزند و این ناکامی ..... شکاف میان حاکمیت و نیروهای اجتماعی را گسترده کرد.

ضمن قبول این نظریه به عنوان عاملی شتابزا در شکل گیری انقلاب اسلامی، می توان آنرا دلیل اصلی و نیروی محرکه شکل گیری انقلاب اسلامی ایران دانست.

اول آنکه ادعای توسعه صنعتی حالتی انتزاعی داشته که با واقعیات جامعه ایران در سالهای 1340 و 1350 ناسازگار است. باید اذغان داشت که توسعه صنعتی با ایجاد چند کارخانه بزرگ در کشور شکل نمی گیرد و ادعای توسعه بیشتر از آنکه از واقعیات سرچشمه گیرد، از تبلیغات رژیم پهلوی نشأت می گرفت. در واقع نمی توان کشوری که کارخانه ها و مراکز صنعتی آن در اختیار عده ای خاص از خاندان شاه و درباریان او بود صنعتی و پیشرفته دانست. لذا تحلیلگران غربی که از بیرون مجذوب تبلغیات و ا دعاهای رژیم می گشتند و یا برحسب اتفاق چند روزی را در هتل های تهران به سر می برند، نمی توانند درک عمیقی از توسعه یا عدم توسعه ی جامعه ایران داشته باشند.

دوم اینکه ایجاد هر گونه توسعه صنعتی در هر جامعه ای یک قشر از مردم را به اشتغال و وابستگی به این صنعت مشغول می دارد که طبیعتاً باید حامی آن رژیم باشند، حال آنکه در ایران قشر و طبقه ای جدید مثلاً کارگران صنعتی تا تکنوکرات ها به وجود نیامد تا حامی رژیم پهلوی در روزگار انقلاب باشند.

سوم اینکه شروع بزرگترین قیام های مردمی در اعتراض به حکومت پهلوی در قبل از سال های 45 و دهه 50، سالهائی که ادعای صنعتی شدن و مدرنیزاسیون حکومت در آن بود می باشد، قیام هائی همچون 30 تر 1331، 28 مرداد 32، 15 خرداد 42 که در سالهای قبل از مدرنیزاسیون مورد ادعا صورت گرفت مبین این ادعاست.

 نکته چهارم آنکه اگر مردم تنها به دنبال کسب آزادی سیاسی از سوی حکومت بودند طبیعتاً باید از نیمه دوم سال 55 و سال های 56 و 57 که رژیم شاه به تساهل و سیاست، فضای باز سیاسی روی آورد، از خواسته خود یعنی ساقط شدن رژیم و استقرار حکومت جمهوری اسلامی دست می کشیدند.

«تئوری تبیین روانشناختی و عامل ذهنی در شکل گیری انقلاب اسلامی ایران »

این تئوری که برخلاف نظریه های اقتصادی، نوسازی، توطئه یا عوامل مذهبی در مورد شکل گیری انقلاب بر اساس رهیافتهای فرد گرایانه و با توجه به متغیر های خرد شکل گرفته است عوامل روانی حاکم بر شخصیت حکومتگران را در شکل گیری انقلاب ها دخیل می داند. این دسته از نظریه پردازان بر آنند که نوع حکومت فردی و غیر دموکراتیک محمدرضا شاه پهلوی و تصمیمات شخصی شاه و عوامل روانی حاکم بر تصمیمات شتابزده او عامل اصلی انقلاب اسلامی ایران به شمار می رود.

ماروین زونیس در کتاب شکست شاهانه می نویسد: اگر شاه قبل از انقلاب، دست به اصلاحات دموکراتیک زده بود یا قدرت سرکوب را زیاد می کرد، می توانست حکومت خود را حفظ کند اما شخصیت او حاصل تربیت دوره کودکی او بود و در همه موارد با تردید و دو دلی و ... عمل می کرد، به همین دلیل راه سقوط او هموار شد. این تحلیلگران معتقدند که تا زمانی که شاه از حمایت آمریکا، ارتش و شخصیت های متنفذ که باعث دلگرمی و کنترل روانی در تصمیمات او می شدند برخوردار بود، تصمیمات عاقلانه ای می گرفت اما پس از حذف آنان شاه تعادل روانی خود را در تصمیمات حکومتی از دست داد و با فرامین شتاب زده مسیر انقلاب را هموار ساخت.

نقد عمده این نظریه آن است که این رهیافت نقش رهبری، مردمی، اعتراضات، ایدئولوژی، اقتصاد و فرهنگ را در شکل گیری انقلاب را دیده می گیرد و علل انقلاب را در حد تصمیمات اشتباه و نامتعادل یک پادشاه کاهش می دهد محمدرضا شاه تنها 14 ماه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه افسری اعلام می دارد: کسی نمی تواند مرا سرنگون سازد من از حمایت کارگران، کشاورزان و بخش وسیعی از مردم عادی و روشنفکران به علاوه از پشتیبانی بی چون چرایی نیروهای مسلح هفتصد هزار نفری در ایران برخوردار هستم.

این گفته ها از سوی شاه گرچه از درک ضعیف و غیر صحیح او از جامعه ایران نشأت می گرفت اما نشانگر قوت قلب او از عوامل پشتیبان رژیم پهلوی است و نمی توان ناامیدی او از بقا را عامل اصلی انقلاب دانست. انقلاب اسلامی از اواسط دهه 50 اوج گرفت یعنی قبل از ادعای ناامیدی و یأس شاه و این خود دلیلی بر کم تأثیری دلایل این تئوری در شکل گیری انقلاب اسلامی است.

این تئوریسین ها معتقدند تا زمانی که اسدالله علم ـ عامل سرکوب قیام 15 خرداد 42 ـ ارنست پرون ـ مشاور و دوست سویسی شاه ـ اشرف ـ خواهر 2 قلوی شاه ـ اعتقاد به حمایت الهی و ارتش در کنار شاه حضور داشتند، او از تعادل روانی در تصمیم گیری برخوردار بود و با حذف یا کناره گیری آنان شاه متزلزل و روند انقلاب آغاز گردید، یعنی انقلاب ایران را در روندی هفت و هشت ماهه تفسیر و بررسی می کنند.

« تئوری اقتصادی در تبیین انقلاب اسلامی ایران»

ارائه ی تئوری های اقتصادی در تبیین انقلاب اسلامی بیشتر در میان تحلیلگران غربی و برخی از پژوهشگران و گروه های داخلی ـ عمدتاً مارکسیست ـ رواج دارد. جیمز دیویس، رابرت لونی، نیکی آرکدی، حزب توده، فدائیان خلق، سازمان مجاهدین ـ منافقین ـ و ... تغییرات و رکود اقتصادی و استفاده ناسالم از ثروت ها و ایجاد شکاف های طبقاتی را عامل اصل شکل گیری انقلاب اسلامی ایران می دانند، ضمن آنکه سوسیالیست ها رکود و افول سرمایه داری جهانی را نیز به دلایل یاد شده اضافه می کنند.

اندیشمندان غربی بر این باورند که با بالا رفتن شدید قیمت نفت در دهه 50 و فعالیتهای شتابزده اقتصادی، ایجاد تورم، کمبود کالا و افزایش هجم نقدینگی نارضایتی مردم را ایجاد کرد و استمرار این مسائل جامعه را در مسیر انقلاب و تغییر رژیم قرار داد. جیمزدیویس در تحلیل خود که به منحنی j (جی ) مشهور است، ضمن اعتقاد به عوامل اقتصادی در شکل گیری انقلاب ایران معتقد است که؛ رشد و توسعه صنعتی باعث افزایش مطالبات جامعه ایران گردید اما با توقف افزایش قیمت نفت و کند شدن روند توسعه، توقعات جامعه کاهش نیافت و این امر باعث ایجاد شکاف و شکل گیری نارضایتی و انقلابن گردید.

این تحلیلگران در حالی عوامل اقتصادی را منشاء انقلاب می دانند که جامعه ی ایران در سالهای قبل از دهه ی چهل در فقر گسترده تری زندگی می کرد و پس از این دهه ـ دهه 40 ـ قشر متوسط جدید در شرایط اقتصادی بهتری زندگی می کردند و حتی با افزایش حقوق از سوی حکومت نیز حاضر به دست کشیدن از انقلاب نگردیدند، نکته دیگر آنکه در سال های پس از انقلاب که کشور در جنگ تحمیلی می سوخت و مردم در شرایط بحران مالی و اقتصادی گرفتار شده بودند حاضر به دست کشیدن از حمایت از انقلاب نگشتند، به هر تقدیر این تئوری نیز یکی از نظریاتی است که برخی از تحلیلگران در تبیین انقلاب اسلامی ایران از آن استفاده می کنند که در قسمت بررسی تئوری عامل مذهب در شکل گیری انقلاب اسلامی ایران در رد این دیدگاه مطالب بیشتری خواهیم نگاشت.

«تئوری عوامل مذهبی و باورهای دینی در شکل گیری انقلاب اسلامی ایران»

انقلاب اسلامی ایران به عنوان انقلابی استثنائی که بسیاری از تحلیل ها را در هم شکست و رهیافتی نو را فراروی تئوریسین های انقلاب گذارد، با ویژگی های منحصر به فرد خود معنویت، مذهب و دین را به واژگان تحلیلی برای تبیین انقلاب ها اضافه کرد.

در زمانه ای که همه انقلاب های جهان بر منبای دین گریزی یا جدائی دین از سیاست یا حداقل بی اعتنائی به دین شکل می گرفت، انقلاب اسلامی، مذهب را به عنوان موتور محرک و عامل اصلی شکل گیری خود معرفی نمود. عدم درک صحیح بر خی از تئوریسین های خارجی و داخلی از عمق باورهای مذهبی جامعه اسلامی ایران، بعضاً باعث می شد آن عامل اصلی یعنی مذهب و باورهای دینی را ذیل عوامل اقتصادی، سیاسی، روانشناختی و ..... مورد بررسی قرار دهند. همین عدم درک صحیح از باورهای جامعه و فعل و انفعالات انقلابی این جامعه بود که تا چند ماه قبل از شکل گیری انقلاب اسلامی، وقوع آنرا محتمل نمی دانستند.

به هر تقدیر انقلاب ایران نگاه مدرن را در شکل گیری انقلابها تغییر داد و دیدگاهی فرا مدرن را در مورد شکل گیری انقلابها بنا نهاد، بدین جهت بود که میشل فوکو فیلسوف و متفکر فرانسوی پس از چند سفر به ایران و گفتگو با انقلابیون ایران، انقلاب اسلامی را روح جهان بی روح بر شمرد و شیفتگی خود به 2 مفهوم خیزش برانگیز شهادت و مهدویت را ابراز داشت و پی یر بلاشه، انقلاب اسلامی ایران را انقلابی به نام خدا دانست.

انقلاب اسلامی ایران باعث گردید بسیاری از تئوریسین ها پس از وقوع این انقلاب دیدگاه قبلی خود را مورد تردید قر ار داده و رهیافتی جدید را در مورد شکل گیری انقلاب ها در پیش گیرند، خانم تدا اسکاچپول که تا قبل از انقلاب ایران نقش رهبری و ایدئولوژی و آگاهی مردم را به کلی رد می کرد 3 سال پس از شکل گیری انقلاب اسلامی در مقاله خود دولت تحصیلدار و اسلام شیعه در انقلاب ایران نه تنها به نقش ایدئولوژی و آگاهی و باورهای مردم ایمان آورد بلکه می نویسد: اگر بتوان گفت یک انقلاب در جهان وجود داشته است که آگاهانه توسط یک نهضت اجتماعی مردمی ساخته شده است تا نظام قبلی را سرنگون سازد، آن انقلاب، انقلاب ایران است، این انقلاب مرا وادار می سازد تا به درک خود درباره نقش عقاید و ادراکات فرهنگی در شکل بخشیدن به کنش های سیاسی عمق و وسعت بیشتری ببخشم.

ریشه های انقلاب اسلامی ایران را باید بسیار پیشتر از جریان ملی شدن صنعت نفت، قیام جنگل، مشروطیت و یا تنباکو دانست، ریشه های این انقلاب را باید در صدر اسلام و قیام امام حسین (ع) و جنگ و ستیز و ناسازگاری دائم شیعه علیه ظلم و ستم دانست، اما چرا با وجود ظلم و استبداد شاهان و سلسله های حکومت گر در ایران، انقلاب اسلامی در سال 57 رخ داد؟ در بیان پاسخ به این پرسش چند علت عمده را می توان بر شمرد:

اول عدم ارتباطات و فقدان وسایل ارتباط جمعی در سال های پیش است، اگر در سال های قبل از دهه ی 40 و 50 خصوصاً در دوران حکومت رضا شاه و قاجار حادثه ای در شهر یا منطقه ای از کشور رخ می داد به ندرت مردم سایر نقاط ایران از آن واقعه مطلع می گشتند، اگر ظلم ها خاندان قاجار در شهرهای مختلف ایران به وقوع می پیوست، تنها اهالی همان منطقه از آن مطلع می شدند و دور از ذهن بود که قیامی عمومی صورت گیرد اما پس از دهه 50 و گسترش وسایل ارتباطی و نشریات، آگاهی اقشار مختلف از شورش ها و نارضایتی های سراسر کشور افزایش یافت.

دوم آنکه، تبلیغات عمیق استعماری با تکیه بر مکاتب لیبرالیسم و جدائی دین از سیاست و بعضاً دین ستیزی چنان در میان مردم شیوع پیدا کرده بود که حتی این تفکر ـ جدائی دین از سیاست ـ به شدت در میان حوزویان و علماء نیز نفوذ کرده بود اما با شکل شکل گیری نهضت مشروطیت و برخاستن بزرگ مردانی همچون شهید سرافراز آیت الله سید حسن مدرس و پس از ان امام خمینی (ره) تابوی عدم حضور دین و مذهب در سیاست شکسته شد و این باور که دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت ماست رواج عمومی یافت.

سوم آنکه، عدم تصور امکان اجرا شدن حکومت اسلامی ـ که آرمان تشکیل آن متعلق به صدور اسلام بود ـ قرون متمادی بسیاری از مومنان و مردم جامعه اسلامی را از تکاپو باز داشته بود اما با قیام حضرت امام خمینی (ره) و تبیین حکومت اسلامی و روشن ساختن چارچوب اصل ولایت فقیه، باور امکان اجرائی شدن حکومت اسلامی را در میان مردم ایجاد کرد.

چهارم آنکه؛ اعتقاد به قضا و قدر و تفاسیر غیر انقلابی از اسلامی از سوی برخی از روحانیون درباری و ناآگاه باور انقلاب از مسیر اسلام، برای جامعه شیعه را غیر ممکن ساخته بود، جمله مشهور اما خمینی علیه این مرتجعین مقدس مآب و خون دلی که حضرت امام از آنان خورد، موید این مدعاست.

پنجم آنکه، 2500 سال استبداد و نظام پادشاهی در ایران، فرهنگ تابعیت، اطلاعت و عدم طغیان را در میان آنان رواج داده بود اما سلسله قیام هائی که در ایران اتفاق افتاد، تصور شکست ناپذیری استبداد و حکومت پادشاهی را از اذهان دور ساخت و آنان را به شورش و انقلاب علیه ظلم و ستم 2500 ساله آماده نمود.

جان کلام آن است که آنچه زیر بنا و ریشه انقلاب اسلامی را موجب گشت، عامل مذهب و باورهای دینی مردم مسلمان ایران بود، با مروری بر شعارهائی که از سوی مردم در جریان انقلاب اسلامی مطرح می شدند عامل مذهب در این انقلاب روشنتر می گردد، شعارهائی همچون نه شرقی، نه غربی جمهوری اسلامی/ استقلال آزدی جمهوری اسلامی/ رهبر ما خمینیست، قیام ما حسینیست/ و .... شعارهائی اصلی دیگر هیچکدام اقتصادی نبود، گر چه عامل اقتصاد، شکافهای طبقاتی، فضای بسته سیاسی و ..... را می توان به عنوان روبنا و شتاب دهنده انقلاب لحاظ کرد اما به هیچ وجه نمی توان آنان را به عنوان محرک اصلی ملت در شکل گیری انقلاب اسلامی دانست اساساً یکی از عوامل اصلی که جامعه ایران استقبال چندانی از گروه های کمونیستی نکرد ماهیت ضد دینی آنها بود.

دکتر منوچهر محمدی و آیت الله عمید زنجانی، دو تن از محققان و پژوهشگران انقلاب ضمن بر شمردن دلایل اقتصادی، مدنیزاسیون، سیاست حقوق بشر کارتر، سرطان شاه، کناره گیری ارتش، و ... به عنوان عوامل شتاب زا در شکل گیری انقلاب اسلامی و اقدام شاه در نابودی ارزش های مسلط جامعه که مذهب و آئین ها سرچشمه می گرفت و در سیاست های اسلام زدائی او را عامل اصلی انقلاب اسلامی بر شمرده اند.

این نوشتار را با سخنی از شهید آیت الله مطهری به پایان می رسانیم اینان در کتاب گرانقدر خود پیرامون انقلاب اسلامی ماهیت انقلاب اسلامی ایران را چنین بیان می دارند، در تفسیر و تحلیل انقلاب ما گروهی معتقد تفسیر تک عامل هستند، دسته ای عامل را تنها مادی و گروهی عامل را تنها آزادی خواهی و دسته ای دیگر عامل را فقط معنوی می دانند، در مقابل اینها، گروهی معتقدند که در تکوین و ایجاد این انقلاب هر سه عامل به صورت مستقل دخالت داشته اند، اما در کنار این نظریات، نظر دیگری وجود دارد که خود ما نیز موافق آن هستیم، [و آن اینکه] انقلاب ایران یک انقلاب مخصوص به خود است، یعنی برای آن نظیری در دنیا نمی توان پیدا کرد.


 



 

تبیین انقلاب اسلامی ایران با مدل کارکرد گرایی چالمرز جانسون(ویژه جامعه شناسی انقلاب)

چالمرز جانسون يكي از نظريه پردازان شاخص رهيافت ساختاري – كاركردگرايانه پارسونزي است كه به ارائه يك نظريه سيستميك در باب انقلاب مي پردازد.او  با مبنا قرار دادن بحث تعادل اجتماعي ،علت انقلاب در هر جامعه را به عنوان يك نظام يا سيستم بروز«ناكارايي» و رشد آن تا مرز يك ناكارايي مركب و چند جانبه در آن جامعه مي داند.در صورت رسيدن ناكارايي در نظام به يك چنين سطحي و تركيب آن با اصلاح ناپذير بودن نخبگان حاكم كه از تطبيق خود با شرايط جديد و انجام دادن اصلاحات براي همراهي روند تحول عاجزند،جامعه به سوي انقلاب خواهد رفت.خصوصا اينكه عوامل شتابزايي هم بدان افزوده شود و نقش جرقه در انبار باروت را ايفا نمايد كه در اين حالت انفجار انقلاب قطعي خواهد بود(خرمشادبه نقل از جانسون،89:1383).

تحول در دو چيز مي تواند تعادل اجتماعي را برهم زند: ارزش هاي مشترك ومحيط.از آنجايي كه اين دو عامل عوامل اصلي وحدت ،انسجام و ثبات در جوامع هستند، تحول در هر يك از آنها مي تواند جامعه مورد نظر را به سمت انقلاب سوق دهد.اگر چنانچه رهبران يك نظام نتوانند خود و جامعه خود را با تحولات دروني و بروني پديد آمده در ارزش ها و محيط همراه سازند،عدم تعادل اجتماعي  تا مرز انقلاب تداوم خواهد يافت و اين انقلاب است كه مي تواند چنين جامعه اي را به حالت تعادل بازگرداند(خرمشاد به نقل از جانسون،90:1383).

به نظر جانسون جامعه شناسي ثبات پيش از جامعه شناسي انقلاب مي آيد.در درون يك سيستم اجتماعي متعادل ممكن است تغييراتي پديد آيد و در نتيجه تعادل سيستم به هم بخورد.تغييرات يا ريشه در داخل نظام دارند و يا خارج از آن نيرو گرفته اند.بدين گونه ما چهار نوع تغيير را مورد مطالعه قرار مي دهيم: 1- منابع تغيير ارزشي از خارج از نظام . 2- منابع تغيير ارزشي در داخل نظام . 3- منابع تغيير شرايط محيطي در خارج از نظام . 4- منابع تغيير شرايط محيطي در داخل نظام .

منابع خارجي تغيير در ارزش ها براي ما بسيار آشنا هستند.وسايل ارتباط جهاني ،آثار بروز انقلاب در همسايگي يك جامعه،ورود عقايد و ايدئولوژي هاي خارجي به درون جامعه متعادل.مثلا مي توان نشان داد كه مسافرت و تحصيل در خارج به تغيير در ارزش ها در دانشجوياني كه از مستعمرات به اروپا سفر كرده بودند ،منجر شد(الياسي،74:1363).

منابع داخلي تغيير در ارزش ها عموما شامل عقايد و ابداعات جديد هستند.منظور آن دسته از عقايد و تفكراتي هستند كه مستقيما بر ساخت ارزشي اثر مي گذارند(الياسي،74:1363).

منابع خارجي تغيير در محيط عبارتند از:وارد ساختن دانش پزشكي در جوامع توسعه نيافته كه به افزايش ميزان رشد جمعيت منجر مي شود؛ رونق داد و ستد به واسطه گشايش بازار خارجي،ورود صنايع و حرف مختلف،مهاجرت افراد،روابط سياسي بين جوامع و نظير اينها (الياسي،78:1363).

منابع داخلي ايجاد تغييرات محيطي ،اختراعات صنعتي مانند اختراع چرخ يا راه آهن را شامل مي شوند (الياسي،78:1363).

به نظر جانسون ممكن است اين تغييرات از طريق اعطاي امتيازات و يا پذيرش تحولات كنترل  شوند و در نتيجه تعادل ميان محيط و ارزش ها اعاده شود .اما اگر چنين كنترل به عمل نيايد،وضعيتي پيش مي آيد كه جانسون آن را «اختلالات چند گانه» (multiple dysfunctions) مي نامد.در اين وضعيت كه جامعه به خودي خود متعادل نيست،گروه حاكم مي بايست به اعمال زور جهت حفظ انسجام جامعه متوسل شود.نتيجه چنين سياستي اتلاف منابع قدرت(power deflation) بوسيله رژيم است كه بعلاوه موجب از دست رفتن مشروعيت سياسي دستگاه قدرت مي شود.بدين ترتيب گروه حاكمه سرسختي كه زير بار پذيرفتن دگرگوني هاي نوع نمي رود،با وضعيتي انقلابي مواجه مي شود كه مركب از اختلالات چند جانبه و اتلاف منابع قدرت و خدشه در مشروعيت است.از نظر ساختاري و يا كاركردي،اين وضعيت شرايط لازم براي وقوع انقلاب فراهم مي كند.اما شرط كافي براي وقوع انقلاب ناتواني گروه حاكم در كاربرد وسايل زور و سركوب است.با ذكر اين شرط اخير ،جانسون به نظريه سياسي يا رئاليستي انقلاب نزديك مي شود؛ اما اساسا به نظر او انقلاب و تحول ساختاري،نتيجه نا هماهنگي ميان ارزش ها و محيط است(بشيريه،53:1372).

نظر جانسون را مي توان بطور خلاصه چنين بيان كرد كه نسبتا در طول كتاب تحول انقلابي وي توزيع شده است: انقلاب وقتي روي مي دهد كه يك دولت مشروعيت،اعتبار و اعتماد خود را در پيش ملت خود از دست بدهد و اين هنگامي اتفاق مي افتد كه دولت به ارزش هاي اجتماعي حاكم در بين مردم توجه نكند.در نتيجه يك ناهماهنگي غير كاركردي(dysfunction) بين نظام اجتماعي و دولت يا نظام حاكم پيش مي آيد .يك نظام اجتماعي وقتي دچار بحران مي شود كه ارزش هاي اجتماعي "سينكرونيزه" نشوند،يعني مانند چرخ دنده هاي ماشين ،دنده ها جا نروند.اين ناهماهنگي هنگامي پيش مي آيد كه ارزش هاي جديد و نامتناسب با نظام اجتماعي (يعني ارزش هاي مغاير با ارزش هاي سنتي) وارد جامعه شوند.واما ارزش هاي جديد به نوبه خود از طريق مدرنيزه كردن جامعه و با ورود تكنولوژي جديد كه يك تحول سريع را موجب مي گردند،وارد جامعه  مي شوند.وقتي فرآيند  و جريان انقلاب آغاز گردد،آنگاه اين جريان توسط عوامل شتاب بخش تقويت مي گردد.مهمترين اين عوامل شتاب بخش عبارتند از:

1-پيدايش يك رهبر قوي الهام دهنده يا پيامبر

2- شكست ارتش در يك جنگ كه موجب تضعيف روحيه و سازمان آن گردد.

3-تشكيل يك سازمان نظامي انقلابي مخفي (رفيع پور ،42:1377).

 

نسبت نظريه جانسون و انقلاب اسلامي ايران:

به نظر جانسون براي بروز هر انقلاب دو رشته از علل وجود دارند كه لازمند.بايد به فشارهايي اشاره كرد كه بوسيله نظام اجتماعي غير متعادل ايجاد مي شوند.در ميان تمام ويژگي هاي يك نظام نا متعادل ،آنچه كه بيش از همه به بروز انقلاب كمك مي كند پديده «ركود قدرت» است.يعني اين واقعيت كه در دوره تحول و تغيير ،حفظ تماميت نظام اجتماعي بيش از پيش به استفاده از قوه قهريه توسط صاحبان مناصب اعتبار متكي مي شود.در اين مورد مي توان  به استفاده حكومت شاه از ماموران نظامي و آتش گشودن بر روي مردم بي دفاع ايران علي الخصوص قتل عام  دهقانان كفن پوش وراميني در 15 خرداد 1342،شهادت عده زيادي از مردم شهر قم در 19 دي 1356 و همچنين شهادت عده كثيري از مردم تبريز در 29 بهمن 1356 و كشتار 17 شهريور 1357 مردم در ميدان ژاله تهران اشاره كرد كه رژيم براي حفظ خود به استفاده از زور و سركوب متوسل شد.

دومين رشته از علل لازم از رفتار رهبران سياسي مايه مي گيرد.اين علل بالاخص مربوطند به توانايي رهبران در ايجاد تحولات صريح و قاطع در شرايط عدم تعادل اجتماعي،اگر اين افراد قادر به ارائه و پياده كردن سياستهايي براي حفظ اعتماد افراد عادي جامعه نسبت به نظام و قابليت آن براي حركت به سوي سازگاري مجدد نباشند ،آنگاه اعتبارشان را از كف خواهند داد .در اين زمان است كه استفاده از قوه قهريه توسط گروه حاكمه و ارباب اعتبار ديگر مشروع تلقي نخواهد شد.اما هنوز هم اين به معني بروز فوري انقلاب نخواهد بود.تا زمانيكه رهبران بتوانند از نيروي نظامي براي حفظ روابط اجتماعي استفاده برند،نظام حاكم بر جاي خواهد ماند اما ركود قدرت به حد نهايي خود خواهد رسيد وبه ايجاد «حكومت پليسي» منجر خواهد شد(الياسي،97:1363).راه هاي عمل كه در دوره ركود قدرت براي رهبران جامعه ميسر است در طيفي از «اصلاحات تدريجي» تا «انعطاف ناپذيري كامل نخبگان» قرار دارند.تحقق موفقيت آميز اصلاحات تدريجي به دو عامل اصلي بستگي دارد: آشنايي حكام با شرايط اجتماعي و قابليت آن در تشخيص اينكه كدام عناصر ساخت ارزشي براي تداوم فرهنگ موجود ضرورت دارند.وظيفه اصلي نخبگان حاكم ،سازگارساختن ساخت ارزش جامعه با شرايط زماني و محيطي و ايجاد قواعد جديد رفتاري است.اگر نخبگان بتوانند در اجراي اين وظيفه موفق شوند،آنگاه نظام اجتماعي به سوي هماهنگي مجدد پيش مي رود،ركود قدرت ناپديد مي شود و انقلاب بروز نخواهد كرد و به جاي آن ،اصلاحات تدريجي پياده خواهد شد.بر عكس انعطاف ناپذيري نخبگان حاكم همواره به بروز انقلاب منجر خواهد شد(الياسي،100:1363).

درباره انعطاف پذيري نخبگان حكومتي بايد گفت كه بر خلاف نظر جانسون ،اين امر بسته به شرايط موجود،گاه ثبات و گاه تشديد بي ثباتي و پيشرفت روند انقلاب را در پي دارد.اينكه اصلاحات بتواند موجب ثبات گردد يا خير،به عوامل مختلفي مانند نوع عقايد عمومي و فرهنگ عامه ،جايگاه حكومت در بين مردم و سابقه تاريخي آن و تجربيات مردم در رابطه با رژيم سياسي بستگي دارد.به طور كلي اگر در كشوري روحيه انقلابي در مردم پديدار گردد كه به يك ايدئولوژي انقلابي پيوند خورده باشد،بسيار محتمل است كه انجام اصلاحات در برقراري ثبات با شكست مواجه شود.در ايران ،طي سال 1357رژيم شاه انعطاف هايي از خود نشان داد.تغيير نخست وزيران ،آزادي بخشي از زندانيان سياسي، آزادي هاي كنترل شده مطبوعات،بحث هاي مجلس شورا،بازگرداندن تاريخ به هجري شمسي،بازداشت تعدادي از مقامات مانند هويدا و نصيري،سخنراني شاه مبني بر اينكه صداي  انقلاب ملت ايران را شنيده است،فرار شاه به خارج از كشور و... .اما هيچ يك از اين اقدامات نه تنها به ثبات رژيم نيانجاميد،بلكه همه اين عوامل بر شدت انقلاب تاثير فراواني گذاشت.چون همانطور كه جانسون به اين مطلب اشاره داشت كه نخبگان حاكم بايد شرايط زماني و محيطي را دريابند؛لذا مشاهده مي كنيم كه نخبگان حكومتي رژيم شاهنشاهي علي الخصوص شخص شاه اين اقدامات را بسيار دير آغاز كرد و توجهي به شرايط زماني و محيطي آن نداشت.همانطور كه ملاحظه مي كنيم در اينجا عامل دوم يعني انعطاف ناپذيري نخبگان حكومتي در روند شكل گيري انقلاب اسلامي ايران نقش چندان اساسي ندارد.

عامل نهايي انقلاب در جامعه اي كه حالت تعادلي را از دست داده و حكام آن فاقد اعتبار هستند،از نظر جانسون «عوامل شتابزا» ناميده مي شود.عوامل شتابزا آنهايي هستند كه با ظاهر ساختن ناتواني نخبگان در حفظ انحصار خود بر قوه قهريه ،بروز انقلاب را ممكن مي سازند.عامل شتابزا يك واقعه مجزا است كه وحدت كاذب نظامي را كه بر ممانعت قهر آميز از بروز خشونت مردمي استوار است دچار خلل و دستخوش شكاف مي سازد.عوامل شتابزا همواره گروه هاي انقلابي بالقوه يا سازمان يافته را قانع مي كنند كه مي توانند عليه نظامي منفور دست به سلاح ببرند(الياسي،103:1363).

در مجموع سه نوع عامل شتابزا وجود دارند. نخستين گونه شامل عواملي است كه مستقيما بر قواي مسلح حكومت تاثير مي گذارند مانند تاثير بر انظباط،سازماندهي،تركيب و يا وفاداري افراد نيروهاي نظامي(الياسي،104:1363).

در داوري خود در زمينه تاثيرا ت عوامل شتابزا بر قواي مسلح بر نكات زير تاكيد مي كنيم:

در دي و بهمن ماه 1357 پس از فرمان امام خميني (ره) مبني بر فرار نظاميان و پيوستن آن ها به مردم ،فرماندهي ارتش روز به روز ضعيف تر مي شد.در مذاكرات شوراي فرماندهان ارتش كه در ماه هاي دي و بهمن 1357صورت پذيرفت،به نداشتن نيروي كافي براي مقابله با تظاهرات به ويژه در تهران و اينكه افسران در جيبشان عكس امام خميني دارند و عدم توازن ارتش در جذب سربازان جديد اشاره شده است .همچنين گفته شده كه خيلي از نظاميان به دليل ترسي كه بر آنان حاكم شده به خارج از كشور گريخته اند.در يكي از آخرين مذاكرات پس از اينكه بر قاطعيت امام خميني در پيشبرد اهداف انقلاب اشاره شد،در مورد ارتش و پليس چنين شده است:مثل برف آب خواهيم شد(ر ك:مثل برف آب خواهيم شد،مذاكرات شوراي فرماندهان ارتش-دي و بهمن 1357،صص  170 ، 243-240).

ارتشبد قره باغي آخرين رئيس ستاد ارتش شاه علل تاثير بخشي تبليغات مذهبيون بر نيروهاي مسلح را چنين بيان مي دارد:سوء استفاده هاي مالي در ارتش،تبعيض هاي فراوان و تفاوت فاحش حقوق افسران و درجه داران با حقوق مستشاران آمريكايي،حقوق بسيار كم پاسبان ها و ورود نوارها و اعلاميه ها توسط سربازان و افسران وظيفه به پادگان ها و فتاوي علما و تبليغات مذهبي مبني بر اينكه ادامه خدمت مخالف اسلام است و... (ر ك: عباس قره باغي،اعترافات ژنرال، صص    74-69  و   113- 89 ). همچنين پيوستن نيروي هوايي به صف انقلابيان ،ضربه مهلكي بر پيكر رژيم شاهنشاهي وارد آورد.

عامل ديگري كه شتاب فر آيند انقلاب را سريعتر مي كند پيدايش يك رهبر قوي الهام دهنده است كه به طرفداران خود اين ايدئولوژي را القا مي كند كه مي توانند بر قواي مسلح حكومتي فائق آيند .از اين نوع عوامل نمونه هاي فراواني در دست است : اين باور كه پروردگار در وقت مناسب به انقلابيون ياري خواهد رساند.در نگاهي به انقلاب ايران ملاحظه مي شود كه بعد از رحلت آيت ا... بروجردي ،امام خميني(ره) بعنوان تاثير گذارترين روحاني رهبري نهضت انقلابيون را بر عهده گرفت.از نطق هاي تاريخي امام مي توان به مخالفت ايشان با انقلاب سفيد ،اعلام عزاي عمومي در فروردين 1342،نطق تاريخي امام در 23 آبان 1344 كه بيش از هر چيز حوزه علميه نجف را تكان داد و نيز دربسياري از محافل روشنفكري و دانشجويي با استقبال روبرو شد،اشاره كرد..علاوه بر اين امام خميني به مناسبت هاي مختلف مانند جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل در خرداد ماه 1346،برگزاري جشن هاي 2500ساله شاهنشاهي در مهر ماه 1350؛رواج تفسيرهاي التقاطي از اسلام و برگزاري جشن مبتذل هنر در شيراز در سال 1356 اطلاعيه هاي متعددي صادر كردند كه بوسيله برخي از انقلابيون به ايران منتقل و در سطح گسترده اي نشر و توزيع مي شد(كوثر ،مجموعه سخنرانيهاي امام،219:1371).پس از فرار شاه ،شوراي انقلاب اسلامي شكل گرفت و پس از 15 سال دوري از وطن، مساله بازگشت امام بطور جدي مطرح شد.دولت بختيار به بهانه هاي مختلف از آمدن امام جلوگيري مي كرد تا آنكه تحت فشار مردم ،روحانيون و مدرسان حوزه كه در مسجد دانشگاه تهران تحصن كرده بودند،ناگزير فرودگاه مهرآباد را گشود و امام خميني در 12 بهمن 1357 با بي نظيرترين استقبال مردمي وارد كشور شد .امام خميني پس از چهار روز اقامت در تهران ،دولت موقت را به سرپرستي مهندس مهدي بازرگان تشكيل داد.فرمان تاريخي امام در ناديده گرفتن حكومت نظامي در 21 بهمن ،سبب فروپاشي دولت بختيار در صبحگاه 22 بهمن شد.بدين ترتيب اداره كشور به دست فرزندان انقلاب افتاد.

با وجود آنكه قبل از پيروزي انقلاب سازمان هاي شبه نظامي و نظامي براي مبارزه با رژيم شاه به وجود آمده بودند ولكن اكثر قريب به اتفاق آنها با شكست و اعدام عواملشان مواجه گشتند اما در سال 1356 يك سازمان شبه نظامي انقلابي مخفي به نام « رقيق» به وجود آمد كه اين مورد نيز مي تواند برآورده كننده  عامل سوم شتابزا باشد(اخضري،جام جم آنلاین).

 

نتيجه گيري :

با  عنايت به مباحث مطرح شده در قسمت هاي قبل مي توان چنين نتيجه گرفت كه مدل انقلابي جانسون  كه بصورت زير است

عدم تعادل (ركود قدرت)+انعطاف ناپذيري نخبگان حكومتي+عوامل شتابزا     =     انقلاب 

موارد اول و سوم آن در انقلاب ايران ديده مي شود ولي مورد دوم همانطور كه اشاره كرديم نقشي در انقلاب ايران ندارد.

 

 

 

 

برنامه ریزی تحقیق

 

 

 

نگاهي به نظريه‏هاي انقلاب اسلامي

دكتر جواد منصوري

چكيده:

نويسنده مهمترين دلايلِ وقوع انقلاب را رهبري حضرت امام خميني رحمه‏الله وحدت مردم و انگيزه اعتقادي و اسلامي برشمرده و در مورد علل وقوع انقلاب اسلامي تحليلها و نظريه‏هاي ديگر از جمله ديدگاه ماركسيستها، مفسران غربي و برخي نظريات ديگر را مورد نقد و بررسي قرار داده است. وي در پايان با يك تحقيق آماري، نتايج پنج گانه ذيل را بدست مي‏دهد:

اصلي‏ترين انگيزه مردم براي حضور و فعاليت در جريانهاي انقلابي، انگيزه ديني و اعتقادي و پس از آن بيشترين تأثير از ناحيه عامل سياسي بوده است. نگارنده انگيزه‏هاي اقتصادي را كم اثر و بي‏كفايتي و فساد مديران را به عنوان انگيزه اصلي دانسته و سرسپردگي و وابستگي رژيم پهلوي به دولتهاي خارجي را انگيزه يك سوم از پاسخ دهندگان ارزيابي نموده است.

واقعه انقلاب اسلامي در ايران در سال 1357 يكي از وقايع مهم و يا بسيار مهم دهه 50 در جهان نبود، بلكه به دلائلي از وقايع بسيار فوق‏العاده و غيرمنتظره بود كه توجه تمامي گروههاي سياسي، جريانهاي فكري، شخصيتهاي اجتماعي و دولتهاي كوچك و بزرگ را به خود جلب كرد. از اين رو پديده انقلاب اسلامي در طي دو دهه گذشته يكي از مهمترين موضوعاتي بوده‏است كه پيرامون آن تا كنون هزاران كتاب، سخنراني، فيلم، مقاله و نظريه ارائه شده است.

طبعا هر يك از شخصيتها و جريانهاي فكري و اجتماعي و سياسي داخل و خارج از كشور در تحليل و تبيين پديده انقلاب اسلامي براساس اطلاعات، گرايشها، منافع و وابستگي خود مطالبي عرضه كرده‏اند.

ميزان انطباق تحليلها با واقعيتهاي قبل و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي قطعا متفاوت مي‏باشد، اگرچه نظريه‏ها و تحليلها خود بخشهايي مشترك و بخشهايي معارض دارند.

بسياري از محققين تلاش كرده‏اند پديده انقلاب اسلامي را نظير ساير انقلابها بدانند و علل وقوع و تداوم آن را نيز همانند انقلابهاي قرن بيستم تحليل كنند. اما عده ديگري از آنان در برخورد با ابعاد متعدد داخلي و خارجي و چگونگي سير تحول آن و آثار غيرمنتظره آن بر بسياري از پديده‏هاي اجتماعي در دو دهه پايان قرن بيستم مجبور شده‏اند اعتراف كنند كه ويژگيهاي انقلاب اسلامي در وقوع و تداوم آن با پديده‏هاي مشابه در ساير مناطق جهان داراي تفاوتهاي اساسي و غيرقابل انكار است.

غالب نويسندگان و تحليلگراني كه در داخل ايران بوده‏اند و انقلاب را از نزديك شاهد بوده‏اند و يا خود در متن آن قرار داشتند، داراي نظراتي مشابه و تحليلهائي يكسان پيرامون علل و عوامل پيروزي و تداوم انقلاب مي‏باشند. اگرچه تعداد زيادي در خارج از كشور نيز پس از تحقيق و بررسيهاي ميداني و كتابخانه‏اي نظرات مشابهي نيز ارائه كرده‏اند.

مهمترين علل وقوع انقلاب در ايران از ديدگاه آنان عبارتست از:

1. رهبري حضرت امام خميني(ره)

امام خميني نه‏تنها به‏عنوان محبوب‏ترين و مردمي‏ترين چهره سياسي مورد قبول همگان بود، بلكه مرجع ديني قابل اعتمادي براي مردم بود كه هيچيك از گروهها و شخصيتهاي ديگر چنين موقعيت و جايگاه منحصربه‏فردي را نداشتند. شخصيت ديني، مردمي و سياسي امام آنچنان مردم را به خود جذب كرده بود كه عملاً نفر دومي در هيچ سطح و كيفيتي مطرح نبود.

2. وحدت مردم

حضور اكثريت مردم ايران در جريان انقلاب بدون توجه به موقعيت‏هاي اجتماعي، وابستگيهاي گروهي و طبقاتي، از پديده‏هائي است كه در انقلابهاي قرون اخير نظير آن ديده نشده است. به‏طوري كه روستائيان، كارمندان، زنان، كارگران، دانش‏آموزان، دانشجويان و در خط مقدم و پيشاپيش آنان روحانيان فعالانه حضور داشتند و شعار مشترك سر مي‏دادند.

3. انگيزه اعتقادي و اسلامي

شعارها و حركتهاي اكثريت قريب به اتفاق شركت‏كنندگان در فعاليتهاي انقلابي حاكي از تمايل آنان به تحقق آرمانها، اصول و ارزشهاي ديني بوده‏است.

حضرت امام(ره) در وصيت نامه سياسي ـ الهي خود در اين زمينه چنين تحليل مي‏كند:

«بي‏ترديد رمز بقاء انقلاب اسلامي همان رمز پيروزي است، و رمز پيروزي را ملت مي‏داند، و نسلهاي آينده در تاريخ خواهند خواند كه دو ركن اصلي آن انگيزه الهي و مقصد عالي حكومت اسلامي و اجتماع ملت در سراسر كشور با وحدت كلمه براي همان انگيزه و مقصد [بوده است].»

از آنجا كه حضرت امام راحل خود در نقش رهبري انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي بود، نمي‏توانست خود را به‏عنوان يكي از علل پيروزي و تداوم آن معرفي كند و لذا به دو عامل ديگر اشاره مي‏نمايد.

پيوند سه عامل مردم (امت)، رهبري (امام) و اسلام موجب تقويت حضور و نقش يكديگر و تأثير بيشتر در روند انقلاب و حفظ و تداوم آن بود. به‏طوري كه سالها بعد از وقوع انقلاب و پس از برگزاري و انجام چندين سمينار و تحقيقات گسترده توسط دستگاهها و مراكز وابسته به دشمن، به اين نتيجه رسيدند كه تنها راه مبارزه و مقابله با انقلاب اسلامي و برگرداندن اوضاع به شرايط قبل از آن، گسستن اين پيوند است. جدا كردن مردم از اسلام، به زير سؤال بردن رهبري ديني و ولايت فقيه، ايجاد جريانها، جناحها و گروههاي معارض و در نتيجه تجزيه و مقابله نيروها با يكديگر اساسي‏ترين و مؤثرترين استراتژي دشمن براي شكست انقلاب اسلامي است.

در مورد علل وقوع انقلاب اسلامي تحليلها و نظريه‏هاي ديگري مطرح شده است كه در اين مقاله سعي مي‏شود به نقد و بررسي چند مورد از معروفترين آنها پرداخته شود.

1. علل پيروزي انقلاب از ديدگاه ماركسيستها

طرفداران مكتب ماركسيسم صرف نظر از گرايشها و شاخه‏هاي متفاوت آن، طبق معمول و براساس تفكرات خود، تمامي تحولات و رويكردهاي مختلف را بر مبناي اقتصادي تجزيه و تحليل و نتيجه‏گيري مي‏كردند.

نشريات حزب توده و بعضي نشريات شوروي حركتهاي مردمي را ابتدا «مبارزات خرده بورژواهاي شهري بر ضد بورژوازي كمپرادور و براي شكست پايگاه سرمايه‏داري غرب در ايران» تبيين كردند. زماني كه شعارهاي اسلامي و حضور اقشار مختلف و روحانيون را ديدند و تضاد آشكار با تحليلهاي ماركسيستي روشن شد، چنين تحليل كردند كه «شورشي كور» توسط گروهي فرصت‏طلب براي به عقب انداختن جنبش انقلابي كارگري خلقهاي ايران براي رسيدن به سوسياليسم در حال شكل گرفتن است.»

ماركسيستها در فاصله سالهاي 56 تا 59 دهها تحليل و تفسير متفاوت و متضاد پيرامون روند انقلاب اسلامي منتشر كردند، كه درواقع هيچيك از آنها با واقعيتهاي موجود انطباق نداشت.

2. ديدگاههاي مفسران غربي

در غرب ديدگاه واحدي در مورد علل پيروزي انقلاب و حتي شناخت همه‏جانبه و واقع‏گرايانه نسبت به جامعه ايران وجود نداشت. زيرا غالبا مسائل و واقعيتهاي كشور را با ديدگاههاي مادّي غرب بررسي و تحليل مي‏كردند.

«نمونه بارز ناداني و در عين حال نتيجه فرعي قضيه پهلوي (همه چيز را از ديد خاندان پهلوي ديدن) نارسائي تكان‏دهنده‏اي بود كه در سفارت امريكا در تهران وجود داشت. مشكلات زيادي سفارت را دربر گرفته بود، نظير كم استعدادي كارمندان، آگاهي ناچيز در مورد منطقه و زبان، محدود بودن تماس، در انزواي فرهنگي قرار داشتن و به مرور زمان ابتلاء همه مأموران به ناراحتي روحي.

تمام سفرايي كه پس از جنگ جهاني دوم مأمور ايران شدند، به استثناي موارد نادر، براي قبول مسؤوليتهاي خود، آمادگي كامل نداشتند، و آنها كه ايران را مي‏شناختند خود حامي قضيه پهلوي و متعهد به آن بودند. آنها فاقد كارمندان زبده و كارآزموده براي ايجاد تماس بودند. درواقع منابع اطلاعاتي آنها بسيار سطحي بود.

نمونه‏هاي حيرت‏آور جهالت مقامات امريكائي در مورد ايران بسيار فراوان است. در سال 1974 (1353) آگاه‏ترين مأمور امريكائي در تهران هرگز نام «علي شريعتي» را نشنيده بود.»

چنين اعترافاتي سالها پس از پيروزي انقلاب و سردرگمي در شناخت و تجزيه و تحليل و پيش‏بيني وقايع و شكست بسياري از طرحها و برنامه‏ها، بيان و نوشته شد. از طرف ديگر به دليل بي‏اطلاعي كامل از ساختار مذهبي و نقش نهادهاي مردمي و ديني، خصوصا عدم شناخت فرهنگ تشيّع، بسياري از تحليلها و نظريه‏ها پيرامون انقلاب اسلامي در چارچوب و قالب تئوريهاي رايج در غرب و مشابه دانستن انقلاب اسلامي با ساير انقلابها ارائه شد.

دو نظريه بيش از ساير نظريات در غرب پيرامون علل وقوع انقلاب در ايران مطرح مي‏باشد:

1. نظريه عدم توسعه متوازن

براساس اين نظريه اجراي طرحهاي ديكته شده توسط كندي و نوسازي صنعتي موجب تغييراتي نامتوازن در جامعه ايران شد. فاصله طبقاتي، ناهماهنگي سياستهاي مدرن اقتصادي با ساختار سنتي، رواج فرهنگ و فساد غربي معارض با باورها و ارزشهاي ديني، موجب نوعي «انفجار از درون» در جامعه ايران شد كه به دليل شدت و گستردگي آن قابل كنترل و مهار نبود، درنتيجه تبديل به يك جريان نيرومند اجتماعي شد كه وقوع انقلاب اسلامي، سقوط سلطنت و حذف سلطه خارجي را به دنبال داشت.

«... علت وقوع انقلاب اين بود كه شاه در حوزه اقتصادي ـ اجتماعي نوسازي كرد، و در نتيجه طبقه متوسط جديد و طبقه كارگر صنعتي را گسترش داد، اما نتوانست در حوزه ديگر ـ حوزه سياسي ـ نوسازي نمايد. و اين ناتواني حلقه‏هاي پيوند دهنده حكومت و ساختار اجتماعي را فرسوده كرد، راههاي ارتباطي ميان نظام سياسي و مردم را گسست، شكاف بين گروههاي حاكم و نيروهاي اجتماعي مدرن را بيشتر كرد و مهمتر از همه اين كه پلهاي ارتباطي اندكي را كه در گذشته پيوند دهنده نهاد سياسي با نيروهاي اجتماعي سنتي به‏ويژه بازار و مراجع ديني بود، ويران ساخت... پس انقلاب نه به دليل توسعه بيش از حد و نه توسعه نيافتگي، بلكه به سبب توسعه ناهمگون روي داد.»

اين نظريه درواقع توجيه‏گر و نفي‏كننده سلطه همه‏جانبه خارجي خصوصا امريكا و آثار و تبعات آن مي‏باشد. زيرا اقدامات شاه منطبق با سياستهاي تحميلي امريكا و انگليس بود. به‏علاوه در كشورهاي ديگري شاهد اجراي برنامه‏هاي نوسازي اقتصادي ـ اجتماعي بوده‏ايم ولي انقلابي واقع نشد، لذا اين نظريه براي تبيين وقوع انقلاب اسلامي نمي‏تواند علمي و واقع‏بينانه باشد.

طرفداران اين نظريه تصور كرده‏اند كه اگر مردم ايران در شعارها و خواسته‏هايشان اسلام را مطرح كرده‏اند پس با صنعت، نوسازي و مدرنيزاسيون مخالف هستند. درحالي كه واقعيت اين است كه هيچيك از كساني كه در جريان انقلاب بوده‏اند با پيشرفت، رفاه، توسعه و تعالي كشور و برخورداري از ابزار و فنون (تكنولوژي) مخالف نبودند.

حضرت امام در يكي از سخنان خود به صراحت موافقت با دستاوردهاي سازنده و مثبت تمدن غرب و مخالفت با فحشا را اعلام داشتند. اين جمله به معناي دقيق كلمه، جوابي است به كساني كه مي‏گويند، يكي از علل پيروزي انقلاب مقابله با مدرن شدن و صنعتي شدن بوده است!

2. توسعه نيافتگي سياسي

از جمله نظرياتي كه جريانهاي روشنفكري بيشتر به آن پرداخته‏اند و در سالهاي اخير نيز در مطبوعات و تريبونهاي سياسي مورد تأكيد بيشتري قرار گرفته است، مسأله تمايل شديد مردم و گروههاي اجتماعي به توسعه سياسي در اواخر دوران پهلوي مي‏باشد.

با توجه به واقعيتهاي يك قرن مبارزات مردم ايران در شرايط و اشكال مختلف و قيامهاي متعدد آنان بر ضد ديكتاتوري داخلي و سلطه خارجي نمي‏توان «توسعه سياسي» را خواسته سالهاي اخير سلطنت و علت پيروزي انقلاب به شمار آورد، زيرا حركتهاي انقلابي مردم و پيروزي نهائي آنها درواقع نشاندهنده رشد و توسعه و بلوغ سياسي مردمي بود كه در طول يك قرن تحت فشارهاي فزاينده آن را به‏دست آورده بودند. به عبارت ديگر انقلاب اسلامي معلول توسعه‏يافتگي سياسي مردم بوده است.

«شاه هرچند ساختار اجتماعي ـ اقتصادي را نوسازي كرد، براي توسعه نظام سياسي اجازه شكل‏گيري گروههاي فشار، ايجاد فضاي باز سياسي براي نيروهاي مختلف اجتماعي، ايجاد پيوند ميان رژيم و طبقات جديد، حفظ حلقه‏هاي ارتباطي موجود ميان رژيم و طبقات قديمي و گسترش پايگاه اجتماعي سلطنت ـ كه عمدتا به علت كودتاي نظامي سال 1332 همچنان پابرجا مانده بود ـ تلاش چنداني نكرد. او به جاي نوسازي نظام سياسي، قدرتش را همانند پدرش بر روي سه ستون نيروهاي مسلح، شبكه حمايتي دربار و ديوان‏سالاري گسترده دولتي قرار داد.»

شاه ديكتاتوري وابسته و ضد مردم بود. اقدامات سركوبگرانه، خفقان، سانسور، شكنجه، زندان و اعدام توسط رژيم شاه قطعا يكي از انگيزه‏هاي قيام و انقلاب مردم بود، اما نكته مهم اين است كه تصور مردم اين بود كه اين اقدامات شاه در راستاي سياستهاي اسلام‏زدائي و حاكم كردن فرهنگ و باورهاي ضد اسلامي به نمايندگي از جانب قدرتهاي بزرگ است، و لذا براي حفظ هويت و ارزشهاي ديني بايد قيام كنند و به مقابله با اقدامات شاه و جلوگيري از تحقق اهداف سلطه بيگانه برخيزند. به‏عبارت ديگر مبارزه با ظالم و فاسد و مفسد را از وظايف ديني خود مي‏دانستند و اين مبارزه را به رهبري مرجعي ديني، كارساز و با ارزش مي‏دانستند.

برخي نظريات ديگر

تعدادي از گروههاي سياسي قبل و بعد از پيروزي انقلاب، انگيزه اصلي و اساسي مردم را ضديت با سلطنت و خاندان پهلوي عنوان نموده‏اند. و در تحليلهاي خود سرنگوني سلطنت و تأسيس حكومت ملي را هدف مبارزات و خواست مردم اعلام كرده‏اند، و جمهوري اسلامي را يك نظام تحميلي به مردم ايران تبليغ كرده‏اند. طرفداران اين نظريه اظهار كرده‏اند كه رهبران روحاني انقلاب درواقع خواست مردم را تغيير داده‏اند.

اين تحليل، خلاف واقعيت است، زيرا كه شعارهاي مردم در جريان انقلاب كه بعضي از آنها هنوز بر ديوارهاي شهرها به‏جاي مانده، حكومت اسلامي يا جمهوري اسلامي است. از طرف ديگر در اولين رفراندومي كه در 12 فروردين 58 به شكل سراسري در كشور صورت گرفت، بيش از 98% مردم به جمهوري اسلامي رأي دادند. درحالي كه اين رفراندوم در كمال آزادي برگزار شد و رأي بالاي مردم نشاندهنده تمايل و خواست آنان بوده است. بنابراين مردم تنها به نفي نظام سلطنتي رأي نداده‏اند بلكه به صراحت و روشني به اثبات نظام جمهوري اسلامي رأي قاطع داده‏اند.

يك تحقيق آماري

آنچه در زمينه علل و عوامل وقوع انقلاب در داخل و خارج از كشور به نگارش درآمد براساس ديدگاهها و ميزان آگاهي از مجموعه شرايط و ويژگيها بوده است.

اخيرا تحقيقي آماري مبتني بر موضوعات مشخص و نظرات افرادي كه غالبا در جريان انقلاب بوده‏اند صورت گرفته كه خلاصه‏اي از آن مي‏تواند در ارزيابي نظرات ارائه شده، همه محققين را ياري نمايد.

در اين تحقيق از 236 نفر زن و مرد در فاصله سنين 35 تا 60 ساله (در زمان انقلاب در سال 1357 بين 15 تا 40 سال داشته‏اند) و داراي تحصيلات ديپلم و از اقشار مختلف و مناطق مختلف شهر تهران، پيرامون انگيزه‏هاي آنان براي شركت در فعاليتهاي انقلابي سؤالاتي مطرح شده كه با جمع‏بندي و شمارش آنها چندين جدول به دست آمده است.

جدولهاي مربوط تركيب جنسي و سنّي، تحصيلات و توزيع منطقه‏اي به علت بي‏ارتباطي با موضوع نقل نمي‏شود و فقط جدول مربوط به انگيزه‏هاي شركت‏كنندگان ارائه مي‏شود:

رديف | عنوان (عباراتي كه در پاسخ‏ها، ذكر شده است) | تعداد | درصد | 1 | بي‏اعتنايي به ارزش دفاعي ديني/ عدم رعايت موازين اسلامي/ بي توجهي به مسائل ديني و مذهبي/ اسلام‏زدايي/ فساد رژيم شاه، روحانيت/ رفتارهاي ضداسلامي/ بي‏اعتنايي به اعتقادات مردم/ كمرنگ شدن مسائل ديني/ اسلام‏ستيزي | 54 | 7/23 | 2 | بي‏بند و باري و ترويج آن/ فساد اخلاقي و جنسي/ هرزگي و فساد/ مشكلات/ ترويج فساد و فحشا/... | 33 | 5/14 | 3 | استبداد/ آزار مردم/ ديكتاتوري/ سركوب مردم با تقوا/ فشارهاي مذهبي سياسي/ شكنجه/ آزار و اذيت بزرگان/ كشتن افراد مذهبي/ ايجاد وحشت و سركوب مخالفان/... | 25 | 11 | 4 | تبعيض/ اختلاف طبقاتي/ تبعيض در انتخاب افراد/ فاصله طبقاتي بين فقير و غني/ نظام طبقاتي/ شكاف‏هاي طبقاتي | 19 | 9/8 | 5 | خفقان و عدم آزادي در قلم و بيان، ايجاد رعب و وحشت/ اختناق/ خفقان مطلق/ تفتيش عقايد/ بي‏توجهي به آزادي‏هاي فردي | 9 | 4 | 6 | وجود مراكز فساد/ لاابالي‏گري/ فروش مشروبات الكلي | 11 | 8/4 | 7 | بي‏حجابي/ بدحجابي | 8 | 5/3 | 8 | بي‏عدالتي/ عدم رسيدگي به محرومين/ بي‏عدالتي اجتماعي | 7 | 1/3 | 9 | عدم وجود حكومت اسلامي/ تلاش براي پيدا كردن حكومت اسلامي | 7 | 1/3 | 10 | بي‏توجهي به اسلام/ بي‏توجهي به خدمات مردم/ دروغ به مردم/ پارتي‏بازي/ عدم رسيدگي به امور مردم | 5 | 2/2 | 11 | رغبت به تجمل‏گرايي/ بي‏بندوباري سران حكومت/ حيف و ميل بيت‏المال/ زندگي اشرافي/ بي‏بندوباري رژيم | 5 | 2/2 | 12 | كمبودهاي رفاهي مردم/ بي‏توجهي به مسائل رفاهي مردم/ فقر اكثريت مردم/ فقر و تهيدستي/ وضع بد اقتصادي مردم/... | 4 | 7/1 | 13 | نفوذ آمريكا/ وابستگي به اجنبي بخصوص آمريكا/ دخالت مستقيم آمريكا | 4 | 7/1 | 14 | استثمار/ و خروج سرمايه‏هاي مملكت و تاراج ثروت نفت/ به يغما رفتن ثروت‏ها | 4 | 7/1 | 15 | ساير عبارات (بي‏اعتنايي به ارزش ملي ـ غرب‏زدگي ـ وابستگي به غرب و شرق ـ بيكاري ـ سانسور ـ فساد اداري ـ وجود آزادي‏هاي بيش از حدّ | 15 | 6/6 | | جمع | 228 | 100 | با جمع‏بندي انگيزه‏هاي مشابه و محدود كردن عناوين به جدول ديگري مي‏رسيم كه به شكل خلاصه سه انگيزه مهم فرهنگي ـ اسلامي، سياسي و اقتصادي را نشان مي‏دهد:

انگيزه‏هاي فرهنگي، ديني، (اسلامي) | 8/47% | انگيزه‏هاي سياسي ـ اجتماعي | 5/32% | انگيزه‏هاي اقتصادي | 2/15% |

نكته: 8 نفر از جامعه آماري پاسخ نداده‏اند.

نتايج و تحليل

1. اصلي‏ترين و مهم‏ترين انگيزه مردم براي حضور و فعاليت در جريان انقلاب انگيزه‏هاي ديني و اعتقادي بوده است

2. عامل سياسي ـ اجتماعي پس از عامل اعتقادي و با فاصله نسبتا زياد، انگيزه شركت‏كنندگان در جريان انقلاب بوده است

3. انگيزه اقتصادي كمترين نقش را در بين انگيزه‏هاي عمومي داشته است

4. حداكثر 16% از پاسخ‏دهندگان، بي‏كفايتي و فساد مديران را به عنوان انگيزه اصلي مطرح كرده‏اند

5. نقش وابستگي رژيم شاه به دولتهاي خارجي، انگيزه يك سوم از پاسخ‏دهندگان

کتابنامه

 

امام خمینی و انقلاب اسلامی-خراسانی

امام و روحانیت – روح الله خمینی –

انقلاب اسلامی در مقایسه با دیگر انقلاب ها – محمدی

انقلاب اسلامی و ریشه های آن – نهاد رهبری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 9:58  توسط علی نوراهان  | 

مقدمه ، سوال و فرضیه

 

 

انقلاب و علل وقوع آن

برای مفهوم "انقلاب" از نظر لغوی و اصلاحی معانی و تعاریف گوناگون ذکر کرده اند. در این جا منظور از مفهوم انقلاب در لغت، دگرگون شدن و تغییر کامل و مشخص در یک چیز می باشد. همین طور برای مفهوم انقلاب از نظر اصطلاحی، تعاریفی ذکر شده است که به برخی از مهم ترین آن ها اشاره می شود. از نظر دکتر مطهری "انقلاب" عبارت است از: طغیان و عصیان مردم یک ناحیه و یک سرزمین، علیه نظام حاکم موجود برای ایجاد نظمی مطلوب. در واقع او برای وقوع انقلاب سه چیز را لازم می داند: اول نارضایتی از وضع موجود، دوم، آرمان یک وضع مطلوب و سوم، انکار و نفی وضع موجود. منوچهر محمدی نویسنده ی کتاب تحلیلی بر انقلاب اسلامی، انقلاب را این چنین تعریف می کند: "انقلاب" عبارت است از: یک حرکت مردمی، در جهت تغییر سریع و بنیانی در ارزش ها و باورهای مسلط، نهادهای سیاسی، ساختارهای اجتماعی، رهبری، روش ها و فعالیت های حکومتی در یک جامعه، توأم با خشونت داخلی. در تعریف اخیر، عناصر مردمی بودن، تغییر سریع و بنیانی، استحاله ی ارزش ها و باورهای مسلط، دگرگونی در ساختارهای اجتماعی و سیاسی، تغییر نخبگان و رهبران جامعه و توأم بودن با خشونت مد نظر می باشد. به نظر "مک آیور" نویسنده ی کتاب جامعه و حکومت و ترجمه ی ابراهیم علی کنی انقلاب را این گونه تعریف می کند: «انفجار نیروهای سرکوفته ی جامعه که مقاومت سیستم قدیم و وضع موجود را در هم می‌شکنند و سیستم جدیدی را جانشین آن می سازند، به نظر وی هدف از تغییرهای بزرگ و انقلاب، تنها برانداختن نظام قدیم نیست، بلکه سمت یابی مجدد و نسبتاً پایدار در تمام دستگاه حکومت و رابطه ی حکومت با مردم است.»
به گفته ی "مک آیور" اصولاً تحول های بزرگی که در نهادهای اجتماعی صورت می گیرد بیش تر نتیجه ی اصلاحات تدریجی است تا انقلاب های قاطع، در واقع، انقلاب زمینه ساز انجام اصلاحات بزرگ است.
"انقلاب" انواع مختلف و کاربردهای گوناگونی دارد، مثل انقلاب صنعتی، سیاسی، اجتماعی، پزشکی ولی در متن حاضر، مراد از انقلاب اجتماعی و سیاسی است که به طور مشخص با مصداق انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 تطبیق دارد. البته انقلاب اجتماعی و سیاسی، تفاوت های با یکدیگر دارند: "انقلاب سیاسی" با تغییر حکومت بدون تغییر در ساختارهای اجتماعی همراه است، اما "انقلاب اجتماعی"عبارت است از: انتقال و دگرگونی سریع و اساسی حکومت و ساختارهای اجتماعی و تحول در ایدئولوژی غالب کشور. انقلاب سیاسی موجب ورود گروه های جدید به درون طبقه ی حاکم می شود در حالی که انقلاب اجتماعی کل طبقه ی حاکم را تغییر می دهد. مراد از انقلاب در این متن انقلاب اجتماعی یا بزرگ است که انقلاب اسلامی ایران نیز جزء آن به حساب می آید. زیرا از یک سو، باعث تغییر در اساس و نوع حکومت و از سوی دیگر، موجب تحول در ایدئولوژی غالب و رسمی کشور و خط مشی های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در ابعاد داخلی و خارجی شده است.
احمد پیشه ور مؤلف جامعه شناسی سیاسی در خصوص زمینه ی وقوع انقلاب معتقد است، وقوع انقلاب به دو شرط لازم و یک شرط کافی نیاز دارد: دو شرط لازم یکی، فشارهای که یک نظام اجتماعی نامتعادل ایجاد کند، از آن جمله رکود قدرت در حفظ نظام و درگیری، ناتوانی رهبران در ایجاد تحولات سریع و قاطع در شرایط عدم تعادل و شرط کافی نیز همان عوامل "شتاب زا" (عواملی هستند که با ظاهر ساختن ناتوانی نخبگان در حفظ انحصار خود بر قوه ی قهریه، بروز انقلاب را ممکن می سازند، زمانی که قوای مسلح در مقابله با مردم درمانده شده اند) می باشند، ولی "مک آیور" از عوامل مهم و قاطع وقوع تغییرات اساسی را توزیع نامساوی مالکیت میان طبقات و اختلاف قدرت و موقعیت و فرصت های اقتصادی می داند که در نتیجه ی توزیع نامساوی مالکیت بوجود می آید. او هم چنین، سرسختی، قدرت و انعطاف ناپذیری حکومت را نیز از عوامل مهم وقوع انقلاب معرفی می کند. چون وقوع انقلاب مبین تحول های متراکم اجتماعی است که سرسختی قدرت مانع ظهور آن ها در نظام موجود شده است و افراد طبقه ی حاکم، آن چنان محکم به امتیازهای خود می چسبند که اغلب حاضرند با مقاومت جاهلانه ی خویش همه ی آنها را یک باره از دست بدهند، ولی جزئی از آن ها را رها نکنند. از همین رو اگر حکومت در مقابل گرایش به تغییر، رفته رفته تسلیم شود، انقلاب به وقوع نخواهد پیوست.
از دیدگاه پارسونز، اگر میان ارزش ها و تسلیم سیاسی، تعارض جدی پدید آید و حکومت گران به جای حل مشکل پدیده آمده و انعطاف پذیری به زور متوسل شوند، شروط لازم برای وقوع انقلاب تحقق یافته است. در این صورت، اگر عواملی موجود باشد که بر توان نظامی نیروهای مسلح و انضباط آن ها تأثیر نامطلوب بگذارد، یا کنترل نیروهای مسلح را از دست حکومت خارج سازد، وقوع انقلاب اجتناب ناپذیر خواهد بود.
در یک جمع بندی و نتیجه گیری منطقی می توان علل وقوع انقلاب را در 5 علت خلاصه کرد:
1ـ نارضایتی عمیق مردم از شرایط حاکم، البته نارضایتی لازم عمیق، گسترده و فراگیر، ناظر به ساختار و ناشی ازفقدان آزادی می باشد.
2ـ وجود رهبری و ساختارهای اجتماعی ـ سیاسی دارای نقش و بسیج گر، چون به طور معمول، انقلاب ها، توأم با رهبری و ساختارهایی می باشد.
3ـ گسترش و پذیرش اندیشه و طرح جدید جایگزین، زیرا بروز پذیرش اندیشه ی جدید و تأثیر آن بر رفتار انقلابی ها و مردم است که می توان با انقلاب، نظامی را سرنگون و نظام جدیدی را برپا ساخت.
4ـ گسترش روحیه ی انقلابی، یعنی به وجود آوردن وضعیتی که سبب اعتماد به نفس در مردم می شود، به گونه ای که بی توجه ای به اقدامات سرکوب گرانه یا اصلاح گرانه ی رژیم حاکم، تنها به سرنگونی رژیم حاکم و بنا ساختن ساختارجدید می اندیشند.
5ـ فقدان یا عدم موفقیت در حفظ الگو، اگر نظام اجتماعی از طریق جامعه پذیری سیاسی اقدام به حفظ الگوهای فرهنگی ننماید و یا به دلایلی، موفقیتی در کار ویژه خود نداشته باشد، تعارض های ارزشی بین نظام سیاسی و مردم بروز می کند که موجب عدم تعادل و بحران مشروعیت و در نتیجه باعث وقوع انقلاب می شود.
پس موفقیت و پیروزی هر انقلابی به معنای پیروزی و به کرسی نشستن پندار جدید است.
انقلاب اسلامی ایران نیز به توجه به علل وقوع آن، یک انقلاب اجتماعی و بزرگ بود که با برانداختن اقتدار قدیم و تغییر پندار قبلی و ایجاد پندار جدید به پیروزی رسید و براساس طرح جدید جایگزین و با نگرش جدید به اداره ی امور جامعه و حکومت پرداخت.
البته انقلاب اسلامی ایران نیز با گذشت سه دهه از آن با فرصت هاوچالش هاو تهدید های بی شماری روبه رو بوده که هر کدام از این ها نیز در جای خود مورد بحث و بررسی است.



 

پیشینه تحقیق

 

 

 

عنوان : نقش ناديده عوامل فرهنگي انقلاب اسلامي ايران(غافلگيري صاحب نظران غربي از وقوع انقلاب اسلامي)
رخداد انقلاب اسلامي ايران در سال 1357 ، همان طور كه بسياري از صاحب نظران گفته ا ند در تاريخ معاصر جهان يك پديده منحصر به فرد و وقوع آن غيرمنتظره بود. از آن زمان نويسندگان بسياري در رابطه با زمينه ها، علل و عوامل وقوع آن به بحث و بررسي پرداختند. اينك مجموعه ا ي گسترده از نوشته ها درباره اين انقلاب وجود دارد. در عين حال، عدم تجانس و حتي وجود تعارض ميان خيلي از اين آثار، نياز به معرفي، نقد و ارزيابي دقيق آن ها در يك نوشته را به علاقمندان مطالعه نوشته هاي مربوط به انقلاب اسلامي گوشزد مي كند. هدف اين مقاله راهي براي شناخت دقيقتر و علمي كردن پديده انقلاب اسلامي است.
وقوع انقلاب اسلامي ايران در سال ( 1979 ) 1357 صاحب نظران پديدة انقلاب، دولت ها و سازمان هاي اطلاعاتي غرب كه چنين رخدادي را پيش بيني نمي كردند، غافلگير نمود.
سازمان جاسوسي آمريكا ( CIA ) در سال 1357 بر اين اعتقاد بود كه ايران نه تنها در موقعيت وقوع يك انقلاب قرار ندارد، بلكه محمد رضا شاه حداقل 10 سال ديگر با مشكل بي ثباتي مواجه نخواهد شد و پيش از آن كارتر رئيس جمهور وقت آمريكا، در بازديد از تهران، ايران را يك جزيرة ثبات در درياي متلاطم جهاني خواند.
سوال اصلي اين است كه علت يا علل عمدة اين غافلگيري چه بود و چرا انقلاب شناسان و سازمان هاي اطلاعاتي نتوانسته بودند وقوع سريع و رخداد يك انقلاب را در ايران پيش بيني كنند؟
اين غافلگيري از وقوع انقلاب در كشورهاي ديگر نيز ديده شده بود.آلكسي دوتوكويل كه حدود 50 سال پس از وقوع انقلاب سال 1789 فرانسه كتابي تحت عنوان انقلاب فرانسه و رژيم پيش از آن نوشت، تصريح مي كند كه انقلاب فرانسه بسيار پيش بيني نشده رخ داد و اين امر بايد به دولت مردان بياموزد كه در تأملاتشان كاملاً محتاط باشند. او مي خواست فرضية جديدي را كه تا آن زمان كمتر بدان معتقد بودند را طرح نمايد. زيرا به نظر وي، انقلاب فرانسه نشان داد كه اين ديدگاه درست نيست كه بگوييم انقلاب هميشه در اثر تبديل وضع از بد به بدتر اتفاق مي ا فتد، بلكه انقلاب ها بيش تر زماني رخ مي دهند كه يك وضع بد طولاني مدت، به يكباره دچار بهبودي گردد. در اين زمان مردم دچار افزايش انتظارات شده وخواهان از بين رفتن باقي ماندة وضع سابق مي گردند.
اما با اين كه در زمان وقوع انقلاب اسلامي، نظريه هايي كه به نقش بهبودي و يا كاهش سختي هاي اقتصادي سياسي معتقد هستند وجود داشتند، در عين حال وقوع اين انقلاب توسط هيچ صاحب نظر معتبري پيش بيني نگرديده بود. علت اين امر را بايد در پارادايم موجود علمي كه در آن زمان بر ذهن نظريه پردازان پديدة انقلاب مسلط بود جست و جو كرد. در آن موقع، از يك سو در دورة نسل سوم نظريه هاي انقلاب كه به گفته جك گلدستون بر مبناي آن نظريه هاي انقلاب از ويژگي جبر ساختاري و عدم ايفاي نقش جدي در انقلاب از سويي رهبري و ايدئولوژي برخوردارندقرار داشتيم 3 و از ديگر سو، زمان، زمان انقلاب هاي دنيوي بود، يعني انقلاب هايي كه به گفتة هانا آرنت در كتاب انقلاب، يكي از ويژگي هاي بارز آن ها دنيوي بودن است. 4 ايدئولوژي اين انقلاب ها يا ماركسيسم بود يا ناسيوناليسم ليبرال غربگرا. اما انقلابي هاي ايراني به اين ايدئولوژي ها اعتنا نمي كردند. در ايران پيش از انقلاب، تصور غالب اين بود كه ماركسيسم و ليبراليسم هر دو به استثمار و بردگي انسان ميا نجامند. به علاوه، تاريخ معاصر كشور آزمايشگاه خوبي براي شكست سه ايدئولوژي تجدد طلبي، ناسيوناليسم ليبرال و ماركسيسم بوده است. چرا كه تجدد طلبي در مشروطه به صحنه آمد. اگر چه مشروطه با به قدرت رسيدن رضا خان به پايان خط خود رسيد، اما درسي فراموش نشدني به مردم داد كه نيروهاي مذهبي نبايد به نيروهاي ناشناس اعتماد و صحنه را براي آن ها خالي مي كردند
ناسيونالسيم ليبرال نيز با كودتاي 28 مرداد 1332 به پايان خط خود رسيد. ماركسيست هاي ايراني نيز از يك طرف به دليل وابستگي بيش تر گروه هاي ماركسيست به قدرت هاي بيگانه – از جمله وابستگي حزب توده به اتحاد شوروي– موفقيتي كسب نكردند.
با توجه اين نكته كه وقوع پديدة انقلاب در زمان مورد نظر در جهان سوم در انحصار گروه هاي خاصي مانند ماركسيست ها يا ناسيوناليست ها بود، در ايران«سازمان اطلاعات و امنيت كشور » (ساواك) قادر بود مخالفين اينچنيني را شناسايي و جارو كند. اين سازمان، در عمل توانايي خود در كشف و خنثي سازي حركت هاي ضد دولتي را ثابت كرده بود.
بنابراين علت غافلگيري نويسندگان و سازمان هاي اطلاعاتي در درك قريب الوقوع بودن انقلاب را بايد در رخ دادن نوع ويژه اي از انقلاب – يعني انقلاب اسلامي – جست و جو كرد. ماهيت مذهبي انقلاب ايران با توجه به وقوع يك عصر بازگشت به خويشتن در حداقل دو دهة پاياني حكومت پهلوي، باعث گسترش بسيار سريع انقلاب و ورود توده هاي معتقد و مسلمان به صحنه و در نتيجه در اختيار گرفتن ابتكار عمل از دست رژيم پهلوي و حاميان خارجي آن گرديد و با سرعتي شگفت آور به سوي پيروزي رهنمون گشت.
ماهيت ويژه انقلاب اسلامي نه تنها باعث پيشرفت و پيروزي سريع اين انقلاب شد، بلكه بر خلاف برخي انقلاب هاي دنيوي مانند انقلاب فرانسه كه پس از پيروزي، بي ثباتي ها و درگيري هاي طولاني مدتي از خود به نمايش گذاشت 6 يا انقلاب روسيه كه در دوره استالين به كشتارهاي وسيع انجاميد 7 ، انقلاب اسلامي ثبات قابل اعتمادي را تجربه كرد و در ساية اين ثبات، در مدت عمر 30 سالة خود به پيشرفت هاي علمي و تكنولوژيك خوبي نائل آمد.
علي رغم آشكار بودن نقش قاطع مذهب در وقوع انقلاب اسلامي، نويسندگان آسيب شناسي ديدگاه بي انقلالاب فصلنامه ف 24 غربي و ايرانيان غرب محور، چه به دليل چشم بستن از واقعيت به منظور كوچك شمردن اين رخداد و جلوگيري از تكرار يا تأثير انقلاب در سرزمين هاي ديگر و چه به دليل وجود پارادايم هاي مسلط موجود در ذهن خود كه پيش از اين بيان شد، در تحليل، بررسي و معرفي علل وقوع انقلاب اسلامي به خطار رفته اند. هرچند پيدايش نسل چهارم نظريه هاي انقلاب در پايان قرن 20 و آغاز 21 حاكي از مشخص شدن خطاهاي اين نويسندگان در اين زمينه و تلاش هايي هرچند نه كافي براي ترميم اين خطاها بوده است.
در اين نسل جديد، هرچند به نقش عناصري چون رهبري، ايدئولوژي و فرهنگ در ساختن پديدة انقلاب توجه مي شود، اما هم چنان اين نقش يك نقش مبنايي و اولي نيست و بيش تر در لابه لاي ديگر عوامل مطرح مي گردد. بدين ترتيب، بيشتر نويسندگان غربي يا نويسندگان غرب محور ايراني بر مبناي روش هايي كه براي شناخت انقلاب در غرب به كار ميب رند، در مورد انقلاب اسلامي ايران نيز مطلب مي نويسند.

فراواني نوشته ها دربارة انقلاب اسلامي و دلايل آن

كنون حجم بزرگي از نوشته ها در خصوص انقلاب اسلامي ايران وجود دارد، به گونه اي كه كمتر انقلابي در مدت نسبتاً محدود توانسته اين حجم گسترده از آثار و نوشته ها را در بارة جنبه هاي مختلف خود به ويژه دربارة چرايي و چگونگي وقوعش داشته باشد. اين امر دلايل مختلفي داشته است. از جمله اين دلايل، جايگاه محوري ايران پيش از انقلاب در راهبرد منطقه اي آمريكا است. يعني نقش ژاندارمي ايران در منطقه، به گونه اي كه وقوع انقلاب در ايران يعني انقلاب در ژاندارم آمريكا در منطقه آشكار است كه وقتي خود ژاندارم يعني، كشوري كه بايد مواظب باشد در ساير كشورهاي منطقه، منافع آمريكا با چالش جدي روبه رو نشود با انقلاب مواجه مي گردد، يك خلأ بزرگ قدرت پيش ميآ يد كه ميت واند طوفاني از حوادث را پديد آورد. كما اين كه تا كنون و شاهد اين امر هستيم و هرچه زمان گذشته، بر شدت و ابعاد آن افزوده شده است و آينده اي مبهم و حتي ترسناك را براي سرنوشت غرب و به ويژه آمريكا پديد آورده است.
وابستگي و نياز جهان به نفت خاورميانه و خليج فارس نيز بر اهميت جهاني ايران افزوده است. مي دانيم كه امروزه حتي بخش قابل توجهي از نفت مصرفي ماهيت انقلاب اسلامي ايران يعني ايدئولوژي و شعارهاي اسلامي و هدف اين انقلاب در مبارزه با غدة سرطاني اسرائيل، به دليل بازتاب آن بر جو سياسي منطقه از طريق تأثير گذاري روي ملت ها، دولت ها، نخبگان و احزاب سياسي در گسترش مطالعات در زمينة انقلالاب اسلالامي مؤثر بوده است. علالالاوه بر اين ها، نو بودن و بي سابقه بودن وقوع چنين انقلابي عليرغم تصور صاحب نظران پديدة انقلاب مبني بر اين كه وقوع انقلاب اسلامي در زماني كه اساساً ويژگي انقلاب ها تبعيت انقلاب اسلامي انقلاب انقلاب اسلامي از ماركسيسم يا ناسيوناليسم چپ، ليبرال يا آمرانه بود، از دلايل مهم و قابل توجه رويكرد نويسندگان به تحليل و بررسي انقلاب اسلامي ايران بوده است. 25 آمريكا از خليج فارس تأمين مي شود. طول عمر منابع نفتي اين منطقه حدود يكصد سال برآورد شده، در حالي كه نفت در ساير مناطق جهان طول عمر بسياري كمتري خواهد داشت. 9 بنابراين، حوادث و وقايعي كه در اين منطقه و كشور ما اتفاق ميا فتد، به سرعت زير ذره بين تحليل گران و نظريه پردازان قرار مي گيرد.
از سوي ديگر، ماهيت انقلاب اسلامي ايران يعني ايدئولوژي و شعارهاي اسلامي و هدف اين انقلاب در مبارزه با غدة سرطاني اسرائيل، به دليل بازتاب آن بر جو سياسي منطقه از طريق تأثير گذاري روي ملت ها، دولت ها، نخبگان و احزاب سياسي در گسترش مطالعات در زمينة انقلاب اسلامي مؤثر بوده است. علاوه بر اين ها، نو بودن و بي سابقه بودن وقوع چنين انقلابي عليرغم تصور صاحب نظران پديدة انقلاب مبني بر اين كه وقوع انقلاب اسلامي در زماني كه اساساً ويژگي انقلاب ها تبعيت از ماركسيسم يا ناسيوناليسم چپ، ليبرال يا آمرانه بود، از دلايل مهم و قابل توجه رويكرد نويسندگان به تحليل و بررسي انقلاب اسلامي ايران بوده است.
به گونها ي كه حجم وسيع نوشته ها نه تنها دربارة انقلاب اسلامي بلكه با موضوعات مرتبط با آن مانند انديشة اسلامي، حركت هاي اسلامي، آموزه هاي تشيع و شناخت ايران نيز تاكنون موضوع بررسي بسياري از نوشته ها، همايش ها و رساله هاي دانشگاهي بوده است.
آسيب شناسي نظريه هاي انقلاب

آسيب شناسي آثار و نوشته هاي غربي دربارة انقلاب اسلامي از آسيب شناسي نظريه هاي غربي پيرامون خود پديدة انقلاب جدا نيست.
واژة آسيب شناسي 10 از علم پزشكي به عاريت گرفته شده و به معني شناخت بيماري هايي است كه موجود زنده را از كاركرد مناسب و شرايط عادي خارج مي سازد. در اين جا فارغ از اعتبار نظريه ها آنهايي را كه بيش تر در نظريه هاي غربي پيرامون پديدة انقلاب مورد بي توجهي قرار گرفته است را بازگو مي كنيم:
- بيش تر نظريه هاي انقلاب مبتني بر بررسي يك تا سه و گاه پنج انقلاب معاصرند. واضح است كه به دليل تفاوت هاي ماهوي بين انقلاب ها، نمي توان از بررسي تعداد انگشت شماري انقلاب، نتيجة به دست آمده را به آساني به همة انقلاب ها تعميم داد. نظريه هاي برينتون، آلكسي دوتوكويل، منحني j (جيمز ديويس)، اسكاچپول و هانتينگتون از اين نوعند.
- برخي از نظريه هاي انقلاب مفاهيم اصلي موجود در مطالب خود را به طور روشن توضيح نداده اند. اين امر زمينة برداشت هاي مختلف از «نظريه » را فراهم نموده، از قدرت پيش بيني نظريه نيز مي كاهد. اين گونه از نظريه ها زماني كه انقلابي رخ داد، ادعا مي كنند كه وقوع آن انقلاب ميت واند بر مبناي اين نظريه آسيب شناسي ديدگاه انقلالاب توجيه و تفسير گردد. نمونة آشكار چنين نظريه هايي نظرية منحني (ديويس) از گروه نظريه هاي روان شناسي اجتماعي است
- برخي ديگر از نظريه هاي انقلاب تحليل خود را بر پاية يك سري عقايد نادرست يا غير معتبر دربارة انسان، جامعة انساني، دولت و تاريخ بشري بنا كردها ند. درصورتي كه ارتباط تنگاتنگي ميان مفاد نظريه و اين مباني وجود داشته باشد، آن نظريه نيز غير معتبر خواهد بود. نظرية ماركسي انقلاب مثال مناسبي براي چنين وضعي است. ماركس بر اساس نظرية خود پيش بيني كرده بود كه حتي در زمان زندگي اش شاهد وقوع انقلاب هاي سوسياليستي در كشورهاي پيشرفتة سرمايه داري خواهد بود. ماركسيسم به دليل عدم تحقق وعده ها وشعارهايش كه مستقيماً از نظرية ماركسي انقلاب بر مي خاست، دوبار، يك بار در آغاز قرن 20 و بار ديگر در پايان اين قرن، با بحران فكري و سياسي مواجه و عاقبت به فروپاشي جهاني ماركسيستي رضايت داد. 12 در حقيقت، نادرستي برداشت هاي ماركس و سپس پيروانش از عامل انسان كه ماركس او را تنها يك عامل مادي و ماديگرا ميپ نداشت و در نتيجه برداشت خاص آنها از جامعه، دولت و تاريخ، خود را در برداشت هاي نادرست آن ها از پديدة انقلاب نشان داد.

علاوه بر شرايط سه گانة بالا، تعدادي از شرايط ديگر اعتبار نظريه ها نيز وجود دارند كه گه گاه مورد بيت وجهي قرار مي گيرند؛ از قبيل اين كه شبكة مفهومي و صدر و ذيل يك نظريه بايد همگون و منسجم باشد؛ نظريه نبايد با اصول منطقي ناسازگار باشد؛ شواهد موجود بايد نظريه را تأييد كند و نهايتاً اگر نظريه موارد خاصي از پديدة مورد بررسي را از شمول خود خارج مي كند، بايد ويژگي هاي اين موارد را به خوبي بيان دارد.
از سوي ديگر بخشي از آثار و نوشته ها پيرامون رخداد انقلاب اسلامي دقيقاً بر مبناي آن چه كه يك نظريه انقلاب بيان كرده، وارد بررسي اين انقلاب شده است. بنابراين نقاط ضعف اين تئوري ها كه در كتاب هاي نويسندگان متعددي مورد تأكيد قرار گرفته 13 تحليل نويسندة مورد نظر دربارة انقلاب اسلامي ايران را نيز خدشه دار كرده است. مثلاً نوشته هايي كه برمبناي نظريه هاي ماركس، كاريسماي ماكس وبر، چالمرز جانسون، منحني J (جيمز ديويس)، محروميت نسبي تدرابرت گر، بسيج منابع چارلز تيبلي، توسعه نامتوازن ساموئل هانتينگتون و غيره در باره انقلاب اسلامي به بررسي پرداخته اند، از اين قبيل هستند.
حال نوشته هاي پيرامون رخداد انقلاب اسلامي ايران، چه نوشته هايي كه بر مبناي يك نظريه انقلاب نوشته شده و چه نوشته هايي كه نظر شخصي يك نويسنده است را ميت وان در گروه هاي جداگانة فرهنگي، جامعه شناختي، روان شناختي، اقتصادي يا سياسي و يا نوشته هاي تركيبي (دو علتي، سه علتي و چند علتي) و يا ساير نوشته ها (بيان حوادث تاريخي، آثار روزنامه نگارانه و خاطرات) قرار داد.
با توجه به اين كه در فصل هاي بعدي هريك از رويكردهاي بالا به طور مشروح مورد نقد قرار خواهد گرفت، در اين جا از ورود به بحث ارزيابي و نقد اين رويكردها خودداري مي شود
يك نارسايي عمده
يك نارسايي عمده در نظريه پردازي در خصوص انقلاب ها و به ويژه انقلاب اسلامي ايران، از اين واقعيت ناشي مي شود كه تعدادي از نظريه پردازان در ورود به بحث چرايي و چگونگي وقوع و پيروزي انقلاب، مراحل مختلف انقلاب را جدا از يكديگر مورد توجه قرار مي دهند. به عبارت ديگر، درست است كه ممكن است در يك دورة طولاني از زمان، زمينه ها و علل و عوامل وقوع يك انقلاب شكل بگيرند و انقلابي آغاز گردد و نيز چنين انقلابي داراي رهبري خاص، ايدئولوژي، شعارها و اهداف ويژه اي است كه كاركرد ويژه اي را از زماني كه انقلاب آغاز مي شود انجام مي دهند، اما جدا كردن اين دو مرحله اشتباه است. برخي از نظريه پردازان با عدم توجه به وجود ارتباط تنگاتنگ منطقي بين اين دو مرحله دچار خطا گرديده اند.
بايد بدانيم كه در فراهم كردن شرايط براي وقوع يك انقلاب، هم مجموعه اي از اقدامات فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي و سياسي دولت مداخله دارند، و هم مجموعه اي از ويژگي ها و اقدامات نيروي اجتماعي از جمله نقش و ماهيت ايدئولوژي انقلابي و راهبرد و تاكتيك هاي رهبري و ويژگي هاي فرهنگي و تاريخ توده ها. حال، زماني كه يك انقلاب آغاز شد، پيشرفت انقلاب تا پيروزي نيز با ويژگي ها و اقدامات هر دو طرف يعني قدرت سياسي و نيروي اجتماعي مرتبط است
يك نكتة قابل توجه در وقوع انقلاب اين است كه انقلاب زماني اتفاق ميا فتد كه توده ها مسير جريان هاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي جامعه را برخلاف محتويات ذهني وارزش ها و باورهاي خود كه ممكن است در مسير تاريخ يك كشور شكل گرفته باشد، ميي ابند. يعني حكومت اقداماتي انجام مي دهد كه توده ها و نخبگان آن ها رابر نمي تابند و با ارزش هاي فرهنگي و خواسته هاي خود در تعارض ميب ينند. در اين صورت، براي مشخص كردن عامل اصلي وقوع آسيب شناسي ديدگاه اي غربي انقلالاب فصلنامه ف 28 انقلاب، بايد روي اقدامات حكومت انگشت گذارد يا نقش فرهنگ و ارزش هاي عمومي را به عنوان عامل اصلي معرفي كرد، به علاوه، نقش ويژگي هاي ساختارهاي موجود مانند ارتش يا روحية دولت مردان و غيره در كجا مطرح مي شود؟
در پاسخ ميت وان گفت؛ تاريخ، فرهنگ و آموزش، ذهنيتي همراه با باورها و اعتقاداتي خاص در افراد يك كشور شكل مي دهد كه نقش قاطع در وقوع و پيشبرد حركت انقلابي ايفا مي كنند.
اين گفته بيش از هر انقلاب ديگري با روند وقوع و پيروزي انقلاب اسلامي ايران سازگار است. يعني انقلابي كه بيشتر قريب به اتفاق توده ها و نخبگان كشور را همراه خود يافت. پرورش يافتگان مكتب اسلام به ويژه انديشة تشيع با تصوري از عدالت طلبي و حقيقت ناب كه در عملكرد و مبارزات پيامبر (ص) و امامان معصوم شيعه (ع) ظهور داشت، در طول زندگي خود آشنا شده بودند، اما سير جريانات سياسي، اقتصادي و فرهنگي جامعه آشكارا با اين برداشت ناسازگار مين مود. از نظر سياسي، حكومتي خودكامه و مستبد بر سر قدرت بود كه علاوه بر به كارگماردن عناصر فراماسون، با تبديل شدن به ژاندارم آمريكا در منطقه، تصويب لايحه كاپيتولاسيون، روابط صميمانه با اسرائيل و حكومت آپارتايد آفريقاي جنوبي، وابستگي خود را به بيگانگان مورد تأكيد قرار مي داد. از نظر اقتصادي، سياست هاي دولت باعث فاصلة طبقاتي زياد، عقب ماندگي تكنولوژيك و تبديل كشور به بازار مصرف كشورهاي غربي و سلطة سرمايه داران يهودي بر صنايع كشور گرديده بود.
از نظر فرهنگي نيز حكومت با مطرح ساختن ايدئولوژي شاهنشاهي و اقداماتي از قبيل كشف حجاب، به كار گماردن بهائيان در مناصب كليدي (مانند نخست وزير شدن امير عباس هويدا)، برگزاري جشن هاي 2500 ساله شاهنشاهي، تغيير تاريخ هجري شمسي به شاهنشاهي، نمايش فيلم هاي مبتذل در تلويزيون و سينما، آزادي فروش مشروبات الكلي، برگزاري نمايش هاي مبتذل در خيابان تحت عنوان جشن هنر شيراز و غيره به طورآشكار در مقابل اين حق طلبي نهادينه شدة فرهنگي قرار مي گرفت
زماني كه انقلاب به دليل اين تعارض آغاز شد، در پيشبرد حركت نيز نقش ايدئولوژي انقلابي و محتواي باطني آن – مانند مفاهيم از خود گذشتگي و ايثار و شهادت طلبي – رهبري انقلابي از نظر ويژگي هايي مانند اعتماد به نفس و قاطعيت امام خميني(ره) و راهبرد و تاكتيك هاي حركت انقلابي مانند راهبرد زماني كه انقلاب به دليل اين تعارض آغاز شد، در پيشبرد حركت نيز نقش ايدئولوژي انقلابي و محتواي باطني آن – مانند مفاهيم از خود گذشتگي و ايثار و شهادت طلبي – رهبري انقلابي از نظر ويژگي هايي مانند اعتماد به نفس و قاطعيت امام خميني و راهبرد و تاكتيك هاي حركت انقلابي مانند راهبرد مبارزة منفي و همايش هاي ميليوني وعدم درگيري با ارتش و شكستن حكومت نظامي با سر دادن الله الله اكبر در پشت بام ها – بسيار حائز اهميت بود. مبارزة منفي و همايش هاي ميليوني و عدم درگيري با ارتش و شكستن حكومت نظامي با سر دادن الله اكبر در پشت بام ها – بسيار حائز اهميت بود.
در اين مرحله نيز نمي توان نقش ويژگي ها واقدامات دولت مردان و ساختارهاي سياسي كشور را ناديده گرفت. در صورتي كه ارتش به طور كامل در اختيار دولت مردان باقي بماند و دولت مردان نيز از روحية قوي و اعتمادي به نفس كافي برخوردار باشند، ممكن است پيشرفت انقلابي ها با مشكل برخورد كند. هر چند كه ممكن است نوع ايدئولوژي انقلابي و روش هاي رهبري و همراهي بخش قابل توجه توده ها با انقلاب در اين دو يعني ارتش و دولت مردان تزلزل ايجاد نمايد؛ امري كه به خوبي در جريان وقوع انقلاب اسلامي هويدا بود. سرعت پيروزي انقلاب اسلامي و كم بودن نسبي ميزان تلفات در آن نيز بازگو كنند نقش ايدئولوژي و رهبري انقلابي امام خميني در مرحلة پيروزي انقلاب است.همان طور كه اشاره شد، نقش عوامل فرهنگي و تاريخي كه بدين گونه در مرحلة پيروزي انقلاب اسلامي مورد تأكيد قرار گرفت؛ در دورة زماني پيش از وقوع اين انقلاب نيز ديده مي شود. در اين دوره، علاوه بر وجود يك چهارچوب فكري، فرهنگي و تاريخي، بايد از اقدامات انقلابي ها از جمله رهبري انقلابي نيز نام ببريم. رهبري انقلابي با برانگيختن نارضايتي ها، بيان و گسترش ايدئولوژي جديد، جايگزين و تحريك روحية انقلابي در هدايت جامعه به سوي انقلاب ايفاي نقش مي كند. اين موارد در دو دهة پيش از وقوع انقلاب اسلامي كه عصر بازگشت به خويشتن ناميده شده است، توسط امام خميني(ره) و گروه هايي از روحانيت و روشنفكران مسلمان صورت مي گرفت.

روشي براي شناخت ماهيت انقلاب

به جز روش هاي مرسوم در شناخت ماهيت يك انقلاب، نوع حكومت پس از انقلاب و تحولاتي كه اتفاق ميا فتد نيز در اين رابطه گويا است. رأي 2/ 98 درصدي كليه كساني كه در سال 1358 حق رأي داشتند به تشكيل نظام جمهوري اسلامي، استقبال بي نظير مردم ايران از ورود امام خميني(ره) به ميهن و حتي شركت و حضور بسيار گسترده و بي سابقه مردم در مراسم به خاك سپاري ايشان در سال 1368 همگي گوياي نقش برتر عوامل فرهنگي در وقوع و پيروزي انقلاب اسلامي ايران است.

اين تحليل، نقش عوامل سياسي، اجتماعي، اقتصادي و روان شناختي را ناديده نمي گيرد. اما معتقد است كه عوامل فرهنگي در معناي وسيع و گستردة خود (مجموعة جنبه هاي مفهومي و ساختاري فرهنگي) در آغاز و پيشبرد و پيروزي سريع انقلاب و تشكيل حكومت جديد و حتي تحولات پس از پيروزي انقلاب آسيب شناسي ديدگاه اي غربي انقلالاب اسلامي در سي سال گذشته نقشي قاطع ايفا كرده اند.
به گفتة ماكس وبر جامعه شناس مشهور براي اين كه بدانيم كه يك عامل در وقوع پديدة اجتماعي به چه ميزان نقش داشته است؟ بايد يك لحظه فكر كنيم كه اگر آن عامل نمي بود، وضع چگونه مي شد و آيا آن پديده رخ مي داد؟ در مورد وقوع انقلاب اسلامي نيز بايد گفت كه اگر نقش عوامل متعدد فرهنگي از جمله رهبري حضرت امام نبود، هيچ نيرويي قادر نبود با رژيم شاه، كه از حمايت خارجي، پول نفت نيروهاي نظامي قوي و قدرت بالاي سركوب مخالفين از طريق ساواك و گاردها برخوردار بود، در افتد.
اگر چنين است، بايد به تحليل هاي غربيان و غرب محوران در مورد انقلاب اسلامي كه اساساً به تحليل هاي اجتماعي، اقتصادي يا سياسي ميپ ردازند با ديدة ترديد نگريست.
يكي از نويسندگان به تعدادي نقطه اشتراك و افتراق ميان نظريه هاي غربي ها با ديدگاه هاي حضرت امام اشاره كرده است كه بيان آن ها در آسيب شناسي نوشته ها مفيد به نظر مي رسد، زيرا امام خميني (ره) رهبر و ايدئولوگ و معمار انقلاب اسلامي بوده است توجه به نقاط مورد تأكيد ايشان در شناخت اين انقلاب و نقاط قوت و ضعف نوشته ها پيرامون انقلاب اسلامي مفيد و راهگشا است.
ايدئولوژيك بودن و آرمان مذهبي و پيوند سياست با مذهب (كه در آثار حامد الگار، آصف حسين، اوليويه روآ، رابي و ورس كارلسن و در درجة دوم فرد هاليدي، تدا اسكاچپول و جان فوران)، عدم خشونت ( كه در نوشته ها و آثار جرالد گرين، 14 نيكي كدي و مارگ گازيوروسكي)، سرعت پيروزي (كه در اثر جرالد گرين)، سياست هاي ضد اسلامي شاه (كه در بنوشتل باري روبين) و استكبارستيزي ومخالفت با آمريكا (كه در نوشته هاي آصف حسين، گازيو روسكي، نيكي كدي و جاني فوران) مورد تأكيد قرار گرفته، پيش از آن در كلام امام خميني(ره) از ويژگي هاي انقلاب اسلامي شمرده شده بود.
هم چنين، امام خميني(ره) ماهيت معنوي انقلاب اسلامي (در مقابل كساني كه تنها اهداف مادي را براي انقلاب مطرح ساخته اند مانند هاليدي، اسكاچپول، آبراهاميان، فيشر و كدي)، متأثر بودن انقلاب اسلامي از شرايط داخلي و نقش روحانيت در آن و خاستگاه مردمي آن (در مقابل كساني كه وقوع انقلاب اسلامي را به شرايط بيروني نسبت مي دهند، مانند فوران، گازيو روسكي و هاليدي) و داشتن ارادة سركوب انقلابي ها توسط حكومت و فشل شدن حكومت در مقابل ارادة مردم (در مقابل كساني مانند ماروين زونيس كه نداشتناين اراده را عامل انقلاب دانسته اند) را مورد تأكيد قرار داده است.
همان گونه كه ملاحظه مي شود تعدادي از نظريه پردازان غربي بر ايدئولوژيك و مذهبي بودن انقلاب اسلامي در كنار عوامل ديگر يا به عنوان عامل درجه دوم توجه نموده اصالتي بدان نداده اند؛ به ويژه زماني كه مجموع نظرات اين نويسندگان را ميب ينيم به اين نكته پي ميب ريم. اين امر در مورد ديدگاه هاي كساني مانند فرد هاليدي، تدا اسكاچپول، جان فورابن و نيكي آر.كدي صادق است. در اينجا به عنوان نمونه به بررسي نارسايي دو ديدگاه تدا اسكاچپول و نيكي آر.كدي ميپ ردازيم و سپس نظرات فرهنگي را توضيح مي دهيم:
نظرية انقلاب و تدا اسكاچپول
نظرية انقلاب تدا اسكاچپول كه در كتاب دولت ها و انقلاب هاي اجتماعي آمده، با مقالة وي با عنوان«دولت تحصيل دار و اسلام شيعي در انقلاب ايران» تفاوتي اشكار دارد. در اين جا مطالب هر دو را ميآ وريم؛ بدين دليل كه از يك سو نظريه انقلاب اسكاچپول مشهورترين مثال نسل سوم نظريه هاي انقلاب است و كساني از آن براي تحليل انقلاب اسلامي بهره برده اند و از سوي ديگر مشكلات اين نظريه باعث ايجاد اختلال در ايدة انقلاب اسكاچپول گرديد و وي به ناچار در خصوص انقلاب ايران، مقاله اي در سال 1982 نگاشت كه بسيار با مطالب كتاب متفاوت بود.

كتاب اسكاچپول همزمان با وقوع انقلاب اسلامي ايران به طبع رسيد. وي در اين كتاب با تفاوت قائل شدن بين »انقلاب سياسي « و انقلاب اجتماعي « در پي آن است كه عل وقوع انقلاب هاي اجتماعي و نتايج و پي آمدهاي آن را بيان كند
از نظر وي، يك انقلاب سياسي با تغيير حكومت، بدون تغيير در ساختارهاي اجتماعي همراه است. در اين انقلاب، منازعات طبقاتي و دهقانان نقشي ندارند. اما يك انقلاب اجتماعي، عبارت از انتقال سريع و اساسي دولت و ساختارهاي طبقاتي يك جامعه است كه با اغتشاشات طبقاتي طبقة پايين (دهقانان) همراهي و در بخشي حمل مي شود. به علاوه، چنين انقلابي در مجموعه منحصر به فردي از شرايط اجتماعي – ساختاري و بين المللي صورت ميپ ذيرد.
روش اسكاچپول، به تبعيت از برينگتون مور در كتاب ريشه هاي اجتماعي ديكتاتوري و دمكراسي، تجزيه و تحليل تاريخي ومقايسه اي است و در اين رابطه، جامعه هاي فرانسه، روسيه و چين را به عنوان انقلاب هاي اجتماعي برگزيده است.

علل وقوع انقلاب هاي اجتماعي
اسكاچپول با رد ارادي بودن وقوع انقلاب، تفسير انقلاب اجتماعي را تنها آسيب شناسي ديدگاه انقلاب بر عوامل ساختاري و از پيش تعيين شده مبتني مي داند. وي در وقوع انقلاب، نقش انقلابيون در گسترش ايدئولوژي خود و موفقيت آن ها در اين زمينه را انكار مي كند. او در اين كتاب بر اين باور است كه «انقلاب ها ساخته نمي شوند، بلكه به وجود مي آ يند .

به نظر اسكاچپول، انقلاب زماني به وقوع ميپ يوندد كه بحران سياسي نظامي با شورش از سوي طبقات پايين و مشاركت نخبگان حاشيه اي در بسيج انقلابي همراه شود: وقتي يك جامعة كشاورزي در رقابت با كشورهاي قوي تر در عرصة بين المللي و نظام سرمايه داري جهاني قرار مي گيرد و با تهديد شكست نظامي مواجه مي شود، سعي در نوسازي خود مي كند. هزينه اين برنامه به دليل آن كه مازاد محصول كشاورزان براي اهداف ديگر دريافت شده است، بايد عمدتاً از سوي ملاكين تأمين شود. اكنون، اگر افراد و مقامات نظام از طبقة زمين دار نباشند، نوسازي بدون فروپاشي دولت صورت مي گيرد. در غير اين صورت، از آن جا كه نظاميان نيز در محو اين طبقه اكراه دارند – زيرا رهبران نظامي و دولتي از آن طبقه آمده اند – دولت دچار فروپاشي اداري – نظامي مي گردد. در چنين شرايطي، نخبگان شهري و حاشيه اي به بسيج توده ها ميپ ردازند و دهقانان ناراضي سر به طغيان بر مي دارند. نخبگان نه به دليل ايدئولوژيك، بلكه بدان خاطر كه در رژيم موجود نيل به مقامات و موقعيت بالاتر را به دليل عدم تعلق به طبقة اشراف يا نداشتن ثروت دور از دسترس ميب ينند، درصد سازماندهي و بسيج توده هاي بر ميآ يند.
ارزيابي
در ارزيابي مطالب كتاب دولت و انقلاب هاي اجتماعي با توجه به وقوع انقلاب اسلامي ايران، موارد زير قابل ذكرند:

- بر خلاف نظر اسكاچپول، كه علت انقلاب هاي اجتماعي را فروپاشي اداري– نظامي دولت در جوامع كشاورزي در اثر فشارهاي اقتصادي و نظامي خارجي و در نتيجه آغاز روند نوسازي به خروج طبقات بالاي زمين دار داراي نفوذ در دولت و نهايتاً شورش هاي دهقاني به دليل وجود پتانسيل انقلابي در آن ها مي داند؛ بايد گفت كه در زمان وقوع انقلاب اسلامي، فشارهاي اقتصادي و نظامي ياد شده و جود نداشت؛ حتي بر فرض اگر هم دولت ايران براي آغاز روند نوسازي تحت فشار بود؛ الزامي به تأمين هزينة آن از طرف طبقات زمين دار نداشت؛ زير در آمدهاي نفتي به حد كافي در اختيار بود. از سوي ديگر، دولت ايران درهيچ جنگ عمده اي كه فرسايش نيروهاي مسلح را در پي داشته باشد نيز شركت نكرده بود. 18 در واقع فروپاشي اداري – نظامي در ايران علت آغاز و تداوم شورش هاي گسترده نبود، بلكه بر عكس، معلول آن ها بود.
- اسكاچپول، با توجه به ديدگاه ساختاري خود و نيز اخذ عناصري از انديشة ماركس و چارلز تيلي، نقش انديشه، ايدئولوژي، اراده و رهبري را در انقلاب منكر مي شود. وي مانند ماركس معتقد است انقلاب ها را واقعيت مادي پديد ميآ ورند نه انديشه ها و انقلاب ها ساخته نمي شوند، بلكه به وجود ميآ يند. او به نوعي جبر تاريخي و دادن اصالت به رقابت هاي بين المللي معتقد اسبت. وي مفهوم كلي تقابل سياسي را نيز از چارلز تيلي گرفته است.
اسكاچپول، حتي در تشكيل حكومت هاي پس از انقلاب نيز نقش اراده، انديشه و غيره را رد كرده است. اما حقيقت اين كه حتي تاريخ كشورهاي مورد بررسي او نيز نشان مي دهد كه انديشه، اراده و ايدئولوژي نقشي عمده ايفا كرده اند. مگر اين كه چشمان خود را بر واقعيت ببنديم و به ويژه يك قرن تلاطم انديشه ها در فرانسه – كه قرن هيجدهم را قرن روشنگري ناميده اند – و تلاش هاي گروه هاي مختلف سياسي در پايان قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم در روسيه را ناديده بگيريم و نوع رژيم هاي پس از انقلاب در كشورهاي مورد بررسي او را با اين افكار وانديشه ها بي ارتباط بدانيم.
هم چنين مطلبي كه اسكاچپول درباره نقش نخبگان مي گويد و معتقد است كه آنان نه به خاطر ايدئولوژي خود، بلكه به دليل محروميت از قدرت در رژيم موجود (به خاطرنداشتن ثروت يا قرار نداشتن در طبقه حاكم) به سازماندهي شورش ها ميپ ردازند، با روند بعدي حوادث در انقلاب ها ناسازگار است. او افكار همة گروه هاي انقلابي را يكسان فرض كرده است.
در انقلاب اسلامي ايران نيز نقش اراده، آگاهي، رهبر و انديشة آشكار بود. اسكاچپول بعدآً در سال 1982 در مقاله اش تحت عنوان »دولت تحصيل دار و اسلام شيعي در انقلاب ايران «، نظرية خود را در تحليل اين انقلاب نارسا دانست و نوشت كه اگر در دنيا تنها يك انقلاب موجود باشد كه آگاهانه ساخته شده، آن انقلاب، انقلاب ايران است
البته به نظر وي موقعي كه در اثر نوسازي شديد (اصلاحات اراضي، روند صنعتي كردن، مهاجرت گسترده به شهرها، توسعه نظام آموزش و پرورش جديد، حملة شاه عليه ابعاد سنتي بازار مثل مداخله در تجارت و كنترل بر بازار، كنار نهادن روحانيون از فعاليت هاي مربوط به تعليم و تربيت و قضاوت و غيره) يأس و از خود بيگانگي اجتماعي پديد آمد و حكومت آسيب پذير شد. در آن موقع انقلاب ايران توسط مجموعه اي از شكل هاي فرهنگي و سازماني ريشه دار وتاريخي (اسلام شيعه و اسطورة بنيادين تشيبع – شهادت امام حسين (ع)- مراسم اسلامي،شبكة مساجد و روحانيت و غيره) به گونة هشيارانه ساخته شد
در پايان و در ارزيابي مقاله اسكاچپول ميت وان گفت كه هرچند او خود مطالب كتابش را براي تحليل انقلاب اسلامي نارسا مي داند، ولي در مقاله اش اصالت را به نتايج ناشي از نوسازي داده و به موضوعات مهمي هم چون اقدامات ضد فرهنگي و ضد مذهبي رژيم پهلوي و وابستگي اش به بلوك غرب به ويژه آمريكا و رابطة حسنة آن با اسرائيل – يعني موضوعاتي كه همواره مورد حملة گروه هاي مذهبي قرارد مي گرفت – و تلاش هاي روحانيت انقلابي به ويژه امام خميني و روشنفكران مسلمان در زمينة بازگشت به خويشتن اشاره نكرده است. اگر اين تلاش ها نبود و اصول بنيادين انديشة جايگزيبن در اذهان – به ويژه اذهان روحانيت و روشنفكران مسلمان (مانند دانشجويان و ديگر اقشار روشنفكر ) – تبلور نيافته بود، انقلاب اسلامي نيز به وقوع نمي پيوست
نيكي كدي و كتاب ريشه هاي انقلاب ايران
هرچند خانم نيكي كدي در ابتداي كتاب ريشه هاي انقلاب ايران با طرح اين پرسش كه آيا انقلاب ايران مذهبي، سياسي، اجتماعي و يا چيز ديگري بود؟ پاسخ مي دهد: به نظر مي رسد انقلاب ايران مجموعه اي از همة اين ها بود، زيرا نارضايتي هاي اجتماعي و سياسي در طول ده ها سال پا گرفته ودر سال هاي آخر به هم پيوسته و سپس با پيوند اسلامي اصيل توده ها همراه تفاسير جديدي از دين كه ايده هاي انقلابي را توجيه مي كرد، آميخته شد و در سطح وسيعي در جامعه گسترش يافت. 19 او تمايل دارد خود را در دسته طرفداران رهيافت چند علتي قرار دهد، اما با توجه به كل مسيري كه در كتاب پيموده و در اين مسير به صورت تاريخي مباحث اجتماعي – اقتصادي قرار دهيم.

در مجموع، كتاب ريشه هاي انقلاب ايران فاقد يك چهارچوب نظري منسجم بوده و بر بيان حوادث تاريخي مبتني است. كتاب در نه فصل تنظيم شده است. از جمله مباحث آن عبارتند از دين و جامعة ايراني تا آغاز قرن 19 ، اقتصاد كشاورزي، صنعتي و تجاري، نقش دولت هاي بيگانه در ايران در ابعاد اقتصادي، سياسي و فرهنگي، حركت هاي فرقه گرايانه كارنامه مصلحاني مانند قائم فراهاني، ميرزا تقي خان امير كبير و غيره، نقش علما و پايگاه اجتماعي و نفوذ آنان در دولت و بازار، كشاورزي و صنعت و تأثير مدرنيزاسيون بر آن، زنان و نقش آنان بر تحولات اجتماعي – سياسي در دوره هاي مختلف، قيام ها و حركت هاي انقلابي، وضعيت ايران در دوره رضاشاه و برنامه
هاي او، سياست ها و برنامه هاي محمد رضا شاه و نقش روشنفكران در تحولات سياسي – اجتماعي ايران و در نهايت بحث انقلاب و انقلاب در مصدر قدرت تا اوائل دهة 1360 . كدي در فصلي با عنوان تفكر سياسي جديد ايران به بحث گرايش هاي روشنفكري و ادبي در ايران تا سال 1960 وارد شده و آن گاه در بحثي به قلم يان ريشارد به معرفي تفكر معاصر شيعي پرداخته و انديشه هاي آل احمد، امام خميني (ره)، طالقاني، بازرگان، شريعتي و بني صدر را بيان كرده است.
در مجموع با توجه به مطالب كتاب، ميت وان كدي را فردي دانست كه انجام اصطلاحات و تأثير منفي آن بر طبقات اجتماعي، سركوبي سياسي و فقدان آزادي ها و تحول در انديشه شيعي و راديكال شدن آن را از علل وقوع انقلاب دانسته است؛ هرچند كتاب صبغة نظري خاصي ندارد
با توجه به اين نكته و ادعاي خود وي، برخي از نويسندگان وي را در دستة تركيبي چند علتي قرار داده اند كه قابل تأمل و صحت آن امري محتمل است، ولي با توجه به روش كتاب در تعقيب تحولات – اجتماعي اقتصادي تاريخ معاصر، ما آن را دسته دو علتي قرار مي دهيم.
نيكي كدي در كتابي جديد تحت عنوان نتايج انقلاب ايران در سه فصل يعني سياست اقتصاد در دورة آيت الله خميني، سياست و اقتصاد در ايران پس از آيت الله خميني و جامعه، جنسيت، فرهنگي و زندگي فكري تعدادي از تحولات پس از انقلاب را بر مبناي ديدگاه خود معرفي كرده است. 20 با توجه به اين كه موضوع اين كتاب دوران پس از انقلاب است از ورود به مباحث آن خودداري مي شود.
كتاب ريشه هاي انقلاب ايران از اين جهت كه مركز توجه خود را آن هم با يك رويكرد تارخي بر روي تحولات اجتماعي – اقتصادي قرار داده است، قابل نقد ميب اشد. به علاوه، در كتاب گاه سوء برداشت ها يا اشتباهات فاحشي نيز به چشم مي خورد. اين موارد بيش تر در فصل نخست كتاب و مطالبي كه در باره دين و جامعه ايراني تا آغاز قرن 19 گفته است، ديده مي شود. در عين حال، اين كتاب از نكات مستدل و مثبت خوبي نيز برخوردار است.
در اينجا براي تكميل شدن بحث آسيب شناسي نظريه هاي غرب محور و نشان دادن نارسايي آنها، عمدهت رين نارسايي يعني نبود ديدگاه فرهنگي را بررسي مي كنيم.

ديدگاه فرهنگي در نظريه هاي انقلاب اسلامي ايران
منظور از ديدگاه ها و نوشته هاي فرهنگي، آن دسته از ديدگاه ها درباره رخداد انقلاب اسلامي است كه نقش يك يا تعداي از عوامل زير را اصلي يا كليدي دانسته اند:
- ديدگاه هايي كه هدف اصلي انقلابي ها را تحكيم اسلام و تشكيل جمهوري آسيب شناسي ديدگاه اي غربي انقلالاب اسلامي و ورود معنويت به صحنه سياست دانسته اند.

- ديدگاه هايي كه علت وقوع طغيان انقلابي در ايران را مبارزة رژيم پهلوي با مظاهر اسلامي و فرهنگ اسلامي جامعة ايران برشمرده اند

- ديدگاه هايي كه به نقش ايدئولوژي تشيع – چه از نظر مفاد دروني آن يعني ماهيت ضد ظلم و عدالت خواهي اين ايدئولوژي و چه از نظر نقش مراسم آن مانند نقش روزهاي تاريخي تاسوعا وعاشورا و عيد فطر و نقش مراسم بزرگداشت شهدا و چه نقش نهضت ها و قيام هاي تاريخي شيعيان تأكيد كرده اند
- ديدگاه هايي كه به نقش رهبري مذهبي امام خميني (ره) و ساختارهاي مذهبي جامعه مانند نقش روحانيت و مساجد در تدوين راهبرد و تاكتيك هاي حركت انقلابي و بسيج و به صحنه آوردن توده ها اشاره كرده اند.
- آثار و نوشته هايي كه بر مبناي نظريه هاي گفتمان از جمله نظريه لاكلا و موف به تحليل علل وقوع انقلاب اسلامي پرداخته اند. هرچند اين نوشته ها به تبع ويژگي هاي نظريه هاي گفتمان كه نسبي گرايي بر آن ها مسلط است، تنها به هژموني گفتمان انقلابي توجه دارند نه به حقانيت آن.
در اين ميان تعداد زيادي از نوشته ها نيز وجود دارند كه به نقش عوامل و زمينه هاي فرهنگي معتقدند، اما نقش كليدي به آنها نداده و آن ها را در كنار ساير عوامل و يا در سطحي پايين تر از برخي عوامل ديگر طرح كرده اند در اين جا، مثال هاي بارز در ميان ديدگاه ها و نوشته هاي فرهنگي را بازشناسي و معرفي مي كنيم.
ديدگاه ها و نوشته هاي فرهنگي بخش قابل توجهي از آثار موجود در خصوص رخداد انقلاب اسلامي را تشكيل مي دهند كه از آن ميان ميت وان به نظرات افراد زير اشاره كرد
الف. امام خميني (ره) ب. مرتضي مطهري ج. حميد عنايت د. سيد حميد روحاني ه علي دواني و. عباسعلي عميد زنجاني ز. ميشل فوكو ح. منوچهر محمدي ط. حامد الگار ي. سعيد اميرارجمند ك. محمد شفيعي فر ل. حميد پارسانيام.
م. محمد باقر حشمت زاده ن. حميد رضا اخوان مفرد س. ليلي عشقي
ع. علاوه برافراد بالا، ميت وان تحليل هاي مبتني بر نظريه گفتمان را نيز در ديدگاه هاي فرهنگي قرارداد؛ زيرا آن ها به سيطره گفتمان و نقش آن در تحولات اجتماعي سياسي معتقدند. واضح است كه نظريه هاي گفتمان از مشكلاتي معرفت شناختي مانند نسبي گرايي خاص و غيره كه آشكارا برخلاف باورهاي فرهنگي ما و ديدگاه هاي فرهنگي است رنج ميب رند.
اينك به عنوان نمونه هاي راهگشا معرفي دو ديدگاه مهم امام خميني(ره) و استاد مطهري ميپردازيم.

الف. امام خميني (ره)
امام خميني رهبر انقلاب اسلامي و بنيان گذار جمهوري اسلامي ايران كه همة نقش ها و كاركردهاي رهبري در انقلاب رابه خوبي تدوين و اجرا كرد مانند نقش هاي فرمانده، معمار و ايدئولوگ و كاركردهايي مانند تدوين راهبردها و تاكتيك هاي حركت انقلابي و غيره – در اعلاميه ها و سخنراني هاي پيش و پس از وقوع انقلاب در پاسخ به چيستي، چرايي و چگونگي وقوع انقلاب اسلامي به يك رهيافت تمام عيار فرهنگي معتقد است.

به نظر امام خميني (ره) رمز وقوع و پيروزي انقلاب اسلامي را بايد در تغيير انفس مردم يعني ايمان و اسلامي خواهي، درخواست تشكيل حكومت اسلامي، اتكا به خداوند، شهادت طلبي، 21 وحدت ملت بر مبناي اسلامي و اعتماد به نفس 22 جست و جو كرد:

رمز پيروزي شما اول ايمان ثابت و بعد وحدت كلمه 23 [بود]. اساس اين نهضت از دو جا سرچشمه گرفت: يكي از شدت فشار خارجي و داخلي و اختناق هاي فوق العاده ... و يكي ديگر آرزوي ما براي يك حكومت اسلامي و يك حكومت عدل 24 .
ما به قدرت طبيعي بر اين مشاكل و بر اين مصيبت هايي كه وارد شده است فائق نيامده ايم ... ما به اين ها كه غلبه كرديم، ملت ما كه در اين نهضت پيروز شد اين فقط براي اتكا به خدا بود.
ما مي دانيم كه اين انقلاب بزرگ كه دست جهان خواران و ستمگران را از ايران بزرگ كوتاه كرد با تأييدات غيبي الاهي پيروز گرديد.
به عبارت ديگر، به نظر امام خميني، پديد آمدن دركي نوين از دين، اتكا به خداوند، وحدت كلمه وآگاهي مردم از فشار اختناق و فسادهاي رژيم پهلوي مبارزه را به وجود آورد.
به نظر امام خميني، ويژگي هاي رژيم پهلوي و اوضاع ايران پيش از انقلاب مؤثر بود را ميت وان چنين بيان كرد:
- اختناق رژيم شاه آن چه كه به طور مختصر ميت وان گفت اين است كه فشار بيش از حد شاه، مردم را چنان در تنگنا قرارداد كه آنان دست به يك قيام همگاني زدند.
2 - حاكميت مستشاران آمريكايي
چهل و پنج هزار يا شصت هزار يا در يك نوشته اي هم بود كه هشتاد هزار آمريكايي كه مستشارهاي زياد در آن ها هستند اين ها دارند نظام ما را اداره مي كنند ... در ايران آن ها قدرت دارند نه شاه.
3 - حمايت شاه از رژيم اسرائيل
يكي از علل قيام مردم مسلمان ايران عليه شاه، حمايت بي دريغ او از اسرائيل غاصب است و شاه نفت اسرائيل را تأمين مي كند، ايران را بازار مصرف كالاهاي اسرائيل كرده است و حمايت معنوي ديگر.

4- ترويج فساد، كشف حجاب، تخريب قوه تفكر مردم، ترويج خود باختگي و انحراف اذهان از مسائل واقعي آن قدري كه مراكز فساد در تهران الان بيش تر از كتابخانه است، بيش تر از مراكزي است كه براي تعليم و تربيت است. براي اين است كه مي خواهند اين جوان ها به طرق مختلفه بيكاره و بيعار بار بيايند؛ ديگر در مقابل اين استفاده جوهاي خارجي نتوانند كاري [بكنند].


- جدا كردن ملت از روحانيت و جدايي بين
حوزه و دانشگاه
نقطه اساسي كه اين ها براي خودشان خطر مي ديدند اسلام بود. اگر اسلام را آن ها از بين ببرند، ديگر آسوده خاطر مي شوند و هر كاري بخواهند در اين جا مي كنند و سلطة خودشان را حفظ مي كنند... و راه اينكه اسلام را از بين ببرند اين بود كه روحانيت را از بين ببرند. اين ها مي دانستند كه تا روحانيون هستند... حفظ مي كنند اسلام را. نقشة بردن اسلام؛ و راهش بردن روحانيت و جدا كردن ملت از روحانيون. و لهذا با تبليغات دامنه داري مشغول شدند – و حالا هم مشغولند – كه روحانيون را از ملت جدا كنند. وقتي ملت از روحانيون جدا بشود و اين ها پشتوانه نداشته باشند ... آن ها با مقاصد خودشان مي رسند. خود ملت به تنهايي نمي تواند كاري بكند.
6 - خرابي اقتصاد(تخريب كشاورزي توسط اصلاحات ارضي، وابستگي به واردات مواد غذايي و غارت بيت المال)
اصلاً برنامه، برنامه اي بوده است كه خرابي بكنند، كشاورزي را به اسم اصلاحات ارضي به كلي از بين ببرند و بازار درست بكنند براي آمريكا كه گندم هايش زياد است.
امام خميني(ره) انقلاب معمول دنيا را انقلاب هاي دنيوي، ولي انقلاب ايران را انقلاب الاهي و نتيجه يك نهضت اسلامي مي داند
به نظر ايشان، آسيب هاي انقلاب و جمهوري اسلامي عمدتاً دروني است و مهم ترين آن ها ميت واند تفرقه – نخبگان، مسئولان و نهادهاي نظام – باشد.
از سوي ديگر، در ديدگاه حضرت امام، صدور انقلاب يك وظيفة حتمي است؛ زيرا اسلام ديني جهاني است. البته بايد ملت ها به صورت دواطلبانه اين پيام را پذيرا باشند نه با شيوه هاي نظامي و مداخله گرانه. هم چنين امام به صدور انقلاب به عنوان يك تاكتيك دفاعي كه تهاجم دشمنان عليه انقلاب اسلامي را به تأخير ميا ندازد مين گرد. ايشان شيوه هاي صدور انقلاب را در موارد مانند وحدت، عمل مطابق اسلام و تبليغات فراون به خصوص در خارج از كشور مي دانستند و بر اين باور بودند كه اگر قصد خالص باشد، انقلاب به همه جا مي رسد.
ب. استاد مرتضي مطهري (ره)
ديدگاه و نوشته هاي استاد مطهري درباره انقلاب اسلامي ايران را نيز ميت وان در گروه و نوشته هاي فرهنگي قرارداد. در ابتدا به سه مفهوم مهم در ديدگاه ايشان توجه مي كنيم:
1 - تعريف انقلاب
انقلاب عبارت است از طغيان و عصيان مردم يك ناحيه و يا يك سرزمين عليه نظم حاكم موجود براي ايجاد نظمي مطلوب. به بياني ديگر، انقلاب از مقولة عصيان و طغيان است عليه وضع حاكم به منظور استقرار وضعي ديگر. به اين ترتيب، معلوم مي شود كه ريشة هر انقلاب دو چيز است: يكي نارضايتي و خشم از وضع موجود و ديگر آرمان يك وضع مطلوب.
هر انقلابي معلول يك سلسله نارضايتي ها و ناراحتي ها است. يعني وقتي مردم از وضع حاكم ناراضي وخشمگين باشند و وضع مطلوبي را آرزو كنند، زمينه انقلاب به وجود ميآ يد. حالا مي خواهم مكمل اين موضوع را بيان كنم و آن اين است كه صرف نارضايتي كافي نيست. ممكن است مردم مدتي از وضع موجود ناراضي باشند و آرزوي وضع ديگر را هم داشته باشند وبا اين حال انقلاب نكنند، چرا؟ براي اين كه آن ملت داراي روحيه رضا و تمكين است و روحيه ظلم پذيري در ميان اعضايش رواج دارد. چنين مردمي ناراضي هستند. اما در عين حال تسليم ظلمند. اگر ملتي ناراضي بود اما علاوه بر آن يك روحيه پرخاشگري، يك روحية آسيب شناسيطرد و انكار در او وجود داشت، در آن صورت انقلاب مي كند. اين جا است كه نقش مكتب ها روشن مي شود. از جمله خصوصيات اسلام اين است كه با توصيه به جهاد، امر به معرف و نهي از منكر به پيروانش حس پرخاشگر و مبارزه و طرد و نفي وضع نامطلوب را مي دهد.
2 - ماهيت انقلاب ها
بر خلاف نظر برخي از مكاتب كه مي گويند شكل انقلاب ها گوناگون، اما ماهيت همه يكي است و اين ماهيت عبارت است از ماديت و اقتصاد، همة انقلاب ها ريشة مادي ندارند. البته ممكن است ريشة پاره اي از انقلاب ها دو قطبي شدن جامعه از نظر اقتصادي ومادي باشد. اما بسيار از انقلابات، ماهيتي سياسي و يا اعتقادي و ايدئولوژيك داشته اند. ماهيت اقتصادي، يعني مردمي كه به يك مكتب ايمان واعتقاد دارند و وقتي آن مكتب را در معرض آسيب ميبنند، با آرام برقراري مكتب، دست به قيام مي زنند. انقلاب اين مردم به سير يا گرسنه بودن شكمشان ربطي ندارد.
3 - جهت گيري و خاستگاه نهضت هاي الاهي
اسلام جهت گيري نهضت هاي الاهي را به سوي مستضعفين مي داند، اما خاستگاه انقلاب را صرفاً مستضعفين نمي داند.
اسلام نهضت پيامبران را به سود محرومان مي داند، اما آن را منحصراً به دوش محرومان نمي داند. عدم درك اين تفاوت ميان جهت گيري و خاستگاه انقلاب، منشأ بسياري از اشتباهات شده است.
مخاطب اسلام، هم، گروه ها و طبقات اجتماعي هستند؛ چه محرومان و چه غير محرومان. زيرا در درون هر استضعاف گري و هر فرعوني، يك انسان در غل و زنجير هست. در عين حال طبعاً محرومان بيش تر به دعوت الاهي لبيك مي گويند. زيرا ظالم بايد با پذيرش اين دعوت، حق ديگران را پس بدهد و روي مطامع خود پا بگذارد، اما محروم با اين عمل هم به فطرتش پاسخ گفته و هم چيزي نصيبش شده است.
ماهيت انقلاب اسلامي به نظر استاد مطهري:
انقلاب ايران به اعتراف بسياري يكي انقلاب مخصوص به خود است. يعني براي آن نظيري در دنيا نمي توان پيدا كرد ... از نظر ما اين انقلاب اسلامي بوده است. اما منظور از اسلامي بودن بايد روشن گردد... بر ما روشن است كه اسلام معنويت محض، آن چنان كه غربي ها درباره مذهب مي ا نديشند نيست. اين حقيقت نه تنها درباره انقلاب فعلي، بلكه در مورد انقلاب صدر اسلامي نيز صادق است.
انقلاب صدر اسلام در همان حال كه انقلابي مذهبي و اسلامي بود، در همان حال انقلابي سياسي نيز بود، و در همان حال كه انقلابي معنوي و سياسي نيز بود، انقلابي اقتصادي و مادي نيز بود. يعني حريت، آزادگي، عدالت، نبودن تبعيض هاي اجتماعي و شكاف هاي طبقاتي در متن تعليمات اسلامي است ... اين گنجينه عظيم از ارزش هاي انساني كه در معارف اسلامي نهفته بود تقريباً از سنة بيست به بعد در ايران به وسيله يك عده از اسلام شناس هاي خوب و واقعي وارد خودآگاهي مردم شد. يعني به مردم گفته شد اسلام دين عدالت است، اسلام با تبعيض هاي طبقاتي مخالف است، اسلام دين حريت و آزادي است. به اين ترتيب، علاوه بر معنويت، آرمان ها و مفاهيم ديگر نظير برابري، آزادي خواهي، عدالت، ... رنگ اسلامي به خودگرفته و در ذهن مردم جايگزين شد. درست به دليل جايگزيني اين مفاهيم در ذهن توده بود كه نهضت اخير ما، نهضتي شامل و همه گير شد ... اين نهضت هم روستايي بود هم شهري، شهري و روستايي، محروم و ثروتمند، كارگر و كشاورز، بازاري و غير بازاري، روشنفكر و عامي، همه و همه در اين نهضت شركت كرده بودند و اين به دليل اسلامي بودن نهضت بود كه همه گروه هاي مختلف در يك مسير و يك صف قرار گرفتند ... بالاتر از اين، ايجاد هماهنگي، نهضت ما توانست موفقيت بسيار بزرگ ديگري كسب بكند و آن را از بين بردن خود باختگي ملت ما در برابر غرب به معني اعم آن يعني بلوك غرب و شرق بود. نهضت ما توانست به مردم بگويد كه شما خود يك مكتب و يك فكر مستقل داردي. خود ميت وانيد بر روي پاي خود بايستيد و تنها به خود اتكا داشته باشد.
راه هاي شناخت ماهيت اسلامي انقلاب ايران از نظر استاد مطهري
به نظر استاد مطهري در ايران انقلابي رخ داده است كه خاستگاه آن مسجد و انقلابي نوظهور بوده است. براي شناخت اين انقلاب ميتوان از چند راه به بررسي پرداخت:
1 - بررسي كيفيت رهبري انقلاب
واقعيت اين است كه گروه هاي زياي تلاش كردند رهبري نهضت را به عهده بگيرند ولي موفقيتي كسب نكردند و رهبر خود به خود انتخاب شد. چه شد كه جامعه امام خميني را به رهبري برگزيد؟ امام خميني(ره) به اين علت رهبر بلامعارض انقلاب شد كه علاوه بر اين كه داراي شرايط و مزاياي يك رهبر مانند صداقت شجاعت، روشن بيني و قاطعيت بود، در مسير فكري، روحي و نيازهاي مردم ايران نيز قرار داشت:
اگر امام عنوان پيشوايي مذهبي و اسلامي را نمي داشت و اگر مردم ايران در عمق روحشان يك نوع آشنايي و انس و الفتي با اسلام نداشت و اگر عشقي كه مردم ما با خاندان پيامبر دارند وجود نمي داشت و اگر نبود كه مردم حس كردند كه اين نداي پيامبر(ص) و نداي حضرت علي(ع) و يا نداي امام حسين(ع) است كه از دهان اين مرد بيرون ميآ يد، محال بود نهضت و انقلابي به اين وسعت در مملكت ما به وجود آيد. رمز موفقيت رهبر در اين بود كه مبارزه را در قالب مفاهيم اسلامي به پيش برد.
2 - حمل كنندگان انقلاب
پرچم انقلاب را چه كساني به دوش كشيدند؟ آيا يك طبقه يا همة مردم؟ ترديدي نيست كه اين انقلاب گسترده و فراگير و شامل همه گروه ها و طبقات بود. حتي گروه هاي محروم كه در تظاهرات شركت مي كردند، اصرار داشتند بگويند تظاهرات ما به خاطر كمي مزد و حقوق نيست و براي اجراي احكام اسلامي است. آن ها براي خود ننگ و عار مي دانستند كه بگويند انقلاب ما جنبة رفاهي و مادي دارد.
مطهري در بحث نيروهاي حامل انقلاب به نقش روحانيت شيعه و دلايل نقش آفريني تاريخي آن نيز اشاره كرده است:
اين كه روحانيت شيعه توانسته در طول تاريخ منشاء حركت هاي بزرگ بشود دو دليل عمده داشته: دليل اول ويژگي خاص فرهنگ روحانيت شيعه است. خود فرهنگ شيعي يك فرهنگ زنده و حركت زا و انقلاب آفرين است. اين فرهنگ از روش علي (ع) و انديشه هاي او تغذيه مي كند.
فرهنگي است كه در تاريخ خود عاشورا را دارد. صحيفه سجاديه و دوره امامت و عصمت دويست و پنجاه ساله دارد. هيچ يك از فرهنگ هاي ديگر چنين عناصر حركت زايي در خود ندارند. دليل دوم اين كه روحانيت شيعه از ابتدا اساسش مخالفت با قدرت هاي سلطه گر حاكم بوده است؛ روحانيتي كه از دولت مستقل است.
3 - ريشه هاي وقوع انقلاب
به نظر استاد، براي شناخت ريشه هاي وقوع انقلاب اسلامي بايد به ويژه تاريخ 50 ساله بلكه 100 ساله اخير را به خوبي تحليل كنيم:
آن عامل تعيين كننده اي كه همه عوامل ديگر را در برگرفت و توانست همة طبقات را به طور هماهنگ در مسير واحد منقلب بكند، جريحه دار شدن عواطف اسلامي اين مردم بود.

به نظر مطهري، در رژيم پيشين جريان هايي به شرح زير در كشور رخ داد كه بر ضد اهداف عاليه اسلامي و در جهت مخالف آرمان هاي مصلحان كشور بود:
- استبداد خشن و سلب آزادي ها؛
2 - نفوذ استعمار نو يعني شكل ناپيداي استعمار؛
3-دورنگهداشتن و بيرون كردن دين از صحنه سياست؛
4 - تلاش براي بازگردان ايران به جاهليت قبل از اسلام وميراندن شعارهاي اسلامي؛
5 - تحريف ميراث گرانقدر اسلامي؛
6- تبليغ و اشاعه ماركسيسم دولتي؛
7- كشتارهاي بي رحمانه، زندان ها، شكنجه ها و تبعيدهاي غير قانوني؛
8 - تبعيض و افزايش روز افزون شكاف طبقاتي علي رغم ادعاي اصلاحات؛
9 - تسلط عناصر غير مسلمان بر مسلمان در دولت و ادارات؛
10- نقض اشكار قوانين و مقررات دين مبين اسلام؛
11 - مبارزه با ادبيات فارسي اسلامي كه حافظ و نگهبان روح اسلامي ايران است به نام مبارزه با واژه هاي بيگانه.
12 - قطع رابطه با كشورهاي اسلامي و برقرار كردن ارتباط با دولت هاي غير مسلمان مانند اسرائيل و آمريكا.
به نظر ايشان، به موارد بالا در بيان علل وقوع انقلاب بايد سرخوردگي از ليبراليزم غربي و نااميدي از سوسياليزم شرقي در ميان ملت را نيز افزود. به علاوه، از شهريور 1320 گويندگان و نويسندگان اسلامي موفق شدند كه تا حدودي چهرة زيبا و جذاب اسلام واقعي را به نسل معاصر نشان دهند



 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 9:57  توسط علی نوراهان  | 

چه عاملی باعث پایداری روابط خارجي ايران وتركيه از سال1300تا1387 شده است؟

 

فهرست مطالب

عنوان                                   صفحه

چكيده 1

مقدمه 2

مناسبات ايران و تركيه در دوره پهلوي 4

روابط خارجي ايران بعد از انقلاب اسلامي ايران 6

نقش متغيرهاي اقتصادي در روابط سياسي ايران و تركيه 7

تأثير متغيرهاي فرهنگي- ايدئولوژيكي بر روابط سياسي ايران و تركيه 12

تأثير مسأله كردها بر روابط ايران و تركيه 15

تأثير مسئله كرد بر روابط سياسي ايران و تركيه در دهه 1990 18

ظهور اسلام‌گرايان در تركيه و تأثير آن بر روابط ايران و تركيه 22

الف) تأثير قدرت‌يابي اسلام‌گرايان بر روابط سياسي در كشور 23

ب) تأثير قدرت‌يابي اسلام‌گرايان بر روابط امنيتي دو كشور 26

ج) تأثير قدرت گرفتن اسلام‌گرايان بر روابط اقتصادي دو كشور 28

نتيجه 33

منابع: 34


چكيده

وقوع انقلاب اسلامي در ايران نه تنها در درون كشور تغييرات اساسي بر جاي گذاشت بلكه در رابطه خارجي ايران با كشورهاي جهان و به ويژه كشورهاي همسايه نيز تجديدنظر اساسي صورت داد. در اين ميان كشور تركيه به دليل اينكه پل ارتباطي ما با اروپا بود و نيز يك كشور مسلمان و پرجمعيت با منابع آبي فراوان است و نيز داراي اشتراكات قومي با قسمت‌هايي از ايران است خيلي در اين تغييرات مهم بود. هر چند تا رسيدن اسلام‌گرايان به حكومت در تركيه بيشتر كشور تركيه به انقلاب اسلامي ايران با ديد ترديد مي‌نگريست ولي حتي تا رسيدن اسلام‌گرايان به  حكومت در تركيه روابط ايران و تركيه در تمام زمينه‌ها رو به افزايش بود ولي با رسيدن اسلام‌گرايان تركيه به حكومت روابط ايران و تركيه به يكي از روابط نزديك رسيد تا حدي كه در هيچ دوره‌اي از تاريخ در كشور روابط ايران و تركيه به اين نزديكي نبود. هر چند سعي ما بر آن است كه بيشتر نقاط بحراني را نيز در اين روابط رصد كنيم تا بتواند در روابط آينده ما با تركيه مورد ارزيابي و تجديدنظر اساسي از سوي مسئولان امر قرار گيرد.

كليد واژه: تركيه، ايران، انقلاب اسلامي، اسلام‌گرايي، روابط خارجي

 


مقدمه

نحوه تنظيم مناسبات يك كشور با همسايگان به لحاظ تأثيري كه بر تأمين يا تهديد منافع ملي مي‌تواند داشته باشد از اهميت بسزايي برخوردار است. هر اندازه مناسبات با كشورهاي همسايه مستحكم‌تر باشد و بر پايه‌هاي دايمي و بلندمدت و مبتني بر منافع مشترك پي‌ريزي شود تأمين منافع ملي نيز بهتر صورت مي‌گيرد كشور تركيه نيز به منزله همسايه ايران كه از موقعيت ژئوپولتيك بالايي برخوردار است بخشي از حوزه‌هاي علايق سياست خارجي و امنيت ملي ايران را تشكيل مي‌دهد و تحولات داخلي يا جهت‌گيري سياست خارجي آن كشور به حوزه داخلي و سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران اثر مي‌گذارد.

موقعيت ارتباطي و ترانزيتي تركيه به منزله نقطه اتصال دو قاره آسيا و اروپا، تسلط بر حوزه‌هاي مديترانه، درياي اژه و درياي سياه و نيز آبراهه‌هاي استراتژيك بسفرو داردانل، موقعيت و نقش تركيه در جهان اسلام و قرار گرفتن در مناطق بحراني قفقاز آسياي مركزي و خاورميانه، موقعيت هيدروپلتيك مناسب تركيه از حيث در اختيار داشتن آب فراوان و تسلط بر رودخانه‌هاي پرآب منطقه و روابط شكنده با همسايگان و عضويت در ناتو از جمله عواملي‌اند كه باعث شده تركيه براي ايران و منطقه از اهميت ويژه برخوردار باشد ما نيز در اين تحقيق ابتدا يك گريزي به روابط ايران با تركيه قبل از انقلاب اسلامي ايران مي‌زنيم و سپس روابط خارجي ايران را با تركيه در 2 مقطع 1357 تا 1381 يعني قبل از به قدرت رسيدن اسلام‌گرايان (حزب توسعه و عدالت) در تركيه 2- بعد از به قدرت رسيدن اسلام‌گرايان تا سال 1387 دنبال خواهيم كرد و نقش متغيرهاي 3گانه را تا سال 1387 مورد ارزيابي قرار خواهيم داد تا ببينيم كه كدام يك از آنها بيشترين تأثير را داشته است. سئوالي كه شايد اين مقاله بتواند به آن پاسخگو باشد اين است كه انقلاب اسلامي ايران و رسيدن اسلام‌گرايان در تركيه چقدر در روابط ايران و تركيه رد اين مدت تأثير گذاشته و در چه مواردي بوده است؟

 


مناسبات ايران و تركيه در دوره پهلوي

مناسبات ايران و تركيه تاريخي طولاني دارد. روابط دو كشور پس از روي كار آمدن رضاشاه وارد مرحله نوين شد و در آن هنگام رهبران دو كشور سرگرم مبارزه با سنت‌هاي تاريخي و تلاش براي استقرار نهادهاي نو با هدف دستيابي به تمدن غرب بودند. ايران و تركيه نخستين پيمان دوستي به نام معاهده وداديه و تأمينيه را در اول ارديبهشت 1305/1926 به امضا رساندند. براساس اين معاهده اصول سياسي حاكم بر روابط دو كشور شامل دوستي و بي‌طرفي و عدم تجاوز مي‌شد. آنها همچنين موافقت كردند كه تأسيس تشكيلات و دسته‌هايي را كه قصد بر هم زدن صلح و امنيت و يا تغيير حكومت يكي از طرفين را دارند در خاك خود اجازه نداده و همچنين تبليغات را در هر كشور عليه كشور ديگر ممنوع كنند. (چنگير پهلوان، مناسبات ايران و تركيه، ترجمه عليرضا طيب، اطلاعات سياسي و اجتماعي، 1377).

عقد اين معاهده در شرايطي صورت گرفت كه در سال 1925 نخستين قيام گسترده كردها به رهبري شيخ سعد در تركيه آغاز شده بود و شورش اسماعيل آغاسكو در سرحدات ايران و تركيه بر ضد دولت ايران در جريان بود و دو دولت آماده بودند در اين زمينه با يكديگر همكاري كنند. (رابرت اولسون، مسأله كردها و روابط ايران و تركيه، ترجمه ابراهيم يونسي، نشر پانيذ، 1380، ص42)

پس از عقده معاهده وداديه و تأمينيه، مذاكرات مربوط به انعقاد موافقت‌نامه‌هاي گمركي و سرحدي و مبادلات پستي نيز بي‌درنگ آغاز شد. هر چند حوادث مرزي وقفه در كار انداخت اما در خرداد 1309 موافقت‌نامه گمكري به امضا رسيد. (هوشنگ مهدوي، سياست خارجي ايران در دوره پهلوي، ص42). با وجود اين مسأله كردها تا مدت‌ها مانع از تحكيم روابط حسنه ميان تركيه و ايران شد و شورش قبايل كرد به رهبري احسان نوري پاشا در خرداد 1309 مشكلات بيشتري در اين راه به وجود آورد. در شورش كردها در پيرامون كوههاي آرارات ترك‌ها چند بار تهديد كردند در صورتي كه ايران از حمايت كردها دست نكشد قلمرو ايران را بمباران خواهد كرد. ترك‌ها مدعي بودند كه ايران به شورشيان كرد كمك مي‌كند پس از شكست نيروهاي كرد در پي بمباران شديد در پاييز 1930 و تعقيب كردها تا عمق ده كيلومتري در خاك ايران، ايران فراريان كرد را در خاك خود پذيرا شد. قيام آرارات به عقد معاهدي مرزي بين دو كشور در 2 بهمن 1310 انجاميد كه در نتيجه آن اصلاحاتي در مرز دو كشور انجام شد. اين معاهده مرزي سواي برخي اصلاحات كه در سال 1937 در آن به عمل آمد همچنان داراي اعتبار است. به موجب موافقت‌نامه مرزي 1932 تركيه براي سركوب كردهايي كه در دامنه‌هاي شرق آرارات پناه گرفته بودند به اين منطقه دست يافت. در مقابل بخش‌هايي از مناطق پيرامون قطور و بازرگان به ايران واگذار شد. در نتيجه اصلاحاتي كه در 1937 در اين موافقت‌نامه به عمل آمد منطقه مارميشو در غرب اروميه به ايران داده شد (اولسون، پيشين) دو كشور 2 موافقت‌نامه را نيز در 3 بهمن 1310 (پيمان دوستي و تفاهم) و 14 آبان 1311 را نيز براساس عهدنامه وداديه و تأمينيه قبلي امضا كردند و اين 3 پيمان پايه و اساس نويني را براي مناسبات ايران و تركيه فراهم نمود. در خرداد 1313 رضاشاه به دعوت آتاتورك رسماً از تركيه ديدار كرد و اين تنها سفر خارجي رضاشاه بود كه رويدادهاي متعاقب اين سفر در داخل ايران مانند تعويض لباس مردان و كشف حجاب زمان در تمام شئون ايران و به ويژه اجتماعي و فرهنگي تأثير بسياري بر جا گذاشت. در ملاقات رضاشاه و آتاتورك تمام اختلافات مرزي بين دو دولت حل شد و زمينه براي عقد قراردادهاي مودت و اقتصادي فراهم آمد. پيمان سعدآباد كه مقدماتش در سفر رضاشاه به تركيه فراهم شده بود در سال 1316 بين ايران- تركيه- افغانستان و عراق در تهران منعقد شد كه در روابط ايران و تركيه بسيار حايز اهميت است كه اين پيمان در واقع يكي از طرح‌هاي بريتانيا براي جلوگيري از نفوذ كمونيسم بود. (مهدوي، پيشين)

روابط ايران و تركيه در دوره محمدرضا شاه پهلوي گسترده‌تر شد و استحكام بيشتري يافت. ديد و بازديدهاي مكرر سران ايران و تركيه در دوران محمدرضا شاه و همچنين نخست وزيران و وزراي خارجه و ديگر مقامات بلندپايه دو كشور و همكاري‌هاي نزديك آنان در پيمان‌هاي منطقه‌اي مانند بغداد 1955 و سازمان پيمان مركزي يا سنتر 1959 و سازمان همكاري‌هاي منطقه‌اي يا آر.سي.دي 1964 كه همگي با هدف مقابله با نفوذ شوروي و در اتحاد با غرب طراحي شده بود و امضاي موافقت‌نامه‌هاي جديد موجب توسعه و تحكيم اين مناسبات شد. (تاريخ سياست خارجي ايران، غلامرضا بابايي، انتشارات درسا، 1375)

 

روابط خارجي ايران بعد از انقلاب اسلامي ايران


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 9:53  توسط مسعود نجفی  | 

تیوری تحقیق

نو محافظه کاری و  سودای جهانشمولی

هنگامی که جورج بوش در سال 2001 به دنبال يك چالش بحث انگيز انتخاباتي به نوعي مشكوك به قدرت رسيد، با بهره گيري از تعدادي از مسئولين و متفكريني كه در دوره بوش پدر داراي مناصب اجرائي و سياستگذاري بودند ، دكترين جديدي را مطرح نمود. از مشخصه هاي اين دكترين انتخاب استراتژي عمليات پيشگيرانه براي مبارزه با غير خودي ها و تقسيم دنيا به نيروهاي خير و شر بود. در اين دكترين؛‌ آمريكائي شدن جهان و جلوگيري از به وجود آمدن يك ابر قدرت رقيب؛ از اهداف اصلي سياست خارجي آمريكا شمرده شد و عمليات نظامي به عنوان ضامن اجرائي اين اهداف بلامانع تلقي گرديد. این اندیشه نام نومحافظه کاری به خود گرفت.

محافظه كاران جديد از روشنفكران عموما يهودي و چپ گرا بودند كه با اعتقاد به برتري تمدن غرب بخصوص نوع آمريكايي آن، اقتصاد آزاد و ليبرال دموكراسي را ترويج كرده و با نحله اي از مسحيت هماهنگ شدند. مبانی فکری نومحافظه کارن عمدتا برگرفته از اندیشه های لئو اشتراوس، فراسیس فوکویاما و ساموئل هانتینگتون می باشد.

با حادثه یازده سپتامبر نومحافظه کارن فرصتی یافتند تا اندیشه های برتری جویانه خود را در عرصه جهانی پیاده نمایند.

نوشتار حاضر با بررسی چگونی شکل گیری، مبانی فکری و گرایشهای سیاسی و مذهبی نومحاظه کاران سعی دارد سیاست های آن ها را پس از واقعه یازدهم سپتامبر مورد بررسی قرار دهد

با آغاز جنگ جهاني اول انديشمندان و متفكرين روابط بين الملل هدف اصلي برنامه هاي خود را ريشه يابي علل و انگيزه هاي اين جنگ قرار داده و در اين مسير به دو گروه عمده يعني منافع گرايان و ارزش گرايان تقسيم شدند . منافع گرايان با تاكيد بر واقعيتهاي نظام بين الملل معتقد بودند كه عدم توجه دولتها به تامين منافع ملي و همچنين بي توجهي نسبت به تقويت قدرت نظامي منجر به ضعف اين دولتها در مقابل دولتهاي قوي تر شده و در نهايت منتهي به بروز جنگ گرديده است.توصيه اين طيف از انديشمندان اين بود كه هر واحد سياسي براي تامين منافع ملي خود بايد به فكر كسب، حفظ و تقويت قدرت باشد در غير اينصورت از بروز بيعدالتي و حتي جنگ و تخاصم استقبال كرده است.

از سوي ديگر ارزش گرايان؛ دفاع از ناسيوناليسم و منفعت جوئي ملي را بهانه اي براي بروز جنگ و خشونت پنداشته و معتقد بودند كشورها به جاي جنگ و درگيري؛ بايد بر گسترش ارزش هاي انساني نظير حمايت از حقوق بشر و بسط دموكراسي تاكيد ورزيده و به منافع جمعي بينديشند و به دنبال معرفي الگوئي از يك كشور موفق باشند.

دراين دوره مكتب ويلسونيسم(1) در حوزه سياست خارجي آمريكا با تلفيق دو تفكر فوق الذكر پايه گذار تفكر جديدي در عرصه بين الملل گرديد.اين مكتب ارزشهاي جهانشمول آمريكائي را سازگار با منافع ملي اين كشور توصيف كرده و بسط اين ارزشها را عين حمايت از منافع ملي مي دانست.از نظر اين مكتب مداخله در جهان و جنگ افروزي در صورتيكه براي بسط ارزشهاي آمريكائي باشد مجاز بوده و همسو با منافع ملي آمريكا مي باشد.ويلسون هنگام وارد شدن در جنگ جهاني اول گفت؛ ما خوشحاليم كه به خاطر صلح نهايي جهان مي جنگيم جهان بايد براي دموكراسي امن گردد و صلح آن بايد براساس بنيان هاي آزموده شده براي آزادي سياسي برقرار گردد؛براين اساس بازسازي جهان با توجه به موازين آمريكائي از اركان تفكر ويلسونيسم بود.

اما به دنبال آغاز جنگ سرد و ظهور دو ابرقدرت در صحنه نظام بين الملل بعد از پايان جنگ دوم جهاني؛ بلوك بنديهاي جديدي تحت عنوان شرق و غرب يا چپ و راست ايجاد و حركت در مسير منافع اين بلوكها آغاز و بلوك گرائي كه مخلوطي از ارزش گرائي ايدئولوژيك و واقع گرائي منطقه اي بود اصالت يافت.(2)

در چارچوب اين نظم، جهان سرمايه داري توجه خود را به حفظ امنيت در حوزه هاي تحت كنترل خود متمركز كرد و ساير نقاط جهان را تابعي از اين هدف استراتژيك قرار داد.بر مبناي اين استراتژي، بلوك غرب اعتقاد داشت كه اتحاد شوروي و چين به عنوان بلوكهاي سوسياليسم، بزرگ ترين خطر براي امنيت جهان به شمار مي روند. اين نگراني مشترك موجب افزايش تعامل و همكاري آمريكا، اروپا و ژاپن گرديد.

در دوره ريگان جنگ مقدس بر عليه ايدئولوژي شيطاني اتحاد جماهير شوروي به عنوان يك ارزش آمريكائي تلقي شده و سازش با شوروي به بهانه تنش زدائي مردود و به عنوان يك ضد ارزش شناخته گرديد.

دوران رياست جمهوري بوش اول با فروپاشي شوروي و اضمحلال نظام دو قطبي مصادف گرديد و فصل جديدي در عرصه بين الملل آغاز شد. پس از خاتمه جنگ سرد دكترين بوش تحت عنوان نظم نوين جهاني مطرح شد و آمريكا خور را مدير و گرداننده اين نظم دانست. در اين زمان تلفيقي از ارزش محوري و منافع محوري اساس تئوري نظم نوين جهاني را تشكيل مي داد. اروپايي ها نيز در واكنش به اين نظريه شعار امنيت جمعي و حركت به سوي اروپاي واحد را مطرح كردند.(3)

دكترين هژموني خيرخواهانه آمريكا در دوره بيل كلينتون موجب شد تا آمريكا با حل نظامي و ديپلماتيك بحران بالكان، جاي پاي خود را در عرصه رهبري جهان محكم نمايد.اين دكترين مداخله در اقصي نقاط جهان را در صورت به خطر افتادن منافع آمريكا مجاز مي دانست.حمله به هائيتي و سومالي نيز با الهام از دكترين هژموني بشر دوستانه صورت پذيرفت.

بعد از فروپاشي شوروي تلاش آمريكا بر اين بود تا با خلق نظريه هاي تازه در روابط بين الملل مروج ارزشهاي آمريكائي بوده و دفاع از اين ارزشها حتي به قيمت مداخله در كشورهاي هدف را مشروع جلوه دهد. مبارزه با تروريسم و رسالت پاكسازي جهان از نيروهاي شر كه در دوره بوش پسر مطرح گرديد از مشخصه هاي اين تفكر بود .

جورج بوش در سال 2001 به دنبال يك چالش بحث انگيز انتخاباتي به نوعي مشكوك به قدرت رسيد و با بهره گيري از تعدادي از مسئولين و متفكريني كه در دوره بوش پدر داراي مناصب اجرائي و سياستگذاري بودند و به نومحافظه كاران آمريكائي موسوم شدند دكترين جديدي را مطرح نمود.از مشخصه هاي اين دكترين انتخاب استراتژي عمليات پيشگيرانه براي مبارزه با غير خوديها و تقسيم دنيا به نيروهاي خير و شر بود.در اين دكترين؛‌ آمريكائي شدن جهان و جلوگيري از به وجود آمدن يك ابر قدرت رقيب؛از اهداف اصلي سياست خارجي آمريكا شمرده شد و عمليات نظامي به عنوان ضامن اجرائي اين اهداف بلامانع تلقي گرديد.

محافظه كاران جديد از روشنفكران عموما يهودي و چپ گرا بودند كه با اعتقاد به برتري تمدن غرب بخصوص نوع آمريكايي آن، اقتصاد آزاد و ليبرال دموكراسي را ترويج كرده و با نحله اي از مسحيت هماهنگ شدند.

حوادث 11 سپتامبر به مثابه يك فرصت دگرگون كننده {1}، پيروزي آمريكا در نبرد با تروريزم در منازعة افغانستان وتحولات آتي در سطح ساختار بين المللي باعث گرديد تا ايالات متحده آمريكا از نظر قدرت، اختلاف خود را در سطح ساختار فزوني بخشد واصول ارزشي خود را به عنوان معيارهاي جهاني مورد پذيرش قرار دهد. در اين مقطع تمايلات يكجانبه گرايانة اين كشور افزايش يافت ومباني ونگرشهاي حاكم در دستگاه مملكتداري ايالات متحده با نوعي تجديد نظر طلبي، در عرصه سياست خارجي آمريكا ترسيم شد. در واقع محافظه كاري جديد، بي اعتنا به اصول بين المللي مبتني بر حاكميت قانون به طور همزمان مداخله گرائي وانزواگرائي را دنبال مي كند. مداخله گرائي به منظور پيشبرد هژموني آمريكا وانزواگرائي به معني طرد استانداردهاي رفتار مشترك و خوداري از هر نوع همكاري وهماهنگي معنادار وهدفمند بين المللي است كه بطور طبيعي به دوري آمريكا از ديگر كشورهاي جهان خواهد انجاميد. در اين سناريو نقش بين المللي آمريكا با الهام از ديدگاههاي نو محافظه كاران، ادامه هژموني خير خواهانه جهاني{3} است كه متأثر از شكست امپراطوري شيطان{2} (شوروي سابق)درمحيط بين الملل مي باشد. از اين رهگذر ايالات متحده آمريكا از برتري ايدئولوژيك واستراتژيك خود بهره مي گيرد تا به تنها قدرت جهاني مبدل گردد وبرمنابع نفتي دنيا كه تقويت كننده صنايع نظامي آن است، تسلط يابد.

تحقيق حاضر درصدد بررسي روند روبه رشد ديدگاههاي نومحافظه كاران آمريكا وگسترة نفوذ تأثير آن در حوزة بين الملل مي باشد. براي رسيدن به اين هدف از مباحث نظري وارزيابي هاي تاريخي كمك گرفته شده و درپردازش موضوع پژوهش، انديشه ها، عملكردها، سياستها، برنامه ها ونهادها به عنوان واحد ارزيابي مورد بهره برداري توصيفي قرارگرفته است.

پرسش اصلي اين است كه آيا روند نومحافظه كاري منجر به فرسايش حاكميت دولتها شده واقتدار داخلي آنها را در چارچوب واژة حقوقي «ملت- دولت» به چالش مي طلبد؟پرسشهاي فرعي نيز در مورد مباني فكري نومحافظه كاران؛ چگونگي نقش ديدگاهها ورفتارهاي آنان در تغيير مفاهيم تعريف شدة بين المللي؛ عوامل گسترش روند تجديد نظر طلبي در حوزة سياست جهاني در دهة گذشته و شناخت فرصت ها وتهديدهائي كه پيش روي كشورهاي اسلامي ازجمله ايران در دوره حضور نومحافظه كاران درآمريكا وجود دارد مي باشد.

مفروضات اين تحقيق نيز به قرار زير مي باشد:

الف- محافظه كاري جديد، درعرصه سياست خارجي ايالات متحده آمريكا، پيش از آن كه داراي نقش «هژمون خيرخواهانه جهاني» باشد داعية استقرار نظام تك قطبي را به دنبال دارد.

ب – از زمان آغاز قالب جديد محافظه كاري در آمريكا، حوزه سياست جهان، عرصة تقابل دو روند فعال بوده است. يكي روند اجرائي مباني فكري نومحافظه كاري و ديگري روند سلبي و واكنش مقتدرانه درقبال روند پرشتاب تمايلات يك جانبه گرايانه ايالات متحده

ج- يك جانبه گرائي، به عنوان فضاي جديدي كه آمريكا درپي تثبيت آن درجهان است، براي كشورهاي مستقل، از جمله جمهوري اسلامي ايران تهديدآميز خواهد بود.

همچنين اين تحقيق سه فرضيه اساسي را مدنظر قرار مي دهد:

الف-شناخت آينده نظام بين الملل، مستلزم شناخت عناصر وقدرتهاي تاثيرگذار درسطوح بين المللي خواهد بود ودراين فرآيند بايد به تعاريف جديدي از مفاهيم بين الملل كه از سوي آمريكا طراحي مي گردد، توجه نمود.

ب-شناخت ميزان قدرت طرفداران يك جانبه گرائي وچندجانبه گرائي ونوع تعاملات اين كشورها با يكديگر ونيز با ديگر ممالك جهان، پيش بيني رويدادهاي آينده را تاحد زيادي ميسر مي سازد.

ج- كشورهاي درحال توسعه ازجمله جمهوري اسلامي ايران، مي توانند درسايه شناخت سياست ها ورفتارهاي كشورهاي قدرتمند جهان، تعاملات سازنده خود را درعرصه بين المللي تنظيم نمايند.

براي تهيه اين تحقيق بيشتر از روش كتابخانه اي وبااستفاده از منابع موجود در كتابخانه ها، سايت هاي اينترنتي وآرشيو وزارت امورخارجه استفاده گرديده ودرنهايت با بهره گيري از روش تحليلي به پرسشهاي اصلي وفرعي پاسخ داده شده است.

در پايان بر خود فرض مي دانم از راهنمائيهاي مفيد و ارزندة استاد راهنماي ارجمندم جناب اقاي دكتر محمد غفوري؛ استاد دانشكده علوم اقتصادي و سياسي دانشگاه شهيد بهشتي كه در طول تهيه اين تحقيق مسئولانه و برادرانه اعمال شد تشكر و قدرداني نمايم.

بررسي هاي صورت گرفته توسط محقق، نشان مي دهد كه تاكنون تحقيق مستقلي تحت عنوان موضوع اين پژوهش، يا عناوين مشابه تهيه نگرديده است. از اين رو به نظر مي رسد كه پژوهش حاضر، نخستين گامي باشد كه دراين زمينه انجام مي شود و بطور طبيعي نمي تواند خالي از معايب باشد. اميد است اين تحقيق موجب ايجاد انگيزه درمحققان و پژوهشگران محترم جهت حركت هاي تكميلي بعدي باشد.

 

چگونگی شکل گیری نو محافظه کاری

الف-مباني اصولي

درسوم ژوئن 1997 جمعي از دست اندركاران دولت ريگان وبوش پدر در يك گردهمائي غيررسمي وپس از بحث وتبادل نظر فراوان بيانيه اي دررابطه با استراتژي آمريكا در برخورد با مسائل جهاني وامنيت داخلي تحت عنوان: «شرح مباني اصولي » صادر نمودند كه «پروژة قرن جديد آمريكائي» نام گرفت دراين بيانيه ضمن انتقاد شديد از دولت هاي قبلي، نظرات وپيشنهاداتي اعلام شد كه مبناي سياست هاي آيندة دولت آمريكا قرار گرفت و به دليل اهميت اين بيانيه ترجمة متن كامل آن ذيلاً آورده مي شود:

“ سياست خارجي و نظامي آمريكا وضعيت سردرگمي پيدا كرده است. محافظه كاران ضمن انتقاد از عدم پيوستگي سياستهاي دولت كلينتون، درعين حال دربرابر محركه هاي انزواگرايانـه نـاشي از درون صفوف خود نيز مقاومت مي ورزند. اما آنچه مطرح است اينست كه محافظه كاران فاقد يك نگاه استراتژيك دررابطه با نقش جهاني آمريكا هستند. آنها يك راهنماي اصولي و كاربردي براي اهداف سياست خارجي در دست ندارند واجازه داده اند كه اختلافات تاكتيكي موجود ، توافق بالقوه درمورد اهداف استراتژيك را تيره وتار سازد. آنها هيچگاه براي تصويب بودجه دفاعي كه بتواند امنيت وپيشبرد منافع آمريكا درقرن جديد را حفظ وتامين نمايد ،تلاش نكرده اند.قصد ما اين است كه اين رويه را تغيير دهيم. مي خواهيم ضمن انجام اين كار براي رهبري جهاني آمريكا نيز حمايت جلب نمائيم. با به پايان آمدن قرن بيستم ، ايالات متحده كماكان بعنوان قدرت مطلق جهاني مطرح است. بي شك رهبريت آمريكا در بثمررساندن پيروزي غرب در جنگ سرد، اين كشور را با فرصتها وچالشهاي خاص خود مواجه ساخته است. پرسش در اينجاست كه آيا آمريكا داراي بينشي براي توسعه و بناي مستحكمتر بر روي دستاوردهاي دهه هاي گذشته اش ميباشد؟ آيا آمريكا براي شكل بخشي به قرن جديد كه مناسب با اصول ومنافع آمريكا باشد مصمم است. ما در معرض خطر از دست دادن فرصتها وشكست درمقابل چالشها هستيم . درواقع ما درزمينه سرمايه گذاريهاي نظامي ودستاوردهاي سياست خارجي آنچه را كه توسط دولتهاي گذشته كسب شده است، داريم از دست ميدهيم. كاهش هزينه هاي مربوط به فعاليتهاي سياست خارجي وامور نظامي ، بي اعتنايي به ابزارهاي سياست مداري و رهبري غيرپايدار، حفظ نفوذ آمريكا درسراسر جهان را بطور فزاينده اي با مشكل روبرو مي كند. اميدواري نسبت به سودهاي تجاري كوتاه مدت ، مصالح استراتژيك را تحت الشعاع قرار داده و به مخاطره انداخته است. درنتيجه ما داريم توانائيهاي موجود كشور براي مقابله با تهديدات كنوني وبرخورد با چالشهاي بالقوه بزرگتر آينده را از بين مي بريم.

بنظر ميرسد كه عناصر اساسي موفقيت دولت ريگان را از ياد برده ايم. اين عناصر عبارتند از داشتن نيروي نظامي قوي وآماده براي مقابله با چالشهاي حال وآينده، داشتن يك سياست خارجي صريح وهدفمند كه اصول آمريكا را در سطح جهان ترويج مي كند ويك رهبريت ملي كه مسئوليت جهاني ايالت متحده را پذيرفته باشد.

البته ايالات متحده بايد قدرتش را به نحو محتاطانه اعمال نمايد. لكن شانه خالي كردن از بار مسئوليت رهبري جهاني وهزينه هاي مرتبط با آن ‌خطرات خاص خود را بدنبال خواهد داشت. آمريكا داراي نقش بسيار حساس ومهمي در ارتباط با برقراري صلح وامنيت در اروپا، آسيا وخاورميانه ميباشد. اجتناب از اين مسئوليتها، شرايط بروز چالش در ارتباط با منافع بنيادي آمريكا در سطح جهان را فراهم خواهد ساخت. وقايع تاريخي قرن بيستم بايد اين درس را به ما آموخته باشد كه پيشگيري وتغيير شرايط قبل از وقوع بحران وهمچنين برخورد بموقع با تهديد قبل از اينكه به خطرتبديل شود چقدر حائز اهميت است. وقايع تاريخي قرن مزبور بايد به ما آموخته باشد كه چگونه با مسايل رهبريت آمريكا درسطح جهاني روبرو گرديم.هدف ما ضمن يادآوري درسهاي مزبور به مردم آمريكا گوشزد كردن عواقب عدم عمل به آنها ميباشد.

چهار مورد از مسائل حائز اهميت عبارتند از:

1-اگر ما خواهان ادامه مسئوليت جهاني ومدرنيزه كردن نيروي نظامي مان براي آينده هستيم، بايد هزينه هاي دفاعيمان را بطور محسوس بالا ببريم.

2-بايد ضمن قوت بخشيدن به روابط هرچه حسنه تر با همپيمانان دمكراتمان ، رژيمهاي مخالف منافع وارزشهاي آمريكا را مورد چالش قرار دهيم.

3-حركتهاي آزاديبخش سياسي واقتصادي درخارج از مرزهاي آمريكا بايد ترويج شود.

4-پذيرش مسئوليت دررابطه با نقش منحصر بفرد آمريكا در حفظ وگسترش يك نظام بين المللي كه برخوردي متناسب با امنيت، توسعه واصول اعتقادي ما داشته باشد.

هرچند امروز طرز تفكر وسياست دورة ريگان مبني بر قدرت نظامي وشفافيت معنوي طرفداري ندارد، ليكن اگر ايالات متحده معتقد به بازسازي موفقيتهاي قرن گذشته وحصول به امنيت درقرن آتي باشد، چاره اي مگر عمل بدان ندارد. ؛

متعاقب اين بيانيه كه درسوم ژوئن 1997 نوشته شده است در سپتامبر سال 2000 گزارشي تحت عنوان پروژة حفظ اقتدار آمريكا در سده جديد توسط توماس دانلي طراح ونويسنده اصلي ودونال كيگان و گري اشميت روساي مشترك پروژه مزبور تهيه ودراختيار مقامات نظامي وسياسي دولت آمريكا گذارده شد. البته شايان ذكر است كه طرح اوليه پروژه مزبور بنابه اظهاري درسال 1992 توسط اليوت كهن  جان بولتون  تهيه ودراختيار آقاي كلينتون رئيس جمهور وقت آمريكا قرار داده شد؛ كه وي با اجراي آن موافقت ننمود. اين پروژه همانطور كه اشاره شد مجدداً درسال 2000 تهيه و بنا به شواهد موجود در دست اجرا ميباشد.

 

ب-پروژة حفظ اقتدار آمريكا

اين پروژه بر چهار اصل كلي مبتني است كه براساس آن سلطه جهاني آمريكا تضمين گرديده است.اين چهار فصل عبارتند از:

1-دفاع داخلي از كشور آمريكا، 2-شركت در جنگ ودستيابي به پيروزي درصحنه هاي جنگي متعدد وهمزمان (نمونه جنگ افغانستان وعراق)، 3-انجام وظائف شهرباني در بخشهاي مختلف ومناطق حساس درجهان (تشكيل پايگاههاي نظامي درافغانستان ، عراق وارسال قوا به فيليپين وغيره)، 4-تغيير ساختار نيروهاي نظامي آمريكا جهت اعزام به مناطق مختلف جهان دركمترين زمان ممكن.

دراين پروژه آمده است براي رسيدن به اين چهار اصل كلي نكات ويژه اي بايد درنظر گرفته شود. اين نكات عبارتند از:

مدرنيزه كردن هرچه بيشتر قواي نظامي ودفاعي آمريكا با افزايش وبالا بردن خريد وسائل الكترونيكي حمايت كننده هواپيماهاي جنگي، گسترش پروژه ساخت زيردريايي وكشتيهاي جنگي، خريد هليكوپتر و ماشينهاي سبك جنگي براي ارتش،

توقف برنامه هاي دردسرزا و مزاحم ،

حفظ برتري نيروي هسته اي واتمي كه درزمان كلينتون تاحدودي هزينه هاي آن كاهش يافته بود،

توسعه وبكارگذاردن موشكهاي قاره پيما در نقاط مختلف جهان،

كنترل وسايل ارتباطات بين المللي نظير تلفن، اينترنت و ماهواره،

تقويت بخشهاي جديد نيروي فضايي،

افزايش پرسنل نظامي، مستقركردن وجايگزيني قواي نظامي آمريكا درجنوب شرقي اروپا وهمچنين جنوب شرقي آسيا از جمله فيليپين، اندونزي ، مالزي و…تايلند

 

................
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 9:48  توسط قادر علیپور   |